برای نقد فصل دوم «آرکین» (Arcane)، قبل از هر چیزی لازم است به این واقف باشیم که چقدر سطح انتظار از سریال بالا بود. در واقع، طی سال‌های اخیر، کمتر سریالی بود که فصل بعدی‌اش به‌اندازه‌ی «آرکین» (Arcane) موردانتظار باشد. فصل اول این سریال موفق شد برخلاف انتظار همه عالی ظاهر شود و با انیمیشن درجه‌یک، قصه‌گویی احساسی، شخصیت‌پردازی چندلایه و به‌طور کلی، ارائه‌ی یک دنیای خیالی هیجان‌انگیز و تر و تازه یعنی رون‌ترا (Runeterra)، برای مدتی حتی بازی بسیار پرطرفداری را که از آن اقتباس شده – یعنی «لیگ آو لجندز» – از لحاظ تاثیر فرهنگی تحت‌الشعاع قرار دهد.

وقتی خبر رسید که فصل ۲ این سریال قرار است فصل آخر باشد و سریال‌های دیگر «لیگ آو لجندز» قرار است به بخش‌های مختلف دنیای رون‌ترا بپردازد، انتظارها بیشتر هم شد. اساساً سازندگان سریال باید در عرض ۹ اپیزود، داستانی را که در فصل اول به‌شکلی بی‌نقص زمینه‌سازی شده بود، به سرانجام می‌رساندند.

فصل ۲ سریال منتشر شده و اکنون می‌توان به این سوال پاسخ داد: آیا فصل ۲ به‌خوبی فصل اول است؟

من در نقد فصل اول آرکین اشاره کردم سریالی است که ممکن است از آن خوشتان بیاید یا نیاید، ولی از لحاظ فنی و ساختاری تقریباً نقدی به آن وارد نیست. همه‌چیز سر جایش بود، همه‌ی شخصیت‌ها نقش مهمی برای ایفا کردن داشتند، ضرب‌آهنگ داستان بی‌نقص بود و عملاً هیچ عنصر هدررفته یا اعصاب‌خردکنی وجود نداشت که لذت شما را از سریال خراب کند.

متاسفانه در نقد فصل دوم «آرکین» باید گفت که سریال موفق نشده در حد فصل اول بی‌نقص ظاهر شود. این فصل یک سری مشکلات دارد که برای شناسایی‌شان حتی لازم نیست خیلی ریزبینانه آن را بررسی کنیم و توی چشم هستند. البته کلیت سریال همچنان در حدی خوب است که می‌توان این مشکلات را بخشید و با خیال راحت گفت نام «آرکین» به‌عنوان یکی از بهترین سریال‌های انیمیشنی غربی در تاریخ سرگرمی ثبت خواهد شد. منتها واقعاً جای افسوس دارد که حتی «آرکین» هم موفق نشده از یک سری  مشکلات که طی سال‌های اخیر گریبان‌گیر آثار گمانه‌زن دنباله‌دار شده (مثل «بازی تاج‌وتخت» و «اتک آن تایتان») قسر در برود.

بدون‌شک بزرگ‌ترین مشکل فصل ۲ – که مشکل بسیاری از آثار هم‌سبک دیگر هم هست – معضل آهنگ روایی یا Pacing است. داستان فصل ۲ «آرکین» در بعضی قسمت‌ها (خصوصاً قسمت ۲ و ۳) بسیار شتاب‌زده تعریف می‌شود؛ عملاً داستانی که باید در عرض ۳۰۰ دقیقه تعریف می‌شد، در عرض ۱۲۰ دقیقه تعریف شده است. بسیاری از نقاط عطف داستان آن توجه و پرداختی را که سزاوارش هستند دریافت نمی‌کنند و پیش از این‌که بتوانید اتفاقی مهم را هضم کنید، یک اتفاق مهم دیگر در پی آن می‌افتد.

نقد فصل دوم آرکین

در فصل ۲ مردم زان برخلاف میل جینکس از او یک قهرمان می‌سازند. این یکی از خرده‌پیرنگ‌های جالب فصل ۲ است، چون جینکس اصلاً با تبدیل شدن به یک کیش شخصیت راحت نیست.

به‌شخصه وقتی اپیزود ۳ را تمام کردم، حسابی نگران شدم و احساس کردم قرار است داستان مثل فصل ۸ «بازی تاج‌وتخت» از کنترل خارج شود. ولی خوشبختانه از اپیزود ۴ به بعد کمی از سرعت سرسام‌آور وقوع اتفاقات جورواجور کاسته شد و آهنگ روایی دوباره در مسیر درست افتاد.  با این حال، تا آخر سریال یک سری اتفاق می‌افتد که زمینه‌سازی کافی برایشان انجام نمی‌شود و این مشکل هیچ‌گاه به‌طور کامل حل نمی شود؛ صرفاً مشکل به‌اندازه‌ی «بازی تاج‌وتخت» فاجعه‌بار نیست.

مشکل دیگر فصل ۲ – که تا حدی به مشکل اشاره‌شده مربوط می‌شود – این است که در آن روایت در مقایسه با فصل ۱ شلخته‌تر و آشفته‌تر شده است. بعضی جاها من دقیقاً مطمئن نبودم که چه اتفاقی دارد می‌افتد؛ حتی در بعضی قسمت‌ها شخصیت‌های مهم در ظاهر کشته می‌شوند، ولی حتی از کشته شدنشان مطمئن نبودم.

البته اگر با خواندن خلاصه یا دیدن ویدیویی درباره‌ی اتفاقات سریال، از پیرنگ آن سر در بیاورید، با تماشای دوباره‌ی این صحنه‌ها مشکلی در دنبال کردنشان نخواهید داشت، ولی هنگامی که برای نخستین بار در حال تماشای سریال هستید، احتمالاً بعضی از صحنه‌ها گیج‌تان خواهند کرد. فصل اول سریال این مشکل را نداشت؛ یعنی برای دنبال کردن داستان و فهمیدن آن نیازی نبود به منبعی خارج از سریال رجوع کنیم، بنابراین این مشکلی است که در فصل دوم سریال پدیدار شده. به‌شخصه نمی‌دانم دلیل به وجود آمدن این مشکل باز هم ضرب‌آهنگ سریع و آشفته‌ی سریال است یا این‌که سازندگان سریال عمداً می‌خواستند روی قصه‌گویی بصری تکیه کنند و در این زمینه کمی زیاده‌روی کردند یا کارشان را خوب انجام ندادند. دلیلش هرچه که باشد، سریال می‌توانست در زمینه‌ی اطلاعات‌دهی کمی بهتر عمل کند.

وای

از این نظر سریال باز هم از یک مشکل رایج دیگر در آثار گمانه‌زن (خصوصاً فانتزی) رنج می‌برد و‌ آن هم این است که نویسنده‌ها سعی می‌کنند با استفاده از تصویرسازی‌های نفس‌گیر و مخ‌پیچ، نقاط ضعف داستان را بپوشانند. مثلاً در اپیزودهای آخر فصل ۲ «آرکین»، ما شاهد یک سری تصویرسازی مدهوش‌کننده و انصافآً خلاقانه با محوریت هکس‌تک (Hextech)، سفر در زمان و یک جهان کیهانی که روح همه‌ی موجودات زنده‌ی هوشمند در آن به هم متصل است هستیم. لابلای این تصویرسازی‌های نفس‌گیر، شخصیت‌ها یک سری تصمیمات می‌گیرند و یک سری اتفاق‌ها می‌افتد که منطق پشت‌شان دقیقاً‌ مشخص نیست. منتها شما آنقدر درگیر تصویرسازی مبهوت‌کننده‌ی سریال هستید که در لحظه ذهن‌تان به سمت سوال پرسیدن نمی‌رود و بعداً که از جو داستان خارج شدید، این سوال‌ها برایتان ایجاد می‌شوند.

(البته این وسط درگیری بین زان و پیلتوور و درون‌مایه‌ی مربوط به اختلاف طبقاتی شدید بین آن‌ها زیر سایه‌ی مقیاس گسترش‌یافته‌ی سریال گم شده است، ولی این را نمی‌توان بدون تردید یک نقطه‌ضعف حساب کرد، چون این درون‌مایه قلب داستان نبود و نویسندگان تعهدی برای این‌که تا آخر به آن وفادار بمانند نداشتند.)

