سریال‌ها

این فهرست شامل تمام آثار بصری دنباله‌داری می‌شه که تماشا کردم/می‌کنم. بنابراین آثار زیر فقط محدود به سریال‌های تلویزیونی نمی‌شن و انیمه٬ وب ویدئو و… رو هم دربرمی‌گیرن.

پ.ن.: فقط به آثاری نمره می‌دم که پخششون تموم شده و منم تمام اپیزودهاشون رو تماشا کردم.

RatingNetworkGenreCountry of OriginYearEpisodes#Seasons#TitleImage
(۸.۰/۱۰)HBOFantasy

Drama
US۲۰۱۱-۲۰۱۹۷۳۸Game of ThronesGOT - سریال
Still WatchingUSA NetworkLegal DramaUS۲۰۱۱-TBATBASuitsSuits - سریال
Still WatchingAMCHorror

Drama

Zombie Apocalypse

US۲۰۱۰-TBATBAThe Walking DeadTWD - سریال
Still WatchingHistory ChannelHistorical Drama

Action Adventure
Canada
Ireland
۲۰۱۳-
TBATBAVikingsVikings - سریال
(۷.۵/۱۰)NBCSitcomUS۱۹۹۴-۲۰۰۴۲۳۶۱۰FriendsFriends - سریال
Still WatchingChannel 4
Netflix
Science Fiction

Satire

Psychological Drama

Techno-Thriller
UK۲۰۱۱-TBATBABlack MirrorBM - سریال
Still WatchingHBOScience Fiction

Drama

Western
US۲۰۱۶-TBATBAWestworldWW - سریال
(۹.۵/۱۰)AMCCrime Drama

Thriller

Neo-Western

Black Comedy
US۲۰۰۸-۲۰۱۳۶۲۵Breaking BadBB - سریال
(۸.۰/۱۰)CBSSitcomUS۲۰۰۷-۲۰۱۹۲۷۹۱۲The Big Bang TheoryTBBT - سریال
(۸.۵/۱۰)NBCMockumentary

Sitcom
US۲۰۰۵-۲۰۱۳۲۰۱۹The Office USTO - سریال
Still WatchingNetflixAdult Animation

Animated Sitcom

Dramedy

Black Comedy

Satire
US۲۰۱۴-TBATBABoJack HorsemanBH - سریال
Still WatchingHBOCrime DramaUS۲۰۰۲-۲۰۰۸۶۰۵The WireWire - سریال
Still WatchingComedy CentralAnimated SitcomUS۱۹۹۷-TBATBASouth ParkSP - سریال
Still WatchingHBOAnthology

Crime Drama

Detective

Mystery

Neo-Noir

Southern Gothic
US۲۰۱۴-TBATBATrue DetectiveTD - سریال
Still WatchingStarzFantasy

Drama
US۲۰۱۷-TBATBAAmerican GodsAG - سریال
(۷.۵/۱۰)ABCAdventure

Mystery

Drama

Science Fiction

Supernatural
US۲۰۰۴-۲۰۱۰۱۲۱
+
Epilogue
Extras
۶LostLost - سریال
(۶.۵/۱۰)ShowtimeCrime Drama

Psychological Thriller

Mystery

Dark Comedy
US۲۰۰۶-۲۰۱۳۹۶۸DexterDexter - سریال
(۷.۵/۱۰)NBCMockumentary

Sitcom

Political Satire
US۲۰۰۹-۲۰۱۵۱۲۵۷Parks and RecreationPR - سریال
(۸.۵/۱۰)FoxMedical DramaUS۲۰۰۴-۲۰۱۲۱۷۶۸House
my-review
House - سریال
Still WatchingAMCCrime Drama

Black Comedy
US۲۰۱۵-TBATBABetter Call SaulBCS - سریال
Still WatchingFoxAnimated SitcomUS۱۹۸۹-TBATBAThe SimpsonsSimpsons - سریال
(۷.۵/۱۰)NBCSitcomUS۱۹۸۹-۱۹۹۸۱۸۰۹SeinfeldSeinfeld - سریال
Still WatchingFox
Netflix
SitcomUSOriginal Run
۲۰۰۳-۲۰۰۶

Revival
۲۰۱۳-
TBATBAArrested DevelopmentAD - سریال
Still WatchingHBOBlack Comedy

Cringe Comedy

Improvisational Comedy
US۲۰۰۰-TBATBACurb Your EnthusiasmCYE - سریال
(۸.۵/۱۰)Showtime
Sky
Drama

Historical Fantasy

Horror

Thriller
US
UK
۲۰۱۴-۲۰۱۶۲۷۳Penny DreadfulPD - سریال
(۷.۰/۱۰)NBCTeen Drama

Comedy Drama
US۱۹۹۹-۲۰۰۰۱۸۱Freaks and GeeksFG - سریال
Still WatchingHBOHistorical DramaItaly
UK
US
۲۰۰۵-۲۰۰۷۲۲۲RomeRome - سریال
(۶.۵/۱۰)Channel 4SitcomUK۲۰۰۶-۲۰۱۳۲۴
+
One special
۴The IT CrowdITCrowd - سریال
Still WatchingNetflixDrama

Black Comedy
US۲۰۱۷-TBATBAA Series of Unfortunate EventsASoUE - سریال
Still WatchingCBSAnthology

Science Fiction

Fantasy

Psychological

Horror

Supernatural Horror
US۱۹۵۹-۱۹۶۴۱۵۶۵The Twilight ZoneTwilightZone - سریال
(۷.۵/۱۰)E4Sitcom

Blue Comedy

Cringe Comedy

Slapstick
UK۲۰۰۸-۲۰۱۰۱۸۳The InbetweenersTheInbetweeners - سریال
(۸.۵/۱۰)BBC TwoMockumentary

Sticom

Cringe Comedy
UK۲۰۰۱-۲۰۰۳۱۲
+
Two Specials
۲The Office UKThe Office - سریال
(۷.۵/۱۰)Channel 4Sitcom

Black Comedy

Cringe Comedy
UK۲۰۰۳-۲۰۱۵۵۴۹Peep ShowPeepShow - سریال
(۸.۵/۱۰)FXBlack Comedy

Dramedy

Satire

Surreal Humor
US۲۰۱۰-۲۰۱۵۶۱۵LouieLouie - سریال
(۷.۰/۱۰)BBC OnePeriod DramaUK۱۹۹۵۶۱Pride and PrejudicePaP - سریال
(۸.۵/۱۰)TV Tokyo
WOWOW
Anime

Space Western
Japan۱۹۹۸-۱۹۹۹۲۶۱Cowboy BebopCowboy Bepop - سریال
(۸.۰/۱۰)Channel 4Thriller

Drama

Action
UK۲۰۱۳-۲۰۱۴۱۲۲UtopiaUtopia - سریال
(۸.۰/۱۰)NTVDark FantasyJapan۱۹۹۷-۱۹۹۸۲۵۱BerserkBerserk - سریال
(۶.۵/۱۰)ITVSitcomUK۱۹۹۰-۱۹۹۵۱۵۱Mr. BeanBean - سریال
Still WatchingComedy CentralCringe ComedyUS۲۰۱۳-TBATBANathan for YouNfY - سریال
(۶.۵/۱۰)Channel 4SitcomUK۲۰۰۰-۲۰۰۴۱۸۳Black BooksBlack Book - سریال
(۷.۰/۱۰)Channel 4SitcomUK۱۹۹۹-۲۰۰۱۱۴۲SpacedSpaced - سریال
Still WatchingKTMA-TV (1988–۸۹)
The Comedy Channel (1989–۱۹۹۱)
Comedy Central (1991–۹۶)
The Sci-Fi Channel (1997–۹۹)
Spoof

Comic Science Fiction
US۱۹۸۸-۱۹۹۹۲۱۱۱۲Mystery Science Theatre 3000MST30K - سریال
Still WatchingITVDetective

Mystery
UK۱۹۸۴-۱۹۹۴۴۱
+
Five feature length specials
۹Sherlock HolmesSherlock Holmes - سریال
(۸.۰/۱۰)BBC One
Sketch Comedy

Surreal Comedy

Satire

Black Comedy
UK۱۹۶۹-۱۹۷۴۴۵۴Monty Python's Flying CircusMP - سریال
Still WatchingHistoryBiblical Epic

Drama
US۲۰۱۳۱۰۱The BibleTheBible - سریال
(۸.۰/۱۰)CBBCComedy

Educational
UK۲۰۰۹-۲۰۱۳۶۵
+
Seven full-length specials
۶Horrible HistoriesHH - سریال
(۹.۰/۱۰)BBC OnePeriod SitcomUK۱۹۸۳-۱۹۸۹۲۴
+
Three specials
۴BlackadderTBA - سریال
(۷.۵/۱۰)Web VideoMusical

Dramedy
US۲۰۰۸۳۱Dr. Horrible's Sing-Along BlogDrHorrible - سریال
Still WatchingWeb VideoReview

Insult comedy

Black comedy

Surreal comedy

Off-color comedy

Parody

Deadpan
US۲۰۰۷-TBATBAThe Nostalgia CriticNostalgia Critic - سریال
(۸.۵/۱۰)ABCSpoofUS۱۹۸۲۶۱Police Squad!Police Squad - سریال
(۷.۵/۱۰)MX
TVO
TVA
etc
Anime

Comic Science Fiction
Japan۲۰۱۴۲۶۲Space DandySD - سریال
Still WatchingWeb VideoReview

Insult Comedy
US۲۰۰۴-TBATBAThe Angry Video Game NerdTAVGN - سریال
Still WatchingSBS One & TwoSpoofAustralia۲۰۱۲-۲۰۱۵۱۳۲Danger 5Danger5 - سریال
Still WatchingOnline DistributionHistorical Drama

Romance

Mystery
Iran۲۰۱۵-۲۰۱۷۳۴۲ShahrzadShahrzad - سریال
(۹.۵/۱۰)Channel 4
HBO
SatireUK۲۰۰۰-۲۰۰۴۱۸

+
Three Direct-to-video movies
۳Da Ali G ShowAliG - سریال
(۵.۰/۱۰)ABC
Comedy Central
Animated SitcomUS۲۰۰۰-۲۰۰۲۶۱Clerks: The Animated SeriesClerks - سریال
(۷.۰/۱۰)BBC TwoFantasy of MannersUK۲۰۰۰۴۱GormenghastGormenghast - سریال
(۷.۵/۱۰)RAIMythology

Adventure
Italy
France
Germany
Yugoslavia
۱۹۶۸۸۱L'OdisseaOdissea - سریال
(۶.۵/۱۰)Fox KidsAnimated SitcomUS
Canada
۱۹۹۷-۱۹۹۸۲۴۱The Adventures of Sam & Max: Freelance PoliceSM - سریال
Still WatchingChannel 1 (Iranian National TV)Historical Drama

Romance
Iran
Hungary
France
Lebanon
۲۰۰۷۳۰۱Zero Degree TurnZDT - سریال
Still WatchingWeb VideoReview

Satire

Black Comedy

Insult Comedy
Australia۲۰۰۷-TBATBAZero PunctuationZP - سریال
(۶.۵/۱۰)BBC TwoUrban FantasyUK۱۹۹۶۶۱NeverwhereNeverwhere 3 - سریال
(۷.۵/۱۰)NBCSitcomUS۲۰۰۴-۲۰۰۶۴۶۲JoeyJoey - سریال
Still WatchingBBCTheater AdaptationUK۱۹۷۸-۱۹۸۵۳۷۷BBC Television Shakespeare
Shakespeare Collection Box 182x122 - سریال
(۸.۰/۱۰)Channel 4DocumentaryUK۲۰۰۴-۲۰۰۶۱۹۴Monarchy by David StarkeyMonarchy - سریال
Still WatchingNBCSpace OperaUS۱۹۶۶-۱۹۶۹۷۹۳Star TrekStarTrek - سریال
(۵.۰/۱۰)Netflix Anthology

Black comedy

Fantasy

Horror

Science fiction
US۲۰۱۹-TBATBALove, Death & Robots
my-review
LDR - سریال
(۹.۵/۱۰)HBODrama

History
US

UK
۲۰۱۹۵۱ChernobylChernobyl - سریال
Still WatchingNetflixCrime

Drama

Romance
US۲۰۱۸-TBATBAYouYou 1 - سریال
(۷.۵/۱۰)NetflixPeriod DramaUS۲۰۲۰۷۱The Queen's Gambit
Queens Gambit - سریال
(۶.۰/۱۰)Cartoon NetworkMilitary Science Fiction

Action

Adventure
US۲۰۰۳-۲۰۰۵۲۵۳Star Wars: Clone WarsStar Wars Clone Wars 2003 2005 - سریال
(۷.۵/۱۰)Cartoon Network'Military Science Fiction

Action

Adventure
US۲۰۰۸-۲۰۲۰۱۳۳۷Star Wars: The Clone Wars
Star wars Clone Wars 2008 2020 - سریال
RatingNetworkGenreCountry of OriginYearEpisodes#Seasons#TitleImage
RatingNetworkGenreCountry of OriginYearEpisodes#Seasons#TitleImage
(۸.۵/۱۰)FoxMedical DramaUS۲۰۰۴-۲۰۱۲۱۷۶۸House
my-review
House - سریال
(۵.۰/۱۰)Netflix Anthology

Black comedy

Fantasy

Horror

Science fiction
US۲۰۱۹-TBATBALove, Death & Robots
my-review
LDR - سریال
RatingNetworkGenreCountry of OriginYearEpisodes#Seasons#TitleImage
۲۱۷ پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  1. اندلاین گفته:

    اومدم اینجا هم باز تاگید کنم که اقا این The Strain ببیند واقعا سریال خوش ساختیه.
    فربد تو ریک اند مورتی رو هم ندیدی؟
    این دستمون امیر علی چرا دیگه کامنت نمیذاره خیلی خوب داره راجب به سریال حرف میزنه امیدوارم دوباره بیاد

    من اگر بخوام یک هیدن جم بهتون معرفی کنم
    My.Brilliant.Friend رو توصیه میکنم ببیند

    پاسخ
    • امیرعلی گفته:

      والا دوست که دارم، منتها فرصت نمی‌شه در مورد سریال کامنتی بذارم اینجا. البته چند روز پیش توی یه پست دیگه سریال ۲۴ رو هم پیشنهاد دادم. ۲۴ از اون سریالاست که شاید خیلیا به‌خاطر طولانی بودنش به‌سختی شروعش کنن، ولی حقیقت اینه که وقتی شروعش کنی دیگه نمی‌شه جلوی دیدنشو بگیری. :))

      پ.ن.: فربد در مورد ۲۴ دو تا نکته‌ی دیگه می‌خوام بگم:
      ۱. دهن The Boys سرویس! :((
      این د بویز انقدر نرم و زیرپوستی میاد صنعت مصنوعیِ این روزای سینما و خصوصاً مدیای بلاک‌باستری و ابرقهرمانی رو نقد می‌کنه (سر داکیومنت‌هایی که برای سون می‌ساختن Vs. واقعیت)، که من از وقتی دیدمش دیگه دید مثبتی نسبت به این‌جور چیزا ندارم و نمی‌تونم اونجور که باید و شاید جدی‌شون بگیرم. ۲۴ هم از این قاعده مستثنی نیست. جک باور تقریباً در نقش یه سوپرهیرو توی سریال عمل می‌کنه، البته می‌گم تقریباً چون بعضی از حرکاتش هم احساسیه و نه به صلاح مملکت. خصوصاً هر چی بیشتر از سریال می‌گذره. با گذشت سریال جک بیشتر از چشم آمریکایی‌ها میوفته و دوست‌های کمتری براش می‌مونه، از اونور اخلاقیاتش تند می‌شه. ولی یه بالانسی وجود داره بین حرکات اگزجره و واقع‌گرایانه‌ش که باعث می‌شه در کل مخاطب باهاش همذات‌پنداری کنه.

      ۲. سریال از یک نظر دیگه هم پیشتازه. توی ۳ فصل از سریال (که اولیش می‌شه فصل ۲ که سال ۲۰۰۲ ساخته شده)، ما رئیس جمهور آفریقایی-آمریکایی داریم، و برای آمریکا که اولین رئیس‌جمهور آفریقایی-آمریکایی‌ش رو سال ۲۰۰۹ به خودش دیده این زیاد انتخاب روتین و نرمالی نبوده.

      پاسخ
      • فربد آذسن گفته:

        دقیقاً بویز این تاثیر رو روی من هم داشت. البته منم هیچ‌وقت این چیزا رو جدی نمی‌گرفتم، ولی الان برام وارد فاز جدیدی از Absurdity شدن.

        فکر کنم بعد از این‌که توپاک تو یکی از آهنگ‌هاش درباره‌ی دور از تصور بودن رییس‌جمهور سیاه‌پوست حرف زد، آمریکا به این قضیه حساس‌تر شد. شاید مستقیم یا غیرمستقیم نشون دادن رییس‌جمهور سیاه‌پوست تو ۲۴ به این قضیه ربط داشته باشه.

        پاسخ
    • فربد آذسن گفته:

      ریک و مورتی رو دیدم تا یه جایی. ولی شاید نیاز باشه از اول Rewatch کنم. چون یادم رفته.

      این My Brilliant Friend جالب به نظر می‌رسه. مرسی بابت معرفی.

      پاسخ
    • فربد آذسن گفته:

      این صحنه رو از سیزن ۱ یادمه. ایده‌ش باحاله (این‌که دگرگونی‌های مختلف F word پیشرفت‌های صورت‌گرفته توی بازرسی صحنه رو نشون بدن)، ولی به نظرم یکم Too much هست.

      پاسخ
  2. امیرعلی گفته:

    فربد من بالاخره سوپرانوز رو تموم کردم.

    الانم اینجام که فقط یه توصیه‌ی مهم و جدی بهت کنم؛ وقتی سیزن پنج رو تموم کردی و می‌خواستی ۶ رو استارت بزنی، یه موقعی اینکارو کن که بدونی برای ۲۱ اپیزود پشت‌سرهم دیدن وقت داری.

    لیترالی، از بعد از انتهای اپیزود یکِ سیزن شیش، دیگه نمی‌تونی دیدن رو متوقف کنی.

    پاسخ
  3. امیرعلی گفته:

    آقا من دو سه شب پیش سیزن ۳ سوپرانوز رو هم تموم کردم و این فصل به‌نظرم یکم ساختار جالبی داشت.

    ساختار این فصل اولاً خیلی فشرده بود، دقیقاً مثل سندمن که توی هر شماره‌ش انقدر اتفاق میوفته که آخر اون آرک گیج می‌شی که فلان اتفاق توی این آرک افتاد یا آرک‌های قبلی… یا برای یادداشت برداشتن و نقد کردن نمی‌دونی دقیقاً از کدوم اتفاق شروع کنی و به چه حوادثی بپردازی.
    این سیزن هم همین بود، طوری‌که من وقتی انتهای سیزن به اتفاقاتی که در طول سیزن افتاده بود فکر می‌کردم و توی صفحه‌ی ویکی‌پدیا خلاصه قسمت‌های اول رو می‌خوندم اصلاً باورم نمیشد که برای مثال «توهینِ تونی به یکی از دوست‌پسر‌های مدو» توی این فصل اتفاق افتاده بود.

    یه نکته‌ی درخشانی که این فصل داشت به‌نظرم رشد زیاد و دادن عمق زیاد به شخصیت‌ها بود. یعنی چیس این فصل (فصل سه) رو برای عمده‌ی رشد شخصیت‌هاش انتخاب کرده بود فکر کنم. مدو، ای‌جی، کارملا، پاولی، کریستوفر و حتی رالفی، و گل سرسبد اون‌ها تونی، طی این سیزن پیرتر می‌شن (ما چندین مرگ مهم داریم)، و رشد شخصیتی زیادی پیدا می‌کنن و چیس به اون‌ها عمق بیشتری رو می‌ده. اتفاقاتی که برای هر کدوم از شخصیت‌های نام برده شده میوفته باعث میشه اونا درس عبرت بگیرن از فلان‌چیز و یا باعث می‌شه ما بیشتر اونا رو بشناسیم. چیزی که این روشِ چیس برای دادن عمق رو برای من جذاب‌تر می‌کرد، تکرار کردنِ اون اتفاق برای بعضی از شخصیت‌ها بود.
    مثلاً یه اسپویل ریز می‌کنم؛ (فکر نکنم زیاد مهم باشه ولی اگه می‌خوای صفر تا صد سریالو خودت ببینی این تیکه‌ی پایینو نخون.)
    مثلاً مدو توی این فصل نه یک بار، بلکه دو بار شکست عشقی می‌خوره. و جالبیش اینه که از شکست عشقی اول‌ش اون درس عبرتی رو که باید می‌گرفت نگرفت، ولی از دومی گرفت و انتهای سیزن هم اون درس عبرت رو بلند سر پدرش داد می‌زنه.

    «پایان اسپویل»

    من یه ایراد هم از این سریال می‌گیرم که اتفاقاً توی این سیزن تا حدودی درست شده بود و فکر کنم چیس به این موضوع هم پی برده بود که، این سریال انقدر روی
    ۱- ساز و کارِ {جذابِ} مافیا
    ۲- روابط آدم‌ها با هم
    ۳- افکار و عقایدشون
    زوم و یا بهتره بگم، فوکوس می‌کنه که خبری از یه بخشِ مهم و جذاب نیست، دیالوگ‌های شاهکار!
    این سریال از کمبود دیالوگ‌های خوب و فکر شده رنج می‌بره (یا بهتر بگم می‌بُرد)، با اینکه انتخاب دیالوگ‌ها خیلی خیلی خوب بود و اکسپوزیشن رو به حداقل کاهش می‌داد، ولی ما تقریباً به جز دیالوگ‌های تونی و دکتر ملفی (اونم تک و توک) دیالوگ به‌یاد‌موندنی و جاودانه‌ای نداریم.
    ولی، باید بگم این سیزن با قرار دادن تونی یا کارملا در موقعیت‌های جذاب، تا حدودی این نقطه‌ی ضعف رو هم پوشش می‌داد. مثلاً اون اپیزودی که کارملا رفت پیش روانپزشکی که ملفی بهش معرفی کرده بود؛ اون تیکه دیالوگ‌های خوبی رو داشت.

    نکاتی که می‌خواستم از این سیزن بگم همینا بودن، ولی همونطور که اول یادداشت اشاره کردم این سیزن لبریزه از حوادثِ بزرگ و کوچیک، پس طبیعیه که من هم در طول نوشتن یادداشت یه نکاتی رو یادم رفته باشه.

    پاسخ
    • فربد آذسن گفته:

      فکر کنم از نقدت اینطور برمیومد که به نظرت فصل سوم بیش از حد Dense بود، ولی نمی‌دونستی این رو یه نقطه‌ضعف در نظر بگیری یا نه.

      اگه اینطوره، من هم چنین تجربه‌ای با فصل ۱ The Wire داشتم. سریال‌های HBO اون اوایل از این مشکل رنج می‌بردن. یعنی همه‌چیزشون در سطح عالی بود، ولی Pacingشون طوری بود که احساس می‌کنی پلات ورم کرده. مثلاً فصل دوم True Detective هم این مشکل رو داشت.

      Too many plot threads
      Too much stuff happening
      Characters dealing with too much stuff.

      پاسخ
      • امیرعلی گفته:

        نه فربد، Dense بودن یه اثر لزومِ بر بد بودنش نیست، همونطور که اشاره کردم سندمن هم خیلی پر مغز و حجیمه، ولی آیا این نقطه‌ضعف‌ش حساب می‌شه؟ از نظر من نه. برای سوپرانوز هم این‌طوری بود، فقط گزاره بود و خواستم بگم این سیزن نسبت به سیزن‌های پیشین اتفاقات بیشتری رو در خودش جا داده.

        جفت مثال‌هایی که زدی رو ندیدم، (ترو دتکتیو رو فقط فصل یک‌ش رو دیدم)
        ولی آره، باهات موافقم.

        پاسخ
    • Nobody گفته:

      درمورد ایرادی که گرفتی (نبودن دیالوگ های جادودانه) باید یه نکته ای رو بگم: یکی از مهمترین اهداف دیوید چیس در نوشتن سوپرانوز، این بود که سریالش جنبه سوپ اوپرایی پیدا نکنه؛ بخاطر همین داخلش از این دیالوگ های اغراق‌آمیز تئاتری خبری نیست. یعنی عموما شخصیتها با زبان کوچه و بازار حرف میزنند و کمتر پیش میاد کسی حرف قابل تامل بزنه. دیالوگهای «بیادماندنی» عموما با این فضا در تناقض‌اند. جدی میگم: تصور کن توی استریپ کلاب، تونی به کریستوفر بگه:«هرج و مرج یه نردبونه» (دیالوگ ماندگار دیگه تو تلویزیون به ذهنم نرسید)

      پاسخ
      • امیرعلی گفته:

        دقیقاً، خودمم بهش پی برده بودم (مدتها بعد از این نقد) که نباید از سوپرانوز انتظار دیالوگ‌های ماندگار و خفن و عمیق داشت.

        پاسخ
      • فربد آذسن گفته:

        آره این تلاش برای دراماتیک نبودن خیلی واضح به نظر می‌رسه تو تار و پود سریال. نه‌تنها تو دیالوگ‌ها، بلکه توی اتفاقاتی که می‌افته. و خیلی خوب جواب داده. اینقدر کیفیت همه‌چی بالاست که تلاش برای دراماتیک نبودن به خلق درامای بیشتر منجر شده.

        پاسخ
    • فربد آذسن گفته:

      اون موقع که دوران اوج محبوبیتش بود من تو فاز سریال دیدن نبودم. بعدش هم دیگه جوش خوابید و انگیزه‌ی کافی برای دیدنش نداشتم، چون همیشه در لحظه چیز داغ‌تری برای دیدن وجود داشت. البته روی کامپیوترم دارمش و قصد دیدنش هم دارم، ولی نمی‌دونم کی وقت کنم

      پاسخ
  4. امیرعلی گفته:

    می‌خوام بهتون یه سریالِ حال‌خوب‌کنِ نسبتا کوتاه رو معرفی کنم که اگه مودش رو بگیرید هم در مدت زمان کوتاهی می‌بینیدش، هم اینکه واقعاً حالتونو بهتر می‌کنه!
    پس وقت رو تلف نمی‌کنم و می‌رم سر اصل مطلب و معرفی سریال محشری که به تازگی دیدمش و دیدنش همچنان هم ادامه داره چون سریال آن‌گویینگه:
    Ted Lasso.

