کتاب اسطوره (Legend) دیوید گمل | باشگاه کتاب‌خوانی (۳)

legend-david-gemmell

 

مشخصات کتاب:

اسطوره (Legend)

نویسنده: دیوید گمل  (David Gemmel)

سال انتشار: ۱۹۸۴

سبک: فانتزی قهرمانانه

ترجمه‌های فارسی:

  • اسطوره/ نویسنده دیوید گمل؛ ترجمه سهیلا فرزین‌نژاد. تهران: کتابسرای تندیس‏‫، ۱۳۸۸.‬‬

 

نسخه‌ی الکترونیکی ترجمه‌ی فارسی در فیدیبو موجود است:

لینک خرید

خلاصه داستان

دراس، فرمانده تبر: داستان زندگی او همه جا دهان به دهان نقل می‌شود. به جای ثروت و شهرتی که می‌توانست طلب کند، ملکی کوهستانی را انتخاب کرد، زمینی تنها، دورافتاده و بلند که به ابرها سر می‌سایید. آن بالا جنگجوی پیر سپیدمو همنشین پلنگ برفی بود و چشم‌انتظار مرگ دشمن خود.

 

نقد من از کتاب

به زودی نقد خودم را منتشر می‌کنم.

 

کتاب اسطوره (Legend) دیوید گمل | باشگاه کتاب‌خوانی (۳)
به این مطلب امتیاز دهید.
27 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.


  1. 💤Artin says:

    کتاب: اسطوره
    نویسنده: دیوید گمل
    مترجم: سهیلا فرزین نژاد
    انتشارات: کتابسرای تندیس
    امتیاز من به کتاب: ۳٫۵
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    اول از همه بگم این نقد کتاب نیست، بلکه نظر شخصی من به عنوان یک خواننده ی غیر حرفه¬ ای است.
    – اسم کتاب «اسطورهThe Legend » بود، ‌ولی حقیقتش من متوجه نشدم منظور از اسطوره دوراس هست که در کتاب از اون با همین عنوان یاد می کنند یا تمام مردم سرزمینی که تا آخرین نفس در برابر دشمن مقابله می کنند و یا شاید هم هر دو!
    – در تردیدم ژانر کتاب رو باید در چه دسته ای قرار داد؟۱ چون به این کتاب میخوره بیشتر یک فانتزی مثلا دهه ی ۴۰ ۵۰ باشه تا دهه ۸۰! و به نظرم جز در ۴، ۵ فصل نهایی هیچ اتفاق خرق عادتی درش روی نمیداد. (البته اون مساله گروه ۳۰ نفره هم مطرح هست، ولی خوب تو ادبیات قدیمی هم همچین چیزهایی بوده)
    – از نظر کشش داستانی… به نظرم داستان با اومدن دوراس به قلعه به اوج خودش میرسید. شخصیت دوراس انقدر قوی و پرصلابت نشون داده شده بود که خواننده سریع باورش می کرد و بهش ایمان میورد. ولی قسمتهای مربوط به رک و دختره یا قسمت انتهایی که روح گذشتان در اون ظاهر می شد اصلا نتونست من رو با خودش همراه بکنه. و تا حدی کلیشه ای بود. همینطور فکر میکنم قسمت مربوط به راهبان و سربیتار و رفقاش می تونست خیلی بهتر از اینها توصیف بشه و درباره قدرتهای معنویشون بیشتر توضیح داده بشه.
    – نکته دیگه ای که در مورد این کتاب بسیار دوست داشتم، توصیف بسیار خوبی بود که از محیط و شخصیت هاش به خواننده میداد. کتاب زیاد از توصیفات پیچیده استفاده نکرده بود و من به عنوان یک خواننده تونستم خیلی واضح محیط قلعه یا بارگاه اولریک، لباس و چهرش رو در ذهن خودم تجسم کنم.(کلا تو تجسم کردن وقتی نویسنده زیاد از حد توصیف کرده باشه اعصابم بهم میریزه)
    – تمامی شخصیت ها از خوب گرفته تا بد، از نگهبان گرفته تا ارل ملموس و دوست داشتنی بودند. معمولا در چنین کتابهایی بیشتر به داستان افراد بالادست مثل فرماندهان پرداخته میشه….اما تو این کتاب در مورد شخصیتهای عادی مثل شخصیت گیل، مهمان خانه دارها یا مهندس اولریک هم نوشته شده بود…. و برای خواننده گفته بود که چرا هر کدوم از این افراد در جنگ اربابانشون رو همراهی می کنند یا اینکه چرا خود این اربابان می جنگند…. البته در انتهای داستان سرنوشت بعضی از این افراد نامشخص باقی مونده بود.
    از شخصیت گیل، ‌به عنوان سربازی که از جانش گذشت بسیار خوشم اومد. هرچند به نظرم دیدگاه چندان خوشبینانه ای نسبت به زندگی نداشت و ترجیح داد در جنگ کشته بشه تا اینکه به خونه برگرده، پیر بشه و یک زندگی معمولی داشته باشه. (که البته فکر می کنم به خاطر وضعیت گمل موقع نوشتن این کتاب باشه)
    علاوه بر این فکر میکنم تو این کتاب با اینکه بیشتر شخصیت ها یک جورهایی قلع و قمع میشند…ولی در نهایت به یک درجه از کمال میرسند.
    رک که سعی میکنه دیگه از حقایق زندگی فرار نکنه، به زنی دل می بنده و تا آخرین نفس برای دفاع از سرزمینش می ایسته.
    ‌سربیتار که سفر معنوی خودش رو تمام می کنه و به جواب وواقعی یا غیر واقعی بودن معبود و خالقش دست پیدا می کنه.
    دوراس که بالاخره به آرامش میرسه…هرچند که مرگ رو هم شکست میده و کاری می کنه که اسمش تا سالیان سال باقی بمونه.
    کماندار که پدر و برادرش رو کشته ولی حالا با مفید واقع شدن می تونه خودش رو تا حدی ببخشه.
    کائیسا که نمی تونه عشق به فرد دیگری رو تجربه کنه، ولی درنهایت میفهمه میشه انسانها رو دوست داشت.
    و …
    – یه موضوع دیگه اینکه…. شک و شبهه گمل درباره وجود معبود و خالق در جای جای این کتاب به چشم میخورد. مثلا در ۵ فصل آخر ۴ بار این موضوع مطرح میشد که آیا دنیای دیگری وجود داره و آیا خالقی هست؟ و هربار این پاسخ «تقریبا»‌ بی جواب میموند! هرچند شاید هم گمل با خدا قهر کرده بوده یا کلا براش مهم نبوده که نمی خواسته! وجودش رو تایید کنه….
    – آه… در ضمن اون ۶ دیوار دور قلعه و اسم گذاری روشون به نظرم فوق العاده جالب بود. پایان کتاب یعنی دلیل خاتمه یافتن جنگ هم بسیار هوشمندانه و زیبا بود.
    – اما در کنار همه اینها کتاب بعضی تناقضات در کتاب به چشم میخورد….
    مثلا با توجه به اینکه داستان در زمان گذشته رخ میداد نباید به بیماری هایی مثل سرطان یا آرتروز اشاره می شد، نباید رک و دختره انقدر ساده دل می باختن (چون اصولا چنین دختری به این راحتی جذب چنین مردی نمیشه)، نباید اولریک به همون راحتی و بر اثر سکته قلبی میمرد!(انگار گمل خواسته باشه سر و ته کتاب رو سریع هم بیاره)، اون سپر و شمشیر آخر کتاب دلیلی برای وجودشون نبود و یه جورایی در داستان زور چپونی بشه بود!، یا یه چیز دیگه که خیلی رو اعصاب من رفت…. اولریک مهندسش رو فرستاده بود به دانشگاه که درس بخونه…. اولریکی با توجه به شرایط کشور و نژاد و قبیلش و داشتن چندین و چند کاهن به دانشگاه ایمان داشت!
    در مورد ترجمه: من به ترجمه ی کتاب امتیاز ۳ از ۵ رو میدم.
    یکی اینکه در چندجای کتاب ۳، ۴ جمله ی نامربوط به چشمم خورد که از هر زاویه ای بهش نگاه کردم معنی نمیداد و چندین جا اسامی رو اشتباه نوشته بود و دیگر اینکه کتاب بدجوری سانسور شده بود که البته بیشتر تقصیر سرپرستان وزارت ارشاد در سال انتشار کتاب هست تا مترجم.
    اصولاً فکر میکنم اینکه به جای شراب، عرق و بوسه بهت بگن نوشیدنی قرمز، عصاره ی تخمیر شده و محبت کردن… یه جور توهین به شعور من مخاطب باشه.