هشدار: در نقد فصل دوم «آرکین» خطر لو رفتن داستان وجود دارد.

مثلاً یکی از تصمیمات سوال‌برانگیزی که ویکتور در قوس داستانی سوم می‌گیرد، موافقت کردن با امبسا (Ambessa) برای پیوستن به او و حمله کردن به پیلتوور است. امبسا یک جنگ‌سالار اهل ناکسوس (Noxus) است که آرمان و عقاید داروینیستی‌اش در زمینه‌ی کشورگشایی و قدرت‌طلبی، کاملاً با آرمان‌های انتزاعی و عجیب ویکتور درباره‌ی رسیدن به صلح از راه یکپارچه‌سازی ذهن انسان‌ها در تضاد است. غیر از این، ویکتور لشکری از ربات‌های تقریباً رویین‌تن را در اختیار دارد و برای به زانو در آوردن پیلتوور اصلاً به کمک امبسا نیاز ندارد.

از طرف دیگر، خود امبسا هم با توجه به زیرکی‌اش باید می‌فهمید که نقشه‌اش در راستای پیوستن به ویکتور قرار نیست به نفع او تمام شود. ویکتور یک جور خدای ماشینی با قدرتی فراتر از حد تصور است که می‌تواند سپاه او را مثل سپاه پیلتوور نابود کند. بنابراین پیوستن این دو به هم از هیچ منطقی پیروی نمی‌کند و صرفاً نیاز داستان این است. حتی مرگ (؟!) خود امبسا هم منطقی به نظر نمی‌رسد. او برای چند ثانیه لابلای رزهای سیاه باقی می‌ماند و بعد… می‌میرد؟! چرا امبسای سرسخت یکهو اینقدر نازک‌نارنجی شد؟

یکی از بدترین مثال‌های اتفاق غیرمنطقی در اپیزود ۸ اتفاق می‌افتد. در این قسمت، وای (Vi) جینکس (Jinx) را از زندانی که در آن افتاده آزاد می‌کند، اما جینکس با دوز و کلک و در حالی‌که همدیگر را در آغوش گرفته بودند، او را در سلول تنها می‌گذارد، در را رویش قفل می‌کند و به او می‌گوید که می‌خواهد چرخه‌ی خشونت را به پایان برساند (با این معنای ضمنی که می‌خواهد خودکشی کند تا دیگر به کسی آسیب نرساند).

نقد فصل دوم آرکین

چند دقیقه بعد، کیتلین (Caitlyn) وارد سلول می‌شود، به‌طور غیرمستقیم به او می‌گوید که خودش نگهبان‌ها را فرستاد دنبال نخود سیاه تا وای بتواند به‌راحتی خواهرش را آزاد کند. در این لحظه، این دو با نهایت شور و اشتیاق شروع به بوسیدن یکدیگر می‌کنند. بسیاری از طرفداران سریال بی‌صبرانه منتظر چنین صحنه‌ای بودند و طی ۳ سال اخیر به اصطلاح صبح تا شب در حال شیپ کردن (Shipping) وای و کیتلین بودند، ولی موقعیت وقوع این اتفاق رمانتیک آنقدر نامناسب و عجیب است که همین طرفداران نسبت به وقوع آن اعتراض کردند. با توجه به این‌که جینکس به وای گفته بود می‌خواهد خودکشی کند، اولین کاری که وای باید با باز شدن در زندان انجام می‌داد این بود که مثل فشنگ از آنجا خارج شود و دنبال جینکس بگردد. وقوع این صحنه در آن موقعیت صرفاً مصداقی از فن‌سرویس ناجور است. در فصل ۱ «آرکین»، همه‌ی شخصیت‌ها انگیزه‌های مشخص داشتند و همه‌ی کارهایی که انجام می‌دادند – حتی اگر احمقانه و غیرمنطقی بود – از منطقی خاص پیروی می‌کرد که با شخصیت‌شان جور بود. ولی آن درجه از انسجام شخصیتی در فصل ۲ سریال برقرار نیست و می‌توان به‌وضوح دست نامریی نویسنده را دید که شخصیت‌ها را در موقعیت‌هایی قرار می‌دهد که صرفاً به نفع داستان باشد.

مشکلی که اشاره شد، تا حدی به مسئله‌ی فن‌سرویس مربوط می‌شود که متاسفانه جزو مشکلات رایج دیگر سبک فانتزی تبدیل شده است. وقتی یک اثر فانتزی محبوب می‌شود، طرفداران از روی شور و اشتیاق خود، از نویسنده‌ها درخواست می‌کنند یک سری اتفاق خاص در داستان گنجانده شوند. بعضی نویسنده‌ها تصمیم می‌گیرند آن چیزی را که طرفداران دنبالش هستند به آن‌ها بدهند، برخی هم تصمیم می‌گیرند این خواسته‌ها را نادیده بگیرند و کار خودشان را انجام دهند.

هر دو رویکرد می‌تواند موثر واقع شود؛ منتها مشکل از آنجا شروع می‌شود که ایده‌ی فن‌سرویس به انسجام و منطق درونی داستان و حس‌وحال کلی آن لطمه بزند. از این نظر انیمه‌های ژاپنی به‌شدت از مشکل فن‌سرویس رنج می‌برند؛ بدین معنی که در راستای هیجان‌زده کردن مخاطب خود، محتوایی در داستان می‌گنجانند که با با آن جور نیست و اگر تحت‌تاثیر آن قرار نگیرید، صرفاً شبیه وصله‌ای ناجور به نظر می‌رسد. «بازی تاج‌وتخت» هم به‌مرور هرچه بیشتر در مرداب فن‌سرویس فرو رفت و بسیاری از ظرافت‌های قصه‌گویی سریال قربانی چند لحظه خفن‌بازی فلان شخصیت در راستای هوراکشی‌های سطحی شدند.

نقد فصل دوم آرکین

بسیاری از طرفداران «آرکین» به‌شدت با شخصیت‌های داستان ارتباط برقرار کردند و در نظرشان شخصیت‌هایی چون وای و کیتلین و جینکس به نماد باحال بودن و خفن بودن تبدیل شده‌اند. این اصلاً اشکالی ندارد؛ در واقع دلیل این‌که طرفداران این دید را نسبت به این شخصیت‌ها پیدا کردند این بود که واقعاً از این ویژگی‌ها برخوردار بودند. منتها مشکل اینجاست که در فصل ۲ بعضی جاها تلاش‌هایی بیش‌ازحد بزرگ‌نمایانه برای خفن و باحال جلوه دادن شخصیت‌های داستان انجام شده که با منطق دنیای داستان جور نیست و خیلی هم به دل نمی‌نشیند.

مثلاً یکی از ناجورترین مثال‌ها، صحنه‌ی مبارزه‌ی جینکس و وای در اپیزود ۳ است. این مبارزه می‌توانست بسیار احساسی و معنادار باشد (مثل صحنه‌ی مبارزه‌ی شاهکار جینکس و اکو در فصل ۱)، ولی صرفاً یک زد و خورد «خفن» است که وسط آن ترانه‌ای حماسی با صدای بلند پخش می‌شود و تصور یکی از همان تیزرهای تبلیغاتی «لیگ آو لجندز» را در ذهن تداعی می‌کند، نه صحنه‌ی اکشن در سریالی که اینقدر به قصه‌گویی اهمیت می‌داد و در واقع یکی از نقاط قوت بزرگش در فصل ۱، به تصویر کشیدن صحنه‌های اکشن با عمق معنایی بود. وسط مبارزه هم صحنه‌ها آنقدر سریع عوض می‌شوند و تدوین آنقدر آشفته است که فرصت پیدا نمی‌کنید از لحاظ احساسی درگیر مبارزه شوید.

از آن بدتر، این دوئل حتی چندان منطقی هم به نظر نمی‌رسد. چون جینکس، با آن بدن لاغر و نحیفش، در حال مبارزه‌ی تن‌به‌تن با کسی است که تخصص‌اش خرد و خاکشیر کردن حریف با مشت‌های سنگین‌اش است. در حالت عادی، این مبارزه حتی نباید یک ثانیه هم طول می‌کشید. اگر قرار بود مبارزه‌ای بین این دو دربگیرد، اصلاً جینکس نباید به وای نزدیک می‌شد.