    تد لاسو، سریالی هستش بسیار بسیار اتمسفریک و کمدی، که می‌تونه ساعت‌ها شما رو سرگرم کنه و خنده روی لباتون بیاره.
    اسم سریال، اسم شخصیت اصلی سریال هم هست، شخصیت اصلی‌ای که مربی تیم فوتبال آمریکایی بودش و حالا، اومده به انگلیس و می‌خواد رهبریِ تیمی رو به عهده بگیره که در معرض سقوطه و…

    این سریال ظاهر اسپورت و ورزشی‌ای داره و در باطن مسئله از این‌ها فراتر می‌ره.
    تد لاسو یه آدم سیبیلوی حال‌خوب‌کن‌ـی هستش که احتمالا تا حالا نظیرش رو ندیدین، جوری با شوخی‌های آمریکایی مخصوص به خودش که انگلیسی‌ها هیچی ازش نمی‌دونن شما رو می‌خندونه که احتمالاً از تعجب شاخ در بیارید، باور کنید این کرکتر به‌تنهایی شما رو معتاد به خودش و اسمش می‌کنه.
    شخصیت‌های فرعی سریال… از این بهترم می‌تونن باشن مگه؟ یکی از یکی بهتر و عمیق‌تر و باحال‌ترن. اخلاقیات و نحوه‌ی تعاملی که با هم دارن خیلی جالبه و این حقیقت که ۹۰ درصد شخصیت‌ها رو اعضای فوتبالی یا کسایی که به‌هر حال با فوتبال سر و کار دارن تشکیل می‌دن، به خودیِ‌خود داستان رو برای فوتبال‌دوست‌هاش جذاب‌تر می‌کنه، ولی حرف منو باور کنین که این سریال نه قراره با مسائل فوتبالی بیاد سر وقتتون، نه قراره اون هیجان وقت های اضافه رو داشته باشه (البته جز یکی دو مورد)، این سریال فقط و فقط برای این ساخته شده که حالِ بد من و شما رو خوب، و حالِ خوب برخی‌هارو بهتر کنه. همین!

    در طول دیدن سریال همه‌ش با خودم می‌گفتم که یعنی فلسفه‌ی ساخت این سریال چیه؟ اینه‌که ما از شخصی مثل تد لاسو که همه‌ش مورد تحقیر هوادارانِ تیم «ریچموند» قرار می‌گیره درس عبرتی بگیریم که هیچ‌وقت تسلیم نشیم و جا نزنیم؟ یا از دو تا از اعجوبه‌های تیم و نحوه‌ تعامل‌شون با هم یاد بگیریم که با هم باید کنار بیایم و خوش‌اخلاق‌تر باشیم…؟
    و جوابی که بهش رسیدم این بود که موارد و درس‌های اخلاقیِ بالا به‌علاوه‌ی چیزهای دیگه که ترجیح می‌دم عوامل سریال براتون توضیح بدن، به‌علاوه‌ی یک مورد طلاییِ دیگه، یعنی «خوب بودن» و «مثبت بودن»، چیزهایی هستن که سریال قراره بهش برسه، همونطور که شخصیت اصلی هم در حین شوخ‌و‌شنگی‌های به‌خصوصش، چندباری بهش اشاره کرد که: «برای من بُرد یا باختِ تیم «ریچموند» مهم نیست، برای من بُرد و باخت اون بچه‌ها، چه بیرون و چه داخل زمین، مهمه، من به اون‌ها اهمیت می‌دم و می‌خوام روی اون‌ها کار کنم.» و باید اعتراف کنم که کسی بهتر از تد نمی‌تونه این‌کارو انجام بده، چون‌که نه‌تنها بازیکن‌های ریچموند رو، بلکه من و شما و هرکسی که سریال رو می‌بینه رو از صمیم قلب امیدوار به زندگی می‌کنه.

    «تد لاسو» یه سریال معمولی و کلیشه‌ایِ ۳۰ دقیقه‌ای نیست، این سریال می‌تونه روی مخاطبش تاثیرات عمیقی بذاره و اون‌ها رو درون خودش غرق و حل بکنه. «تد لاسو» می‌تونه چیزی باشه که در حال حاضر بهش نیاز داریم، این سریال می‌تونه همون چیزی رو بهمون تزریق کنه که کرونا با اومدنش اونو از خیلی‌هامون گرفت، یعنی «حال خوب» رو.

    سریال دارای دو فصله، و تا همین لحظه که دارم حرف می‌زنم قسمت چهارمِ فصل دومش پخش شده، ولی خبر بسیار خوشحال‌کننده‌ای که هست اینه که میگن سریال برای فصل سوم هم تمدید شده و این یعنی سازندگان حالاحالاها قصد ندارن که بیخیالش بشن.
    من خودم به‌شخصه از تجربه‌ای که داشتم توی این دو سه شب خیلی راضیم، نمی‌گم الآن برای زندگی هایپ و امیدوارم و صبح‌ها با یه لبخد بزرگ از خواب پا می‌شم، ولی لااقل دیگه حالم به بدیِ قبل از دیدن سریال هم نیست.

    خلاصه که به‌شدت پیشنهاد میشه این لعنتی…

    پاسخ
    • فربد آذسن گفته:

      من اسم سریال رو نشنیده بودم و باید بگم، واو، در این حد خوبه؟ که مثلاً حال بدت رو بهتر کرده؟ رفت تو لیست سریال‌هایی که باید تماشا کنم.

      پاسخ
      • امیرعلی گفته:

        فربد یکی از دوستام با همین نقد داره سریال رو می‌بینه، هربار که آنلاین می‌شه از سریال و اتمسفر فوق‌العاده‌ش تعریف می‌کنه.

        توی حال‌خوب‌کنیِ سریال شک نکن اصلاً.

        پاسخ
  5. امیرعلی گفته:

    فربد فصل دوم سوپرانوز رو هم تموم کردم چند روز پیش و باور کن که هر ثانیه بیشتر حسرت میخورم که چرا زودتر سوپرانوز رو ندیدم.
    فصل دوم از هر احاظ عالی بود، بیشتر روی بار احساسی سریال کار شده بود.
    شاهکار این سیزن هم اپیزود آخر بود. فقط می‌تونم بگم محشر بود.
    خب من سریال خیلی زیاد نگاه میکنم ولی میتونم به جرأت بهت بگم که یکی از خیره‌کننده‌ترین و ویردترین (به معنای واقعی کلمه) اپیزودایی بود که توی عمرم دیدم. مو رو به تنت سیخ میکنه و از همه بدتر هم برای من اون حسی بود که در طول دیدن اپیزود داشتم. هی با خودت میگی که نکنه این اتفاق هم یه خواب باشه یا واقعی نباشه.
    در واقع اپیوزد اصلا بهش نمیخوره که اپیزود آخر یه سیزن باشه، یه شروع معمولی و یه ادامه‌ی معمولی‌تر، تا یه جایی، از یه جا به بعد کاملا ورق برمیگرده و اینجا شاهکار این اپیزود و این سیزن بود.

    در کل ولی اپیزودای خیلی خوب دیگه ای هم داشت مثل همون اوائل سیزن که تونی میره ایتالیا (یادم نیست کدوم اپیزود بود) یا اون اپیزودی که به طور واضح روی آنکل جون داشت مانور می‌داد سریال. یا اونی که داشت عقاید ای‌جی رو بررسی میکرد برای من جذاب بود.
    در کل من سیزن دو رو بیشتر از سیزن یک دوست داشتم، وقت رو هم تلف نکردم و اپیزود یک از سیزن سه رو دیدم ولی زیاد منو نگرفت.

    در مورد کشش هم اگه می‌خوای بدونی، خب در این حد می‌تونم بهت بگم که منی که عملا مثل لاکپشت میمونم توی سریال دیدن، در عرض ۵ ۶ روز ۱۳ اپیزودو دیدم.
    پس خیالت راحت، اپیزودا یکی از یکی روون تر و بهترن. فقط زودتر ببین این سیزن رو و هر وقت که دیدی نظرت رو بگو.

    پاسخ
  6. AlphoXtyle گفته:

    سریال Sharp objects: اگه بخوام یه دید کلی درباره ی این مینی سریال ۸قسمته بهتون بدم، میشه ترو دتکتیو زنونه منهای اتمسفر نیهیلیستی. به جرات میتونم بگم اتمسفر دارک این سریال نظیر نداره، از شخصیت اصلی مازوخیستش ایمی آدامز(که تنها جایی که ازش خوشم اومد تو همین سریال بود که نقشش رو عالی بازی کرد) تا دوستای خاله زنک مادرش، همشون دست به دست هم دادن تا جو این سریال اعصابتون رو بهم بریزه، طوری که واقعا از دیدنش اذیت بشید. بشخصه بعد از تموم شدن سریال سریع چند تا فیلم تینیجری دانلود کردم که روحیم عوض بشه.
    موضوع داستان درباره ی خبرنگاریه که برای پوشش خبر یه قتل، از طرف رئیسش به شهر زادگاهش فرستاده میشه و اونجا با گذشته ی تلخش روبرو میشه؛ کلیشه ای بنظر میاد ولی اینقدر به موضوعات مختلفی توی سریال پرداختن و نحوه ی روایت و فلش بک زدناش خوب و قوی و به موقع کار شده که اصلا به چشم نمیاد این قضیه.
    نقطه قوتش پایان بندی خارق العاده، بازی بینظیر ایمی آدامز، پردازش شخصیت های فرعی با وجود تایم کم سریال، کات کردن ها و فلش بک های به موقع برای فضاسازی بهتر داستان و شیمی خوب کاراکتر اصلی با خواهرشه
    نکات منفیش رو اگه بخوام بگم یکی اینه که شاید از قسمت چهارم به بعد خسته بشید، چون همش میخواید قاتل رو پیدا کنید؛ پیشنهادم اینه که بجاش به تک تک دیالوگا و حرکات بدن کاراکترا دقت کنید، اینجوری پایان سریال خیلی خیلی بهتون بیشتر میچسبه. نکته ی منفی دیگش هم اینه که در یه مورد خاص، درباره ی گذشته ی شخصیت اصلی توضیحی داده نمیشه و سرسری رد میشن ازش، که اصلا چیز مهمی نیست و تاثیری توی روند داستان نداره.

    پاسخ
  7. امیرعلی گفته:

    خب، دو قسمت آخر د بویز رو هم دیدم. (یعنی قسمت‌های ۷ و ۸ فصل ۲)

    «هشدار اسپویل»

    باید اعتراف کنم که این دو قسمت آخر دیوانه‌وارتر، خشن‌تر، پرخون‌تر و در نهایت جذاب‌تر از قسمت‌های قبلی این سریال بودن حتی. سریالی که در بد نشون دادن وجهه‌ی خوب قهرمانان کم نذاشته و نمی‌ذاره.
    «پسران» به بینندگان ثابت کرد که قهرمانان می‌تونن یه بخش تاریک و خبیث داشته باشن، برخی‌هاشون یکم بهتر، برخی‌هاشون به‌طبع بدتر از واژه‌ی «بد». برای مثال ما توی این فصل استورم‌فرانتی رو داشتیم که حتی در جهاتی از هوم‌لندر (که دقیقاً وجهه‌ی تاریکِ شخصیتی مثل سوپرمن هستش) هم خبیث‌تر بود. یا برای مثال بلک نوآری رو داشتیم که تغییری نکرده بود نسبت‌به گذشته.

    اما قهرمانای واقعی ما اعضای د بویز بودن که روی تاریک قهرمانا رو دیده بودن و حالا قیامی علیه‌شون کردن، که در آخر اگه نگم این قیام جواب نداد، ولی در خیلی جهات این شیاطین قهرمان‌نما رو بدجوری اذیت کرد.

    خب بگذریم، یکم به بررسی خود سریال بپردازیم.
    سریال یه جو و اتمسفر خاصی داره، یعنی واقعاً برام جالبه که چجوری می‌شه که چندتا آدم که به جز قدرت ذهن و زوربازوی اسلحه‌هاشون چیزی ندارن، این‌طوری جلوی نیرومندترین موجودات زمین دووم میارن… و خب خالق این داستان یعنی گارث انیس به خوبی جوابمون رو می‌ده. جواب اینه‌که اون‌ها نمی‌تونن در مقابل این موجودات قد علم کنن، چیزی که جلوی کشته شدن اون‌ها رو می‌گیره کمی چاشنی شانس هستش، ولی خب شانس هم تا یه جایی کارآمده.

    برای یافتن پاسخ کامل این سوال باید به دل گروهِ Seven یا هفت ابرقهرمان {ارواح عمه‌شون} نفوذ کرد و جویای احوال خودشون بشیم؛ ما از طرفی کویین میوی رو داریم که بارها از طرف هوم‌لندر تهدید، کنترل و اذیت می‌شه. از یه‌طرف هم استارلایتِ در ابتدا خوش‌خیال رو داریم که تو همون شب اول بهش تجاوز می‌شه و دگرگون می‌شه کلا بنده‌خدا. یا ای‌ترین و دیپی رو داریم که راحت شوت می‌شن و هوم‌لندر (که یه جورایی خود سون هستش!) بهشون اعتماد نداره.

    پس نتیجه‌ای که می‌شه از پاراگراف بالا گرفت اینه‌که برای از پا در آوردن این‌جور چیزهای فوق‌قدرتمند، باید بین خودشون تفرقه بندازی تا این دفعه شاید، اون هم شاید، بتونی از زیر دست و پاشون جون سالم به‌در ببری. برای مثال در اواخر فصل دو، اگه اون شوک و ضربه‌ی‌ نهایی الینا به میو نبود ما هرگز شاهد اون وجهه‌ی باحالِ کویین میو نبودیم و اگه شاهد این وجهه‌ی خوبش نبودیم، بویز هیچ‌وقت زنده از زیر دستای اعضای سون بیرون نمیومد.یا مثلاً ای‌ترین که اون هم بر علیه استورم‌فرانت مدرک جمع کرد و به هیویی و اِنی داد.

    سریال یکم با مشکل ضرب‌آهنگ طرف بود، شخصیت‌پردازی ای‌ترین هم در این فصل افت داشت به‌نظرم. در فصل اول خیلی بهتر و کاریزماتیک‌تر از اینا بود. مرگ بهش نساخت.

    هجوهای فرهنگی‌ای که این سریال به وایرال‌های این روزها زد، هم ستودنی بود و هم به‌جا. از طریق رابطه‌ی میو و الینا به مشکل همجنس‌گرایان پرداخت، از طریق کرکتر نژادپرستی مثل استورم‌فرانت هم به مشکلات نژادپرستارانه و تبعیض نژادی پرداخت. یا از طریق دیپ، و سپس ای‌ترین به موضوع کلیساها (خصوصاً در زمینه‌ی ساینتولوژی) پرداخت و این موضوع که هنوزم که هنوزه کلیساها در آمریکا نقش مهمی دارن.
    همچنین اشاراتی هم به فرهنگ Meme و میزان محبوبیتشون و حتی تعیین میزانِ محبوبیت یک شخص، داشت. مثالش هوم‌لندری بود که از چشم ملت افتاده بود و استورم‌فرانت بهش این راه رو پیشنهاد می‌ده، و جواب هم می‌ده. در کل سریال هجو خوبی بود به فرهنگ‌های مختلف آمریکا که در بالا به بخشی‌ش اشاره شد.

    سریال، یه سریالِ هوشمندانه بود، ولی خشن و چندش‌آور؛ اگه با پوکیدن و منفجر شدنِ پست‌سرهم چندین و چند کله توی دادگاه، یا کنده شدن پوست صورت و هزاران مورد مشابه و بدترِ دیگه مشکلی ندارین و در عوض می‌خواین اون بدبینی در مورد قهرمانان رو نظاره کنید،‌و ببینید که وقتی قهرمانا به سیم آخر می‌زنن، چه اتفاقاتی ممکنه رخ بده، این سریال رو به‌هیچ‌وجه نباید از دست بدین.

    من اهل نمره دادن نیستم، ولی چون توی نقدهای قبلی‌م به این سریال نمره هم دادم، سعی دارم یه نمره‌ی عادلانه به کلِ سریال، تا بدین‌جای کار (یعنی هر دو فصل)، بدم:
    نمره‌های نهایی من: ۸.۵ از ۱۰.

    پاسخ
    • فربد آذسن گفته:

      آفرین که بالاخره دیدیش. به نظرم بویز عاری از اشکال نیست، ولی کسل‌کننده بودن جزو اشکالاتش نیست. برای همین برام عجیب بود که گفتی حوصله‌ت نکشید دو اپیزود آخر رو نگاه کنی.

      این‌که گفتی بویز به دلیل تفرقه‌ی بین خود اعضای سون می‌تونن در برابرشون دووم بیارن، نکته‌ی خوبی بود. خودم آگاهانه ازش مطلع نبودم. ولی در کل این یکی از عناصریه که باید یکم ناباوریت رو معلق کنی به خاطرش. چون تو دنیای واقعی د بویز هیچ شانسی در مقابل اعضای سون نداشتن و همون اول جزغاله می‌شدن.

      یه خبر خوب هم این‌که سازنده‌های سریال گفتن فصل ۳ یکی از دیوانه‌ترین اپیزودهای افتتاحیه‌ی تاریخ تلویزیون رو داره. هایپم ببینم چی کار کردن.

      پاسخ
      • امیرعلی گفته:

        من بویز رو دوست دارم، ولی متاسفانه چون آدمی‌ام که نمی‌تونم تعادلو رعایت کنم، اون موقعی که بکوب داشتم می‌دیدمش (پارسال اینا) زده شدم و دیگه نتونستم ادامه‌ش بدم. با این‌که جذابیتش سر جاش بود.

        آره خبرشو دیده بودم، با این چیزایی که من توی سکانس‌های آخر سیزن دو دیدم این ادعا به احتمال زیاد درسته. منم خیلی براش هایپم.
        راستی معلوم شده که کِی میاد؟

        پاسخ
  8. امیرعلی گفته:

    فربد نظرت در مورد Parks and Recreation چیه؟ چه عواملی باعث شدن که بهش هفت و نیم بدی؟
    (من سریالو ندیدم، ولی می‌خوام شروعش کنم اگه نظرت مثبت باشه، پس لطفا اسپویل نکن.)

    پاسخ
    • فربد آذسن گفته:

      می‌دونی، P&R سریال خوبیه به‌نوبه‌ی خودش. ولی من در مقایسه با آفیس بهش هفت و نیم دادم، چون فرمت و فازشون یکیه. دلیل اصلیش لزلی نوپ (شخصیت اصلی داستان) هست که برای من جذابیتش از مایکل اسکات خیلی کمتره و همچنین فضای سیاسی داستان که باعث شده بعضی جاها فاز پروپاگاندای زیرپوستی برداره و به اصطلاح یکم درجه‌ی «ما خوبیم»ش از آفیس بیشتره. به نظرم فضای آفیس به‌مراتب دیوانه‌وارتر و طعنه‌آمیزتر و تلخ‌تر (از لحاظ طنزآمیز) بود و من اون رو ترجیح می‌دادم.

      البته P&R دوتا برنگ برنده داره. یکیش ران سوانسون هست (که با فاصله‌ی زیاد بهترین شخصیت سریاله) و یکیش هم آپریل لادگیت. بخش‌های مربوط به این دوتا معمولاً کیفیت در حد آفیس دارن.

      در کل اگه آفیس رو ندیدی، ترجیحاً با اون شروع کن (با این‌که از لحاظ داستانی به هم ربطی ندارن). ولی اگه دیدی حتماً P&R رو هم ببین. توصیه می‌شه.

      پاسخ
  9. امیرعلی گفته:

    خب من به‌تازگی سیزن اول سریال The Sopranos رو تموم کردم و الان می‌خوام یه یادداشت مختصری براش بنویسم.

    «بدون اسپویل»

    بررسی کردن روان و خلق‌وخوی آدم‌ها و همچنین خواب‌های مختلفی که بعضاً می‌بینیم، همیشه یکی از موضوعات جذابی هستن که هالیوود سعی در موشکافی اون داره. اما این‌بار به‌نظر می‌رسه که دیوید چیس عجیب‌ترین راه رو برای بررسی این موضوعات انتخاب کرده.

    پرداختن به این قبیل موضوعات پشتِ یک داستان مافیایی، الحق یکی از عجیب‌ترین و در عین حال جذاب‌ترین و یونیک‌ترین راه‌ها هستش. در واقع یک داستان مافیایی در پوسته‌ی کار قرار داره، هسته‌ش می‌شه بررسیِ موضوعات روان‌شناسی.

    تونی سوپرانو آدمی هستش که توی حیاط خونه‌ش از حال می‌ره، و دچار مشکلات روانی می‌شه. پس به اجبار پیش یک دکترِ روان‌شناس فرستاده می‌شه تا ببینه مشکلش چیه.
    عاملی که به‌ظاهر باعث غش کردن‌ش شده، دیدن صحنه‌ی پرواز کردنِ چندتا اردک‌ه که به تازگی به استخر خونه‌ش اومده بودن و تونی هم علاقه‌ی زیادی بهشون نشون داده بود (در واقع می‌شه گفت بهشون وابسته شده بود). با کمی کنکاش بیشتر در زندگی تونی، می‌فهمیم که این اتفاق فقط به‌مثابه‌ی ضربه‌ی آخر عمل کرده و عوامل بیشتر و به‌طبع وسیع‌تری {به‌نسبتِ رفتن چندتا اردک از استخرِ خونه‌ی تونی} باعث این غش می‌شن. درواقع اضطراب و استرس‌هایی که تونی این اواخر از دو جانب می‌کشه خیلی روی از حال رفتن‌ش تاثیر گذاشته؛ خانواده و کار.

    صحبت از کار شد، وقتی تونی برای اولین بار اعلام می‌کنه که در شرکت دفع زباله (یا یه همچین چیزی) کار می‌کنه دو تا شاخ گنده در بالای سر بیننده نمایان می‌شه، چرا که کسی که خونه‌ش اونقدر بزرگه که یه استخر توی حیاط پشتی‌ش داره، قطعا بهش نمی‌خوره که توی یه همچین شرکتی کار کنه. با گذر زمان و انجامِ گفتگوهای پیاپیِ دکتر ملفی، روان‌پزشک تونی، و شخص تونی، خواننده پی می‌بره که یه جای کار می‌لنگه و بالاخره در اواسط قسمت اول معلوم می‌شه که شرکت دفع زباله پوششی هستش بر فعالیت‌های مخفیِ تونی سوپرانو و دسته‌ی مافیایی سوپرانو. پس طبیعیه که وقتی صحبت از کار می‌شه دیگه نباید جای هیچ‌گونه شک و تردیدی از جانب استرس و سختی‌ش برای تونی باقی بمونه.
    از جانب خانواده هم آنچنان خانواده‌ی پر جمعیتی در کار نیست به‌جز یه عمو و مادر پیر و دو تا بچه و یه همسر، ولی همین افراد پتانسیل خراب کردنِ تمام ‌‌و کمال زندگیِ تونی رو دارن!

    تونی نماینده‌ی اون‌دسته از افرادی‌ه که در خارج از خونه با یه کار سخت و طاقت‌فرسا (حالا نه به شدت عضویت در یک مافیا و یک‌جورایی حتی همه‌کاره بودنِ اون دسته) سر و کله می‌زنن، و وقتی پاشون به خونه می‌رسه (یا شاید هم همون بیرونِ خونه!) با هزاران مشکل ریز و درشت دیگه از جانب خانواده. خب سوالی که مطرحه اینه که چجوری این افراد باید (یا اینطوری بگم، می‌تونن) به خودشون برسن و زیر بار این همه مسئولیت له نشن؟ چطوری می‌شه که یه آدم همه‌ی این کارها رو انجام بده و تازه «الگوی» پسرِ نوجوون‌ش در مبحثِ «مقابله با مشکلات و مسائل زندگی» هم باشه؟
    جوابی که سریال بهش می‌رسه شاید یکم عجیب، شاید کمی پیش‌پاافتاده، و حتی شاید «ضایع» باشه، ولی اون جواب تنها و تنها یک کلمه‌ست، همونطور که تونی سوپرانو هم در یکی از اپیزودهای سریال به اون اشاره می‌کنه: «حرف زدن.» حالا می‌خواد با هر کسی باشه، چه با یه روان‌پزشک، چه با همسرتون، چه با یه بقال. حرف زدن، و امرِ به‌اصطلاح بیرون ریختن در بهبود مسائلی مثل افسردگی می‌تونه خیلی تأثیر داشته باشه، همون‌طور که برای تونی مؤثر بوده.

    البته دستاوردهای چیس به همین‌جا ختم نمی‌شه؛ شخصیت‌پردازیِ بی‌نظیری که تونی سوپرانو داره، طوری که امروزه بعد از گذشتِ ۱۴ سال از تموم شدن سریال، باز هم صحبتش می‌شه و افرادی هستن که تا حالا لنگه‌ی این یارو رو ندیدن تو هیچ فیلم و سریالی، فکر می‌کنم از بزرگترین دستاوردهای سریال باشه. تونی یه آدم به‌شدت عصبی و غیرقابل پیشبینی هستش که دائما با تکون دادنِ دست و پاش سعی در خالی کردن این خشم داره. گفتم غیر قبال پیشبینی، و باور کنین شوخی نمی‌کنم، وقتی در یکی از اپیزودهای سریال می‌فهمه که کسی که قصد جونش رو کرده یه دشمنِ خونی و قدیمی نیست، بلکه یکی از افراد خانواده‌ست، تنها ری‌اکشنی که نشون می‌ده یه لبخندِ ژکونده، در حالی‌که وقتی دکتر ملفی در مورد همون فردِ حاضر در خانواده فقط و فقط حقیقت، ولی از نوعِ تلخش رو، بهش می‌گه، تونی جوری مثل یک سگی که قلاده‌ش رو ول کردن به سمت دکتر هجوم میاره و و با زبونِ تند و لحن فوق‌عصبانیِ مخصوص به خودش تهدیدش می‌کنه که دکتر ملفی که بماند، بیننده هم از ترس دسته‌های مبل رو فراتر از حد معمول فشار می‌ده!