    پاسخ
    • ناشناس says:

      آرتین خجالت نمیکشی اینقدر خوب و کامل نظر میدی.
      دوستان نظر من هم چیزی شبیه به این بود . ولی مال آرتین خیلی بهتر و کامل تره ، پس من دیگه نظرم رو نمیزارم .:-(

      پاسخ
      • فربد آذسن says:

        بی‌نام این چه حرفیه می‌زنی. نظرات آرتین عالین، قبول دارم، منتها نظر دو نفر هیچ‌وقت دقیقاً عین هم نیستن. مسلماً یه ریزه‌کاری یا نکته‌ای هست که خودت بهش رسیدی و آرتین بهشون اشاره نکرده. لااقل می‌تونی از حس شخصی خودت نسبت به شخصیت‌ها و وقایع داستان صحبت کنی.

        در کل ما رو از نظرات و افکار خودت محروم نکن.

        پاسخ
      • شنبلیله says:

        این مراحلی که تو داری میگی رو همه ی ما گذروندیم، نگران نباش. وقتی بنویسی میبینی که کلی هم نظرت تفاوت داره. مثلا نیگا کن نظر من و آرتین چقدر شبیه هم در اومده. الان فربد داره گریه میکنه که دیگه چی باید از کتاب در بیاره که ما نگفته باشیم. :))))

        پاسخ
  2. Mosy says:

    خب کتاب رو خوندم.
    این اولین کتابی هست که من از گمل می‌خونم و شدیدا من رو طرفدار این نویسنده کرد. کتاب در ژانر فانتزی قهرمانانه قرار می‌گیره. پیرنگ اصلی داستان درباره نبرد بین دو سرزمین مختلف و در حقیقت، “حمله و کشورگشایی” یکی و “دفاع از سرزمین” دیگری است. اکثر بخش های کتاب هم در همین جنگ روایت می‌شود و ما در داستان با شخصیت‌ها و قهرمان های این جنگ همراه می‌شویم.
    اوایل داستان کمی گنگه که به دلیل وجود تعداد نسبتا بالای شخصیت ها و مکان هاست و نیازه که حتما ۵ – ۶ فصل بخونید تا جذب اثر بشید. ولی بعدش دیگه نمی‌تونید ولش کنید. من در زمان امتحان ها این کتاب رو می‌خوندم و واقعا کار دشواریه مدتی دست از خوندن کتاب بکشی.
    این کتاب اولین اثر گمل هست و نکته جالبی که وجود داره این هست که گمل زمانی کلیت این کتاب رو نوشت که دکتر‌ها به اشتباه بهش گفته بودن سرطان داره و چند هفته‌ای بیشتر زنده نیست و احتمالا تاحدودی مرتبط با همین موضوع، درون مایه “تسلیم نشدن در برابر شکست، حتی زمانی که هیچ امیدی وجود نداره” ، توی کل اثر جریان داره.
    در طول داستان، اکثر مواقع این حس نا امیدی رو احساس می‌کنید و با خودتون می‌پرسید واقعا چرا اینا هنوز می‌جنگن؟ چرا تسلیم نمی‌شن تا جون خیلی ها الکی از بین نره؟ ولی آیا واقعا باید تسلیم شد؟ حتی تو شرایطی که کاملا مطمئن هستی در نهایت شکست می‌خوری؟ در اینجاست که داستان تشابهی به گرفتن یک مریضی سخت پیدا می‌کنه، آیا با وجود این که تقریبا مطمئن هستی که این مریضی جونت رو می‌گیره، باید تسلیم شی، یا تا جایی که می‌تونی مبارزه کنی؟ حتی اگه این مبارزه از سخت ترین کار های دنیا باشه.(مشابه سیزن اول برکینگ بد) این ها سوال هایی هستن که تاحدودی ممکنه جوابشون رو تو این کتاب پیدا کنید.
    شخصیت پردازی ها، خلق موقعیت ها، تصویر سازی جنگ و اکثر چیزهای دیگه تو کتاب به خوبی کار شدن. وجه فانتزی کتاب هم اونقدر غلیظ نیست که بعضی ها خوششون نیاد، حتی فکر کنم تا ۷ – ۸ فصل اول اثری از فانتزی تو داستان نمی‌بینید.
    (خطر اسپویل داستان) ولی با وجود تمام این ویژگی ها، بی نقص هم نیست، اول این که بعضی از اتفاق های کتاب تا حدودی ناباورانه هستن، آشنایی رک و ویرای، دو شخصیت اصلی داستان، و تغییر نظر رک برای بازگشت به جنگ و خصوصا پایان کتاب که با دو امداد غیبی خیلی عجیب رو به رو می‌شویم که حتی یکیشون (زنده شدن ویرای) اونقدر عجیبه که خود نویسنده هم به شکلی تو متن اشاره می‌کنه که اصلا مهم نیست چرا این اتفاق افتاده و به اصطلاح از “سرپوش آویختن” استفاده کرده. کلا خیلی با پایان کتاب حال نکردم و همین هم باعث شد نمره کامل رو بهش ندم. یه ایراد دیگه هم که یادم میاد، اشاره به بیماری های آرتروز و سرطان توی کتاب هست که خب فک نکنم تو زمانی که این کتاب داره روایت می‌شه همچین چیز هایی کشف و اسم گذاری شده باشن.
    (پایان خطر اسپویل داستان 😀 )
    خلاصه این که اگه از گمل چیزی نخوندید حتما این کتاب رو بخونید تا طرفدار این نویسنده بشید.