این بیانیه به مبارزه‌‌های جینکس و وای با وندر (Vander) گرگینه‌شده (که مطمئن نیستم باید وارویک (Warwick) خطابش کنم یا نه، چون خیلی با معادل خود داخل بازی فرق دارد) نیز قابل‌تعمیم است. او قدرتمندترین و وحشی‌ترین گرگینه‌ای است که می‌توانید تصور کنید، ولی وای و جینکس دائماً حملاتش را دفع می‌کنند، جاخالی می‌دهند و خلاصه طوری با او گلاویز می‌شوند که انگار زورشان با هم قابل‌مقایسه است. در اپیزود آخر هم نبرد تن‌به‌تن کیتلین و امبسا جزو آن نبردهاست که اصلاً هیچ تناسبی بین دو طرف مبارزه وجود ندارد و اساساً امبسا باید در عرض یک ثانیه کیتلین را فیتیله‌پیچ می‌کرد، حتی با وجود این‌که مل (Mel) – که در این فصل به یک جادوگر تبدیل شده – در حال کمک کردن به کیتلین است.

یک مثال دیگر از فن‌سرویس ناجور در سریال، مبارزه‌ی سویکا (Sevika) با اسمیچ (Smeech)، یوردلی که می‌خواهد جینکس را دستگیر کند، در اپیزود ۲ است. این مبارزه واقعاً ساختار خلاقانه‌ای دارد و صحنه‌ای شبیه به آن را در هیچ اثر دیگری پیدا نمی‌کنید، ولی زیادی کارتونی و غیرقابل‌باور از آب درآمده. در این مبارزه سویکا یک تفنگ خاص از جانب جینکس دریافت می‌کند که یک ماشین پوکر (Slot Machine) روی آن نصب شده و اگر آن را فشار دهید، به‌طور شانسی یک حمله‌ی ویژه انجام می‌دهد. این اسلحه آنقدر ساختار مضحکی دارد که بیشتر مناسب همان تیزرهای تبلیغی «لیگ آو لجندز» است (هرچند شاید حتی برای آن‌ها هم زیادی بزرگ‌نمایانه باشد)، نه «آرکین». متاسفانه این اسلحه حتی با شخصیت و سبک مبارزه‌ی سویکا – که زنی بی‌اعصاب و عمل‌گراست – جور نیست و باز هم مثل وصله‌ی ناجور و تلاشی بیش از حد گل‌درشت برای خفن بودن به نظر می‌رسد.

البته شاید این ایرادگیری‌ها کمی بنی‌اسراییلی به نظر برسند، ولی مسئله اینجاست که خود «آرکین» در فصل اولش انتظار ما را از صحنه‌های اکشن بالا برد. منتها در فصل ۲ بسیاری از صحنه‌های اکشن دوباره به همان کلیشه‌های صحنه‌های اکشن آثار دیگر تقلیل پیدا کرده‌اند؛ از آن صحنه‌های اکشن که برای لذت بردن ازشان باید مغزتان را خاموش کنید، چون از هیجان‌نمایی سطحی فراتر نمی‌روند. البته اگر از حق نگذریم، صحنه‌های اکشن «آرکین» حتی در گزاف‌ترین حالت خود از یک موهبت برخوردارند و آن هم خلاقانه بودنشان است. در نقد فصل دوم «آرکین» هرچه بگوییم، به خلاقانه بودن جزییات بصری سریال نمی‌توان ایراد گرفت.

نقد فصل دوم آرکین

یکی دیگر از مشکلاتی که می‌توان در نقد فصل دوم «آرکین» گفت، این است که تمام شخصیت‌هایی که در فصل ۲ معرفی شدند – به جز یکی‌شان – عملاً نقش نخود سیاه دارند و در نهایت کار خاصی انجام نمی‌دهند.

لوریس (Loris)، مرد تنومندی که وای در اپیزود اول با او آشنا می‌شود و به‌نوعی او را یاد وندر می‌اندازد، به‌شکلی غیرقابل‌توضیح وارد گروه بزن‌بهادرهای پیلتوور می‌شود و در اپیزود آخر هم به‌ رقت‌انگیزترین شکل ممکن (با شلیک چند تیرکمان به گردنش) کشته می‌شود. بیچاره تمام کسانی که طی پخش سریال پاراگراف پشت پاراگراف درباره‌ی هویت و نقش او در سریال گمانه‌زنی کردند!

ایشا (Isha)، دختربچه‌ی لالی که نقش لنگر احساسی جینکس را ایفا می‌کند، در اپیزود ۶ در صحنه‌ای احساسی جان خود را فدا می‌کند، ولی فداکاری او در نهایت نتیجه‌ای در پی ندارد. حتی نمی‌توان گفت فداکاری او دلیل اصلی بازگشتن انسانیت جینکس است، چون همان موقع هم این اتفاق در حال وقوع بود.

لِست (Lest)، آن زن گربه‌ای که برای مل جاسوسی می‌کند، در نهایت نقشی قابل‌اغماض در داستان دارد. چون حوادث آنقدر سریع و ناگهانی پیش می‌روند که ظرافت‌های مربوط به جاسوسی در نهایت بیهوده به نظر می‌رسند. او طوری به داستان معرفی می‌شود که انگار قرار است اطلاعاتش اهمیت خاصی داشته باشند، ولی در نهایت داستان به سمت‌وسویی می‌رود که توطئه‌چینی‌ها و جاسوسی‌های گیم‌آوترونزی در آن اهمیت خود را از دست می‌دهند.

تنها شخصیت جدیدی که معرفی می‌شود و نقش معناداری در داستان ایفا می‌کند، مدی (Maddie)، دختر در ظاهر معصوم و وفاداری است که به کیتلین خدمت می‌کند و وقتی او و وای با هم قهر هستند، با او وارد رابطه می‌شود، ولی در نهایت معلوم می‌شود که جاسوس امبسا بوده و وقتی می‌خواهد کیتلین را بکشد، تیرش به‌لطف سپر جادویی مل به خودش برخورد می‌کند و کشته می‌شود. البته حتی نقش «معنادار» مدی هم کلیشه‌ای است و عمق معنایی فراتر از آن «به ظاهر کسی اعتماد نکن» ندارد، ولی لااقل برخلاف شخصیت‌های جدید دیگر او نقشی در سریال دارد.

همان‌طور که پیش‌تر اشاره کردیم، متاسفانه تقریباً تمام اپیزودهای سریال از مشکل آهنگ روایی ناموزون رنج می‌برند، اما یک اپیزود از فصل ۲ هست که از لحاظ آهنگ و انسجام روایی در سطح اپیزودهای فصل ۱ است و آن هم اپیزود ۷ است.

این اپیزود خارج از روایت کلی سریال تعریف می‌شود و نقش یک فلش‌بک را دارد. در اپیزود ۳، دیدیم که جیس (Jayce)، اکو و هایمردینگر (Heimerdinger) وارد خزانه‌ی هکس (Hex Vault) می‌شوند و در آنجا یک گوی بزرگ جهش‌یافته را می‌بینند که باعث می‌شود آن‌ها از بُعد زمانی و مکانی‌ای که در آن هستند خارج شوند و در جهان‌های موازی پخش شوند. در اپیزود ۵، ما می‌بینیم که جیس، با ظاهری آشفته و ریش و سبیل بلند از این سفر دور و دراز برگشته و با خشونت و بی‌رحمی‌ای که از او انتظار نمی‌رود، یکی از شاگردان ویکتور را می‌کشد و مصمم است تا به ویکتور اجازه ندهد از هکس‌تک استفاده کند. در این قسمت ما دقیقاً نمی‌دانیم چه بر سر جیس آمده، ولی در اپیزود ۷ پاسخی قانع‌کننده به این سوال داده می‌شود.

ویکتور

او در اپیزود ۷ به بُعد زمانی/مکانی‌ای می‌رود که در آن پیلتوور نابود شده است و همه‌جا را مجسمه‌هایی که نقش‌ونگارهای عجیبی رویشان روییده فرا گرفته است. او متوجه می‌شود اگر ویکتور بتواند با استفاده از هکس‌تک مدینه‌ی فاضله‌ای را که در ذهنش است بسازد، این آینده‌ی تاریکی است که در انتظار همه‌یشان است. این مکاشفه، در کنا تمام سختی‌هایی که در این جهان جهنمی تحمل می‌کند، او را به آن جیس ریشو و بی‌اعصابی تبدیل می‌کند که در اپیزودهای قبلی دیده بودیم.