    اما به‌نظر می‌رسه که چیس کارش رو خیلی خوب بلده، چراکه موفقت‌هاش باز هم به همین‌جا ختم نمی‌شه. شخصیت‌های فرعی سریال، انگار چیزی فراتر از کلمه‌ی «فرعی» هستن! یعنی انگار متولد شدن برای نقش‌هاشون، جوری که به‌طور دقیقی مچ می‌شن با شخصیت‌پردازی و دیالوگ‌هاشون. همچنین دیگر موارد سریال مثل موسیقی فوق‌العاده هستش. نکته‌ای که باید در مورد موسیقی سریال بهش اشاره کنم اینه‌که آهنگ ابتدایی سریال که Woke Up This Morning نام داره به‌طرز عجیبی با شخصیت اصلی سریال هماهنگه و انگار در مورد خودِ تونی خونده شده.

    در کل سریال The Sopranos، سریالی هستش که به بهترین شکل در قالبِ یه داستان مافیایی، روان یک شخصیت رو آنالیز می‌کنه.
    لازمه به این نکته هم اشاره بشه که حتی داستانِ ظاهریِ سریال (یعنی مافیا) هم خیلی تمیز در اومده و در نهایت بسیار زیبا به داستانِ زیرین ربط پیدا می‌کنه.
    سریال درس‌های اخلاقیِ بسیاری هم داره که شاید مهم‌ترین‌ش همون شعار معروف سریال باشه، یعنی Family is Everything.

    پاسخ
    • Nobody گفته:

      حالا که امیرعلی لطف کرد و یه ریویو جذاب در مورد این سریال فوق‌العاده نوشت، میخوام دو تا نکته رو اضافه کنم:
      ۱: مهم‌ترین نقطه قوت سریال شخصیت‌پردازی‌های زیرپوستیه. یعنی ما توی برکینگ بد هم شخصیت‌پردازی قوی والت رو داشتیم، اما خیلی گلدرشت‌تر و واضح‌تر بود. مثلا من دیروز داشتم اون قسمتی رو تماشا می‌کردم که والت با احساس تحقیر ناشی از خیانت همسرش دست و پنجه نرم می‌کنه و این خیلی ضعیف اجرا شده (فصل ۳) خصوصا چون تو دو فصل قبل همین پلات تحقیر شدن والت رو داشتیم . ولی سوپرانوز با حداقل اکسپوزیشن پیش میره و باید هر دیالوگ رو رمزگشایی کنیم. شخصیت‌ها خیلی درون گرا هستند و حرف‌های تونی با دکتر ملفی حقیقت تحریف شده است. و اینجوری نیست که یه شخصیت بگه: «من خیلی ناراحتم چون…» و ما بعد از چند بار تماشا کردن متوجه درونیات‌شون میشیم.
      ۲: در ادامه همون فصل ۳ برکینگ بد، باید بگم که داستان سوپرانوز همیشه رو به جلوه. برخلاف برکینگ بد که همه چیز ریست میشه آخر هر فصل (به جز آخر فصل چهار)، سوپرانوز همه با سرعت حلزونی رو به جلو میرند و دیگه به مسیر قبلشون برنمی‌گردند.(البته ریست شدن آخر هر فصل خودش یه جور تکنیکه مثل بوجک هورسمن.) شخصیت‌هایی که بچه بودن، بزرگ می‌شوند و بزرگ‌ها پیر و این وسط خیلی‌ها هم می‌میرند. تونی سِمت بهتری تو مافیا بدست می‌آره و همش در حال پیشرفت کردنه. از اون طرف مشکلات بیشتر و دغدغه‌های بیشتری داره و هی پرخاشگرتر و عصبی‌تر میشه.
      ۳: اصلی‌ترین چیزی که باعث شد من جذب سریال بشم، همین مافیایی بودنش بود. تا حالا تو عرصه سینما و تلویزیون، نه فقط مافیا که هیچ چیزی با این دقت تصویر نشده بود. ساز و کار مافیا انقدر جذاب و واقعی نشون داده میشه که حتی پلیس اف بی آی و اعضای سابق مافیا هم شوکه شده بودند. بدون نمایش، بدون عام پسندی؛ جوری که پدرخوانده در برابرش شبیه فیلم‌های مارول میشه (از این جمله قبلا استفاده کرده بودم).

      پاسخ
      • امیرعلی گفته:

        مرسی ازت که نقدو خوندی.

        اون سه تا نکته‌ای که گفتی واقعا درست بودن و ایول بهت. نکته‌ای که خیلی می‌خواستم توی نقد روش تاکید کنم و ناموفق بودم و تو خیلی خوب گفتی مافیایی بودن داستان، اون‌هم {به‌طرز عجیبی} خیلی خوبه.
        این جمله‌ی «پدرخوانده در برابرش شبیه فیلم‌های مارول میشه»‌ به‌نظرم هم توصیف دقیقیه، هم بدون تعصب.

        پاسخ
        • فربد آذسن گفته:

          با این‌که فن پدرخوانده‌م، ولی آره، این توصیف دقیقیه. مسلماً کسی نباید پدرخوانده رو به‌خاطر تصویرسازی دقیقش از مافیا ببینه. چون این تصویر به‌شدت رمانتیک‌سازی شده.

          پاسخ
      • فربد آذسن گفته:

        بسیار نکات خوبی بود.

        دقیقاً این سرعت حلزونی برای من جالب‌ترین نکته‌ی سریال بود. عدم تمایل نویسنده‌های سریال در استفاده از Spectacle و سپردن شخصیت‌ها به یه جریان آهسته‌ای که مثل انسان‌های واقعی تحت‌تاثیرشون قرار می‌ده، ستودنیه.

        البته نمی‌گم استفاده از اسپکتکل بده. مثلاً همین بریکینگ بد به‌وفور ازش استفاده می‌کنه و به‌خاطر جو تارانتینویی سریال جواب هم می‌ده. ولی این‌که یه داستان درگیرکننده بدون توسل بهش تعریف کنی، اوج مهارت داستان‌گویی رو نشون می‌ده.

        پاسخ
    • فربد آذسن گفته:

      مرسی از این نقد خوب از فصل ۱ سوپرانوز. پیشرفتت در نقد کردن همچنان مشهوده.

      به نظرم هرکسی سوپرانوز رو برای اولین بار می‌بینه، غافلگیرترین ویژگیش براش همین عمق روان‌شناسانه‌شه. چون شهرت سریال به‌خاطر اینه که یه سریال مافیایی خیلی خوبه، ولی وقتی می‌بینی یه کسی هست مثل تونی سوپرانو که اینقدر عمق شخصیتی/روان‌شناسانه داره و با وجود این‌که مافیاسو هست، ولی برای یه مرد میان‌سال قرن بیست‌ویکمی بسیار قابل‌همذات‌پنداری هست، به نبوغ سریال پی می‌بری.

      پاسخ
      • امیرعلی گفته:

        تشکر

        دقیقاً، اصلاً خودم هم می‌خواستم نقد رو با چندتا سوال روان‌شناسانه شروع کنم و بعد بگم که حالا ربط این سوالا با سریالی که مافیایی‌ه چیه؟ و بعدش قضیه رو باز کنم.
        راستی خودت تموم کردی سوپرانوز رو؟

        پاسخ
        • فربد آذسن گفته:

          نه من هنوز فصل یکم. بی‌صبرانه منتظر وقت خالی‌ام ادامه‌ش بدم.

          بعضی روزا اینقدر کار دارم حتی سریال ۲۰ دقیقه‌ای هم وقت نمی‌کنم ببینم. باید هرچه زودتر یه پریود استراحت برای خودم در نظر بگیرم.

          پاسخ
  10. امیرعلی گفته:

    من به‌تازگی انیمیشن‌سریالیِ خوش‌ساخت، با کیفیت و متفاوت Invincible رو دیدم.

    «بدون اسپویل»

    انیمیشن‌سریالی‌ای که توی ۸ قسمت، روایت‌گر داستان یه پسر بچه به اسم مارک هستش که قدرت‌های خاص و ویژه‌ای رو از پدرش به‌ارث برده و تبدیل به ابرقهرمانی به اسم شکست‌ناپذیر (Invincible) می‌شه، ولی بعدش اتفاقاتی باورنکردنی براش رخ می‌ده که حتی بدبین‌ترین بیننده هم نمی‌تونسته اونارو تشخیص بده!

    این انمیشین از سری کمیکی ۱۴۴ قسمتی به همین نام، به نویسندگیِ رابرت کرکمن اقتباس شده.
    خالق دنیای بزرگ مردگان متحرک این‌بار به سراغ یک دنیا با تم ابرقهرمانی رفته؛ که این سریال هم اقتباسی هستش از همین سری کمیک.

    چیزی که این انیمیشن (و در کل اکثر آثار کرکمن) رو خاص می‌کنه، اون سادگیِ اولیه، ولی پیچیدگی‌ای که بعد به‌وجود می‌آد هستش. در کمیک‌بوک (و سریالِ) واکین دد، ابتدا شاهد یک دنیای آخرالزمانی زامبی‌محور هستیم که نگم جذاب جلوه نمی‌کنه، ولی حداقل ایده‌ی یونیک و تک‌ی نیستش. ولی سپس با اتفاقاتی که بعدش می‌اوفته، خواننده به این نتیجه می‌رسه که این کمیک نه در مورد نبرد انسان‌ها با زامبی‌هاست و نه اصلا موضوع بحثش زامبی‌هاست!

    انیمیشن‌سریالی (و کمیکِ) «شکست ناپذیر» هم از همین قاعده پیروی می‌کنه؛ در ابتدا دنیای ساده‌ای رو پیش‌رومون می‌ذاره که با دیدنش با خودمون می‌گیم «خب، اینم از همون کلیشه‌های پدر و‌ پسر ابرقهرمانه دیگه.» ولی بعدش یک توییست، کُلی خون و کثافت و چند دقیقه، کافیه که دیدتون رو به‌کل نسبت‌به این انیمیشن عوض کنه و شما رو با دنیای جدید، و صد در صد ترسناکی روبه‌رو کنه که تا ۴۳ دقیقه‌ی قبل (یعنی تمامِ اپیزود اول منهای سکانس آخر) فکرش رو هم نمی‌کردید بشه.

    «شکست‌ناپذیر» صحنات بزن بزنش بسیار هیجان‌انگیز خلق شده و موسیقی متنِ زیبا و هماهنگی هم داره. همچنین استفاده‌شون از آهنگ‌های دیگه هم بسیار به‌جاست. شخصیت‌پردازی‌ها و عمق دادن به شخصیت‌ها در سیر سری، خوب و بی‌شتابه و باعث می‌شه که بیننده خوب شخصیت‌هارو درک کنه و بیاد دستش.

    در کل دیدنش یه چیز مفرحه و باعث نمی‌شه که وقتتون رو برای دیدن ۸ اپیزودِ ۴۴-۵۰ دقیقه‌ای تلف کنید.

    پاسخ
    • فربد آذسن گفته:

      من تا حالا ۳ اپیزودش رو دیدم و به نظرم خیلی سریال خوب و درگیرکننده‌ایه.

      هرچند به نظرم تعلیق ناباوری (Suspension of Disbelief) زیادی می‌طلبه. یه جورایی برام جا نیفتاده که این وسط تمدن مدرن در حالت عادی جریان داره و از اون طرف ابرشرورها و موجودات فضایی ممکنه هر لحظه بهش حمله کنن و مردم بمیرن.

      یه جورایی The Boys انتظارات منو در این زمینه بالا برده. چون توی اون سریال ابرقهرمان‌ها و ابرشرورها (ورژن برزگسالانه‌شون) خیلی خوب با تار و پود دنیای مدرن گره خورده بودن و واقعاً می‌تونست حضورشون رو در این دنیا باور کرد. ولی این سریال تا اینجا (اپیزود ۳) از لحاظ فوق‌تخیلی بودن مثل کارتون‌های ابرقهرمانی استاندارد بوده و با درون‌مایه‌های بالغانه‌تر سریال در تضاد بوده.

      هرچند قسمت‌هایی که اتفاقات محیرالوقوع نمی‌افته و داریم زندگی عادی اینوینسیل رو می‌بینیم خیلی خوبن و حرفی توشون نیست.

      پاسخ
      • امیرعلی گفته:

        اوه من نمی‌دونستم داری می‌بینیش. پس هر وقت که تمومش کردی بگو مفصلاً با هم بحث کنیم سرش.

        آره با اینکه گفتی بویز انتظاراتو بالا برده موافقم، حیف که نتونستم دو قسمت آخرش‌هم ببینم.

        در کل الآن صنعت سوپرهیرویی توی هالیوود دیگه مثل قبلش نیست که سریال/فیلم‌ها بر اساس یک یا چند سوپرهیرو ساخته بشه،‌ الآن دیگه داریم می‌ریم تو فاز سوپرویلین‌های به‌ظاهر سوپرهیرو، مثل گروه سون توی بویز و آمنی‌من توی همین اینوینسیبل.
        در مورد خود اینوینسیبل هم باید پیرو یادداشت بالا اینم اضافه کنم که به‌نظرم از مشکل خشونت بالا رنج می‌بره (خصوصاً دو قسمت آخرش) و اینکه به‌نظرم یکم هول‌هولکی سریالو تموم کردن، یعنی شش قسمت مقدمه‌چینی یکم زیادیه و فایت آخر هم بینِ {نمی‌گم تا اسپویل نشه} یکم زیاد طول کشید واقعاً. و مشکل بعدی اینه‌که در اواسط سریال (تقریبا همون‌جایی که الآن تو هستی) بیننده راحت می‌تونه سریالو کات کنه و دیگه نبینه، مثلا من خودم؛ بین دیدنِ قسمت ۴ و ۵ش حدود دو سه هفته وقفه افتاد. یعنی اون وسطش خوب نتونست مخاطبو درگیر کنه.
        اگه یادت باشه چند وقت پیش گفته بودم که همچین تعلیق‌هایی توی یک سیزن (برای سریال) و توی یک آرک (برای کمیک) طبیعیه، ولی به‌شرطی که نویسنده بتونه خوب مخاطبو هایپ کنه بعدش، ولی توی اینوینسیبل نویسنده (حداقل در مورد شخص من) ناموفق بود.

        پ.ن: راستی فربد نظرت در مورد کست سندمن و توییت‌های گیمن چیه؟ قاطی کرده مثل اینکه. :)) نظر خود من اینه‌که واقعاً لزومی نمی‌بینم که دث سیاه‌پوست بشه، دلیل خود گیمن برای این‌کار اینه که دث می‌تونه هر چیزی و هر موجودی از هر نژاد و رنگ‌پوستی بشه، ولی (بهم اعتماد کن پسر، من نژادپرست نیستم) سیاه یکی از اون رنگ‌های محبوبم برای دث نیست.

        پاسخ
        • فربد آذسن گفته:

          وایستا ببینم. تو دو قسمت آخر فصل ۲ بویز رو ندیدی؟ چرا؟

          آره در کل باید یکم عادت کنم اینوینسبل رو با بویز مقایسه نکنم، چون این جو و دنیای اغراق‌آمیز ریک‌اندمورتی‌وارش تو کتم نمی‌ره.

          منم کلاً با سیاه‌پوست کردن دث مخالفم، چون بخش زیادی از هویت بصری دث توی کمیک در این خلاصه می‌شد که یه دختر سفیدپوست گاثه و دیالوگ‌ها و Mannerismش هم از همین تیپ دخترها برگرفته شده بود. البته با توجه به این‌که The Endless کلاً محدودیت نژادی ندارن و حتی خود مورفیوس هم ورژن سیاه‌پوست داره، شاید می‌خوان روی این جنبه از قضیه مانور بدن.

          پاسخ
          • امیرعلی گفته:

            متأسفانه هنوز که هنوزه نتونستم دو قسمت آخر بویز رو ببینم. دلیلشم هنوز برام نامشخصه واقعاً. :)) شاید بشه گفت دست‌دست کردم، شاید هم بشه گفت کشش کافی برام نداشت. ولی تا چند روز آینده تمومش می‌کنم.

            و اینکه در مورد دث هم دقیقا هم نظرم باهات، اصلا اون لباس سیاهی که داشت برای یه بدن سفید ساخته شده، و اینطوری‌ـه که توی ذهن خواننده حک می‌شه. یه مثال دیگه اینه که شما نمی‌تونی بیای کاستوم اسپایدرمن (پیتر پارکر) رو با یه لباسی که روش طرح تار عنکبوت نداره جایگزین کنی، چرا؟ چون توی ذهن خواننده‌ای که از اسپایدرمن دیده/خونده، کاستومی ثبت و حک شده که یه رنگ قرمز به‌عنوان پس‌زمینه داره، با طرح تار عنکبوت، و هر جا که بهش بگن اسپایدرمن، سریع یاد این کاستوم میوفته. یا همین اینوینسیبل؛ کرکمن نمی‌تونست بیاد رنگ لباس رو که زرد و آبی‌ـه رو مثلا قرمز و سبز کنه، یا کامل سیاه کنه، چون این می‌زد تصوراتِ خواننده‌ای که کمیک‌هارو خونده رو داغون می‌کرد و با چیزی که توی ذهن عُموم ثبت شده مغایرت ایجاد می‌کرد.
            بعضی چیزا رو واقعاً نمی‌شه تغییر داد و متأسفم برای گیمن که مهم‌ترین اثرش رو اسیر موج حمایت از سیاه‌پوست‌ها کرد.

          • فربد آذسن گفته:

            کشش کافی نداشت برات؟!‌ تو که داشتی برای هر اپیزود نقدهای داغ می‌نوشتی. اون‌وقت سر دو اپیزود آخر فصل ۲ بنزینت تموم شد؟ اونم سر سریال خفنی مثل بویز؟ (چشم‌غره می‌رود)

            راستش من حتی این حرکت رو حمایت از سیاه‌پوست‌ها نمی‌بینم. بیشتر یه جور استفاده‌ی ابزاری ازشون می‌بینم. مثلاً اگه یه حرکت راه می‌افتاد که توش همه‌ی شخصیت‌های بی‌ربط رو می‌دادن به ایرانی‌ها، من اینجوری بودم که نه مرسی. من نمی‌خوام هدف طرفدارهایی قرار بگیرم که به خاطرات و پیش‌فرض‌هاشون از شخصیتی که دوست داشتن تعرض شده و این رو از چشم «امتیازی» که قراره به من داده بشه ببینن.

  11. امیرعلی گفته:

    من فصلِ اول ترو دتکتیو رو خیلی دوست دارم، از فلسفه‌ی پشتش هم خیلی خوشم میاد، راست کول و به‌طبع مک‌کانهی رو می‌پرستم و حتی از مارتین هارت هم تا حدودی خوشم میاد، با اینکه شخصیت Jerk ای بود و نشون می‌داد که خیلی خوب و خانواده دوسته ولی خب در واقع اصلاً و ابداً حتی یک اپسیلون هم به این لقب نزدیک نبود، ولی بازم توی دو اپیزود پایانی دل منو به دست آورد تا حدودی.

    یعنی به نظرم فصل اول ترو دتکتیو، یه درسِ اخلاقیِ خیلی بزرگی داره که اینجا می‌خوام خیلی مختصر و مفید بهش بپردازم و برداشت شخصی خودمو در موردش بگم.

    از من بپرسین فلسفه‌ی پشت این سریال و مخصوصا فصل اولش چیه (می‌بینی دارم روی فصل اول مانور می‌دم به این دلیله که با اون شاهکاری که تو فصل اول تحویلمون دادن دیگه اصلا و ابدا نمی‌خوام فصول بعدی رو ببینم که اگه یه موقع انتظارم از بازیگرا که کمتر از بازیِ خارق‌العاده‌ی مک‌کانهی نیست، برآورده نشد، از سریال خاطره‌ی بدی نداشته باشم.)
    آره، فلسفه‌ی پشتش بدون هیچ‌گونه اضافه‌گویی و اضافه کردن کلمات قلمبه سلمبه فقط و فقط یک کلمه‌ست:
    «امید.»

    راستین کول تو اپیزودای اول در این مورد حرف می‌زدم که همه‌ی بردارا و خواهرا باید دست به دست هم بدن و شب جمعه‌ها رو کنسل کنن و بشینن به یه کار دیگه‌ای به جز سکس مشغول بسن تا فرزندآوری متوفق شه، چون وجود انسان‌ها بر خلاف قوانینِ طبیعته، و فرزندآوری رو به چیزی به اسم «گندکاریِ خدا» می‌شناسه و بهش باور هم داره. خب، این راست کولی بود که توی اوایل سریال شاهدش بودیم.
    طی اون هشت سال غیب شدن، (از سال ۲۰۰۲ تا ۲۰۱۰) یه اتفاقی براش می‌اوفته که به شدت ایمانش رو به حرف‌هایی که اوایل سریال می‌زد، بیشتر هم می‌کنه. می‌تونیم نشانه‌های بیشتر شدن ایمانش رو توی حرفایی که به اون دو تا کارآگاه می‌زد ببینیم.
    ولی، ولی ولی ولی……
    خب اینجا باید یه هشدار اسپویل بزنم برای اون دسته از دوستانی که فصل اول این سریال رو ندیدن چون سریال رو به شدت براشون اسپویل می‌کنه. پس اگه سریالو ندیدین، یا کامل ندیدین، دست نگه دارین.

    خب، طی اون هشت سال غیب شدن، اون دو تا کارآگاه بهش شک می‌کنن، چون دقیقا زمانی که راست کول دوباره دیده شده، یه قتل دیگه مثل قتل دورا لنگ اتفاق میوفته، و خب راست کول هم در محل قتل حضور داره به عنوان شاهد یا حالا هر چی.
    و مخاطب پیش خودش شک می‌کنه، با خودش می‌گه این آدمی که از انقراض بشریت حرف می‌زد و از اینجور ایده‌های تیره و تار داشت، چرا نباید یه همچین کارایی رو انجام بده؟ و در همین حین، حرفای اون دو کارآگاه سیاه‌پوست به هارت هم به شدت مخاطب رو راضی می‌کنه که قتل‌ها کار کوله، و (بازم) در همین حین، راست کول داره یه کاری می‌کنه (البته توی سالِ ۲۰۰۲) که دیگه یک مخاطب خیلی زیاد می‌شه بهش و اپیزود همینجا قطع می‌شه، and BOOOM! اینجا به توییستِ خفن می‌زنن و باعث می‌شن هایپ مخاطب دو چندان بشه.
    ولی، اکه بخوام واقعیتشو بگم، من اون موقع مثل اون مخاطبا فکر نمی‌کردم، با توجه به سخنرانی‌ای که کول چند قسمت قبل‌تر کرد در موردِ زندگی و مفهوم زندگی و اینکه زندگی عین یه رویا می‌مونه، و خب آخرش به یه حرف جالبی رسید، گفت: « و مثل همه‌ی رویا ها، یه شخصیت بد آخرش منتظرتونه!»
    و خب حدسم درست در اومد و اون قاتل معلوم شد که کار کول نبوده و یه فرد دیگه بوده.
    حالا با اینا کاری نداشتم، با مفهوم امید کار داشتم، می‌خواستم بگم که در آخر کول و هارت بعد از ۲۰ سال دوباره پرده از این قتل بر می‌دارن و می‌رن سراغ قاتل واقعی، و وقتی که اونو پیداش می‌کنن،‌ اون قاتل با یه چاقو می‌زنه شکمِ کول رو می‌ریزه بیرون، و تمام حرفِ من اینجاست!
    اون چاقو، اون ضربه…فربد، مثل یه چوبِ محکم و بزرگ و گنده‌ای بود که می‌زنی تو سر یه آدم، و به اون آدم یه دید جدید و متفاوت می‌دی.
    و همون آدمی که سال ۱۹۹۵ داره در مورد کنسل کردنِ شب جمعه حرف می‌زنه و انقراض گونه‌ی بشری، بیست سالِ بعد داره در مورد پیروز شدنِ روشنایی بر تاریکی حرف می‌زنه، و این بود چیزی که پیزولتا می‌خواست بهمون بفهمونه؛ به نظرم انسان نباید امیدش رو به زندگی قطع کنه، می‌دونم حرفم یکم زیادی خوشبینانه‌ست ولی خب همینه که هست.
    زندگی واقعا کثیف و بده و این دیدِ منه که باید باهاش بجنگی، ولی یه اسلحه‌ای برای جنگیدن باهاش لازم داری، و اون اسلحه امیده.

    پ.ن: من واقعا آدمی نیستم که اشکش دم مشکش باشه، ولی واقعا با گریه کردن‌های کول، توی سکانس آخر، زار زدم.

    پ.ن۲: اوه اوه. چقدر زیاد شد متن…

    پاسخ
      • فربد آذسن گفته:

        این اولین مقاله از حاج‌محمدی بود که کامل خوندم. خوب بود، ولی همچنان مشکل زیاده‌گویی رو داره (البته این کمتر از مقالات دیگه‌ش که خونده بودم؛ برای همین ترغیب شدن تا آخر بخونم).

        وقتی داشت سریال رو تعریف می‌کرد، خاطرات زنده شدن. اینم که میاد رفرنس‌های فلسفی سریال رو می‌ده کار خوبیه.

        پاسخ
    • فربد آذسن گفته:

      مرسی از یادداشت کوتاهت درباره‌ی ترو دیتکتیو

      راستش منم جزو کسایی بودم که زیاد با اون جمله‌ی خوش‌بینانه‌ی کول حال نکردن و به نظرشون سریال یه‌جورایی آخر سر کوتاه اومد. ولی خب انصافاً در پیش گرفتن همون اتیتود سیاه و بدبینانه هم ممکن بود باعث اجی شدن سریال بشه. این یه پایان امن برای سیزن ۱ بود. یه جوری که نه باعث می‌شه حرف‌های بدبینانه‌ی کول نقض بشن، نه این‌که مخاطبی که با راست کول حس همذات‌پنداری شدید برقرار کرده، به‌عنوان حقیقت زندگی بپذیرتشون. به قول تو آدم‌ها به امید نیاز دارن و سریال HBO هم طبعاً چیزی نیست که بخواد ملت رو از زندگی ناامید کنه.