    پاسخ
    • فربد آذسن says:

      خب چیزی نگفتی که من بخوام باهاش مخالفت کنم یا بیشتر راجع بهش توضیح بدم. صرفاً جا داره بگم خوشحالم از این‌که از این یکی کتاب خوشت اومد و حال می‌کنم وقتی می‌بینم از ترمیونولوژی عناصر داستانی توی نقدهات استفاده می‌کنی. :)))

      پاسخ
        • فربد آذسن says:

          یعنی یه سری واژه که به یه رشته‌ی خاص مربوط می‌شن. مثلاً واژه‌ی سئو بخشی از ترمینولوژی حوزه‌ی توسعه‌ی وبه.

          ترمینولوژی رو در اشاره به «امداد غیبی» و «سرپوش آویختن» به کار بردم.

          پاسخ
  3. محسن says:

    من این کتابو نخوندم اما تا الان پنج شش تا کتاب از دیوید گمل مطالعه کردم.قضیه ای که هست اینه که تمام کتاب های گمل یه الگوی یکسان دارن.همیشه قضیه از یک قهرمان فراموش شده یا یه فرد عامی اما بسیار قدرتمند شروع میشه.این فرد برای شکست دادن یه دشمن شیطانی بسیار قدرتمند چند نفر دیگه از گروه های مختلف مردم جمع می کنه.بعد به مصاف دشمن می رند.با وجود اینکه اونها قدرتشون خیلی زیاد شده باز هم دشمن چندین برابر قویتره.اول چند تا نقشه زیرکانه برای شکست دشمن می ریزن بعد از اینکه نقشه تا حدی جواب داد با فداکاری و جان باختگی چند نفر(گاهی از شیطانی که ناگه یاد گذشته درشون زنده می شه واز زندگی فعلیشون پشیمون میشن!)دشمن رو نابود میکنن!وسلام.یعنی اینقدر الگوی های گمل تکراریه که کم و بیش تمام کتابهاش همینطورن.در کل کتاب های گمل برای پر کردن اوقات بی کاری بد نیست.اما به شخصه خودم واقعا از نوشته هاش زده شدم و مدت هاس دیگه سراغ کتاباش نمی رم.