از طرف دیگر، اکو و هایمردینگر وارد جهان موازی دیگری می‌شوند که انگار از دل رویایی شیرین بیرون آمده است. در این جهان، وای سر آن سرقتی که در اپیزود اول فصل ۱ دیدیم کشته می‌شود، برای همین هکس‌تک هیچ‌گاه کشف نمی‌شود و پاودر (Powder) هم هیچ‌گاه به کسی آسیب نمی‌زند، روان‌زخمی به او وارد نمی‌شود و به جینکس، تروریست بدنام زان تبدیل نمی‌شود.

در این دنیا، پاودر یک دختر سرزنده و دوست‌داشتنی است که با اکوی این دنیا (که اکوی دنیای دیگر موقتاً جایش را می‌گیرد) در رابطه است. زان و پیلتوور با هم در صلح هستند، چون دیگر هکس‌تکی وجود ندارد که اختلاف طبقاتی بین آن‌ها را به درجه‌ای سرسام‌آور برساند. شخصیت‌هایی که در دنیای اصلی مرده‌اند (مثل وندر و سیلکو)، در این دنیا زنده‌اند. در واقع به قول یکی از کامنت‌های یوتوب، اکو در حال زندگی در رویایش است، در حالی‌که آن‌طرف جیس در حال اسپیدران کردن «دارک سولز» است! منتها اکو مجبور می‌شود این دنیای رویایی را رها کند، چون در دنیای اصلی معادل روان‌زخم‌خورده و از درون فروپاشیده‌شده‌ی پاودر – یعنی جینکس – به او نیاز دارد.

بخش‌های مربوط به اکو در این اپیزود ساختاری فن‌فیکشنی دارد. در دنیای فن‌فیکشن‌، طرفداران آثار داستانی علاقه‌ی زیادی به این دارند که احتمالات رمانتیک بین شخصیت‌های موردعلاقه‌یشان را اکتشاف کنند و در بستر داستانی که احساسات‌شان را به بازی گرفته، سناریوهای حال‌خوب‌کن، سانتی‌مانتال و آرامش‌بخش بنویسند. با توجه به این‌که می‌دانیم در دنیای اصلی اکو به پاودر علاقه داشت، ولی به‌خاطر تبدیل شدن او به جینکس این علاقه هیچ‌گاه نمی‌تواند به بار بنشیند، مشاهده‌ی دنیای موازی‌ای که در آن این دو به هم رسیده‌اند و دنیای اطراف نیز حالتی ایده‌آل دارد، دقیقاً‌ مصداق دینامیک فن‌فیکشنی است. ولی استفاده‌ی سازندگان از این دینامیک به‌جا بوده و به شخصیت جینکس عمق می‌بخشد. چون همان‌طور که خودش در اپیزود بعدی می‌گوید: «هیچ ورژن خوبی از من وجود نداره.»، در حالی‌که ما در اپیزود قبلی آن ورژن خوب را دیده بودیم. در واقع مشکل جینکس این است که یک آدم خوب و خوش‌قلب است که به‌خاطر آسیب‌های ناخواسته، ولی شدیدی که به عزیزانش وارد کرده، مجبور شده خودش را یک شرور بپندارد و اپیزود ۷ به‌خوبی نشان می‌دهد که این تصور چقدر اشتباه است.

یکی از صحنه‌های درخشان اپیزود ۷ هم صحنه‌ی رقص اکو و پاودر است که به‌لطف یک موسیقی فرانسوی دلنشین، لحظه‌ای احساسی رقم می‌زند که کاملاً زیبا و در عین حال دردناک است. یکی از ریزه‌کاری‌های جالب صحنه هم این است که هنگام پخش آن، فریم نمایش تصویر به‌طور قابل‌توجهی پایین می‌آید و صحنه با حالتی بسیار منقطع و پاره‌پاره پخش می‌شود. این تصمیم احتمالاً اشاره‌ای به قابلیت زمان‌برگردانی اکو دارد که به‌لطف آن، می‌تواند زمان را حداکثر تا چهار ثانیه به عقب برگرداند (او هم در بازی و هم داخل سریال از این قابلیت برخوردار است). به‌نوعی این لحظه آنقدر برای اکو به یاد ماندنی و معنادار است که انگار هر ثانیه از آن در حال حک شدن در ذهنش (و در ذهن ما) است و این تصاویر منقطع نمادی از این ثانیه‌های معنادار هستند.

نقد فصل دوم آرکین

این صحنه مثال خوبی از قصه‌گویی خاص «آرکین» است که با تکیه بر دانش و آشنایی قبلی مخاطب با «لیگ آو لجندز» لحظه‌های هیجان‌انگیز و احساسی خلق می‌کند. شخصیت وندر گرگینه‌شده هم پر از جزییات ریزی است که برای طرفداران وارویک داخل بازی جذابیت دارد. مثل دنبال کردن رد خون که به صورت یک خط قرمز روی زمین پدیدار می‌شود و یکی از قابلیت‌های او در بازی است.

صحنه‌ی «مرگ» هایمردینگر هم با برخورداری از دانش قبلی درباره‌ی دنیای بازی قابل‌درک‌تر می‌شود، چون یوردل‌ها (Yordle) اساساً موجوداتی نامیرا هستند و با مرگ فیزیکی نمی‌میرند و صرفاً به شهرشان یعنی بَندل‌سیتی (Bandle City) برمی‌گردند. خوب است که این را بدانید، چون در سریال هیچ‌کس درباره‌ی مرگ و فداکاری هایمردینگر بیچاره حرفی نمی‌زند یا سراغی از او نمی‌گیرد. واقعاً در حق این یوردل دوست‌داشتنی کم‌لطفی شد!

در فصل ۲ «آرکین»، شرور یا بهتر است بگوییم آنتاگونیست قصه ویکتور است. به‌طور کلی خط داستانی مربوط به او پر از تصویرسازی‌ها و سناریوهای نامتعارف و باورنکردنی است، چون او به مرور در حال تبدیل شدن به موجودی خداگونه است. مشخص است که شخصیت او از دکتر منهتن در «واچمن» (The Watchmen) الهام گرفته شده؛ انسانی دانشمند که بر حسب تصادف به خدا تبدیل می‌شود و در عین این‌که سعی دارد نسبت به انسانیت خیرخواه باقی بماند، دانش سرشاری که به دست آورده، فاصله و شکافی عمیق بین او و انسانیت به وجود آورده و به او اجازه نمی‌دهد دیدی همذات‌پندارانه به انسان‌ها و محدودیت‌ها و ضعف‌هایشان داشته باشد.

قوس داستانی مربوط به ویکتور و جیس و درگیری آن‌ها با یکدیگر سر هکس‌تک، مکمل بسیار خوبی برای داستان وای و جینکس و رابطه‌ی پیچیده‌ی آن‌ها با یکدیگر است. منتها برخلاف رابطه‌ی وای و جینکس که در سریال پرداختی مناسب و کافی دارد، رابطه‌ی جیس و ویکتور نیازمند توجه بیشتری بود. در فصل دوم، تعامل این دو با هم کافی نیست و وقتی در اپیزود آخر شاهد گفتگوی آن‌ها با هم هستیم، بار احساسی مکاشفات تکان‌دهنده‌یشان در حدی که باید باشد نیست.

با این حال، پیام داستان در قالب چند خط دیالوگ بسیار مهم بین این دو به بار می‌نشیند. جیس به ویکتور می‌گوید:

تو همیشه می‌خواستی چیزهایی رو که در نظرت نقطه‌ضعف بودن درمان کنی. پاهات. بیماریت. ولی تو هیچ‌وقت چیزی کم نداشتی ویکتور. توی نقص‌ها زیبایی نهفته است. ضعف‌هات تو رو به شخصی که بودی تبدیل کردن. اون‌ها بخش جدایی‌ناپذیر از تمام چیزهایی بودن… که من توی تو تحسین می‌کردم.

در ادامه ویکتور می‌گوید:

من فکر می‌کردم می‌تونم به رنج و عذاب توی دنیا خاتمه بدم. ولی وقتی همه‌ی معادله‌ها حل شدن، تنها چیزی که باقی موند، زمین‌های بایر و بدون رویا بودن. رسیدن به کمال هیچ پاداشی در پی نداره. فقط پایانی بر تکاپو کردنه. در تمامی خطوط زمانی، در تمامی احتمالات ممکن، فقط تو [خطاب به جیس] می‌تونی این رو به من نشون بدی.