      من حدس می‌زنم در آینده‌ی دور (شاید ده بیست سال دیگه) تیم سازنده‌ی سیزن ۱ وسوسه بشن یه سیزن دیگه درباره‌ی کول و مارتوی تو سنین پیری‌شون بسازن.

      پاسخ
      • AlphoXtyle گفته:

        اگه فکر میکنی همون خصلت سیاه و بدبین بودن ممکنه باعث اجی بودن سریال بشه، پیشنهاد میکنم سریال تویین پیکس رو تا آخر ببینی. دیوید لینچ پایان سریال رو واقعا تلخ و تاریک تموم کرده و بنظر طرفدارا خیلی هم خوب تموم شده. هرچند خیلیا از دل همون پایان تلخ هم مفاهیم امید و … رو درآوردن که من قبولش ندارم.
        راستی چرا اینجا هیشکی حتی خود شما The Leftovers رو ندیده؟ خیلی آندرریتده و واقعا شاهکاریه که نظیرش هیچوقت ساخته نمیشه. پیشنهاد میکنم ببینیش.

        پاسخ
        • Nobody گفته:

          من دیدم.من اون زمان که دیدم که خیلی برام بت شده بود، اما از یه طرف اون موقع من طرز تفکر درستی در مورد سریال‌ها نداشتم. حالا هم کلا یادم رفته چه احساسی داشتم در موردش.

          پاسخ
          • AlphoXtyle گفته:

            من چندماه پیش دیدمش و الان سریال اولمه. تا قبل از اون بریکینگ بد بود. طرز تفکری که الان درباره سریال داری چیه؟
            من عاشق فیلم و سریال دیدن به عنوان سرگرمیم، ولی همیشه کیفیت و خلاقیت و کمی پیچیدگی واسم مهمه که لفت اورز همش رو داره.

        • فربد آذسن گفته:

          من لزوماُ قکر نمی‌کنم که سیاه و بدبین بودن ویژگی منفیه. ولی به نظرم می‌تونه کار رو کم‌عمق جلوه بده.

          لفت‌اورز اپیزود اولش رو دیدم. باید برم سراغش دوباره.

          پاسخ
          • AlphoXtyle گفته:

            موافقم. مخصوصا وقتی شخصیت پردازی کاراکتر سیاه و بدبین سریال صرفا به الکل خوردن و سیگار کشیدن محدود باشه و ما چیزی از تفکراتش ندونیم و یا خط فکریش خیلی کلیشه ای باشه (تام شلبی توی فصل اول پیکی بلایندرز!)
            پ.ن: کتاب مغالطه به زبان آدمیزاد بینهایت نثر روون و قابل فهمی داره. من چند سال پیش از طریق مجموعه ی زام_بی با شما و سایتتون(اون قدیمیه) آشنا شدم و واقعا پیشرفتتون توی این چندسال قابل ملاحظه ست. دست مریزاد شخیل.

          • فربد آذسن گفته:

            دقیقاً. منظورم این بود که وقتی بدبینی به یه «ژست» تقلیل پیدا می‌کنه شخصیت رو کم‌عمق جلوه می‌ده. (و راستش به نظرم راست کول هم تا حدی ژستش رو داشت، ولی خب آشنایی نیک پیزولاتو با ادبیات و فلسفه‌ی نیهیلیستی مانع از این شد که کلاً به اون سمت سقوط کنه).

            خیلی ممنون. همیشه وقتی کامنت از کسایی که از گذشته می‌شناسنم دریافت می‌کنم دلگرم می‌شم.

  12. Nobody گفته:

    این واندا ویژن چقدر چرت تموم شد. یعنی حتی بدتر از واچمن.
    یعنی سه قسمت اول یکی از سورئال ترین و مرموز ترین اپیزود های زندگیم بودن. پر از ایده های خفن مثل اینکه فیلم سیاه و سفیده اما یک هلیکوپتر رنگی دیده میشه و یا مثل اونجایی که موقع خواب صداهای عجیب و غریب از بیرون میومد. اپیزود ۴ تا ۶ هم افشا کردن های جالبی داشتند، هرچند دیگه از اون فاز ویرد جذاب خبری نبود.
    و فاجعه اصلی دو قسمت آخره! یعنی سریال با پیشگویی پایان دنیا، دو تا ابر خبیث مزخرف و پرداخت نشده، یه ابرقهرمان که تازه فهمیدیم نقش پروتاگونیست رو داره (و مدام اصرار داره که باید از راه مسالمت آمیز مبارزه رو پیش ببریم) و از همه بدتر نبرد پایانی کلیشه ای و شلوغ که پر از نور قرمز و بنفش و مبارزه تو هوا بود که باعث میشد قسمت آخر تهوع آور باشه. یعنی این پکیج با «تصمیم واندا برای اینکه باید خونواده شو برای نجات مردم عادی فدا کنه» هم کامل شد.

    من چقدر احمق بودم که فکر میکردم واندا ویژن قراره یه داستان اتمسفریک و کوچیک خارج از اتفاقات شلوغ پلوغ دنیای سینمایی باشه؛ تو مایه های دردویل.

    پاسخ
  13. Nobody گفته:

    دیروز من ۴ قسمت قورباغه رو دیدم.
    بعد از سریال مختارنامه، تنها سریال ایرانیه که قابل تحمله و از نظر من ارزش داره براش وقت بزارم. به نظرم خیلی خوب فرهنگ گنگسترهای ایرانی رو نشون میداد. ایده داستان خیلی بکره. میشه فهمید یه ایده ای حداقل پشت سریال هست، هرچقدر که در اجرا ضعیف باشه.
    حتما ببینش.

    پاسخ
    • فربد آذسن گفته:

      سریال ایرانی اون موقع که بچه بودم و کامپیوتر نداشتم زیاد می‌دیدم پای تلویزیون (مثلاً سریال‌هایی که برادران قاسم‌خانی توشون دخیل بودن دوست داشتم). به نظرم بهترین کمدی پاورچینه و بهترین سریال درام هم مدار صفر درجه و در چشم باد (هرچند این رو تا حد زیادی یادم رفته). ولی در کل سریال ایرانی باید بیشتر ببینم. به نظرم صنعت سریال‌سازی توی ایران به طور غافلگیرکننده‌ای خوبه.

      مثلاً توی خونه گاهی تلویزیون روشنه و یکی از این کانال‌ها هم داره آشپزباشی رو بازپخش می‌کنه و من حالا که دارم دوباره بعضی قسمت‌هاش رو می‌بینم، به نظرم خیلی درامدی (کمدی + درام) خوبی به نظر میاد. مثلاً چیزی هست که بخوام بشینم جدی از اول تا آخر ببینم.

      پاسخ
      • امیرعلی گفته:

        مرسی از اینکه سریالای مورد علاقتو گفتی. باید حتما ببینمشون.

        من خودمم از سریالای ایرانی خوشم میاد (بیشتر از فیلماش صد در صد). این آشپزباشی هم که گفتی رو شبکه‌ی ifilm داره بازپخش می‌کندش. من اونو جدی دنبال نمی‌کنم، ولی از همون شبکه یه سریالی هست به اسم تب سرد، که این سریالو جدی دنبالش می‌کنم، از بازیگراش می‌تونم به شهاب حسینی اشاره کنم. یه موقعی که خواستی یه سریال ایرانی ببینی اینو حتما یه try کن.

        و اینکه به نظرم بدیِ سریالای ایرانی اینه که یه جایی اسیرِ روده‌درازی می‌شن و این روده‌درازی‌ها ریز و درشته. از طولانی شدنِ سکانسا بگیر (که یه جایی واقعا روی مخ جلوه می‌کنه و برات ملموس می‌شه) تا پیچیدنِ فیلمنامه و پیچ در پیچ کردن شخصیتا و کش و قوسای الکی. مثلا به تازگی سریال مانکن رو دیدم (شبکه خانگی بود البته)، و به نظرم اگه به همین روال پیش بره (از نظرِ روده‌درازی می‌گم)، واقعا این صنعتِ نمایش خانگی حال و روز خوبی رو شاهد نخواد بود.
        یا سریال دل که شنیدم خداوندگارِ روده‌درازیه. :دی

        ولی خودمم می‌خوام بعد از یکم خلوت شدنِ سرم، شروع کنم به دیدن سریالای ایرانی و از سریالای مهران مدیری هم شروع خواهم کرد چون می‌دونم نا امیدم نمی‌کنه. (هیولا هم که از آخرین ساخته‌های مدیریه، سریال بدی نبود ولی پایان‌بندیِ مزخرفی داشت.)
        البته از ساخته‌های مدیری هم کم ندیدم، اتفاقا همین قهوه تلخ رو به صورت شلخته از یکی از شبکه‌های ماهواره‌ای می‌بینم. ولی این خیلی با جدی دیدن فاصله داره. :دی

        پاسخ
  14. امیرعلی گفته:

    وقت کردی WandaVision رو هم یه چکیش کن. خیلی جالبه، یعنی توی ذات و هسته‌ش که یه سیتکامِ سیاه و سفیده (بازم سیاه و سفید 😭😭) ولی سنت‌شکنی‌های باحالی داره. اصلا اسم یه قسمتش شکستن دیوار چهارمه!
    خیلی اثر جالبیه، فعلا دارم رگباری می‌بینمش. هر قسمتشم حدودا ۳۰ دقیقه‌ست که با تیتراژاش در میاد ۲۰ الی ۲۴ دقیقه.
    حالا حتما وقتی سیزن یکشو دیدم کامل، یه نقد خوشگل واسش می‌نویسم، هر چند به نظرم نقدش حتی می‌تونه سخت باشه! چون همونطور که اشاره‌ای کردم، در پشت اون ظاهر ساده و خزش، یه پیام باحالی رو داره می‌رسونه.

    پاسخ
    • امیرعلی گفته:

      البته الان در کنارِ ونداویژن، دارم ایونت بزرگ و عظیمِ فیوچر استیت (Future State) از کمپانی دی‌سی و همینطور سریال Twin Peaks رو همزمان پیش می‌برم.
      ولی از بین این سه‌تا فعلا اونی که خیلی منو سورپریزم کرده تا الان، وندایژن بوده.
      اتفاقا یه چیزیم می‌خواستم در مورد تویین پیکس بگم که حالا می‌ذارم برا کامنت‌های بعدی.

      پاسخ
  15. nobody گفته:

    توایلایت زون رو وقتی من از دور می بینم انگار برای من ساخته شده.
    رای من که برکینگ بد و سوپرانوز و اینجور سریال های با پرستیژ بخش اصلی آرشیوم رو تشکیل دادن، توایلایت زون یه مجموعه داستان زرد و عامه پسنده گمانه زنه که توش یه سری نویسنده خلاق ایده هاشون رو آزمایش میکنن.

    پاسخ
    • فربد آذسن گفته:

      برای من تساوی بین Breaking Bad و Chernobyl و Da Ali G Show هست. ولی بین این سه‌تا اگه مجبور باشم یکیو انتخاب کنم بریکینگ بد رو انتخاب می‌کنم.

      پاسخ
    • Albion گفته:

      مرسی از نوبادی ‌و فربد.
      سوپرانوز رو حتما بعد از واکین دد می‌بینم.
      فربد، سورپریز شدم دا علی جی رو گفتی.
      من چرنوبیل رو ندیدم هنوز متاسفانه. مینی سریال بعدی‌ای که شروع می‌کنم چرنوبیله.

      پاسخ
      • فربد آذسن گفته:

        علی جی فوق‌العاده‌ست. دقیقاً سبک کمدی موردعلاقه‌ی منه. ساشا بارون کوهن تو این سریال (و فیلم‌ها و سریال‌های آتی‌ش) به دستاوردی در زمینه‌ی متد اکتینگ، هجو جامعه، برملا کردن تعصب‌های مردم، نشون دادن احمقانه بودن سیستم‌های انسانی و… رسیده که هیچ کمدینی بهش نزدیک هم نشده به نظرم.

        پاسخ
  16. امیرعلی گفته:

    سلام سلام سلام!
    اولا امیدوارم که حالتون خوب نباشه و برید پیش دکتر، دکترم واستون سه چهارتا پنسیلین خفن بنویسه برید حااااالشو ببرید. (فحش نده آقا، واسه خودت میگم.)
    دوما، من برگشتم با یه نقده دیگه، اینبار نه از کمیک.(که دیگه حس می‌کنم این اواخر قفلی زده بودم رو نقده کمیک) بلکه با نقده یه سریال باحال. میخوام یه کاری کنم که بعد از خوندن این نقدم، سرتون دقیقا مثل موقعی که شطرنج بازی می‌کنین درد بگیره! پس برو که رفتیم. (الان فربد میگه این چشه تو این اوضاع‌و‌احوال؟!)

    این متن به مقدار مدید و شدیدی اسپویل داره، پس اگه هنوز سریال گامبی وزیر رو ندیدی، عاجزانه ازت تمنا دارم که این سریالو ببین، بعدش بیا این نقدو بخون. الان نخونی بیای فحش بدی بهم یه موقع!
    مرسی، اَه.

    این سریال می‌خواد شمارو با یه دختر آشنا کنه و از شما می‌خواد در طول این ماجراجویی همراهش باشین. (به نظرم قبول کنین این درخواستو، چون این دختره برخلافه قیافه ی نه‌چندان خوبش توی بچگی، ولی بزرگتر که میشه باحال‌تر میشه! اگه بگیری منظورمو!)
    دختری که بر اثر یک تصادف رانندگی مادرش رو از دست میده و باید بقیه‌ی عمرش رو توی یه یتیم خونه سر کنه تا وقتی که یه خانواده اون رو به سرپرستی بگیره.
    این اتفاق توی ۱۵ سالگیش میوفته و بالاخره یک خانواده‌ای (اونم چه خانواده‌ای!!) اون رو به سرپرستی می‌گیره.(همون نمی‌گرفت بهتر بود!)
    اما طی این بازه اخلاقیاتِ بث خیلی عوض شده و یکم خودمونی تر شده، ولی بزرگترین تغییری که در اون اعمال شده قطعا و قطعا اینه که الیزابت هارمن به عنوان یه دختر عادی به یتیم‌خونه رفت، ولی وقتی می‌خواست اونجارو ترک کنه، به یک شطرنج بازه حرفه ای تبدیل شده بود.
    شطرنج‌بازی که احتمالا به عجیب‌ترین شیوه‌ی ممکن این ورزشه سخت، اما شیرین(شوخی می‌کنم بابا، کجاش شیرینه لامصب؟!) رو یاد گرفته.
    ابتدا به خونه‌ای میره که متوجه میشه از وضع مالیه خوبی برخوردار نیستن و مرد خونه، که اتفاقا اصلا از بث خوشش نمیاد (با اون میزان نچسبی‌ای که بث از خودش بروز میده طبیعیه والا!)، باید روزهای زیادی از خونه به‌دور باشه تا بتونه خرجیِ این خانواده رو تامین کنه.
    خلاصه، سرتونو درد نیارم، پس از پستی و بلندی های فراوان، سرنوشت، الیزابت رو مُجاب‌ می‌کنه که از طریقِ هنر و ورزشی که بلده پول دربیاره. اون هم ابتدا با محافل کوچیک و تورنومنت‌های سطح پایینه شطرنجی شروع به کار می‌کنه، نیومد اولش جلو کاسپاروف بشینه! ولی با پشت سر گذاشتن حریف‌هاش، یکی پس از دیگری، خیلی زود به یک چهره‌ی محبوب تبدیل میشه.
    این از توضیحِ خوده داستان، ولی باید یکم با اهداف، لایه ها و همچنین نکات ریز و درشت دیگه‌ی سریال آشنا بشیم.
    شاید این سریال یکی از عمیق‌ترین ها بوده در ژانره خودش. ایده‌ای نو و خلاقانه داشته و کارگردان به خوبی اون رو در ۷ قسمت و طی یک مینی سریال کوتاه و سر جمع {تقریبا} هفت ساعتی به تصویر می‌کشه و پیاده می‌کنه.
    از نظرم این سریال، یعنی گامبی وزیر(یکی از opening ها یا گشایش‌های معروفه شطرنج)، فراتر از به تصویر کشیدنِ دختریه که شطرنج‌بازه. البته که همین اتفاق هم در اون سالها (داستان در دهه ی شصت میلادی روایت می‌شود)دور از انتظار بوده و یک معجزه بوده که یک دختر، اون‌هم آمریکاییش، بیاد و در مقابل یک شطرنج‌بازه روس قرار بگیره، و جالبیش اینه، این دختره بیست و چندساله‌ی آمریکایی، حریفِ قدر و میانسال و مردِ روسِ خودش رو می‌بره!
    این سریال می‌خواست لایه های عمیق‌تری رو از بث نشونمون بده، اون بخش هایی که به دختر بودنه بث برمی‌گرده دیگه فازه اجتماعی به خودش می‌گیره! ابن بخش دخترمانندش فقط به شخصِ الیزابت هارمن یا هر دختره شطرنج‌بازی نسبت داده نمی‌شه، بلکه مختص به تمام دختراست. اینکه چه انتخابایی می‌کنن، در چه محیط و تحت چه آموزش‌هایی رشد می‌کنن، چه دوستایی پیدا می‌کنن و دیگر مسائل اهمیت زیادی داره و قطعا حائز اهمیته.
    برای مثال پروتاگونیست همین سریال رو میارم زیرِ ذره‌بین.
    خب اون در محیطه عادی‌ای رشد و نمو پیدا نکرد، اولا مادرش رو از دست داد، اون هم جلوی چشاش. دوما توی یه یتیم خونه بزرگ شد، بدون تربیت مناسب، بدون چیزهایی مثل سوشیالیزه و اجتماعی شدن و دوست‌داشتن و دوست‌داشتنی بودن، سوما نمی‌تونم بگم انتخاب های بدی کرد، می‌خوام اینطوری بگم که بد بزرگ شد؛ همه‌چیز براش تبدیل به یک عقده شد، عقده ی رابطه‌ی جنسی، عقده‌ی مشروب خوردن‌، عقده‌ی سیگار کشیدن…و سپس، دیدیم که چطور این عقده‌ها گریبانشو گرفت و اون رو از موفقیت‌های بهتری که می‌تونست کسب کنه، اما کسب نکرد محروم ساخت. (اینطوری بگم، مشروب خوردن پدر این بنده‌خدا رو در آورد!)
    این سریال تلنگری بود به خانواده ها و دختر هایی که تربیت بدی رو دارن/داشتن.
    نحوه‌ی پیاده کردن این ایده ها روی کاغذ و در نتیجه ساختن یک سریال از اون، کاره سختی بود ولی کارگردان به خوبی تونست این کارو کنه.
    سریال ضرب‌آهنگه منظمی نداشت، یک‌جایی خیلی یهویی میومد داستانو روایت می‌کرد و اصلا امون هضم کردنه اتفاقات رو به من و شما نمی‌داد! یک‌جاهایی هم خیلی روایت کند و بعضا حوصله‌سربر می‌شد و انگار می‌خواست اپسیلون به اپسیلونِ زندگیه بث رو بریزه بیرون واسمون.
    همچنین یه ایراده دیگه‌ای که از این سریال میگیرم. اونم اینه که یه جاهایی(خصوصا قسمت‌های اول) بث رو مثل «ماشین‌پشت‌سر گذاشتن حریفاش» به نمایش می‌ذاشت، و همین باعث شد اونجایی که برای بار اول بث باخت، نه تنها ناراحت نشم براش، حتی برای شنیدن کلمه ای مثل «من باختم» از دهان بث، لحظه‌شماری کنم!
    اون بُتی که نویسنده در قسمت‌های اول داشت از بث می‌ساخت عملا تخریب نشدنی، مضحک، و خیلی‌هم بی‌ریخت بود. ایشالا به جای شما نویسنده سرما بخوره بره ‌دکتر دو سه تا پنسیلین گنده بهش بزنن، با این بُتی که داشت از بث می‌ساخت. مخاطب یه حسی شبیه‌به «پیاده‌شو بابا، بذا با هم بریم» داشت بهش دست می‌داد!! دست «بنی» واسه شکسن دادنه بث درد نکنه! {چقدرم حرف زدم در این مورد، دل‌پُری داشتما. (((:}
    موسیقی سریال هم بد نبود، ولی من شاهد چیزه عجیب و منحصر‌به‌فردی نبودم. (یه چیزی مثل ساندتراکه رامین جوادی واسه وست ورد و گات میخوام من!)
    میزنسن ها و زوایای فیلم‌برداری هم خوب بود، اوج این تنظیم زوایا رو می‌تونین در مواقعی ببینین که بث داره یه بازیِ مهمی رو انجام می‌ده و ما نیاز به زاویه‌ی مناسب جهت دیدن مهره‌ها داریم، چیزی که فیلم‌بردار تقریبا موفق میشه بهمون بده.
    دیگه مورده دیگه‌ای نیست، نه گله‌ای نه چیزه دیگه‌ای!
    نمرم به این سریال با توجه به ایرادایی که ازش گرفتم:
    ۸.۳ از ۱۰. (خدایی اون ۰.۳ رو از کجا آوردم خودمم نمی‌دونم)
    می‌خوام چند کلوم جدی باهاتون حرف بزنم، پس انتظار نمک‌ریزی رو نداشته باشین.
    این سریال می‌تونست بهتر ساخته بشه. ولی به قول فربد سریالِ باکلاسی بود و خوب جو و اتمسفر دهه ی شصت رو به مخاطب نشون میده. سریاله خوش‌ساختیه، ولی تواناییِ بهتر شدن رو داره.
    ولی ایده‌ی نویی که داره، پیاده‌سازیه خوبی که انجام می‌ده، اون درگیرکنندگی‌اش، بازی خوب بازیگرا و عوامل. همه و همه نشون از این می‌ده که واسه سریال وقت گذاشته شده و همچنین واسه ی چیزهایی که توی سریال مطرحش می‌کنه پِلَن و برنامه ریزی درستی ریخته شده.

    در نهایت، سپاس از شما که این متنو خوندین.
    خیلی دوست دارم اگه نقدی، انتقادی یا پیشنهادی دارین بگین بهم دیگه. رُک باشین، ولی فحش ندین! مرزه باریکی بین این‌دو وجود دارد!
    به‌سلامت.

    پاسخ
    • فربد آذسن گفته:

      سلام امیرعلی.

      مرسی بابت نقدت از سریال.

      مسیرو درست اومدی. این نقدت برای من خوندنی‌تر از نقدهای جدیت بود، ولی باید کیفیت شوخی‌ها رو بهبود ببخشی. اول این‌که سعی کن استفاده‌ت از علامت تعجب و پرانتز رو به حداقل برسونی و شوخی‌ها و بذله‌گویی‌ها رو ارگانیک توی متن بگنجونی. دوم هم این‌که سعی کن شوخی‌هات به عناصر زبانی فارسی (مثل واژه‌ی «اوا») وابسته نباشه، چون متن رو شبیه چیزایی می‌کنه که کانال‌های عامه‌گرایانه‌ی فارسی تولید می‌کنن. سوم این‌که این نقد از لحاظ تحلیلی یکم سبک‌تر از نقدهای جدی قبلیت بود. یعنی بذله‌گوییه قابلیت تحلیلت رو تحت‌تاثیر قرار داده بود و خیلی جاها به بازگویی داستان تقلیل پیدا کرده بود و جاهایی هم که می‌خواستی تحلیل کنی بذله‌گوییه نقشش کم‌رنگ می‌شد. اگه بتونی تحلیل و بذله‌گویی رو با هم ترکیب کنی عالی می‌شه. مثلاً اینجا به این ایدئال نزدیک شدی:

      اون بُتی که نویسنده در قسمت‌های اول داشت از بث می‌ساخت عملا تخریب نشدنی، مضحک، و خیلی‌هم بی‌ریخت بود. ایشالا به جای شما نویسنده سرما بخوره بره ‌دکتر دو سه تا پنسیلین گنده بهش بزنن، با این بُتی که داشت از بث می‌ساخت. مخاطب یه حسی شبیه‌به «پیاده‌شو بابا، بذا با هم بریم» داشت بهش دست می‌داد!! دست «بنی» واسه شکسن دادنه بث درد نکنه! {چقدرم حرف زدم در این مورد، دل‌پُری داشتما. (((:}

      ولی کلاً پتانسیل خوبی اینجا دارم می‌بینم. صرفاً باید حس طنز و بذله‌گوییت رو ارتقا بدی و Coolترش کنی.

      پاسخ
      • امیرعلی گفته:

        آه، نمیدونی چقدر خوشحال شدم خوشت اومد.
        این‌رو یه‌جورایی نسخه‌ی دموی این‌جور نقدام تصور کن، فقط می‌خواستم ببینم ایراداش کجان، شاید باورت نشه، ولی اولش اصلا قصده نوشتن یه همچین نقدی رو نداشتم، فقط می‌خواستم بگم سریالو دیدم و در حد چند خطم بیام نظرمو بگم، واسه همینه که نقدم زیاد پربار نبود این‌بار. بعدشم گفتم بیام یه نقد درموردش بنویسم، بعدشم اومدم اون بذله‌گویی رو به نقدم اضافه کردم تا ببینم ایراداش کجان.