    پاسخ
    • 💤Artin says:

      آره. منم این حرفت رو تایید میکنم.
      و نه تنها در مورد گمل، بلکه برای خیلی از نویسنده های دیگم این مورد صادقه.

      پاسخ
  4. 💤Artin says:

    من که تصمیم ندارم همراهتون باشم تو خوندن ولی خوب…
    دیشب نشستم یه تورقی کردم کتاب رو و الان ابتدای فصل ۱۲ هستم.
    از اونجایی که دارم کتاب رو ترجمه شده میخونم باید بگم:
    هم ترجمه کتاب بد هست، هم به طرز فجیعی سانسور شده.
    مثلا به جای شراب سرخ، نوشابه قرمز نوشتن و جای آب جو، نوشیدنی تخمیری نوشتن واقعا روی اعصابه.
    در ضمن تو به یاد سپردن اسامی کتاب هم شدیدا مشکل دارم…
    و به نظرم رک و دختره خیلی الکی الکی باهم دیگه همراه شدند!
    البته شاید به این دلیل بوده باشه که خود نویسنده نخواسته زیاد به مسائل عاشقانه بپردازه!(مثلا سانسورشم نمی دونیم)
    در ضمن کتاب خیلی من رو به یاد جلد اول مجموعه شمشیر حقیقت انداخت. و
    وقتی داستان داره تو یه فضای قرون وسطایی به وقوع میپونده… صحبت شدن از بیماری هایی مثل سرطان، سکته و ایست قلبی عجیبه!

    پاسخ
    • Mosy says:

      آخ آخ این سرطان خیلی رو اعصاب منم بود. انتظار داشتم دکتره بیاد بگه باید شیمی درمانی بشه. :)))
      من همزمان جاهایی که فک میکنم داره سانسور میشه رو انگلیسیش رو هم میخونم و خب میتونم بگم که هیچ جایی نیست که کلا حذف کرده باشه، مثلا به جای بوسیدن میگه محبت کردن.
      و این گنگ بودن اسامی و شهر ها هم خیلی رو اعصابه، همشون عین همن. بهتره تو نت یه نقشه ای چیزی گیر بیاری برای فهم بهتر.
      در مورد همراهی رک و دختره، خب عشق همین مدلیه دیگه، از روی عقل نیست. 😀

      پاسخ
      • 💤Artin says:

        برای دختری که یه عمر با سرباز ها و شعرا و مردها بزرگ شده…
        همچین موردی غیر منطقیه!
        نباید اینطور میبود!

        پاسخ
      • فربد آذسن says:

        البته جا داره گفته بشه که گمل موقعی این کتاب رو نوشت که دکترا به اشتباه بهش گفته بودن سرطان بدخیم داره و چند هفته دیگه زنده نیست. گمل هم که همیشه آرزو داشته یه کتاب ازش چاپ بشه، شروع می‌کنه به نوشتن اسطوره. در واقع کل کشمکش اصلی توی رمان قراره استعاره‌ای باشه برای نبرد خود گمل با سرطان.

        پاسخ
  5. Mosy says:

    پیام
    خوبه ادامه بده.

    بینام
    خب پس زودتر نظرت رو پیش خودت بنویس، چون آدم بعدا یادش میره و سرد تر هم میشه برای نوشتن. مثل من و آرتین سر دختر شاه پریان.

    پاسخ
    • فربد آذسن says:

      آره، موافقم. هرکی کتابو خونده، نقدشو بنویسه بذاره اینجا. اتفاقاً حالت منطقی‌ترش اینه که اول شما نظرتون رو بگید و بعد آخرش من نقدم رو منتشر کنم.

      پاسخ
  6. Mosy says:

    خب کسایی که کتاب رو دارن میخونن یا قراره شروع کنن بیان اینجا اعلام کنن که یه آماری داشته باشم.
    من الان فصل ۱۱ کتابم.
    واقعا خوبه.

    پاسخ