از دیالوگ‌های بین جیس و ویکتور، بالاخره حرف حساب «آرکین» معلوم می‌شود: کنار آمدن با عیب و ایرادها و رها کردن کمال‌گرایی وسواس‌گونه‌ای که در نهایت چیزی جز رنج عذاب برای خود و بقیه در چنته ندارد. این پیامی کلیدی برای سریال است، چون با وجود این‌که ویکتور در مقیاسی کیهانی به این نتیجه می‌رسد، نقل‌قول او انگار توصیف‌گر قوس داستانی بسیاری از شخصیت‌هاست: از امبسا گرفته تا جینکس و شاید حتی خود پیلتوور.

امبسا زنی است که می‌خواهد بر پایه‌ی ایده‌آل‌های بسیار بی‌رحمانه‌ی ناکسوس زندگی کند و در این راستا حاضر نیست به هیچ‌کس – زیردستانش، فرزندانش، خودش – آسان بگیرد. او در نهایت قربانی تعهد کورکورانه‌اش به ایدئولوژی ناکسوس می‌شود، ایدئولوژی‌ای که از او کمال می‌طلبید. این کمال‌گرایی یک سری نقطه‌ی کور برای او ایجاد کرد و در نهایت از همان‌ها ضربه خورد.

جینکس یک قهرمان تراژیک است و دلیل تراژیک بودنش فقط یک چیز است: او هیچ‌گاه نتوانست با اشتباهات خود کنار بیاید. درست است که آدم‌های اطرافش هم شرایط را برای او بدتر کردند، ولی اگر پاودر می‌توانست صرفاً با اشتباهات خودش کنار بیاید و خودش را ببخشد، هیچ‌گاه تبدیل به جینکس نمی‌شد. آن پاودری که در اپیزود ۷ می‌بینیم، این مسئله را به شکلی دردناک به ما یادآوری می‌کند.

از طرف دیگر، خود شهر پیلتوور هم دغدغه‌ی کمال داشتن دارد و در این راستا، به نفعش است که زان هرچه بیشتر کثیف و آلوده و فقیر باشد تا با مقایسه کردن خود با آن، بی‌نقص بودنش هرچه بیشتر به چشم بیاید. در انتهای سریال که بالاخره نمایندگان زان و پیلتوور هردو پشت یک میز می‌نشینند و یاد می‌گیرند با هم همکاری و همفکری کنند، این درسی است که پیلتوور هم یاد می‌گیرد.

در واقع شاید این درسی است که مای مخاطب هم باید درباره‌ی سریال یاد بگیریم. در نقد فصل دوم «آرکین» ایرادهای زیادی به آن گرفتم، ولی در نهایت «آرکین» با وجود تمام ایرادهایش تجربه‌ای به‌یادماندنی و دوست‌داشتنی است. این سریال بین انیمیشن‌های دیگر رقیب خاصی ندارد و از لحاظ فنی و سبک‌وسیاق بصری شاید بهترین انیمیشن تاریخ باشد. ایرادهای قصه‌گویی هم که به چشم می‌آیند، به‌خاطر سطح انتظار بالایی است که خود انیمیشن برایمان ایجاد کرده بود، وگرنه در آثار سطح‌پایین‌تر که اصلاً نیازی نیست مو را از ماست بیرون بکشیم.

«آرکین» درباره‌ی شخصیت‌هایی است که مشکلات بزرگی دارند، ولی با وجود تمام این نقص‌ها و کمبودهای شخصیتی نمی‌توان دوستشان نداشت و باهاشان احساس همذات‌پنداری نکرد. بنابراین جای تعجب ندارد که خود سریال در فصل ۲ مثل شخصیت‌هایش شد: دارای ایراد، ولی همچنان دوست‌داشتنی. شاید سازندگان سریال از عمد این اشکالات را در آن گنجاندند تا انگیزه داشته باشند برای ساختنی سریالی بی‌نقص در بستر دنیای «لیگ آو لجندز» به تکاپو ادامه دهند. به قول ویکتور: «رسیدن به کمال هیچ پاداشی در پی ندارد.»

نکات مثبت
  • شخصیت‌های چندلایه و دوست‌داشتنی
  • یکی از بهترین انیمیشن‌های تاریخ از لحاظ فنی و بصری
  • دنیاسازی قوی و عمیق، خصوصاً در مقایسه با آثار رقیب
  • در تناسب بودن پیام انتهای داستان با قوس داستانی شخصیت‌ها
  • اشارات قوی به دنیای «لیگ آو لجندز» که برای طرفداران بازی لذت تماشای سریال را دو چندان می‌کند
نکات منفی
  • عدم پرداخت کافی به رابطه‌ی میان جیس و ویکتور
  • پتانسیل هدررفته‌ی شخصیت وارویک (وندر گرگینه‌شده)
  • اهمیت پایین شخصیت‌هایی که در فصل ۲ معرفی شده‌اند
  • اثر منفی فن‌سرویس در روابط رمانتیک و صحنه‌های اکشن
  • آهنگ روایی (Pacing) بیش‌ازحد شتاب‌زده؛ شاید سریال نیاز به ۳ فصل داشت
  • روایت آشفته بعضی قسمت‌ها، طوری‌که هنگام تماشای برای بار اول شاید خیلی از صحنه‌ها گیج‌تان کنند
  • کاهش عمق معنایی و احساسی صحنه‌های اکشن در مقایسه با فصل ۱ و تلاش بیش‌ازحد برای «خفن» جلوه دادن آن‌ها

انتشار یافته در:

مجله‌ی اینترنتی دیجی‌کالا

چرا «سوپرانوز» (The Sopranos) بهترین سریال تاریخ شناخته می‌شود؟ پاسخ به این سوال آنقدرها هم که به نظر می‌رسد راحت نیست. بسیاری از سریال‌های تحسین‌شده‌ی دیگر، مثل «بازی تاج‌وتخت» (فصل‌های اولیه) (Game of Thrones) و «بریکینگ بد» (Breaking Bad) نقاط قوت و نقاط اوج واضحی دارند. مثلاً اگر از طرفداران این دو سریال بپرسید که چرا آنقدر دوستشان دارند، شاید بگویند باید اپیزود «نبرد حرام‌زاده‌ها» (The Battle of the Bastards) یا «اوزیمندیاس» (Ozymandias) را ببینی تا متوجه شوی. در این اپیزودها ساعت‌ها زمینه‌سازی بالاخره به خیره‌کننده‌ترین شکل به بار می‌نشینند.

هشدار: در این مقاله خطر لو رفتن داستان سریال «سوپرانوز» وجود دارد

ولی «سوپرانوز» چنین اپیزودی ندارد. البته نظر کلی درباره‌ی این‌که «پاین برنز» (Pine Barrens) بهترین اپیزود سریال است وجود دارد، ولی این اپیزود اصلاً نقطه‌ی اوج محسوب نمی‌شود و صرفاً یک ماموریت فرعی جالب با محوریت پاولی (Paulie) و کریستوفر (Christopher)،‌ دوتا از شخصیت‌های اصلی است که دینامیک درگیرکننده‌ای با هم دارند.

سوپرانوز

اپیزود Pine Barrens بالاترین امتیاز را بین تمام اپیزودهای سریال دارد، ولی «سوپرانوز» واقعاً حتی یک اپیزود بد هم ندارد.

ولی نکته همین است. در «سوپرانوز»، همه‌چیز در ضد اوج‌ترین (Anti-Climactic) حالت ممکن اتفاق می‌افتد. در سریال یک سری اتفاق شوکه‌کننده و غیرمنتظره رخ می‌دهند که هر سریال دیگری با جوگیرانه‌ترین و گل‌درشت‌ترین شکل ممکن آن‌ها را به تصویر می‌کشید، اما در «سوپرانوز» همه‌ی این اتفاق‌ها به عادی‌ترین شکل ممکن به تصویر کشیده می‌شوند، طوری‌که شاید مرگ یکی از شخصیت‌های اصلی با صحنه‌ی سیگار کشیدن دوتا شخصیت دیگر به یک میزان انرژی داشته باشند.