        و اما در مورد ایرادایی که گرفتی؛
        مورد اولی رو قبول دارم واقعا، حتما رعایتش می‌کنم.
        مورد دومی رو نفهمیدم راستیت. اگه میشه بیشتر توضیح بده.
        مورد سومیم حتما، همونطور که گفتم این نقد دمو بود و حتما نقدای بعدی مفصل‌تر خواهند بود، همراه با چاشنیِ طنزِ با کیفیت تر و cool تر. مثلا الان چندتا ایده دارم، و می‌خوام اونارو یه جا بنویسم تا یادم نره، تا تقریبا توی نقدام ثابت باقی بمونه. (مثل همون نوع و شیوه ی سلام کردن، الان دارم رو ایده‌ی خداحافظی کردنم هم کار می‌کنم)

        بازم ممنون بابت وقتی که گذاشتی.
        پ.ن: یه چیزه دیگه، حس کردی دارم سعی می‌کنم روحیه‌ی نقادیم رو پرورش بدم؟
        یکم سعی کردم بیشتر از اثر ایراد بگیرم و نگاهم رو موشکافانه‌تر کنم. البته ایرادای درستی رو گرفتم به نظره خودم.
        نظرت چیه؟ تغییری حس کردی از این منظر؟

        پاسخ
        • فربد آذسن گفته:

          من متن رو که خوندم یه جا دیدم واژه‌ی اِوا (به معنای تعجب) رو به کار بردی. الان که دوباره چک کردم ندیدمش. شاید ناشی از بد خوندن من بوده. در این صورت نادیده بگیر اون نکته رو.

          سلام و خداحافظی کردن هم برای نقد ضروری نیست. حداقل نه نقد نوشتاری. یه راست برو سر اصل مطلب. البته اگه ایده داری برای این قضیه شاید بد نباشه تو عمل دید.

          روحیه‌ی نقادانه‌ت از همون نقدهای The Boys خوب بود و خوب ایرادگیری می‌کردی. همچنان خوبه. البته طبعاً همیشه جا برای پیشرفت هست. هرچی دانشت درباره‌ی مدیوم موردنظر بیشتر بشه، طبعاً نقدهای موشکافانه‌تری هم می‌تونی بکنی از آثار اون مدیوم.

          پاسخ
          • امیرعلی گفته:

            واژه‌ی اِوا رو به کار نبرده بودم تو متن، ولی خوب شد گفتی، حواسم هست به کار نبرم کلا.

            به نظرم همین سلام و خداحافظی کردن که با چاشنی طنز باشن، هم می‌تونه بامزگیه نقد رو اضافه کنه.
            حالا توی نقدای بعدیم میارم نظرتو بگی.

  17. Blind assassine گفته:

    نظرت درباره سریال مندلوریان چی هست ؟
    من فصل اول رو دیدم و وافعا لذت بردم.یه وسترن فضایی خوش ساخت با بازیگر ها عالی،جلوه های ویژه جذاب و داستانی ساده با پرداختی قوی.فصل دوم هم قراره ببینم.به امید خدا که چیز خوبی در بیاد.

    پ.ن:ولی ستاره این سریال قطعا بیبی یودا هست.

    پاسخ
  18. امیرعلی گفته:

    سلام.
    نظرت در مورد دو تا سریال BoJack horseman و the queens gambit چیه؟
    ارزش دیدن دارن؟
    هر چند نمرت به د کویینز گمبیت خیلی خوب بود.
    راستی یه سوال داشتم، ملاک نمره دهی تو چیه؟
    با سریال های معروف و هم ژانر دیگه ی اون سریال مقایسش میکنی یا با خود سریال و پناسیل هاش مقایسش میکنی؟

    پاسخ
    • فربد آذسن گفته:

      سلام.

      بوجک هورسمن هنوز تموم نشده. با این‌که همذات‌پنداری کردن با شخصیت‌های سریال برام سخته و طنزش هم طنز موردعلاقه‌ی من نیست، ولی نبوغ خاصی در سریال جریان داره که باعث می‌شه ارزش دیدن پیدا کنه.

      Queen’s Gambit برای منی که طرفدار پر و پا قرص فرهنگ شطرنج و بابی فیشر بودم (بث هارمون از خیلی لحاظ Stand-in بابی فیشره) واقعاً عالی بود. جو دهه‌ی شصت رو خیلی خوب درآورده بودن. یه‌جورایی چرنوبیل نت‌فلیکس بود از لحاظ «سریال باکلاس تاریخی با جو سنگین» بودن.

      ملاک نمره‌دهی خاصی ندارم. صرفاً حسم رو نسبت به سریال بیان می‌کنم. و آره، امتیازم ترکیبی از هردوئه. یعنی هم مقایسه با سریال‌های هم‌نوع خودش و هم پتانسیل‌هاش. البته یه چیزی که امتیاز دادن به سریال رو چالش‌برانگیز می‌کنه اینه که باید به کلیت سریال نمره بدی و تمام افت و خیزها رو توی فصل‌های مختلف لحاظ کنی. مثلاً من به گیم آف ترونز دادم ۸. ولی خب بعضی فصل‌ها قشنگ ۹.۵/۱۰ن و فصل آخر ۳/۱۰. توی امتیاز نهایی این افت و خیزها رو نمی‌شه لحاظ کرد.

      پاسخ
  19. امیرعلی قبادی گفته:

    با سلام و خسته نباشید خدمت دوستان عزیز.
    یادداشتی برای قسمت ششمِ فصل دومِ سریال دِ بویز:
    هشدار اسپویل:
    این قسمت با تمرکز زیاد روی فرنچی تونست بالاخره بعد از چندین قسمت از رازِ فرنچی رونمایی کنه.
    ما در قسمت های قبلی شاهد درگیری هایی از سمت ام ام و فرنچی بودیم و اونها سر مالوری دعوا میکردند ولی خب این قسمت معلوم شد که دعوای این دو بی فایده بوده چون تقصیر فرنچی نبوده!
    یکی از اهداف این قسمت بهبود رابطه ی بین انی و بیلی بود. به طوری که در اخرای این اپیزود شاهد بهتر شدن رابطه ی این دو بودیم.
    همچنین در این قسمت شاهد فراز و نشیب های رابطه ی عجیبِ بین هوملندر و استورم فرانت بودیم، همچنین شاهد شکار شدن ای ترین توسط دیپ بودیم، شکاری که به کلیسای اجتماع ختم میشه و به مسائل ساینتولوژی تیکه میندازه، همچنین توی این قسمت شاهد شخصیت های جدیدی مثل سیندی و لمپ لایتر بودیم.
    لمپ لایتری که موجب عصبی شدن فرنچی میشه. این قسمت به طور منظم در حال فلش بک هایی به گذشته است و داره حال و روز فرنچی را در گذشته نشونمون میده.
    و خب بالاخره شاید بشه گفت فرنچی هم دارای عمق شد و با دیالوگ هایی که در این قسمت گفت در شخصیت پردازیش بهبود ایجاد شد.
    در این قسمت موضوع دیپ هم حل شد، ما شاهد رشد شخصیت پردازیش بودیم و با دیالوگ ها و بازیه عالیه چیس کرافورد ما دیگه با باگ های این شخصیت رو به رو نیستیم.
    لاین های داستانی این قسمت شامل مسائل دیپ و ای ترین، استورم فرانت و هوملندر(که از قضا خیلی هم مهم بود از نظر داستانی و ما با گذشته ی لیبرتی اشنا شدیم)، قضایای فرنچی و لامپ لایتر و لاین بعدی هم نسیبِ بیلی و هیویی و انی بود.
    داستان شروع بی نظیری داشت، در ادامه هم کیفیت و هم گیرایی و جذابیت خودش رو حفظ کرد و در سکانس های اخر هم اتفاقات مهمی افتاد و سیناپس هایی برای قسمت های بعدی باز کرد و هم توییست های جذابی بودن.
    یعنی این قسمت مطمئنا از قسمت پیشین بهتر بود.
    ماجرای کویین میو البته به نظرم یکمی لوس بود و من رو به شخصه برای قسمت های بعدی و شات های بعدیِ این کاراکتر هایپ نکرد، لذا خب نقش مهمی رو مطمئنا ایفا میکنه، ترحم مالوری به لامپ لایتر هم در نوع خوش جالب بود و توام با دیالوگ های فرنچی ما میتونیم دریابیم که برای این بشر در اینده چه نقشه ای دارن، فرار کردن سیندی هم یکی از اون سیناپس های نابیه که برای قسمت های بعدی باز میشه و امیدوارم عوامل بهترین استفاده رو ازش بکنند، بهبود رابطه ی انی و بیلی هم همونطور که در اول نوشته گفتم از مهمترین اهداف این قسمت بود، و خب سکانس اخر هم مطمئنا یکی از بهترین و دیالوگ محور ترین سکانس های این قسمت بود، شاتی که کاملِ کامل روی گذشته ی استورم فرانت خیمه زده بود سعی در کشفِ رازِ این کاراکتر جذاب و باحال داشت.
    این سیزن داره روی گذشته ی اعضای د بویز کار میکنه، یعنی حالا که ما توی سیزن اول شاهد این گروه بودیم حالا داریم به گذشته ی افراد این گروه پی مبیریم، در قسمت های پیشین با بیلی و ام ام بیشتر اشنا شدیم و حالا هم با فرنچی، مطمئنا در قسمت های اینده هم روی هیویی کار میکنند عوامل.
    چیزی که در این قسمت مشهود بود این بود که با بهبود رابطه ی بیلی و انی این گروه داره ادم هایی با قدرت فوق بشری به خودش جذب میکنه، ادم هایی مثل لامپ لایتر و سیندی و استارلایت.
    در نهایت دیگر موارد فنی هم خوب بودن توی این قسمت، مواردی مثل نورپردازی، صدا برداری، تدوین و ساندتراک و نویسندگی، پیشبرد خوب داستان و عمق دادن به کاراکتر ها و کارگردانی خیلی خوب بودن و از نکات مثبت این اپیزود بودن.
    اون اهنگ رپی که واسه ای ترین ساخته بودن هم واقعا باحال بود. خوشمان امد.
    نمره ی من به این قسمت: ۹ از ۱۰.
    اون یک نمره هم میتونیم بزاریم به پای کویین میو.
    یه تشکر هم از علی عزیز میکنم بابت ویرایش متن.
    در نهایت شنوای هرگونه نقد، انتقاد و یا پیشنهاداتون هستم.
    خسته نباشید.

    پاسخ
    • فربد آذسن گفته:

      به‌نظرم نقطه‌ی عطف این اپیزود این بود که کلاً خط داستانی کلی سریال رو مشخص کرد (اتفاقی که به نظرم تا حالا نیفتاده بود):‌ وات می‌خواد ارتشی متشکل از سوپرهیروها بسازه و به‌عنوان یه گونه‌ی هوشمند جدید کنترل رو از دست بشر بگیره. با توجه به این‌که خبرهایی از چین درباره‌‌ی دستکاری ژنتیکی انسان و ساختن ابرسرباز به گوش می‌رسه، این خط داستانی چندان هم از مرحله پرت نیست.

      در کل مشاهده‌ی تغییر دینامیک‌ها و ساختار اعضای The Seven و The Boys جزو نقاط عطف این فصله.

      پرداختن به فرنچی توی این قسمت هم به من کمک کرد بیشتر باهاش ارتباط برقرار کنم. این شخصیت واقعاً به این پیش‌زمینه‌ی داستانی نیاز داشت.

      پاسخ
      • I گفته:

        فربد یه انتقتادی که به این سریال میشه کرد اینه که چقدر ابطه لزبین queen mave و دوست دخترش رو بد نشون دادند. من هیچ ارتباطی با هاشون نتونستم بر قرار بکنم و قشنگ معملومه این رابطه رو زوری وارد داستان کردند. بهترین قسمت سریال در هر دو فصل به نظرم این قسمت بود. من خیلی این قسمت رو دوست داشتم. یه چیز رو من نفهمیدم. تو فصل اول نشون داد سریال که هیچ تجاوزی در کار نبوده و زن باتچر با میل خودش با هوملندر ارتباط بر قرار کرده بود ولی تو فصل دوم همش صحبت از اینه که زن باتچر مورد تجاور قرار گرفته. و یه مساله دیگه اینکه هوملند چرا باتچر رو نکشت وقتی از خونه زنش بیرون اوردش بیرون و تو یه شهر دیگه گذاشتش. قولش به زن باتچر این بود که تو خونش نکشتش چرا اگه اگه این کار رو بکنه زنه خودشو جلو بچش میکشه. ولی وقتی زن باتچر نبینه از کجا میخواد بفهمه?

        پاسخ
        • فربد آذسن گفته:

          رابطه‌شون خیلی عمیق و خفن نبود، ولی خب فکر نکنم هدف هم این بود. رابطه‌ی اینا قرار بود نقش کاربردی برای شرکت وات داشته باشه و کلاً انتقادی بود از representationهای سطحی و بی‌مایه‌ی شرکت‌هایی مثل دیزنی. واقعاً‌ قرار نبود رمانتیک باشه.

          درباره‌ی سوالت، زن بوچر فکر کنم دچار سوءتفاهم شدی. زن بوچر گفتش که اگه هوم‌لندر بوچرو بکشه، جلوی رایان (پسرشون) خودشو می‌کشه و می‌گه تقصیر باباش بوده. چون هوم‌لندر برای رایان اهمیت قائله مجبور شد از جون بوچر صرف‌نظر کنه تا تصویرش پیش پسرش خراب نشه.

          پاسخ
          • I گفته:

            فربد سوال من اینکه که زن بوچر که هیچ ارتباطی به دنیای بیرون نداشت از کجا میخواست بفهمه که هوم لندر وچر رو کشته یا نه? همونطور که میگی گفت اگر در اینجا بکشه بوچر رو اونوقت خودشو میکشه. برای همین هوم لندر بوچر رو میبره یه شهر دیگه و اونجا ولش میکنه ولی چرا همون جا نمیکشتش? اگر فرض رو بر این بزاریم که زن بوچر به دنیای بیرون ارتباط داشت پس چرا هوم لندر بازم دنبال بوچر میگشت وقتی به زنش قول داده بود که کاری به کارش نداشته باشه? منطقی نیست. سوال دومم رو جواب ندادی :). زن بوچر که مورد تجاوز قرار نگرفته ولی توی فصل دوم صحبت از اینه که هوم لندر به زن بوچر تجاوز کرده. https://www.youtube.com/watch?v=ZzDkAov7lRo زن بوچر با میل خودش با هوم لندر میره و اگه قرار نبود که باهاش ارتباط برقرار بکنه پس دو نفری تو یه اتاق خالی میخواست با هوم لندر چیکار بکنه?

          • فربد آذسن گفته:

            خب همون‌طور که پایین‌تر گفتم، سریال از مشکل Plot Armor رنج می‌بره و خیلی جاها شخصیت‌ها از موقعیت‌هایی که تو دنیای واقعی صد در صد توش کشته می‌شدن، زنده بیرون میان (به خاطر این‌که پلات اقتضا می‌کنه). این هم یکی از اون موقعیت‌هاست. اگه سریال نیاز نداشت که بوچر زنده بمونه، احتمالاً هوم‌لندر می‌کشتنش و به تهدید زن بوچر هم توجهی نمی‌کرد. ولی خب اگه بخوایم ماست‌مالی کنیم، احتمالاً هوم‌لندر احتمال می‌داد که زن بوچر از طریق اینترنت و ارتباط‌های مخفی و… پیگیری کنه و یه جوری به قضیه پی ببره. به‌هرحال یه ریسک بود.

            قضیه‌ی تجاوز به بکا (زن بوچر) قابل‌بحثه. توی این لینک بحث‌ها و استدلال‌های جالبی درباره‌ش پیدا می‌کنی. ولی اگه نظر منو بخوای، احتمالاً بکا به رابطه‌ی جنسی با هوم‌لندر رضایت داد (چون ۳ ساعت تو اون اتاق بودن)، ولی یکم ترس از هوم‌لندر هم توش دخیل بود. چون به‌هرحال هوم‌لندر کسی بود که اون چیزی رو که می‌خواست به دست می‌آورد. توی اون ویدئو، وقتی از اتاق هوم‌لندر میاد بیرون، یکم شوکه و گیج به نظر می‌رسه. این می‌تونه به خاطر این باشه که اتفاقی رو که افتاده باورش نمی‌شه و توی شوکه. و می‌تونه به‌خاطر فشار ناشی از رابطه‌ی جنسی با هوم‌لندر باشه. در کل قضیه تو سریال کاملاً واضح نیست، ولی به احتمال زیاد رابطه‌ی جنسی با رضایت همراه بوده.

        • فربد آذسن گفته:

          کویین میو یکم برام شخصیت نچسبیه در مقایسه با اعضای دیگه‌ی Seven. البته شاید به خاطر این‌که از بقیه‌شون به‌مراتب عادی‌تره. یعنی نه خیلی خوبه و نه بد. کلاً اغراق خاصی توی شخصیتش نیست. این باعث شه یکم زیر سایه‌ی شخصیت‌های دیگه باشه.

          ولی خب اون پلات‌لاینی رو که Representationهای سطحی افراد LGBTQ رو توی هالیوود هجو می‌کرد دوست داشتم. خصوصاً توی اون دیالوگه که یاروها داشتن توضیح می‌دادن که مردم آمریکا این روابط رو فقط در صورتی می‌پسندن که همچنان از دینامیک Heteronormative پیروی کنن.

          کلاً این سریال در بهترین موقع ممکن روی آنتن اومد. اون نقد فرهنگی و آینه‌ی اجتماعی تمام‌قدی بود که آمریکا در این لحظه بهش نیاز داشت.

          پاسخ
  20. امیرعلی قبادی گفته:

    با سلام مجدد خدمت دوستان عزیز و گران قدر.
    یادداشتی برای قسمت پنجمِ فصل دومِ سریال دِ بویز:
    هشدار اسپویل:
    این سریال نشون داده که از عمق دادن به شخصیت هاش دست نمیکشه!
    توی این قسمت اما سوژه ای که مورد عنایت عوامل سریال بود بیلی بوچره. اون در این قسمت یه جورایی در کنار لیبرتی یا همون استورم فرانت و هوملندر، نقشِ اصلی رو بازی میکنه.
    داستان شروع خوبی داشت، اما در اواسطش اون کیفیت و گیرایی خودشو از دست داد و دیگه ما رو برای دیدنِ ادامه ی قسمت هایپ نمیکرد. در واقع از “مشکل کشش کافی برای دیدن ادامه ی اپیزود” به شدت رنج میبرد. و همین کمی سطح کیفیِ کار رو اورد پایین.
    به نظرم شات های متعددی که در این قسمت شاهد بودیم از ساختن فیلمِ مخصوص به خداحافظیِ ای ترین یکم بی مزه بود و از خوب بودن سریال می کاهید.
    این قسمت در چند لاین داستانی روایت میشد. یکیش مربوط به خط داستانی فیلمِ خداحافظیِ ای ترین بود که نظرمو دربارش گفتم، یکی دیگه درباره ی دیپ بود. من مشکلی که با دیپ دارم اینه که متاسفانه ادم اون میزان رغبتی رو که سر دیدنش توی اواخر فصل یک و اوایل فصل دو داشت، دیگه نداره.
    یک خط داستانیه دیگه مربوط بود به مسائل گروه دِ بویز. کیمیکو و فرنچی، هیویی و ام ام و بیلی.
    سکانس های مربوط به کیمیکو خوب بود و انگار عوامل گِله ی من رو نسبت به شخصیت پردازیه ناصحیحِ کیمیکو شندیدن و اونو اصلاح کردن‌!
    ما دوباره با همون شخصیت عصبی و خشنی مواجهیم که توی فصل یک باهاش مواجه بودیم، نه اون گربه ی ملوسِ اماده به خدمتِ همیشه حاضر در صحنه!
    شات های جر و بحث بیلی با ام ام و هیو هم با دیالوگ ها و شخصیت پردازی های خوب، زیبا از اب در اومدن.
    یک خط داستانیه دیگه هم مربوط به اعضای سـون بود. هوملندر، استورم فرانت، کویین میو، ای ترین، استارلایت و البته که بلک نوآر.
    شیمی جالبی بین هوملندر و استورم فرانت در این قسمت شاهد بودیم، شاهد درگیری هایی بین استارلایت و استورم فرانت هم بودیم، همچنین شاهد دلسرد شدن ای ترین نسبت به سون بودیم، به همراه کویین میو!
    میوی که نسبت به فصل گذشته و قسمت های پیشین خیلی از نظر شخصیت پردازی پیشرفت داشته و میشه گفت الان دیگه جزو اون کاراکتر های با عمق و لایه ی سریاله. هر چند که هنوز هم جای پیشرفت داره.
    توی این قسمت شاهد دو دلی ای از سمت بیلی بوچر نسبت به پیوستنِ دوبارش به د بویز بودیم، مانند حس و حالی که کیمیکو داشت. درگیری لفظی ای هم بین کیمیکو و فرنچی شاهد بودیم و در اخر به ضرر بویز تموم شد چون کیمیکو فعلا از د بویز خداحافظی کرده.
    همچنین شاهد سگِ شیرینه بیلی بودیم که خب والا تعریفش رو شنیده بودم که توی کمیک یکی از شخصیت های باحال و اکتیو هستش!
    ولی به طور کلی پایه های سست شدن گروه سون رو از قسمت ها پیش شاهدش بودیم و الان با دیالوگی که بین میو و دیپ رد و بدل شد تقریبا شاهد شدت گرفتن این موضوع بودیم.
    با رفتن ای ترین، دیپ، میو و خب مطمئنا استارلایت از این گروه همون هوملندر و اسورم فرانت و بلک نوآر باقی میموند.
    یه موضوعی که این قسمت خودش رو بروز داد بیشتر شدن زمان هر سکانس بود. طوری‌ که در قسمت های قبلی هر سکانس طولانی حدود ۲ الی ۳ دقیقه طول میشکید و الان یک سکانس عادی حدود ۳ دقیقه طول میکشه. و خب این یعنی کمبود ایده!
    بحرانی که سازندگان باهاش رو به رو هستن و با ادامه دار شدن د بویز برای ۵ فصل(اینطور که عوامل گفتن) این مشکل رو من در فصول اخر به ویژه برای مثال فصل ۴ به بعد میبینم. البته از همین حالا هن با کمی دقت قابل رویته؛ چون جرقه هاش توی اواسط این فصل یعنی همین قسمت زده شده.
    در کل این قسمت از لحاظ پیشبرد داستان خوب بود. از لحاظ شخصیت پردازی هم خوب بود، از لحاظ عمق دادن زیاد خوب نبود به جز لایه دادن بیشتر به بوچر، و از یک زاویه ی دیگه هم من با این قسمت مشکل داشتم. اون هم فقط و فقط برای حدود ۱ دقیقه! اون هم سکانس فوق خشنی بود که از کیمیکو شاهد بودیم. به نظرم باید این سکانس رو مثلا پشت پنجره های کلوب نشون میدادن نه اینکه بریم توی پوست کنده شده ی طرف!
    یکمی اگه روی شخصیت پردازیه دیپ کار کنن هم عالی میشه. این قسمت اما سیناپس های خوبی رو برای قسمت های بعدی باز میکنه و توییست و پیچش به شدت دیوانه کننده ای نداره. ولی خب خوب بود. ما رو برای دیدن قسمته بعدی هم آنچنان هایپ نمیکنه. ساندتراک و مخصوصا اهنگه معروفِ اخر این قسمت هم جالب بود و زیبا، اهنگ دریم ان رو میگم.
    در نهایت نمره ی من با تمام نکات مثبت و منفی: ۷.۴ از ۱۰ هستش.
    دلایل کم کردن نمره هم چند بار بهش اشاره کردم ولی اگه بخوام خلاصه بگم: دیپ، عدم کشش کافی، توییست معمولی و از همه مهمتر جرقه های کمبود ایده بود.
    مواردی مانند تدوین، نورپردازی، صدابرداری و دیگر موارد به خوبی رعایت شده بود.
    مانند همیشه شنوای نقد، انتقاد و پیشنهاداتون هستم.
    سپاس.

    پاسخ
    • فربد آذسن گفته:

      به‌نظرم یکی از مشکلات داستانی‌ای که سریال باهاش درگیره مسئله‌ی Plot Armor هست، خصوصاً با توجه به عدم موازنه‌ی قدرت بین اعضای The Seven و The Boys. ما می‌دونیم که اعضای سون می‌تونن با یه بشکن زدن اعضای بویز رو بکشن، ولی به‌خاطر اقتضای داستان و رشته‌های داستانی‌ای که هرکدوم از شخصیت‌ها دارن، می‌دونیم که این اتفاق نمی‌افته. برای همین هروقت که یه موقعیت خطرناک برای شخصیت‌ها به وجود میاد، ما می‌دونیم که به‌نحوی ازش زنده بیرون میان. مثلاً این مشکل سر مواجهه‌ی اعضای گروه با بلک نوآر توی چشم می‌زد، چون بوچر خیلی الکی از دست طرف فرار کرد و ادگار هم خیلی راحت با پیشنهادش موافقت کرد (بدون این‌که حتی درخواست مدرک کنه)

      ولی خفن‌ترین صحنه‌ای این قسمت (یا شاید هم تا به اینجای فصل) اونجایی بود که هوم‌لندر مردم رو با لیزر جزغاله کرد. البته همون لحظه که داشت اتفاق می‌افتاد حدس زدم تو خیالشه. ولی با این حال دیدنش همچنان دلهره‌آور بود. خصوصاً با توجه به این‌:که بعید نیست در آینده چنین اتفاقی بیفته.

      ولی در کل این خطر که سازنده‌ها با کمبود ایده مواجه بشن وجود داره. امیدوارم خط داستانی سریال به سمت مسائل بی‌اهمیت و بازیافت کشمکش‌های پیشین نره.

      پاسخ
      • امیرعلی قبادی گفته:

        مرسی نقد رو خوندی فربد جان.
        اره اون مسئله ی plot armor رو مخ منم هست.
        این هوملندرم که اصلا خیلی خوبه واقعا😀
        کاریزمای انتونی استار واقعا به هوملندر میخوره.

