Bleeding Statue

 

The Bleeding Statue

I wandered many miles, without an aim,

In dungeons, cells and chambers, cold and dark.

I searched each room, but they all look the same;

Just stone and mortar beneath a lifeless arc.

 

In these vast spaces, many souls like me

Endure the darkness in hope of blissful tides

That wash away their pain and set them free,

From years of roving in Earth’s grimdark sides.

 

Alas, such hope is only dreamt by fools.

Our share of beauty is only but a spark.

As men grow wise, they yield to tragic rules.

They learn to find their beauty in the dark.

 

But once, I saw a spectacle inside

A random chamber, no different from the rest.

At center, there, an odd statue cried

Some tears of blood, flowing on its breast.

 

With careful steps, I drew myself near;

With curious eyes, I marveled at its grace;

But suddenly, my heart was filled with fear;

The statue started screaming to my face!

 

But years of darkness strengthens hearts of men;

I stretched my hand towards its bleeding eye;

I wiped away the tears right there and then.

The tears stopped, the screams became a sigh.

 

The marbles cracked and through them I perceived

A radiant light forming perfect lines.

I still wander, but I feel more relived.

I hear that to this day, the statue shines.

The Bleeding Statue
4.2 (84.44%) 9 votes
3 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

  1. مهراد says:

    این از شعرای قبلیت کمتر بازیگوشانه و خلاقانه و به جاش قانونمند تره، که احتمالا برای موضوع شخصیش انتخاب خوبی بوده.
    گرچه کلا کمتر جاه طلبی کردی و قبلیارو من بیشتر دوست دارم، ولی این هم خوب بود و خوشم اومد.
    بعد اون فاز آپتیمیست خفیفی که داره و حتی گلورایزش می‌کنی جالب بود برام. یعنی خب قطعا هر آدمی هرچقدر سینیکال یکم خوش بین هست لااقل وگرنه امید به زندگیش کلا از بین می‌ره ولی باز عادت نداشتم ازت ببینم :)))
    جالب بود کلا

    پاسخ
    • فربد آذسن says:

      ممنون مهراد.

      توی این شعر دنیا به یه سردابه و دخمه‌ی سرد و نمور و تاریک تشبیه شده، ولی داره می‌گه اگه یاد بگیریم با انسان‌های دیگه همذات‌پنداری کنیم و ازشون دلجویی کنیم، می‌شه چراغی هرچند کم‌نور توی این ظلمات روشن کرد. شاید تصور خوش‌بینانه‌ای باشه، ولی چه بخوایم قبول بکنیم، چه نکنیم، در نهایت ما توی دنیا فقط همدیگه رو داریم. حتی بی‌رحم‌ترین دیکتاتورها هم در نهایت بدون آدم‌های دیگه‌ای که بتونن بهشون زور بگن، هیچی نیستن. پس چه بهتر که روابط خوب با بقیه شکل داد تا سرگردونی توی این سرداب کمتر دردناک جلوه کنه.

      پاسخ