دلیل بزرگ بودن «سوپرانوز» را باید در همین نکته جست. اصولاً «سوپرانوز» هیچ نقطه‌ی اوجی ندارد تا بتواند به آن تکیه کند؛ شخصیت‌ها قوس داستانی مشخصی ندارند که لازم باشد به آن برسند. تعدادی از مهم‌ترین اتفاقات داستانی – که به درگیری‌های مرگبار و موقعیت‌های پر از استرس ختم می‌شوند – سر مسخره‌ترین اتفاقات، مثل یک شوخی نابجا یا غیبتی بی‌مورد اتفاق می‌افتند، در حالی‌که مسائل در ظاهر مهم‌تر (مثل پول و معامله) همیشه در پس‌زمینه قرار دارند و قربانی‌هایشان کسانی هستند که حتی در دنیای مافیا سیاهی‌لشکر هم نیستند.

بسیاری از شخصیت‌ها به صورت تصادفی معرفی می‌شوند و بعد دیگر هیچ اثری ازشان نمی‌بینیم؛ خانواده‌ی سوپرانو، به‌عنوان یک خانواده‌ی ایتالیایی-آمریکایی، تعداد زیادی پسرعمو، پسرخاله، پسردایی، رفیق خانواده، رفیقِ رفیقِ آن یکی رفیق و… دارند که در هر اپیزود ممکن است آن‌ها را ببینیم. شخصیت‌ها هم طبعاً با آن‌ها مثل آشنا برخورد می‌کنند، چون از قبل آن‌ها را می‌شناسند، ولی مای بیننده هیچ آشنایی‌ای با آن‌ها نداریم. برای همین آشنایی ما با خانواده‌ی سوپرانو به‌نوعی شبیه به آشنایی‌مان با خانواده‌های اطراف‌مان در دنیای واقعی است. اگر شما در یک مهمانی شرکت کنید، ممکن است کلی فامیل دور ببینید (مثلاً پسرخاله‌ی مادرتان) و با او سلام علیک کنید و حتی کمی گرم هم بگیرید و دیگر تا آخر عمر او را نبینید. رویکرد «سوپرانوز» به شخصیت‌ها نیز همین است. شما اصولاً نمی‌توانید منتظر اتفاق یا شخصیت خاصی باشید، چون مثل دنیای واقعی، ممکن است هر آدمی – اعم از همسایه، فامیل دور یا رفیق فلان رفیق – برای یکی دو اپیزود در سریال برجسته شود و بعد دیگری اثری از او پیدا نشود.

اصولاً «سوپرانوز» یک سریال ابزوردیست (Absurdist) است و این ابزوردیسم پشت روکش به‌شدت واقع‌گرایانه‌ی سریال پنهان شده است. ابزوردیسم مکتبی فلسفی است که به زبان ساده به این اعتقاد دارد که در زندگی معنایی وجود ندارد، ولی این لزوماً چیز بدی نیست. به‌اصطلاح زندگی را باید همان‌طور که عرضه می‌شود – خوب، بد یا مضحک – پذیرفت. این خاصیت ابزوردیستی در دی‌ان‌ای سریال نفوذ کرده و روی تمام صحنه‌ها سایه انداخته است و تا آخرین صحنه‌ی سریال – یعنی همان پایان جنجالی و بدنام – به قوت خود باقی است.

ابزوردیست بودن سریال کار را برای نویسندگان آن بسیار سخت کرده است. با توجه به این‌که «سوپرانوز»‌ نقطه‌ی اوجی ندارد تا بتواند برای جذاب بودن به آن تکیه کند، مجبور است که صحنه به صحنه جالب باشد. این دقیقا‌ً فلسفه‌ای است که دیوید چیس (David Chase)، سازنده‌ی به‌شدت کمال‌گرای سریال، آن را دنبال کرده است. سریال نویسندگان و کارگردان‌های زیادی دارد، ولی حتی یک خط دیالوگ بدون این‌که مورد تایید دیوید چیس قرار گرفته باشد، به سریال راه پیدا نکرده است. اگر دیوید چیس در این زمینه کمال‌گرایی به خرج نمی‌داد و از برگ برنده‌ی خود به‌عنوان یک سریال‌ساز مولف استفاده نمی‌کرد، «سوپرانوز» پتانسیل زیادی داشت تا به آن سریال‌های کسل‌کننده‌ای تبدیل شود که موقع تماشایش پیش خود بگویید: «خب که چی؟»

سوپرانوز

پاولی طرز ایستادن خاصی دارد. دلیل این‌که دست‌هایش را همیشه جلویش نگه می‌دارد این است که اگر کسی به او حمله کرد، بتواند بی‌درنگ واکنش نشان دهد.

ولی به‌لطف این کمال‌گرایی، دقیقاً برعکس این اتفاق افتاده است، بدین معنا که تک‌تک صحنه‌های «سوپرانوز» جالب هستند. برای سریالی حدوداً ۸۶ ساعته، شاید این ادعایی مسخره به نظر برسد، ولی عین حقیقت است. اصولاً «سوپرانوز» به‌عنوان سریالی که پیرنگ خیلی چفت‌وبست‌دار ندارد و بسیاری از اتفاقات دنیای واقعی روی پیرنگ و دیالوگ‌های آن تاثیر می‌گذارند (مثل مرگ نانسی مرشان (Nancy Marchand)، بازیگر مادر تونی سوپرانو و حادثه‌ی ۱۱ سپتامبر)،‌ نویسندگان قدرت این را داشته‌اند تا هر صحنه را فقط به‌خاطر جذاب بودن همان صحنه بنویسند، نه به‌خاطر این‌که پیرنگ آن‌ها را ملزوم می‌کند به فلان نقطه از داستان برسند و آن‌ها هم مجبور شوند یک عالمه اپیزود خسته‌کننده بنویسند که هدف‌شان صرفاً جلو بردن پیرنگ است. از این نظر، «سوپرانوز» تا حدی به سینمای کوئنتین تارانتینو و به‌خصوص «داستان عامه‌پسند» (Pulp Fiction) شباهت دارد، چون «داستان عامه‌پسند» هم اصولاً یک داستان ابزوردیستی است که با وقایع در ظاهر تصادفی، ولی در باطن حساب‌شده، شما را میخکوب نگه می‌دارد. تنها تفاوت این است که شاید در «داستان عامه‌پسند» روکش واقع‌گرایی به‌اندازه‌ی «سوپرانوز» قوی نباشد.

به‌خاطر این رویکرد به داستان‌نویسی، هر صحنه از «سوپرانوز»‌ پر از زیرلایه‌های معنایی و عناصر جالب، بامزه و سرگرم‌کننده است که هدفی فراتر از خود ندارند. مثلاً برای درک این موضوع بیایید روی یکی از صحنه‌های در ظاهر عادی سریال تمرکز کنیم که نزد هواداران به یک میم پرطرفدار تبدیل شده و در جامعه‌ی هواداری «سوپرانوز» به آن زیاد ارجاع داده می‌شود. خود دیوید چیس هم گفته این صحنه، صحنه‌ی موردعلاقه‌اش در سریال است، هرچند اگر آن را به صورت جداگانه ببینید، شاید از این ادعا شوکه شوید، چون در نگاه اول صحنه‌ی خاصی به نظر نمی‌رسد.

در این صحنه، تونی سوپرانو به‌همراه بابی (Bobby)، یکی از یارانش که قرار است ترفیع درجه پیدا کند و کاپوی (Capo) گروهش شود، در حال غذا خوردن در یک رستوران هستند. بابی یکی از لطیف‌ترین و ساده‌ترین گانگسترهای سریال است، ولی در نظر تونی بیش‌ازحد ساده و تک‌بعدی است. تونی نسبتاً آدم باهوش و حتی خوره (Geek) است (مثل خوره‌ی تاریخ)، ولی برای این‌که هم‌گروهی‌هایش او را قضاوت نکنند، این جنبه از شخصیتش را چندان بروز نمی‌دهد.

در ابتدای این صحنه، بابی در حال خوردن استیک است و تونی برای این‌که مثلاً سعی دارد وزنش را کنترل کند، در حال خوردن یک غذای سالم‌تر است. تونی از بابی می‌پرسد: «فکر می‌کنی برای این ترفیع درجه آماده‌ای؟» بابی با اعتماد به نفس می‌گوید: «اوه، آره.» پس از کمی مکث، تونی می‌پرسد: «استیکت چطوره؟» بابی سر تکان می‌دهد و می‌گوید: «خوبه.» تونی بی‌خیال رژیم گرفتن می‌شود و در حالی‌که مشخص است او هم هوس استیک کرده، به پیش‌خدمت می‌گوید برای او هم یک استیک بیاورد.