        پاسخ
  21. امیرعلی قبادی گفته:

    سلام و وقت به خیر خدمت شما دوستان عزیز.
    اولین و مهمترین نکته ای که باید بگم اینه که من این یادداشت رو با همکاری دوست عزیزم اقای علی نوبانی نوشتم. پس ابتدای نوشته از ایشون تشکر ویژه ای دارم که توی نوشتن این یادداشت با من همکاری کردن. یادداشتی برای قسمت چهارمِ فصل دومِ سریال دِ بویز:
    هشدار اسپویل:
    اگه بخوایم این قسمت رو در یک جمله خلاصه کنم اینه:
    یه قسمت رمانتیک از این سریالِ خشن!
    این قسمت پایانِ عُشاقی مثل بیلی و بکا یا انی و هیویی بود.
    یه نکته ای که باید بهش اشاره کنیم اینه که توی این فصل از بعد از حرف زدن دیپ و شش هاش ما شاهد یک شخصیت پردازیِ ضعیف از سمت دیپ بودیم. طوری که در این قسمت هیچ جور علاقه ای برای دنبال کردن ایشون نداشتیم. به نظر ما این شخصیت یه جورایی بی هدفه.
    نکته ی بعدی که در این قسمت پر واضح بود رابطه ی جالبی بود که بین
    ام ام و انی برقرار شد. دیالوگ هایی که رد و بدل شد جالب بود. اولش ام ام میل خاصی برای گفت و گو نداشت ولی وقتی حرف از پدرِ انی شد اونم نتونست ویژگی های پدرش رو مخفی کنه و بروز نده، همین شد که ما با بخش عمده ای از هدف و انگیزه ی ام ام برای سرنگونی قهرمانای دروغینمون اشنا شدیم.
    یکی از اهداف اصلیِ این قسمت اشنایی بیشتر با استورم فرانت بود. ما به نکات جالب و مهم و حیاتی ای از این شخصیت رسیدیم.
    همچنان بر این عقیده ایم که انتونی استار داره بهترین نقش رو بازی میکنه.
    یکی دیگه از نکات مهم هم اخراج شدن ای ترین از گروه سون بود. توسط هوملندر.
    یکی از سکانس های خوب و باحاله این قسمت هم سکانسی بود که انی و هیویی توی ماشین اهنگ گذاشتن و ام ام هم فقط نظاره گر بود!
    سکانس جالبی بود. نکته بعدی برمیگرده به بلک نوار، بعد از گریه ی اون سرِ لو رفتن کامپند وی حالا ما شاهد خشم زیاد ایشون هستیم، در این قسمت اون رفت سراغ سِرچِرِ وات و ازش یه درخواست ساده کرد: بوچر!
    به عقیده ی شخصی من سکانس اخرچ داستان یکی از توییست های جالب و جذابه این سریال بود که همزمان با اینکه داره هیجانتون رو محک میزنه شما رو به فکر فرو میبره. هوملندر بعد از درگیریش با استورم فرانت، کویین میو، بکا، رایان و ای ترین حال نوبت به خودش میرسه!
    سکانس اخر یکی از توییست های جذابی بود که توی این چند وقته مانندش رو ندیدم. توی هیچ سریالی. ایده ی خلاقانه ای پشتش بود و معلومه که عوامل خوب روی این قضیه فکر کردن.
    از دیگر نکات منفی این اپیزود میتونیم به سکانس کات کردن بیلی و بکا اشاره کنیم، این سکانس یه سکانس درست بود ولی بازی های مصنوعی و دیالوگ های سطحی ای رو در این سکانس شاهد بودیم، طوری که بعد از اتمام این سکانس اون احساس ناراحتی بهمون دست نمیده، از دیگر نکات منفی هم افتِ شخصیت پردازی و دیالوگ های دیپه. اوایل میگفتیم که حتما این ادم برای فصل دوم یک شخصیتِ کلیدیه، ولی خب الان بعد از دیدن هر سکانس از ایشون احساس meh بودن بهمون دست میده!
    دیگر نکات مثبت این قسمت ساندترک عالی، شخصیت پردازی های درست به جز دیپ، دیالوگ های خوب، پیشبرد به جا و منظم داستان، ایجاد کشش در بیننده برای تماشای ادامه ی قسمت ها، پایان مبهوت کننده اش، سیناپس های خوب مانند قضیه ی استورم فرانت و عملکرد خوبِ عوامل سریال مانند بازیگران، کارگردان و نویسنده هست.
    یه نتیجه گیریه ریزی هم که میشه از این قسمت گرفت اینه که این قسمت میخواست بهمون بگه دلدادگی و عاشقی اخرین چیزیه که باید توی یه گروه خشنی مثل بویز وجود داشته باشه.
    نمره ی من به این قسمت: ۸.۶ از ۱۰.
    نمره ی علی به این قسمت:۸.۷ از ۱۰.
    امیدوارم از یادداشت خوشتون بیاد.
    شنوای هر گونه نقد، پیشنهاد یا انتقادی هستیم.
    در اخر میخواستم دوباره از علیِ عزیز تشکر کنم که وقت گران بهاش رو به من داد تا توی نوشتن این نقد و همچین ویرایشش بهم کمک کنه.
    خسته نباشید.

    پاسخ
    • فربد آذسن گفته:

      همون‌طور که تو کامنت قبلی اشاره کردم، برای این‌که طنز پشت قسمت‌های دیپ رو درک کنی، باید با جنجال ساینتولوژی و خصوصاً قضیه‌ی تام کروز آشنا باشی. چون قسمت‌های دیپ هجوی‌ان بر این ماجراها. مثلاً این‌که اون دخترا میان مصاحبه می‌کنن برای این‌که با دیپ وارد رابطه شن، اشاره به همون روشی داره که کلیسای ساینتولوژی کتی هلمز رو برای تام کروز جور کرد. کلاً قسمت‌های دیپ برای من بامزه‌ست به‌خاطر این‌که ساینتولوژی رو خیلی خوب هجو کرده.

      در کل در این قسمت این سفر جاده‌ای ام‌ام و هیویی و انی خیلی برام دلنشین بود (خصوصاً همون قسمت آهنگ خوندن) و توی این سریال پرتنش نقش یه جور زنگ تفریح رو داشت (هرچند حتی این صحنه‌های در ظاهر آرامش‌بخش هم یه تنیش غیرعمدی یا شاید هم عمدی همراه‌شون بود، چون آدم همه‌ش احساس می‌کنه یکی از این سوپرهیروها مثل اجل معلق ظاهر می‌شه و دهن یکی رو سرویس می‌کنه). کلاً‌ انی و هیو با هم chemistry بالایی دارن. ولی در کل با این‌که گفتی قسمت جدایی بوچر از زنش بهتر می‌تونست از آب دربیاد موافقم. بار احساسی قوی نداشت.

      اون قسمت‌های هوم‌لندر با Doppelgänger هم واقعاً کریپی بود. واقعاً ایده‌های مریضی که به ذهن مولف‌های این داستان می‌رسه جای تحسین داره.

      پاسخ
      • امیرعلی قبادی گفته:

        اره. این ساینتولوژی ای هم که گفتی الان یادم اومد متاسفانه. کلا خوب میکوبه این سریال مسائل و جنجال ها رو.
        اره شیمی ای که هیو و انی با هم دارن هم جزو نکات مثبت این سریاله.
        درباره ی اون ایده ی مریض هم البته که قصد و نیتی پشتش بود.
        ولی خب همون قصد و نیت در قسمت بعدی و با رفتنِ همولندر پیش استورم فرانت نادیده گرفته شد. (امیدوارم منظورمو گرفته باشی)

        پاسخ
        • فربد آذسن گفته:

          قصد و نیتش این بود که Doppelgänger می‌خواست از طریق ناریسیسم هوم‌لندر ارضاش کنه، ولی تیرش به سنگ خورد و در قسمت بعد این اتفاق با استورم‌فرانت افتاد. منظورت همینه دیگه؟

          پاسخ
  22. امیرعلی قبادی گفته:

    با عرض سلام و وقت به خیر خدمت عزیزان. خب همراهم باشید با یادداشتِ قسمت سوم از فصل دومِ سریال دِ بویز:
    هشدار اسپویل:
    یه شروع جالب و منحصر به فرد رو شاهد بودیم در این قسمت.
    قسمت با یک موزیک ویدئو از بیلی جول شروع میشه، در این موزیک ویدیو ما شاهد یک پسری هستیم که میخواد خودش رو از روی پل پرت کنه پایین، ولی خب بیلی جول میاد و منصرفش میکنه.
    این موزیک ویدیو شرح حال هیویی کمپل هستش. هیویی در این قسمت یک حال عجیبی داشت، مخصوصا از وقتی که کشتیِ نجات هیو و د بویز میره توی شکم یک وال بزرگ!
    بلی، درست شنیدین، این قسمت سکانس های چندش اور و جالبی داره، و همین سکانس مذکور دو چیز رو بهمون رسوند، یکی حال داغونی که هیویی داره، و یکی هم تبحر عوامل سریال در استفاده از جلوه های ویژه!
    این اپیزود چیز های جالب دیگه ای هم داشت، مثل نشون دادن رابطه ی پر تنش بین هیویی و بیلی بوچر، مثل رو به رو شدن مردم با واقعیتِ قهرمانان به ظاهر قهرمانشون، یعنی اعضای گروه سِوِن.
    همونطور که توی یادداشت های قبلی هم اشاره کردم اعضای جدیدمون زیادن و دارن دارای عمق و لایه ی شخصیتی میشن، اشخاصی مثل استن ادگار و استورم فرونت. مخصوصا استروم فرونت در این قسمت نقش به سزایی هم بازی کرد، در واقع اگه تا حالا گول ظاهرِ معصوم و ملوس این کاراکتر رو خوردین اخر این قسمت یه کاری با شما میکنه که دیگه اینطوری فکر نکنین!
    در واقع این قسمت چیزای زیادی رو داشت، پیشبرد خوب داستان، سیناپس های جذاب، توییست های جذاب تر، پایان عالی و در یک کلمه این قسمت به نظر من یک قسمت همه چی تمام بود!
    اتفاقات مهم دیگه ای هم توی این قسمت افتاد که تعداشون زیاد بود نسبتا اما مهمترین هاش رو که بالا بهش اشاره کردم ول دیگر موارد عبارتند از:
    -سکانس بین هوم لندر و پسرش که در اون یکبار دیگه شاهد بی رحمی و سنگدلی تمام از سوی این شخصیت بودیم.
    -گریه های بلک نوار بعد از لو رفتن کامپند وی که میشد خیلی چیزا ازش فهمید، خیلی چیزا!
    -کشته شدن برادر کیمیکو به دستِ استورم فرونت اون هم با بی رحمی تمام!
    نکته ی بعدی اینه که این سریال به طرز خیلی جالبی روابط بیت اعضای یک گروه رو بهمون نشون میده، دعواها و کل کل های هیو و بیلی و دفاع کردن های ام ام و فرنچی از هیو و روابط پیچیده ی فرنچی و کیمیکو و همچنین ام ام و بیلی واقعا ستودنیه… همه و همه بی خوبی تمام روابط بین اعضای یک گروه خشن رو بهمون نشون میده، یعنی دِ بویز!
    نکته ی بعدیی که در اواخر این اپیزود موج میزد طرز نگاه و چشم غره های هوم لندر به استورم فرونت بود. شاید با خودتون بگید حتما فرونت بلای بدی سر هوم لندر اورده یا باعث ازار و اذیتش شده یا جونشو به خطر انداخته یا حتی باهاش مخالفت و سپس بهش هجوم اورده. اما جوب تمام این سوالات خیر هستش!
    در واقع چون هوم لندر گفته بود که برادر کیمیکو مالِ منه (یعنی من میخوام بکشمش) و فرونت به این دستور احترام نذاشت، یه جورایی اصطلاح عامیانش اینه که هوم لندر الان یه کینه ی شتری از استورم فرونت داره!
    بهترین سکانس: اون سه دقیقه دعوای فرونت و کیمیکو و برادرش به نظرم جزو سکانس های برتر این اپیزود بود.
    خشونت و خونریزی خالص، اکشن ناب بعد از مدتها، استرس و عذابی که بیننده میکشه بعد از دیدن این خون ها و از همه مهمتر بعد از دیدن بی رحمی استورم فرونت. واقعا عالین. عالی.
    نمره ی من به این اپیزود:
    ۸.۷۵ از ۱۰.
    دلایل کم کردن این ۱.۲۵ نمره هم اینا هستن: دیالوگ ها یکمی نسبت به اپیزود های پیشین ضعیف تر شده بود توی این قسمت و خب از دلایل دیگه میتونم به شخصیت پردازی ضعیفه دیپ نسبت به قسمتای قبل اشاره کنم.
    مثل همیشه شنوای، نقد، انتقاد و یا پیشنهاداتون هستم.
    خسته نباشید.

    پاسخ
    • فربد آذسن گفته:

      یه چیزی که درباره‌ی این سریال متوجه شدم اینه که عناصری که در یه اپیزود خاص ضعیف/نپخته به نظر می‌رسن، در قسمت‌های بعدی به بهترین شکل پرورش پیدا می‌کنن و در نهایت به بار می‌شینن. مثلاً من تایید کردم که کیمیکو از اون موجود ترسناک و تهاجمی تبدیل به یه گربه‌ی ملوس شده و این یه ضعفه، ولی خب این جنبه از شخصیتش با توجه به محیطی که توش قرار داشت منطقی بود و همون‌طور که تو این اپیزود و اپیزودهای متعاقب می‌بینیم، با توجه به موقعیت دوباره همون رفتار رو از خودش نشون می‌ده و به اصطلاح شخصیتش تغییر نکرده.

      به نظرم دیپ هم قضیه‌ش همینه. شاید توی این اپیزود یکم شخصیتش ناپخته به نظر برسه. ولی با توجه به عضو شدنش توی Church of the Collective (که واضح‌ترین استعاره از ساینتولوژیه) و تغییراتی که روی شخصیتش اعمال می‌کنن، به‌مرور این شخصیت جدیدی که پیدا کرده به بار می‌شینه. برای همین شاید در این اپیزود خاص نقطه‌ضعف به حساب بیاد، ولی در مقیاس کلی سریال نه.

      پ.ن.: بخش اکشن این قسمت واقعاً عالی بود.

      پاسخ
      • امیرعلی قبادی گفته:

        این سکانس رفتن تو شکم وال خیلی خوب بود.😀
        اره اکشنای این قسمت عالی بود. استروم فرانت رو به بهترین شکل ممکن نشون داد. بهترین شکل.
        و اره منم از بابت ایرادی که به کیمیکو گرفتم شرمندم واقعا. ولی توی اون قسمتا واقعا اینطوری بود.
        و در مورد مسائل دیپ هم حق با توعه.

        پاسخ
  23. امیرعلی قبادی گفته:

    خب با عرض سلام و وقت به خیر خدمت دوستان.
    همراهم باشین با نقد قسمت دومِ فصل دومِ سریالِ د بویز:
    هشدار اسپویل:

    خب این قسمت یکم از اون میزان اشفتگیِ قسمت اول کم کرد. یکم به داستان سر و سامون داد. مخصوصا با ورود بوچر به گروه، دوباره د بویز دارای یه هدفی شد. و اون هدف هم مطلقا به شخص بیلی بوچر مربوطه.
    این قسمت در پیشبرد داستان عالی عمل کرد، و در عمق دادن هر چه بیشتر به شخصیت هایی مثل کویین میو، هوم لندر یا دیپ هم موفق بود.
    این قسمت تا یک جایی کسل کننده بود، اما از دقیقه ی ۲۵ به بعد که سکانس مربوط به استارلایت و ماجرای اون کامپند وی شروع شد، یهو ضرب اهنگ نسبتا تندی گرفت سریال، و با سکانس های مربوط به کیمیکو و برادرش و وارد کردن چاشنیِ اکشن، دیگه قسمت به نقطه ی اوجش رسید.
    عملکرد عالی بازیگران سریال، مخصوصا جک کواید خیره کننده بود، با دیالوگ های خوب و با میمیک چهره ی خوب، ما رو به فضا و حس و حال یک جوون امریکایی میبره که نامزدش توسط یکی از قهرمان هامون به قتل رسیده و خواسته و ناخواسته با گروه به نام د بویز که متشکل از ۴ عضو دیگه هم هست، همراه شده تا این شیطان های به ظاهر قهرمان رو کله پا کنن.
    دستاوردی که یه جورایی توی فصل اول نسیبشون شد، با بیکار کردن رسمی و دیوونه کردن دیپ، با کشتن ترنسلوسنت، با ضربه ای که به ای ترین زدن، با دزدین یکی از قهرماناشون یعنی کیمیکو و صد البته با اومدن استارلایت به سون این ضربه رو نهایی کردن. کسی که تا الان بیشترین ضربه ها رو به سون زده، خواسته و ناخواسته.
    ناخواسته توسط هیو به بازی گرفته شده تا د بویز بتونن به سون و کامپند وی نزدیک تر بشن، خواسته کامپند وی رو برای د بویز جور کرده، به ای ترین ضربه هایی رو زده و با اومدنش طوفانی در سون به راه انداخته، نظیر اینکه شخصیت کویین میو رو دگرگون کرده، دیپ رو از کار بیکار کرده. البته تا الان فقط روی بلک نوآر و هوم لندر تاثیری نداشته. و همونطور که گفتم خواسته و ناخواسته بیشتر از هر عضوِ د بویز، به سون ضربه زده.
    همچنین این قسمت یک شخصیت جدید هم داشت. یه زن دیگه که وارد سون شده تا جای خالیِ ترنسلوسنت رو پر کنه. یه بد دهنِ (مطمئنا) مستِ بد اخلاق دیگه که البته هنوز نتونسته با این واقعیت کنار بیاد که سون هر کاری میکنه به جز نجات دادن جون ادما!
    دیالوگ های این قسمت در عمق دادن به کارامتر ها کافی بودن، و ما این point و امتیاز رو با در نظر گرفتن صحبت های دیپ و آبشش(!) هاش میتونیم در نظر بگیریم.
    عمق دادن به همراه پیشبرد فوق العاده ی داستان، طوری که ما اوایل این قسمت، دوباره برای د بویز یه مامرویت داریم، تحویل دادن یه سوپر تروریست.
    ماموریتی که شاید زود هنگام تر از چیزی که فکرشو بکنین تموم شد.
    و اما هنوز صحبت کردن در مورد خیلی از سکانس های جالب و بحث برانگیز مونده، مثل سکانس گفت و گوی خشن ای ترین و استارلایت، سکانس درگیری اکشنِ کیمیکو و برادرش و مطمئنا سکانس اخر، که از بین اینها سکانس اخر جذابترین سکانس این قسمته.
    سکانسی که داستان هیویی و بیلی رو یه سره میکنه!
    ما از اول این فصل شاهد این بودیم که هیویی هی میخواد ادای لیدر ها رو در بیاره و قصد نداره که از فرمانات بوچر پیروی کنه، این کار رو چند بار با گفت و گو های زهر آلود با بوچر، به ما ثابت کرده. ولی اخر این قسمت بیلی بوچر با اون لهجه ی انگلیسی جذابش و مشت جذابترش، جواب جالب و منحصر به فردی رو به این حرکات هیویی میده، که بهش بفهمونه کی رییسه!
    همین سکانس،به نظرم میتونه اغازگر انقلابی عظیم توی گروه خاص د بویز باشه، انقلابی که نوید این رو میده که دیگه اخرای این گروه خاصه!
    بهترین سکانس رو سکانس اخر میدونم، با اینکه توییست ویژه یا هایپ کننده ای نداره، ولی پیغام های مخفی جالبی رو در خودش جا داده که در بالا به یک نمونش اشاره کردم.
    بهترین دیالوگ و گفت و گو هم نسیب گفت و گو های دیپ و ابشش خودش هستش. که ما رو با یک وجه دیگر دیپ (کوین) اشنا میکنه.
    نمره ی من به این قسمت: ۹.۲ از ۱۰.
    دلایل مثبت رو که بالا بهش اشاره داشتم، دلایل منفی هم میتونم به برگشت ناگهانی و بی دلیل ای ترین، و سکانس های گفت و گوی هوم لندر و بکا، اشاره کنم. اون دلیل دوم هم به این دلیل وارد نکات منفی شده که هیچ جذابیت و کشش خاصی، حداقل من چیز خاصی توی این کانورسیشن ها نمیبینم.
    مانند همیشه شنوای نقد، انتقاد و یا پیشنهاد شما دوستان هستم.
    خسته نباشید.

    پاسخ
    • فربد آذسن گفته:

      به نظرم برگشتن ای ترین بی‌فایده نیست. چون قراره تنشی که با استارلایت داشته باشه و آتویی که این دو از هم دارن یکی از عناصر تنش‌بخش به سیزن باشه.

      با نکته‌ی دومت موافقم. در حال حاضر تلاش هوم‌لندر برای پدر بودن غیرجذاب‌ترین رشته‌ی داستانی سریاله (البته کلاً غیرجذاب نیست، فقط در مقایسه با رشته‌های دیگه اینطور به نظر می‌رسه). البته من کلاً برام جالبه بدونم فاز پسرش چیه، ولی گفتگوها خیلی سرراستن.

      این شخصیت زن جدیدی که اضافه شده هم دیالوگاش باحالن. به اصطلاح She’s cool.

      ولی احتمالاً نقطه‌ی عطف این اپیزود جایی بود که دیپ داشت با آبشش‌هاش حرف می‌زد. راه جالبی برای عمق دادن بهش بود.

      پاسخ
      • امیرعلی قبادی گفته:

        ممنون یادداشتو خوندی فربد جان.
        اره خب ای ترین صد در صد کاراکتر مهمیه توی این سیزن، ولی خب برگشت یهوییش یه جواریی چون بی دلیله یکم حرکت ناشیانه ای بود و احساس میکنم عوامل سریال فقط برای هایپ نگه داشتن ما این شخصیت رو وسط داستان وارد کردن، صرفا به این دلیل که در طول این قسمت جذب بمونیم، ولی خب مطمئنا سیناپس داره واسه خودش.
        اون زنه هم که اپیزود سوم چه شخصیت حال به همزنی میشه😀
        منتظر یادداشت قسمت سوم باشید.

        پاسخ
  24. امیرعلی قبادی گفته:

    سلام مجدد خدمت دوستان.
    یادداشتی بر قسمت اولِ فصل دومِ سریال دِ بویز:
    هشدار اسپویل:

    وقتی سکانس های اولیه کاملا به اعضای سون اختصاص داره پس در نتیجه تمرکز و فوکوس اصلی این فصل روی سون هستش!
    سکانس اول با بلک نوآر شروع میشه و ما شاهد خوی خشن و وحشی اون در این سکانس هستیم. در ادامه با مراسمی برای یادبود ترنسلوسنت که توسط هوم لندر اجرا میشه رو به رو میشیم، سپس شاهد استارلایت هستیم و بعدش دیپ. دیپی که مطمئنا برای این فصل نسبت به فصل قبلی، حرف های بیشتری برای گفتن داره. و مطمئنا یک کاراکتری هستش که سریال هنوز به عمق شخصیتی اون سفر نکرده. در ادامه این رو میفهمیم که بله، استارلایت هم به عضوی از سون تبدیل شده!
    این قسمت مملوء بود از پیچش ها، توییست ها، سیناپس ها و اشاراتی که این فصل رو میسازن و بهش شکل میدن.
    ابتدا شاهد این بودیم که دِ بویز بعد از ناپدید شدن بوچر کجا و چجوری داره به فعالیتش ادامه میده، بعدش شاهد جانشینان بودیم. و این یعنی کاراکتر بیشتر! جانشین استیل ول،جانشین ترنسلوسنت و حتی در سکانس هایی جانشین بیلی بوچر!
    کاراکتر های جدید، ایده های جدید، توییست های جدید، همه و همه نوید این رو میده که عوامل سریال با دست پر وارد این فصل شدن.
    از وارد شدن شخصیت های جدید که بگذریم میرسیم به عمق دادن و لایه دادن بیشتر به کاراکتر های قبلی. مثل دیپ. همونطور که گفتم، مطمئنا دیپ توی این فصل نقش به سزایی رو ایفا میکنه.
    ولی خب یک سری نقطه ضعف هایی هم شاهد بودیم در این قسمت و سه قسمت پایانی فصل اول، اون هم مربوط به پارادوکس رفتاری کیمیکو هستش؛ اون چیزی که ما اولش از این شخصیت دیدیم یک ادم خشن و سخت و تندخو و بد رفتار بود که توسط فرنچی کشف شد و بالاخره تونستن اهلیش کنن.ولی مثل اینکه این اهلی کردن بیش از حد بوده، چونکه توی قسمت های قبلی و این قسمت چیزی جز یک گربه ی ملوسِ اماده به خدمت نبود!
    برعکسش، رشد شخصیتیی که در هیویی شاهد بودیم ستودنی ست.
    درگیریش با ام ام، استارلایت، بوچر و حتی خودِ بنده(!)، نشون از این داره که نویسنده میخواد به این شخصیت عمق بده و فکر های خوبی برای ایشون در کله اش داره. اون از رییس بودن بدش نمیاد، ولی مطمئنا رییس شدن همچین گروهی کار هر کسی نیست.
    توجه ای که این قسمت به همه داشت ازش یک قسمت بی نقص میسازه، اعضای سون، گروه دِ بویز و بقیه ی شخصیت ها. یعنی میتونم بگم از این یک ساعت و سه دقیقه نهایت استفاده رو برای پیشبرد داستان و عمق دادن با شخصیت ها میبره. و خب در نهایت با یک سکانس نه چندان غافلگیر کننده کار رو به پایان میرسونه. البته همین سکانس اخر هم قابل ستودنیه.
    اون لهجه ی عجیب بوچر، طرز نگاه کردن هیویی همه و همه به خوبی کار شده بود، اما کلیشه ای بود!
    نمره ی من به این قسمت تو در تو و همه چی دار ۸.۵ از ۱۰ هستش.
    اون یک و نیم نمره هم به این دلیل کم کردم که به نظرم سریال نباید بدین شکل ذهن بیننده رو پر میکرد از سرنخ ها، میتونست این کار رو در ۱.۵ الی ۲ قسمت انجام بده، ولی خب بازم به همون دلیلی اپیزود کم، این مشکل وجود داشت. دومین دلیل هم که اخرای یادداشت اشاره داشتم، توییست قابل پیشبینی و کلیشه ای بود. و اخرین دلیل هم همین مشکل شخصیت پردازیِ کیمیکو بود که امیدوارم در قسمت های بعدی رفع بشه.
    بهترین دیالوگ این قسمت:
    “Daddy’s home”
    دلیل انتخابش فقط یک دلیل داره و اونم اینه؛ شرارتی که توی چشمای بیلی بوچر موج میزنه.
    خب در اخر نکات مثبت دیگر این قسمت: کارگردانی و بازیگری خوب، پیشبرد به جا و درست داستان، عمق دادن به کاراکتر ها، تدوین، فیلم برداری، صدا برداری، نور پردازی، ساند تراک و موسیقی متن خوب و قابل قبول هستن.
    امیدوارم از یادداشت راضی بوده باشید. مثل همیشه شنوای نقد، انتقاد و یا پیشنهادتون هستم.
    خسته نباشید.

