برخی از داستان های من.

گفتگوی آزاد

    این صفحه فعلا جایگزین پست ثابت در وبلاگ خواهد بود.

داستان کوتاه سرداب شیخ

بین شش نفری که سر مزار شیخ فرید الدین حاضر شده بودند، پنج نفرشان دوست نداشتند آنجا باشند. سه پسرش آمده بودند، چون گمان می‌کردند غیبت در مراسم تدفین پدر گناهی بزرگ است. از زن و فرزند خبری نبود. محمد و ضبید هم آمده بودند. اولی صوت زیبایی داشت و ق…