تونی سوپرانو

تونی سوپرانو از این نقاشی که از او کشیده شده متنفر است. چرا؟ پاسخ آن را باید در زیرلایه‌های معنایی فراوان سریال جست.

تونی دوباره به موضوع قبلی می‌گردد: «می‌دونی، مسئولیت‌ات قراره کلی بیشتر بشه.» بابی دوباره با اعتماد به نفس می‌گوید: «به نظرم [این ترفیع درجه] باید زودتر از اینا اتفاق می‌افتاد.» تونی می‌پرسد: «راستی خانواده‌ات چطوره؟ بعد از تراژدی‌ای که سر بابات داشتیم؟‌» (اشاره به مرگ او). بابی می‌گوید: «برای مامانم خیلی سخت بود.» تونی سر تکان می‌دهد و می‌گوید: «خب، آره. الان چند سالشه؟» بابی: «۶۹ سال.» پس از کمی مکث: «مامان بعد از یازده سپتامبر خیلی حال روحیش بدتر شد.»

بسیار خب، تا به اینجای کار شاهد یک گفتگوی ساده بین دو مرد هستیم. حالا که بابی قرار است نقش پررنگ‌تری در تشکیلات تونی داشته باشد، تونی می‌خواهد با او گرم بگیرد، ولی این دو وجه اشتراک زیادی با هم ندارند و برای همین حرف زیادی برای گفتن ندارند. اگر بازی جیمز گاندولفینی (James Gandolfini) در نقش تونی و استیو شیریپا (Steve Schirripa) در نقش بابی را تماشا کنید هم این زیرلایه‌ی معنایی تقویت می‌شود. در صورت گاندولفینی، حین پرسیدن این سوالات، نوعی کنجکاوی و احتیاط دیده می‌شود؛ انگار که می‌خواهد یک نکته‌ی جالب از این گفتگو دربیاورد، ولی نمی‌داند چگونه. استیو شیریپا بسیار بی‌خیال و حتی کمی خنگ به نظر می‌رسد، انگار که ذهنش نمی‌تواند هیچ زیرلایه‌ی معنایی‌ای را فراتر از آنچه که در سطح رویی وجود دارد پردازش کند.

اما در این نقطه به بعد، جادوی صحنه اتفاق می‌افتد. ناگهان بابی می‌گوید: «می‌دونی، کوازیمودو (Quasimodo) همه‌ی این چیزها رو پیش‌بینی کرده بود.» تونی برای چند لحظه روبرویش را نگاه می‌کند و بعد با تعجبی آمیخته به انزجار می‌پرسد: «کی چی کار کرد؟» بابی با حالتی حق‌به‌جانب می‌گوید: «همه‌ی این مشکلات. خاورمیانه. آخرالزمان.» تونی با آزردگی خاطر می‌گوید: «داری نوستراداموس رو می‌گی. کوازیمودو گوژپشت نتردامه.» بعد بابی می‌گوید: «آهان راست می‌گی. نوتراداموس.» تونی دوباره با آزردگی حرف او را تصحیح می‌کند: «نوستراداموس و نتردام. این‌ها دوتا چیز کاملاً متفاوتن.»

 

 

سوپرانوز

وقتی کاپیتان جدیدتان فرق بین نوستراداموس و نوتردام را نمی‌داند، نشانه‌ی خوبی نیست.

بابی در جواب ابروهایش را بالا می‌اندازد و دوباره به خوردن مشغول می‌شود، انگار که مثلاً هنوز جا برای بحث کردن وجود دارد، ولی او تصمیم گرفته بی‌خیال شود! دوباره پس از کمی مکث او می‌گوید: «ولی جالبه که اینقدر به هم شبیهن، نه؟ همیشه پیش خودم فکر می‌کردم که ما گوژپشت نتردام داریم، بعد کوارتربک و هف‌بک نتردام هم داریم.» (اشاره به فوتبال آمریکایی) تونی این بار با عصبانیتی واضح می‌گوید: «بابا یکیش اسم کلیساست.» بابی با حالتی تدافعی می‌گوید: «آره می‌دونم. فقط دارم می‌گم تصادف جالبیه. چیه؟ می‌خوای بهم بگی تا حالا به این مسئله فکر نکردی؟ به هف‌بک نتردام؟» تونی با عصبانیت می‌گوید: «نه.» هردو مشغول خوردن می‌شوند و صحنه تمام می‌شود.

این صحنه، نماینده‌ی خوبی از حس طنزی است که در سریال جریان دارد. این حس طنز بر پایه‌ی شاه‌بیت (Punchline) بنا نشده، بلکه مثل تمام جنبه‌های دیگر سریال به زیرلایه‌های معنایی وابسته است. زیرلایه‌ی اول این است که بابی دوتا واژه‌ی شبیه به هم را قاطی کرده (نوستراداموس و نتردام)، ولی این قاطی کردن به همین‌جا ختم نمی‌شود و یک زیرلایه‌ی دیگر هم پیدا می‌کند؛ آن هم این است که چون گوژپشت نتردام در ذهنش وجود داشته، اسم نوستراداموس و شخصیت اصلی کتاب یعنی کوازیمودو را با هم قاطی می‌کند! این نکته‌ای ریز، ولی واقعاً نبوغ‌آمیز است، چون در واقعیت هم آدم‌ها همین‌قدر عمقی چیزها را با هم قاطی می‌کنند، ولی به‌ندرت در دیالوگ‌های سینمایی یا تلویزیونی اثری از آن می‌بینیم، چون کمتر سریالی اینقدر با واقع‌گرایی درگیر است.

در طول سریال شخصیت‌ها دائماً از این اشتباه‌های لپی مرتکب می‌شوند و چیزها را اشتباه به یاد می‌آورند یا پس و پیش می‌گویند و بزرگ‌نمایی می‌کنند. نتیجه‌ی حاصل‌شده هم همیشه بامزه است.

زیرلایه‌ی معنایی دوم این است که تونی می‌خواهد با کاپوی جدیدش ارتباط برقرار کند، ولی او دائماً با شخصیت کسل‌کننده و خنگ‌بازی‌هایش – که در صحنه بیشتر می‌شود – هرچه بیشتر روی اعصاب تونی می‌رود.

زیرلایه‌ی معنایی سوم این است که اینجا جزو معدود دفعاتی است که چشمه‌ای از هوش ذهنی تونی را می‌بینیم (این‌که خیلی سریع فهمید بابی درباره‌ی نوستراداموس حرف می‌زند)، طوری‌که عین بچه درس‌خوان کلاس از اشتباه لپی هم‌کلاسی‌اش عصبانی می‌شود، در حالی‌که وقتی تونی پیش بقیه‌ی گانگسترهاست، سعی می‌کند این جنبه از وجودش را مخفی نگه دارد و مثل بقیه خودش را بچه‌ی کف خیابان جلوه دهد.

زیرلایه‌ی معنایی چهارم هم سفارش دادن استیک از جانب تونی است که نشان می‌دهد چقدر کنترلش روی خودش ضعیف است.

این زیرلایه‌های معنایی در کنار هم باعث می‌شوند این صحنه بسیار بامزه و درگیرکننده جلوه کند، ولی اگر خودتان روی آن دقیق نشوید، شاید متوجه دلیل این جذابیت نشوید، چون خیلی از این زیرلایه‌های معنایی را ضمیر ناخودآگاه‌تان دریافت می‌کند.

یکی از دلایل سخت بودن توضیح این‌که چرا «سوپرانوز» آنقدر خوب است هم همین است. همه‌ی صحنه‌های سریال پر از زیرلایه‌های معنایی هستند و این زیرلایه‌ها هم فقط برای کسانی مشخص می‌شوند که کل سریال را دیده باشند. مثلاً «سوپرانوز» یک صحنه یا کلیپ ندارد که به‌صورت مستقل باحال باشد و آن را به کسی نشان بدهید و بدون این‌که چیزی درباره‌ی سریال بداند، با دیدنش کف و خون قاطی کند. باحال بودن واقعی هر صحنه یا دیالوگ موقعی معلوم می‌شود که شخصیت‌ها، فازشان، مشکل‌های روانی، باورها و روان‌زخم‌هایشان را بشناسید.