    پاسخ
    • فربد آذسن گفته:

      این معضلی که درباره‌ی کیمیکو اشاره کردی، کلاً توی شخصیت‌پردازی زن‌های قوی زیاد به چشم می‌خوره، به این صورت که نویسنده یه شخصیت زن قوی و ترسناک و با ذات غیروابسته طراحی می‌کنه، ولی بعد که به قول تو رام شد، کلاً تمام اون جنبه‌های خشنش رو از دست می‌ده و به یه گربه‌ی ملوس تبدیل می‌شه. کلاً انتقاد به‌جایی بود.

      برای من اضافه شدن شخصیت استن ادگار هم یکی دیگه از نقاط عطف اپیزود بود. درباره‌ی جانکارلو اسپوزیتو گفته می‌شه که صرفاً همون نقش گاس فرینگ رو تو بطن‌های مختلف بازتولید می‌کنه، ولی اینقدر این کارو خوب انجام می‌ده که به‌شخصه نمی‌تونم شکایت کنم.

      پاسخ
  25. امیرعلی قبادی گفته:

    سلام مجدد به دوستان.
    خب یادداشتی برای قسمت اخرِ فصل اولِ سریال دِ بویز:
    هشدار اسپویل:

    نفهمیدم این پایان بود یا شروع!
    “یک شروع خسته کننده دال بر این نیست که پایان هم خسته کنندست”
    ما توی این قسمت فهمیدیم که احتمالا بلک نوآر و هوم لندر، اصلی ترین اعضای سِوِن هستن.
    سِوِنی که الان فقط ازش یه تِری یا شایدم یه فور مونده باشه.
    خب حتما فکر میکنین که با مرگ ترنسلوسنت، رفتن دیپ و خیانت استارلایت، دیگه کم کم داریم به اخرای این گروه میرسیم، اما شما در اشتباهید. بلکه توی این قسمت میفهمیم که بالاخره هوم لندر همون چیزی رو داره میسازه و ساخته که واقعا هست. ابر شرور!
    پیچش های بزرگی داشت این قسمت، به عنوان قسمت اخر عالی بود واقعا.
    سکانس اخر تقریبا ده دقیقه بود، و در کمال تعجب که انتظار داشتیم بزن بزن هایی رخ بده، اما نه. در واقع کرایپک با کمترین تلفات قسمت اخر رو به پایان رسوند، در حالی که انتظار داشتیم گروه دِ بویز زیر دست ای ترین، بلک نوار، تا حدودی کویین میو و البته هوم لندر تکه تکه بشه، اما نه. قوی تر هم شد!
    قسمتِ دیالوگ محوری بود. بازیه خوبِ دو ستاره ی سریال یعنی کارل اوربان و انتونی استار ستودنی بود. جک کواید بسیار عالی نقش یک ادم با هوش و دست پاچه رو بازی کرد.
    سکانس نهایی این سریال در تاریکیه مطلق بود. خب این اتفاقی نبود. در نهایت اما بیلی بوچر به خواسته ی اصلیه خودش یعنی تقابل با هوم لندر رسید.
    جرقه های فصل دوم در این اپیزود زده شد، از خیانت استارلایت بگیرید، تا تغییری که توی دیپ به وجود اومد.
    از مرگِ استیل ول بگیرید، تا پسر هوم لندر.
    این قسمت مملوء از سوپرایزه. سوپرایز هایی که شاید درک و هضمشون سخت باشه.
    در نهایت اما ما توی این قسمت شاهدِ خالق این گروه دوست داشتنی، یعنی دِ بویز هستیم. یعنی بالاخره بعد از این همه دیالوگ که درباره ی “مالوری”در طی این فصل داشتیم، بالاخره در این قسمت قیافش رو هم دیدیم.
    این قسمت رو از دست ندید، این فصل و این سرسال رو از دست ندید.
    بهترین سکانس مطمئنا سکانسِ اخر هستش.
    اون نور پردازیه عالی، اضطراب و ترس از هوم لندری که در این سکانس هستش بی نظیره.
    اون فضا و اتمسفر این سکانس به دو بخش تقسیم میشه؛ قبل از هوم لندر، بعد از هوم لندر. هوم اندر با ورودش باعث میشه یه جورایی بیلی بوچر ساکت بشه و انتونی استار یکه و تنها دیالوگ ها رو یکی پس از دیگری، با میمیک های بی نظیر صورتش، با استایل خاص راه رفتنش، با اون امریکاییِ محض بودن لهجه اش، با تسلطش بر دیالوگش، ادا کنه!
    اوج هنرِ انتونی استار و کارل اوربان رو به نمایش میزاره این سکانس. در صورتی که دیالوگ های کارل برای این سکانس حتی شاید به دو صفحه هم نرسه، ولی به نظرم خیلی عالی اون مفهومو رسوند و در نهایت همونطور که انتظار میرفت این اپیزود بهترین بازیگر رو مشخص میکنه، از بین کارل اوربان و انتونی استار. و به نظر من کارل اوربان میتونه مقامِ بهترین بازیگر رو در فصل اول، یدک بکشه.
    جمع بندیِ نهایی:
    این سریال به درد کسی میخوره که سریالی پر از خون، مملو از خشونت و مملو از صحنات زشت رو دوست داشته باشه.
    و در نهایت اگه دوباره بخوام نکات مثبت این قسمت رو بگم باید به مواردی مانند: (نکات مثبت به ترتیب خوب بودن چیده میشوند)
    سیناپس های خوب و جذابی که برای فصل بعدی باز میکند، شخصیت پردازی های عالیی که ما در این قسمت شاهدشیم، یک جمع بندی نصفه و نیمه برای فصل بعدی(اما مُکْفی)، نور پردازی خوب، فیلمبرداری خوب، نویسندگی و پیشبرد خوب داستان، توییست سر درد اوری که در انتها شاهدشیم، و مواردی مانند صدا برداری دقیق، استفاده ی مناسب از جلوه های ویژه، تدوین، کارگردانی، موسیقی متن و ساندتراک خوب و دیگر بخش های فنی اشاره کنم.
    فصل اوله این سریال رو نگیم عالی، اما قطعا جزو اقتباسات خوب از کمیک به حساب میاد.
    در نهایت نمره ی من به این قسمت: ۸.۸ از ۱۰
    و در کل به این فصل: ۹.۲ از ۱۰ هستش.
    از دلایلی هم که این ۱.۲ نمره رو کم کردم میتونم به مواردی مثل طولانی شدن بیش از حد سکانس اخر، شخصیت پردازی ضعیف از بعضی شخصیت ها مثل استیل ول که در سکانس اخر ۷۰ درصد دیالوگاش این بود “لطفا پسرمو ببر [طبقه] بالا “، و دو سه تا ایراد جزیی دیگه هم داشت این قسمت که به علت طولانی شدن متن بهش اشاره ای نمیکنم.
    اگه بخوام در یک جمله این فصل رو توصیف کنم، قطعا جمله ی زیر رو میگم یعنی:
    “اثری به یاد ماندنی که ارزش یک بار دیدن را دارد، اما به شرطِ رعایتِ قانونِ محدودیتِ سنی!”
    به عنوان سخن پایانی میخوام تشکر دوباره ای داشته باشم از اقای اذسن که اجازه دادن این یادداشت ها این جا منتشر بشه.
    همگی خسته نباشید و مانند همیشه شنوای انتقادات و پیشنهادای شما هستم.

    پاسخ
    • فربد آذسن گفته:

      مرسی از امیرعلی که کل فصل ۱ رو برامون نقد کرد. افتخار دادی که نوشته‌ت رو اینجا منتشر کردی.

      برای من جالب‌ترین جنبه‌ی قسمت هشتم فصل ۱ این بود که توی این قسمت جنبه‌ی استعاری داستان از دنیای واقعی تکمیل می‌شه و می‌بینیم که هوم‌لندر در اصل در تبدیل شدن اون گروه تروریستی القاعده‌مانند به یک سری سوپر ویلن تاثیر مستقیم داره. این جنبه از کار واضحاً به سیاست آمریکا در زمینه‌ی فروختن اسلحه به گروهک‌هایی که در ظاهر دشمنشن (یا به طور کلی گروهک‌های پلیدین) اشاره داره و به نظرم خیلی هوشمندانه بود. در اینجا سریال نشون داد که هدفش فراتر از انتقاد از فرهنگ سلبریتی‌محوره.

      جا داره اشاره کنم که با وجود این‌که گفتی سریال به درد آدمایی می‌خوره که چیزای مثبت هیجده دوست دارن، ولی به نظرم در مقایسه با سریال‌های HBO و حتی کمیک اصلی خیلی tameتره.

      پاسخ
      • امیرعلی قبادی گفته:

        ممنون از شما فربد جان که به من این اجازه رو دادی این سری note رو اینجا قرار بدم.
        بززگرتین عیبی که میتونم از یادداشتام بگیرم اینه که خیلی اسپویل میکرد ماجرا رو. من نوشته های مربوط به فصل دوم هم اماده کردم در این مدت، البته برای سه قسمت اول رو. لذا حتما کارای ویرایشش هم تموم کنم اینجا قرارشون میدم.
        اون اشاره هم درسته و به جا، من نتونستم این نکته رو ببینم راستیت ولی خب با حرفتون کاملا موافقم و حالا که دقت میکنم میبینم بله، این دقیقا درسته. عجب استعاره ای زدن عوامل!
        اره خب صد در صد این سریال در مقابل اثار اچ بی او هیچی نیست ولی خب صحنات خونریزیه مربوط به خودشو داره.
        اگه کسی سریالای نظیر گات و وست ورلد رو ببینه که در مقابل این سریال کاملا امادست.🙂
        سپاس.

        پاسخ
        • فربد آذسن گفته:

          من هنوز سیزن ۲ رو شروع نکردم (به خاطر شلوغ بودن سرم)، ولی الساعه می‌رم سراغش. اگه نقدتو گذاشتی و اپیزود رو ندیده بودم، صبر می‌کنم تا وقتی دیدم درباره‌ش نظر بدم.

          پاسخ
  26. امیرعلی قبادی گفته:

    سلام مجدد.
    یادداشتی برای قسمت هفتمِ فصل اولِ سریالِ دِ بویز:
    هشدار اسپویل:

    در یک کلام، این قسمت تولد و مرگ یک عشق بود!
    قسمت با یک فلش بک به هشت سال پیش شروع میشه. یه مهمونیه که تمام قهرمانامون توی اون حضور دارن، مِن جمله بیلی بوچر و همسرش، بکا بوچر!
    این قسمت لایه های عمیق تر از دو سردسته ی این دو گره رو بهمون نشون داد. هوم لندر و بیلی بوچر.
    سکانس های جالبی داشت، اکشن نبود، دیالوگ محور بود، البته کمتر از قسمت های قبلی، و همین دیالوگ محوری بودن باعث پیشبرد داستان شد، کم کم داریم هدف از کارها و رفتار های کاراکتر ها رو میفهمیم.
    اگه بخوام در یک جمله، قسمت اخر پاراگراف قبلی رو توضیح بدم میگم، چند تا شخصیت رو در نظر بگیرید که بی دلیل افتادن به جون هم، ولی خب با گذشت داستان دلیل از به جون هم افتادن ها معلوم میشه. دلیله تنفر بوچر از قهرمانان معلوم میشه، دلیل تنفر هوم لندر از همه چیز معلوم میشه.
    تازه به نظرم این داستان میتونه خیلی ادامه پیدا کنه، ما هنوزم با سرگذشت بعضی از کاراکتر ها نظیر ام ام اشنایی خاصی نداریم. یا تا حدودی خودِ هیو کمپل! شخصی که داستان از اون اغاز شد. ما نمیدونیم، شاید توی بچگیش یه اتفاقی واسه اون هم افتاده که الان بخواد تاثیرشو بذاره، یا شاید اصلا خودش هم یه قهرمانه، یا شاید یه مادری داشته باشه، شاید برادرِ بیلی بوچره! تمام این احتمالات هست، دست گارث انیس یا حتی عوامل خود سریال واقعا بازِ برای خلق اپیزود های بیشتر، چون وقتی شما یه دنیایی خلق میکنی، (حالا چه روی پرده ی نقره ای چی توی کمیک)توانایی این رو داری که با کاراکتر هات بازی کنی! اصلا نه، خواستی کاراکتر هات اریجینال باقی بمونن، میتونی شخصیت خلق کنی، مثلا افراد جدیدی برای فصول بعدی بیاری روی کار.
    صد البته که تمام این موارد بالا باید با وسواس زیادی انجام بشه، وگرنه اگه اینطوری بود که من میشدم نویسنده!
    بگذریم، این قسمت به عنوان شروع کننده ی یه جنگه، و اینو با سکانس اخر به همه فهموند.
    سکانسی که توییست خوبی بود، صرفا به دلیله اینکه ما بدونیم اونیکه اسلحه دستشه کیه.
    سکانس های دردناک زیاد داشتیم، سکانس هایی که شاید دیدنش برای هر کسی مناسب نباشه، از دست توی آب شش کردن گرفته، تا به دنیا اومدن یک قهرمان. اون هم به صورت طبیعی!
    نهایتا، سریال دِ بویز به عنوان یک اثر خشن، مثبت ۱۸، عمیق و سنت شکن با کمی چاشنیِ طنز به نظرم سریال خوبیه.
    اما سریالِ اکشنی نیستش. به هیچ وجه. شاید سکانس هایی رو داشته باشه که نفس رو توی سینَتون حبس کنه، ولی اکشن نیست.
    مورد یکی مونده به اخر، بعضی مواقع با خودم فکر میکنم که چه چیزی باعث این میشه که چهار تا ادم معمولی، به کمک یک قهرمان(و البته تا اینجا قطعا تنها ترین قهرمانمون، کیمیکو)، دست به یک همچین عملی بزنن. جواب یک کلمه است. به صورت بیلی بوچر نگاه کنین!
    خب میرسیم به مورد اخر، اون هم نکات مثبت و منفیِ این قسمته؛ پیشبرد داستان خوب بود،ولی با ریتم کند، واقعا شما احساس نمیکنی داری به پایان ماجرا نزدیک میشی!، البته شاید سکانس اخر برای منی که به این موضوع گلایه دارم خیلی خوشایند باشه، چون کارگردان کار سطر ها دیالوگ و چندین سکانس رو فقط با چند ثانیه و توی یک سکانس انجام میده!
    به هر حال دیالوگ ها هم به نسبت قسمت قبلی کمتر عمیق بودن. مشخصه نویسنده و کارگردان تصمیم گرفتن در عمق دادن به کاراکتر ها از صحنه و تصویر کمک بگیرن، نه دیالوگ.
    دیگر موارد نظیر بازیِ خوب کاراکتر ها، نورپردازی، تدوین، موسیقی متن، ساندتراک، فیلم برداری، صدا برداری، دکور صحنه و از این قبیل موارد هم تا جایی که مغزِ من یاری کرد به درستی رعایت شده بودن.
    هر چی فکر میکنم این سریال باید فصل دومش بهتر باشه، امیدوارم مثل اکثر سریال ها نشه که فصل دومشون بد میشه، واقعا انگشت شمارن سریالیی که ما در فصل دومشون هم یک شاهکار دیدیم.
    بهترین سکانس این قسمت به نظرم جمع شدن اعضای سون بود.(البته الان که دیگه فایو (۵) شده!)
    به نظرم همه چیز توی این سکانس بود؛ از دیالوگ و رو کم کنی و کل کل بگیرید تا به رخ کشیدن قدرت بازیگری.
    انتونی استار یکبار دیگه توی این سکانس قدرت بازیگریش رو بهمون نشون داد، و ثابت کرد که من الکی بهش نمیگم بهترین بازیگر این سریال. اون شرارت و فسادی که توی چهره اش وجود داره واقعا عالیه.
    نمرم به این اپیزود: ۹ از ۱۰ هستش.
    خسته نباشید.
    پ.ن:خدایی وقتی به چشمای هوم لندر نگاه میکنی حس میکنی میخواد بخورتت!
    خیلی خوب از پس این نقش بر اومد استار. خیلی خوب.
    خسته نباشید.

    پاسخ
    • فربد آذسن گفته:

      این‌که گفتی از این اپیزود اینطور برنمیاد که انگار داریم به پایان نزدیک می‌شیم، به نظر من فی‌نفسه نقطه‌ضعف نیست. کلاً به نظرم پایان هر آرک یا سیزن حتماً نباید یک جور نقطه‌ی پایان یا ایستگاه داستانی باشه. چون این محدودیت‌ها معمولاً حاصل واقعیت‌های صنعت نشرن و برای بسته‌بندی بهتر آثار داستانی ساخته شدن، و لزوماً توجیه داستانی ندارن و خیلی مواقع باعث می‌شن نویسنده بی‌دلیل اتفاقات رو با عجله پیش ببره و سعی کنه یک جور resolution مصنوعی در انتهای آرک/سیزن ایجاد کنه.

      پاسخ
  27. امیرعلی قبادی گفته:

    #amir_soprano
    خب ببین اینم یکی از اون کلکاعه دیگه. اگه قرار بود شما یه شاهکار خالص توی دستات باشه، یا یه شاهکار ببینی که نشد کار. البته من بازم میگم اگه ماهرانه انجام بشه. وگرنه من خیلی ها رو دیدم که از این تکنیک استفاده کردن و کلا سریشون رفته رو هوا. نمونه ی کمیکیش؛ ارکِ اخیرِ جانز برای شزم(SHAZAM! 2018) که بعد از ۶ شماره یهو یه کولپس زد ولی دیگه نتونست جمعش کنه و کلا ارکش به باد رفت. با اینکه داستان و ایده ی خوبی پشتش بود.
    یا یه نمونه دیگش هم ران کوتاهِ میلیگلن واسه جی ال دی (JLD 2011) که یارو اومد بعد از ۵ ۶ شماره خوب نوشتن یه کولپسی کرد، دیگه هم نتونست جمعش کنه و نتیجه اش هم این شد که ران رو بده دستِ جف لمیر، البته اینو بگم شک دارم که از قصد ران رو داد دستِ لمیر یا اینکه تو برنامشون بود از قبل. ولی هر چی که بود، داشت خوب مینوشتا، یهو خراب کرد.
    پس وقتی میگم خوب اجرا بشه خیلی مهمه. اون کولپسایی که تو دیدی احتمالا خوب نتونسته جمع بشه. در کل یکی از اون تکنیک هایی هستش که به شخصه خیلی ازش خوشم میاد، شاید واسه تو خوشایند نباشه. متحرم هم هست نظرت.

    پاسخ
    • amir soprano گفته:

      به نظرم ذاتش خیلی شبیه تخم مرغ شانسیه. همونطوری که فربد گفت این برای فروش بهتر به کار میاد، نه کیفیت داستان.

      پاسخ
  28. امیرعلی قبادی گفته:

    سلام محدد خدمت دوستان.
    یادداشت من از قسمت ششم سریال دِ بویز:
    هشدار اسپویل:

    تمرکز زیاد روی گذشته ی هوم لندر یکی از اهداف اصلی این قسمت بود، تا ما بفهمیم با چی طرفیم.
    این قسمت یه شروع اروم داشت، با معرفی قهرمانامون از نگاه تلویزیون، صحنه هایی از کارهایی که دیپ، هوم لندر، بلک نوآر و ای ترین انجام دادن. تا ما یکم با دید شبکات اجتماعی نظیر تلویزیون، با قهرمانامون اشنا بشیم.
    این قسمت بر گذشته ی شخصیت ها تمرکز ویژه ای داشت، گذشته ی بیلی بوچر، شخصیت اصلیه سریال، گذشته ی female که حالا فهمیدیم اسمش کیمیکو هستش، و گذشته ی هوم لندر، که البته هنوز بخش زیادیش سکرت موند.پس میشه گفت اسم این قسمت origins هستش!
    بالاخره فهمیدیم چرا بوچر از تمام قهرمانا شکایت داره (هر چند که تا اینجا هم مشخص بود، ولی دلیل اصلیش رو فهمیدیم) ، دلیل وحشی بودن کیمیکو رو فهمیدیم و…
    با یک قسمت دیالوگ محور طرف بودیم، و همین امر موجب شد که ما در امر پیشروی داستان، تقریبا فول باشیم.
    بازی درخشان کارل اوربان در نقش بیلی بوچر توی این قسمت مشهود بود، بازیِ فوق العاده ی انتونی استار، در نقش یک قهرمان خبیث که بسیار خود خواه و مغروره هم به همچنین. و همچنان به نظرم ستاره ی سریال انتونی استاره.
    البته که کارل اوبران کمی از اون نمیاره، یک ادمی که بسیار زیاد از قهرمانان متنفره، و البته لهجه ی شیرین(!) انگلیسی هم داراست.
    و استار لایت که به نظرم عالی بود، توییست اخرِ داستان معرکه بود، باعث شد اشتیاقمون نسبت به تماشای قسمت بعدی بیشتر بشه، روند کسل کننده ای هم نداشت، شروعش شاید یکم اینطوری بود، ولی در ادامه نه، هرگز اینگونه نبود.
    برسیم به بخش بهترین ها:
    بهترین سکانس این اپیزود، با اختلاف میرسه به سکانسی که بیلی و هیویی به کلیسا میرن، تا داستان ادمای مختلف رو بشنون. از دقیقه ی ۱۹ شروع میشه و تقریبا ۴ دقیقه طول میکشه. دیالوگ بوچر، لهجه ی خاصش، طرز بیان کلماتش، طرز وایستادنش، مکسی که بین ادای دیالوگ داره، همه و همه نوید یه شخصیت پردازیه فوق العاده رو از کارل اوبران در ادامه میده.
    بهترین دیالوگ هم دیالوگی که بیلی بوچر، در سکانسی که بالا گفتم، میگه هستش.
    حالا همراهم باشین تا با هم مروری داشته باشیم بر نقات ضعف(که البته نداره تقریبا) و قوت این سریال تا اینجا:
    کارگردانی و نویسندگی خوب، اولین نکته ای هستش که میتونم اون رو ستایش کنم. کارگردان و نویسنده واقعا نشون دادن که میدونن میخوان چیکار کنن، هدفشون چیه، از کجا شروع کردن و میخوان به کجا برسن. یعنی با یک برنامه ریزی و پلنینگ خاصی به این سریال وارد شدن، خوب میدونن کی باید قسمت رو تموم کنن، کی باید شروع کنن، کی باید به اوج برسونن، که باید یکم از کیفیت داستان کم کنن(چونکه این هم یکی از اون نکات ریزیه که هر کسی نمیدونه، یعنی یک جایی اینقدر سریالو میارن پایین که شما دیگه رغبت نمیکنی سریالو ادامه بدی، ولی به عنوان توییست اخر همون قسمت یا قسمت بعدی، سریال رو به کیفیت سابق برمیگردونن تا شما هیجانت برای ادامه ی سریال صد برابر بشه!)، خوب میدونن باید روی چه چیزی مانور بدن(اپیزودیک)، خلاصه که کار بلد و ماهرن. و کسی که نقش بزرگی در این ها داره اریک کرایپک هستش.
    دومین مورد هم عوامل موسیقیه، با توجه به اینکه من خودم موزیسینم، لذا به این نکته در هر اثری، بیش از همه ی موارد، توجه میکنم. چون معتقدم اگه این موسیقی نباشه،… تن من مباد!
    ولی باید بگم عوامل موسیقی در این سریال خیلی خوب ظاهر شدن، انتخاب یک ساندتراک خوب، ساخت موسیقی متنِ بی نظیر و هماهنگ با خودِ سریال از مواردی هستن که قابل توجه هستش.
    سومین نکته بازیگران این سریاله.
    کوچکترین نظری نمیتونم در این باره بگم. از پس که همه خوب نقشاشون رو در اوردن. کارل اوربن، جک کواید، انتونی استار،تومر کپُن، ارین موریارتی، چیس کرافورد، همه و همه عالی بازی کردن.
    و نکات دیگه مانند تدوین، نورپردازی، صدابرداری، فیلمنامه(دلم نیومد دوباره اشاره نکنم) و همه ی موارد خوبن.
    در نهایت تمام این نکات باعث میشه که ما با یک اثر به شدت ضد قهرمانی-شروری(Anti-villan-villain) طرف باشیم.
    در نهایت نمرم به این قسمت:۹.۲ از ۱۰.
    و نمرم به این ۶ قسمت اخیر:۸.۶ از ۱۰ هستش.
    خسته نباشید.

    پاسخ
    • امیرعلی قبادی گفته:

      و نکته ی دیگه ای که موند و باید بهش اشاره کنم هم صد در صد خالق اصلیِ این اثر، یعنی گارث انیس هستش.
      ایشون مهارت خاصی در خلق اثاری سنت شکن، خشن، حول و محور ضد قهرمانی و اابته زیبا و گیرا داره. از اون کمیک های نابش میشه به dangerous habits، پریچر،رانش برای پانیشر و همین کمیک، یعنی the boys اشاره کرد.
      عادات خطرناک بهترین ارک ایشون از رانش برای جان کنستانتین هستش، ارکی که در اون ما شاهد اوج کار هستیم، و چندی از مهمترین و زیباترین سکانس های تاریخ اون شخصیت در این ارک موجوده، ران ایشون برای پانیشر بی شک خیلی مورد ستایشه، رانی پر از خون، صحنات ماندگار و ارک های داستانیِ مهم که این شخصیت رو برای همیشه تغییر داد. و پریچر، دنیایی که خودش خلق کرد، باز هم درباره ی سنت شکنی، این بار سنت شکنیی که خیلی خیلی به مسائل عرفانی مربوطه. و اگه دقت کرده باشید، کنستانتین، پانیشر دو ضد قهرمان معروف، و د بویز و پریچر دو کمیک سنت شکن معروف، پس این از این.
      تم های متفاوتی هم داره، اون وحشت خاص، اون تم متافیزیکی، و از همه مهم تر کششی که در ما ایجاد میکنه، برای ادامه دادنِ کمیک هاش، همه ی این ها جذابیت این بشر رو برای ما بیشتر میکنه.

      پاسخ
    • فربد آذسن گفته:

      مرسی بابت نقدت.

      چونکه این هم یکی از اون نکات ریزیه که هر کسی نمیدونه، یعنی یک جایی اینقدر سریالو میارن پایین که شما دیگه رغبت نمیکنی سریالو ادامه بدی، ولی به عنوان توییست اخر همون قسمت یا قسمت بعدی، سریال رو به کیفیت سابق برمیگردونن تا شما هیجانت برای ادامه ی سریال صد برابر بشه

      یعنی به نظر تو این کارو عمدی انجام می‌دن؟

      من توی واکین دد خیلی متوجه این موضوع شده بودم، ولی فکر می‌کردم از روی درماندگی و بی‌استعداد بودنه، نه یه جور حقه برای درگیر نگه داشتن مخاطب.

      پاسخ
      • امیرعلی قبادی گفته:

        مرسی خوندین.
        بله، داستان رو توی اوج از ریتم میندازن، بعدش یهو با یه فنی داستانو جذاب تر از قبل میکنن. یا حتی جذاب میکنن.
        اینطوری هم میل بیننده برای دیدن سریال بیشتر میشه.
        البته من این نکته رو توی واکین دد تایید نمیکنم و نمیدونم اونا هم از این فن استفاده میکنن یا نه، چون این فن رو معمولا برای یک الی دو قسمت میزنن.
        چون واکین (ف*کینگ) دد رو ندیدم نمیدونم این فن توش پیاده میشه یا نه.
        این فن در اصل مالِ کمیکه، یعنی توی یه ارک طولانی، یا یه ران نویسنده با تبحر تمام یکم ریتمو کم میکنه(مثلا توی سوییت توثِ جف لمیر این فن دیده میشه) تا خواننده یکم زده شه، ولی در عین حال برای ادامه هیجان داشته باشه، بعدش با یه توییست بی نظیر هیجانِ خواننده رو چندین برابر میکنه. البته خودِ زدن این فن کار هر کسی نیست. باید به این فن مسلط باشه و راه و روش هاشو بدونه و اینکه باید ریسکشم بپذیره، یعنی اگه در جای درست و با روش درست این فنو نزنه کارش زاره!
        توی کمیک این فن برای دو الی سه شمارست. مثلا توی رانِ بی نظیرِ امیزینگ اسپایدرمن، اسپنسر با تبحر تمام در طی شماره های ۴۱ تا ۴۳ این رانو از تب و تاب اولیه انداخت، ولی توی شماره های بعدی یک جوری منو هایپ کرده که دارم ساعت شماری میکنم برای شماره ی بعدی!

        پاسخ
        • فربد آذسن گفته:

          نکته‌ی جالبیه. تا حالا از این زاویه نگاه نکرده بودم که ممکنه این کار عمدی باشه. همیشه در نظرم ناشی از کمبود بود. ولی خب با توجه به تاثیری که می‌ذاره، می‌شه عمداً ازش استفاده کرد.

          پاسخ
          • امیرعلی قبادی گفته:

            نکته ی جالب و خیلی هم کارامدیه. البته همونطور که گفتم اگه بگیره.
            راستی اقای اذسن چند وقته یکم کمتر فعالید توی سایت. یا من اشتباه میکنم؟

          • فربد آذسن گفته:

            منظورم در جواب دادن به کامنتاست یا مطلب گذاشتن؟

            اگه دومیه، دلیلش اینه که الان کل وقتم صرف ترجمه‌ی کمیک می‌شه. وگرنه به‌اندازه‌ی قبل فعالم.

          • amir soprano گفته:

            یه دورانی بود که هر شب یک یا دو تا از جعبه ابزار بازی سازان منتشر میشد؛ الان مثل سالهایی دور به نظر میرسه.

        • amir soprano گفته:

          اگر عمدی هم باشه بازم کار کثیفیه. یعنی انقدر متریال نداری که مخاطب رو جذب کنی و مجبوری به تکنیک های اینجوری رو بیاری.

          پاسخ
          • امیرعلی قبادی گفته:

            اتفاقا این فکرو نکن. این قَدَر بودن نویسنده رو نشون میده. البته بازم میگم اگه کار بگیره. ولی اگه نگیره میشه یه شکست بزرگ.

          • amir soprano گفته:

            من اصلا درک نمیکنم که چرا میتونه نشونه ماهر بودن باشه؟ عملا فرقی باهاش با چپوندن قسمت جنسی وسط فیلم/سریال/رمان نیست.

  29. امیرعلی قبادی گفته:

    با سلام و وقت بخیر خدمت دوستان.
    یادداشتی برای قسمتِ پنجمِ فصل اولِ سریال دِ بویز:
    هشدار اسپویل:

    این قسمت با یک سکانس نفس گیر شروع شد، سکانسی بین ای ترین و دوست دخترش، پاپ کلاو!
    این قسمت بیشتر از هر چیزی باعث شد که ما با رویِ دیگه ی قهرمانامون اشنا بشیم. البته نه قهرمانایی مثل هوم لندر یا کویین میو، البته که با زندگیه شخصیه اونها هم اشنا شدیم، ولی خب بیشتر از همه با قهرمانای اصلیمون یعنی د بویز اشنا شدیم.
    الان ما بیشتر با بیلی بوچر اشنا شدیم، با سرگذشتِ همسرش اشنا شدیم.
    توی این قسمت هم با شخص جدیدی که احتمالا به دِ بویز خواهد پیوست بیشتر اشنا شدیم، یعنی female.
    و همینجا لازم هستش که یه نکته ای رو بگم. اون نکته هم چینش اعضای گروه دِ بویز هستش که خیلی خلاقانه چیده شده. فکرش رو بکنین؛ یک انگلیسی، دو امریکایی، یک اروپایی، یک اسیایی. این از ملیت ها، میرسیم به تبعیض های نژادی و از اینجور مسائل حقوق بشری که میشه به این نکته اشاره کرد که یک زن و یک سیاه پوست در گروه هستن.
    یعنی گارث انیس خودش رو از هرگونه مسائل مربوط به حقوق بشری مبری کرده.
    میرسیم به داستان: از همون اول فرنچی رابطه ی خوبی با female داشت. و خب در سکانس پایانی این قسمت شاهد اوج اون رابطه ی خوب هستیم. این سریال در دو سکانس اول و اخر هیجان انگیز بود. البته که سکانس اول بیشتر از اون سکانس های “وای الان چی میشه!؟” بود ولی سکانس اخر اکشن خالص بود.
    شخصیت های کلیدیِ موجود در این قسمت کویین میو، هوم لندر، استارلایت و هیویی بودن. این اپیزود با یه سکانس نفس گیر شروع شد، با سکانس های خفن دیگه ای هم ادامه داشت ولی این قسمت اصلا خشن نبود، بیشتر دیالوگ محور بود و مثل قسمتای قبلی بر مبنای خون و خونریزی برنامه ریزی نشده بود.
    این قسمت مثل قسمت قبلی اکشن نبود ولی سکانس های هیجان انگیز هم داشت.
    بهترین سکانس این قسمت که به نظرم یکی از استرسی ترین سکانس های این قسمت بود، سکانس غسل تعمیدِ مجددِ هیویی توسط هوم لندر بود، که یه جورایی این رو رسوند که هوم لندر در کنار خبیث بودنش خیلی هم ادم باهوشیِ.
    بهترین دیالوگ هم دیالوگِ استار لایت بود، که به نظرم تاثیر گذار بود، و از حوالیِ دقیقه ی ۴۵ شروع میشه.
    بهترین بازیگرِ این سریال به نظرم انتونی استار، بازیگرِ نقش هوم لندر هستش، که کاریزمای خوبی داره، بسیار عالی این نقشو در اورده، در نقش یک ادم خبیث که باید پوششِ ابرقهرمان بودنش رو حفظ کنه.
    از نکات مثبت این اپیزود پیشبرد عالی داستان و عمق دادن بیشتر به شخصیت هایی مثل استارلایت، یک سانتراک عالی و پرفکت برعکس قسمت قبلی، هستش.
    نمره ی من به این قسمت:۹.۵ از ۱۰ هستش. ایراد خاصی از این قسمت نمیتونم بگیرم، همه چی به جا بود.
    راستی اون سکانسی که بیلی بوچر از اون بچه ی سوپر هیرو استفاده کرد، هم خیلی فان بود و هم خیلی پر معنا، خیلی سر اون سکانس خندیدم.
    بیش از پیش از بیلی بوچر و کارل اوربان خوشم اومد.
    در اخر ممنون که یادداشتم رو خوندید

    پاسخ
    • فربد آذسن گفته:

      من کاملاً با این گفته که آنتونی استار بهترین بازیگر سریاله موافقم و این بیانیه با وجود کارل اربن خیلی تعریف بزرگیه. کلاً‌ سریال شاهکار Castingه.

      سکانس غسل تعمید هیویی هم به طور درستی Creepy از آب در اومد.

      پاسخ
      • امیرعلی قبادی گفته:

        مرسی یادداشتارو خوندین.
        این انتونی استار برای این نقش متولد شده!
        اسپویل:

        اناتومیِ بدنش، نوع خندیدنش(که خیلی شبیه مادر/معشوقه اش هستش، یعنی خانم استیل ول)و کلا میمیک صورتش، طرز بیان کلماتش، لهجه ی امریکاییش(با توجه به اسمش که وطن پرست باشه)، چشماش، بازیگریه عالیش، وای پسر عالین…
        یعنی برای این نقش درست شده، مثل فیلم scent of a woman که ال پاچینو برای نقشش زاده شده بود دقیقا. (اابته پاچینو برای همه ی فیلماش سنگ تموم میذاره، ولی این حقیقتا فیلمش یه چیز دیگه بود)
        اره اون سکانس غسل تعمید هم خیلی خوب بود، قول میدم اگه مادرم این سکانسو میدید هم مبلای خونه رو داغون میکرد، هم اینکه خودشم نفسش رو حبس می کرد. واسه احساس همدردی با هیویی.
        ولی خب من؟ شاید یکم ترسیدم. ولی خب بالاخره این چیزارو باید توی note بیان کنم.
        راستی اقای اذسن دو تا سوال هم داشتم. میخواستم بدونم شیوه ی یادداشت برادری هام خوبه؟ لذا نقد نیست. با توجه به اینکه اگه بخوام نقد کنم باید به خیلی موارد دیگه هم اشاره کنم.
        و دومین سوالم اینه که لحنم برای یادداشتا خوبه؟ لحن ادبی تر درست نیست؟
        سپاس

        پاسخ
        • فربد آذسن گفته:

          شیوه‌ی یادداشتت برای چیزی که داری می‌نویسی (مثلاً یه نظری که پای یه فیلم یا سریال توی IMDB نوشته می‌شه) خوبه. یعنی صرفاً داری نکاتی رو که درباره‌ی سریال متوجه شدی می‌گی و به قولی قصدت نوشتن نقد رسمی نیست. اگه می‌خواستی نقد رسمی بنویسی، باید لحن به قول خودت ادبی به کار می‌بردی و یکم هم منسجم‌تر می‌نوشتی. چون الان نقدت به صورت نکته‌وار نوشته شده و بین پاراگراف‌ها ارتباط معنایی قوی وجود نداره.

          پاسخ
  30. امیرعلی قبادی گفته:

    سلام مجدد به دوستان عزیز.
    یادداشتی بر قسمت چهارم فصل اول سریال دِ بویز:
    هشدار اسپویل:

    این قسمت کشش بهتری، حتی نسبت به قسمت قبلی داشت، و میشه گفت در بیشتر شناخته شدن شخصیت های جذاب سریال موثر بود.
    این قسمت با بیلی بوچر شروع میشه. با فلش بکی از گذشته ی این انگلیسیِ جذاب، که ما رو با همسرش اشنا میکنه، و خب احتمالا با این فلش بک یه جورایی خواست این نکته رو برسونه که تنفرش از قهرمانان به همسرش مربوط میشه.
    بعدش شاهد تقابل دِ بویز و شحصیت جدید داستان که تا اینجا با نام female ازش یاد شده بودیم.
    این قسمت با تمرکز بیشتر روی دیپ، رابطه ی بین هیویی و اِنی(استارلایت)و رابطه ی بین
    ام ام و فرنچی سعی در بهتر شناسوندن این شخصیت ها به ما رو داره.
    صحنات خون و خونریزی و مثبت ۱۸ در این قسمت با وجود کاراکتر خشنی مثل female, بیش از پیش به چشم میخوره.
    واقعا نوعِ نگارشِ گارث انیس فوق العادس، و مطمئناً عامه پسند نیست. یعنی خیلی ها با این سکانس های پر از خون مخالفند، ولی خب نوع نگارش این بشر، هر چی که هست، با سبکِ من که دقیقا مطابقت داره!
    از نکاتِ خوبِ دیگر این قسمت میشه به تدوین، کارگردانی و نویسندگی هدفمند، دیالوگ های خوب، پیشبرد منظم و با قاعده ی داستان، میمیک و بازی با صورت خوب بازیگری مانند تومر کپون(tomer kapon) بازیگر نقش فرنچی، اکشن خوب، عمق دادن بیشتر به شخصیت ها(باور کنین این عمق دادن به شخصیت که مینویسم برای هر قسمت الکی نیست، واقعا خیلی خوب و هدفمند و با قاعده و اصول سعی دارن که به این نکته بپردازن) و بهترین نکته این که نور پردازیِ عالیِ این قسمت، اشاره کرد. البته یک ایراد هم داشت و اونم این بود که ساندتراک خوبی برای این قسمت تهیه ندیدن عوامل.
    بهترین سکانس این قسمت هم سکانس گفت و گوی بین فرنچی و female بود. سکانسی که از دقیقه ی ۳۹ سریال شروع میشه و در حدود دقیقه ی ۴۱ به اتمام میرسه.
    دلیل این اتخاب هم نوع گویش فرنچی، دیالوگش، همونطور که در بالا هم گفتم، میمیک صورتش و البته بازیِ خوبِ خانم کارن فوکوهارا در نقش female بود.
    در ضمن این قسمت در سکانس اخر پایان هایپ کننده ای نداشت(هر چند در سکانس های قبلی این کمبود رو جبران کرده بود) در واقع توییست خوبی برای مطرح کردن نداشت، اما، پایانی داشت که بعد از تموم شدنش مطمئنا ما رو با کثیف بودن هوم لندر بیشتر اشنا میکنه، و کاری میکنه که هر چی فحش بلدیم به این در ظاهر قهرمان بدیم.
    نمرم به این قسمت هم ۸.۷۵ از ۱۰.
    علت کم کردنِ ۱.۲۵ صدم نمره هم بگیریم کش دادن بیخودیِ سکانسِ نجاتِ هواپیما توسط هوم لندر و میو، همونطور که گفتم انتخاب ساندتراک بد برای این قسمت و در اخر بد بودن توییست.
    ممنون که یادداشتم رو خوندین.
    و در ضمن مثل همیشه شنوای انتقادات و پیشنهاداتتون هستم.
    خسته نباشید.

    پاسخ
    • فربد آذسن گفته:

      مرسی بابت نقد.

      جا داره بگم که من از شخصیت دختره و رفرنس واضحی که به تیپ شخصیتی دختر ترسناک ژاپنی داشت، خیلی خوشم اومد و به‌نظرم از پتانسیلی که تا قبل از آشنایی باهاش برای ایجاد وحشت داشت خوب استفاده کردن. تعاملش با فرنچی هم جذاب بود.

      پاسخ
  31. امیرعلی قبادی گفته:

    خب با عرض سلام مجدد خدمت دوستان عزیز.
    یادداشتی رو برای قسمتِ سومِ سریالِ دِ بویز اماده کردم. امیدوارم خوشتون بیاد.
    هشدار اسپویل:

    تمرکز این قسمت روی استارلایت، گروه دِ بویز و البته شخصیت جدید که به این گروه پیوسته، یعنی mother’s milk یا همون M.M بود.
    خب هر چی میگذره، نویسندگان در حال عمق دادن بیشتر به شخصیت ها هستن.توی این قسمت با رفتن به اتاق هیویی و اشنایی با سبک زندگیش(یا سبک زندگیه سابقش)، نویسندگان سعی داشتن بیشتر به این شخصیت عمق ببخشن. این میزان از عمق دادن به کارامتر ها فوق العادست. برای اینکه دیگه الان با گذشت تنها سه اپیزود از سریال ما میتونیم دلیلی که هیو از قهرمانا بدش اومد رو واضح و شفاف درک کنیم.با اینکه همین پیشبرد داستان رو خیلی از سریال ها توی شش یا هفت قسمت هم نتوستن انجام بدن.
    ولی در کنار هیویی باید یک تقدیر از اقای کارل اوربان بکنم دوباره، که به نحو احسن داره بیلی بوچر رو بازی میکنه. یه شخصیت بد دهن، کمی مهربون، مرد عمل و خشن که قصد داره جامعه ی قهرمانی رو سرنگون کنه.
    این قسمت بالاخره به رابطه ی هوم لندر و کویین میو پرداخت. (که نماد دو شخصیت سوپرمن و واندوومن هستن، ولی ۱۸۰ درجه برعکسش! )
    ضمن اینکه در این داستان شاهد پرداخته شدن به زندگیِ شخصیِ ای ترین بودیم، و همچین داریم یکم بیشتر با این سرم عجیب “وی” اشنا میشیم.
    این قسمت در پیشبرد داستان موفق نبود انچنان مثل اپیزود های قبل ولی پایان خیره کننده ای داشت، در واقع بگم توییست بهتره. همچنین این شماره کشش بیشتری برای ادامه داشت، طوری که وسطش مکث نکنی و هی بخوای ببینی چند دقیقه از اپیزود مونده.
    یک نکته ای که باید همینجا بهش اشاره کنم اینه که چقدر ساندتراک خوبی داره این سریال!
    یعنی اهنگ های رپی که گذاشته میشد(چه در این قسمت چه قسمت قبلی)، واقعا عالی بودن.
    در نهایت، انتخاب موسیقی متن، نورپردازی، کارهایی مثل تدوین و مونتاژ، میمیک صورت، دیالوگ ها، (کلا گول منبع اقتباسیش که کمیکه رو نخورید، سریال دیالوگ محوری بوده تا اینجا، جا اینکه اکشن و بزن بزن باشه)، انتخاب خوب کاراکتر ها، کارِ عالیِ عواملی مثل کارگردان و نویسنده، و بازیِ خوبِ بازیگرا، اینها از نکات مثبت این قسمت بودن.
    این قسمت پیامش این بود:هیچوقت هوشِ یک ابرقهرمان رو دست کم نگیر! و این نکته رو با سکانس اخر بهمون کامل فهموند.
    بهترین سکانس این اپیزود هم میرسه به سکانسی که ام ام و فرنچی، بعد از مدت ها هم دیگه رو میبینن. (چون سرِ این سکانس و گفت و گویی که بینشون رد و بدل شد خیلی خندیدم.)بهترین دیالوگ هم به نظرم دیالوگ همین سکانس بود.
    اگه دنبال یه سکانس خوب برای موسیقیِ متن میگردید من سکانس به هم ریختن اتاقِ هیو توسط خودش رو بهتون پیشنهاد میدم تا ببینید چطور میشه با ویولون بازی کرد! این سکانس رو برای این معرفی کردم که بدونید چرا اینقدر روی موسیقی متن این سریال تاکید دارم.
    نمرم به قسمت ۳:
    ۹.۲۵ از ۱۰ هستش. به همون دلیلی که بالاتر اشاره شد بهش، ولی مشکل اونقدر بد نبود که نشه تحمل کرد. به همین علت، ۰.۷۵ صدم نمره اوکیه. کلا هم ادم سختگیری نیستم. و همیشه سعی ام بر این بوده که نکات مثبت یک اثری رو بیینم. برای همین اسم این سری مطالب یادداشته، نقد نیست. چون نقد فلسفه اش به نظرم فرق داره. همونطور که از اسم و معنیش هم پیداست.
    شنوای هرگونه انتقاد، نظر و یا پیشنهادتون هستم.
    خسته نباشید.

    پاسخ
    • amir soprano گفته:

      نکته ای بویز رو برای من جذاب میکنه و مطمئناً بیشترین تاثیر رو روی محبوبیتش گذاشته، اینه که وابسته به پیش فرض های ماست؛ یعنی اگه مثل فیلم واچمن قبل از موج MCU پخش میشد، شاید محبوبیت کسب نمی کرد (فکر کنید نغمه قبل از ارباب حلقه ها منتشر میشد!).
      من به شدت دوست دارم کمیکش رو بخونم چون خیلی تصاویر مریضی داره مثلا: یه پانلش بود که هوم لندر داره یه نوزاد رو میخوره و یا یه نفر داشت تعریف میکرد که یکی از ابرقهرمان ها وقتی می بینه یه شهاب سنگ نزدیک زمین میشه بهش تجاوز میکنه تا شهاب سنگه نابود بشه.

      پاسخ
    • amir soprano گفته:

      نکته ای بویز رو برای من جذاب میکنه و مطمئناً بیشترین تاثیر رو روی محبوبیتش گذاشته، اینه که وابسته به پیش فرض های ماست؛ یعنی اگه مثل فیلم واچمن قبل از موج MCU پخش میشد، شاید محبوبیت کسب نمی کرد (فکر کنید نغمه قبل از ارباب حلقه ها منتشر میشد!).
      من به شدت دوست دارم کمیکش رو بخونم چون خیلی تصاویر مریضی داره مثلا: یه پانلش بود که هوم لندر داره یه نوزاد رو میخوره و یا یه نفر داشت تعریف میکرد که یکی از ابرقهرمان ها وقتی می بینه یه شهاب سنگ نزدیک زمین میشه بهش تجاوز میکنه تا شهاب سنگه نابود بشه و یا Love sausage!

      پاسخ
    • فربد آذسن گفته:

      ایول. مرسی از تحلیل.

      و جا داره بگم من با این‌که گفتی بویز باید به جای هشت قسمت ۱۲-۱۳ قسمت می‌بود زیاد موافق نیستم. درسته که بعضی جاها به قول تو روند سریال خیلی سریع باشه، ولی به نظرم راحت می‌تونی همه‌چی رو دنبال کنی و همچنین تعداد قسمت‌های کمتر باعث شده که همه‌چی خیلی فشرده و خلاصه‌ومفیدطور باشه که از نقدت از قسمت سوم هم معلومه که داره کار می‌کنه. این کوتاهی باعث شده لحظاتی که روابط بین شخصیت‌ها در لحظات فشرده‌تر و به یادموندنی‌تری تعریف بشه (مثلاً نقطه‌ی مقابل سریالی مثل واکین دد که اینقدر همه‌چی کش پیدا می‌کنه که از جایی به بعد واقعاً به اون عمقی که می‌خوان به رابطه‌ی بین شخصیت‌ها بدن اهمیت نمی‌دی).

      پاسخ
      • امیرعلی قبادی گفته:

        خوشحالم خوشتون اومد از یادداشتم.
        حرف شما متین بود،. ولی خب به نظرم سریالی مثل سریال دردویل خیلی میتونه الهام بخش این جور سریالا باشه. هرچند که الانم این سریال خوبه. اما اگه یکم کمتر موجب سردرد ما میشد هم بهتر بود!
        سپاس.

        پاسخ
        • amir soprano گفته:

          جالبه؛ خیلی از منتقدا از دردویل ایراد گرفتن چون تعداد اپیزود هاش زیاد از حد بوده و این باعث شده داستان های فرعی زیادی داشته باشه.
          دردویل رو هم باید دوباره ببینم، خیلی وقته پیش دیدمش (دوران قبل از سریال بینی حرفه ای من).

          پاسخ
  32. امیرعلی قبادی گفته:

    با عرض سلام مجدد خدمت عزیزان.
    یادداشتی رو برای قسمت دومِ فصل اولِ سریال دِ بویز اماده کردم. امیدوارم خوشتون بیاد.
    هشدار اسپویل:

    تمرکز بیشتر این قسمت روی هوم لندر، بوچر و شخصیت تازه واردمون فرنچی بود.
    باید بگم تا اینجا خیلی عالی اون وجه تاریک ابرقهرمانان رو نشونمون داده این سریال، و مطمئنا هنوز حرف های بیشتری برای گفتن داره. این قهرمانایی که ما داریم میبینیم گویششون، کار هاشون و فعالیت هاشون اصلا به شخصیت هایی ماند کاپیتان امریکا یا سوپرمن حتی نزدیک هم نیست. اکثر دیالوگ هاشون با فحش های رکیک همراهه، و دیگه خداشون یعنی هوم لندر که نه سیگار میکشه نه مشروب میخوره، کمترین کاری که کرد این بود که یه هواپیمای خاص رو منهدم کرد!
    ولی به هر حال این قسمت در ادامه قسمت قبلی بود. یعنی وقتی که هیویی میخواد یه شنود رو در دستشویی مقر سِوِن کار بزاره و ترنسلوسنت مچش رو میگیره، ترنسلوسنت(که قدرتش نامریی شدنه) اون رو تعقیب میکنه و در اخر در زد و خوردی که بوچر و هیویی با ترنسلوسنت داشتن، ترنسلوسنت بیهوش میشه و حالا بوچر و هیویی با کمک فرنچی سعی در این دارن که ترنسلوسنت رو از دیگر اعضای گروه سون مخفی نگه دارن.
    این مروری بود به داستان.
    وقتی این سریالو میبینی، به این نتیجه میرسی که چقدر وحشتناکه که قهرمانا از قدرتاشون سوءاستفاده کنن. اینجاست که قدرت هایی مثل دیدِ