همان‌طور که از مثال بالا مشخص است، در ظاهر این صحنه درباره‌ی اشتباه لپی یکی از شخصیت‌های سریال بود، ولی پشت آن زیرلایه‌های معنایی وجود داشت که فقط با دانستن کلیت سریال درک‌شان خواهید کرد. این اصل تقریباً به تمام صحنه‌های سریال قابل تعمیم است. گاهی حتی با توجه به شیوه‌ای که جیمز گاندولفینی چشم‌هایش را در حدقه می‌چرخاند یا پلک می‌زند، می‌توانید یک سری زیرلایه‌ی معنایی برداشت کنید که هیچ‌گاه در سریال به‌طور علنی مورد اشاره قرار نمی‌گیرند. این هم یکی دیگر از برگ برنده‌‌های «سوپرانوز» است: زیرلایه‌های معنایی سرشار و عمق زیاد آن.

جیمز گاندولفینی

در سریال، چشم‌های جیمز گاندولفینی، در کنار صدای نفس‌هایش، برای خودشان یک شخصیت جدا هستند.

در آخر نمی‌توان درباره‌ی بزرگی «سوپرانوز» حرف زد و به «رفقای خوب» (Goodfellas) اسکورسیزی اشاره نکرد. شاید هیچ سریالی آنقدر با افتخار مدیون بودنش به منبع الهامش را در بوق و کرنا نکرده باشد. بسیاری از بازیگران «رفقای خوب» در این فیلم حضور دارند و بسیاری از دلایل خوب بودن آن فیلم، با دلایل خوب بودن این سریال یکسان‌اند. «رفقای خوب» هم فیلمی بود که با شکستن قاعده‌ی «فیلمنامه‌ی سه‌پرده‌ای» و تمرکز بی‌وقفه روی نکات جالب زندگی یک سری گانگستر در سال‌های طولانی، فیلمی پر فراز و نشیب ساخت که هر صحنه‌ی آن جالب است و هیچ صحنه‌ای در خدمت رسیدن به صحنه‌ای بهتر نیست. غیر از این، «رفقای خوب» درباره‌ی یک سری از جالب‌ترین آدم‌های دنیا – یعنی گانگسترهای ایتالیایی! – بود. این هم برگ برنده‌ی هر دو اثر است، چون ایتالیایی‌ها به‌خاطر پرانرژی بودن و برون‌گرا بودن‌شان،‌ پتانسیل بیشتری برای خلق شخصیت‌های درگیرکننده و چندلایه دارند. رسم گانگسترهای ایتالیایی پیرامون نقش بازی کردن و نقاب به چهره داشتن در همه حال هم به خودی خود از آن‌ها بازیگر می‌سازد، برای همین بازیگران می‌توانند در نقش گانگسترهای ایتالیایی خوش بدرخشند و «رفقای خوب» و «سوپرانوز» با بازی‌های بی‌نقص بازیگرهایشان گواهی بر این مدعا هستند.

در داستان‌نویسی، قانونی وجود دارد که می‌گوید خواننده امر غیرممکن را می‌پذیرد، ولی امر غیرمتحمل را نه. یعنی شاید شما بپذیرید که شخصیت اصلی یک جادوگر باشد (امر غیرممکن)، ولی این‌که شخصیت اصلی پیش از نبرد اصلی بر اثر سکته‌ی قلبی بمیرد (امر غیرمتحمل) را نخواهید پذیرفت. ولی «سوپرانوز» سریالی است که این قانون را به شدیدترین شکل ممکن زیرپا می‌گذارد. «سوپرانوز» سریالی است که در آن می‌توان انتظار داشت شخصیت اصلی یا شرور اصلی پیش از نبرد نهایی بر اثر سکته‌ی قلبی بمیرند (این نه یک اسپویلر، بلکه مثالی فرضی است). وقتی هم که مردند، در اپیزود بعد، همه‌چیز طبق معمول ادامه پیدا می‌کند. چون زندگی جریان دارد.

و به‌خاطر جریان داشتن زندگی است که به جای اهمیت دادن به آن نبرد نهایی کذایی، چیزهای کوچک‌تری توجهتان را جلب می‌کنند: به تقلیدهای بامزه و دقیق سیلیو (Silvio) از آل پاچینو، به این‌که کریستوفر تونی را تی (T) صدا می‌کند، به این‌که طرز ایستادن پاولی و نگه داشتن دست‌هایش جلوی قفسه‌ی سینه‌اش چقدر بامزه است، به این‌که نفس کشیدن تونی برای خودش شخصیت دارد و به‌اندازه‌ی یک خروار داد و بیداد و فحش و فحش‌کاری می‌توان از آن معنی برداشت کرد، به این‌که گاباگول گفتن شخصیت‌های سریال چقدر اعتیادآور است؛ «سوپرانوز» سریالی است که در آن حتی طرز بیان بعضی عبارات می‌تواند یک نقطه‌عطف باشد: مثل فیل لئوتاردو (Phil Leotardo) که به پسربچه‌ی نوجوانی آرایش‌کرده که مثلاً آمده تا سربه‌راه بکندش، با حالتی دغدغه‌مند و با لهجه‌ای بامزه می‌گوید You look like a Puerto Rican Wh**e. در جهانی تاریک و پوچ چون جهان گانگسترهای مافیایی، گاهی فقط دل را می‌توان به همین چیزها خوش کرد. برای خودشان هم همین‌طور است. وقتی در دنیایی زندگی می‌کنید که در آن هر لحظه ممکن است یک نفر بیاید و یک گلوله توی مغزتان خالی کند، مگر دلخوشی دیگری جز چیزهای کوچک می‌توان داشت؟

انتشار یافته در:

مجله‌ی اینترنتی دیجی‌کالا 

ایده‌ی پشت سریال «تد لاسو» از همان ابتدا عجیب بود: یک مربی فوتبال آمریکایی از آمریکا به انگلستان مهاجرت می‌کند تا در لیگ فوتبال (همان فوتبالی که با پا بازی‌اش می‌کنند!) مربی‌گری کند. از این نظر سریال پیوندی بین دو جریان فرهنگی در ظاهر نامتناقض به نظر می‌رسد: فوتبال/ فوتبال آمریکایی و کمدی آمریکایی/کمدی بریتانیایی.

همین پیوند عجیب کافی بود تا شاخک بسیاری را تیز کند که بخواهند سریال را تماشا کنند و ببینند سازندگان آن چطور توانسته‌اند تناقض‌های درونی آن را رفع کنند.

در ادامه‌ی مطلب خطر لو رفتن داستان وجود دارد

در فصل اول این تناقض به‌شکلی عالی رفع شد. سریال از عجیب بودن ایده‌ای که داشت، به نفع خود استفاده کرد و تا می‌توانست از آن درام و کمدی استخراج کرد. شخصیت تد لاسو از فوتبال چیزی نمی‌داند و بنابراین بسیاری از لحظات کمدی سریال از همین موضوع نشات می‌گیرند: تمسخر شدن و توهین شدن به او از جانب مردم فوتبال‌دوست انگلستان و خصوصاً طرفداران ای‌اف‌سی ریچموند (AFC Richmond) که برایشان سوال است چطور ممکن است این آمریکایی بی‌سواد و مشنگ به‌عنوان مربی تیم موردعلاقه‌یشان انتخاب شده باشد؟

جنبه‌ی دراماتیک داستان هم با این موقعیت کمدی گره خورده است (و از این لحاظ تد لاسو یک درامِدی (Dramedy) واقعی است): ربکا (Rebecca)، رییس ای‌اف‌سی ریچموند، از قصد تد لاسو را استخدام کرده تا این تیم با مخ زمین بخورد و مایه‌ی تحقیر و تمسخر همگان شود. حال هدفش از این کار چیست؟ انتقام گرفتن از شوهر سابق خیانتکار و عوضی‌اش که مالک قبلی باشگاه بود، ولی در دادگاه طلاق مجبور شد آن را به زنش بدهد و از قرار معلوم این باشگاه جزو معدود چیزهایی است که واقعاً در زندگی دوست دارد، برای همین جای تعجب ندارد که ربکا می‌خواهد نابود شدنش را ببیند.

در اینجا یک خط داستانی کلاسیک و پراستفاده برای آثار ورزشی را داریم: داستان شخصیت توسری‌خور که به پیروزی می‌رسد (Underdog Story)؛ کسی که شرایط از همه لحاظ به ضررش است، هیچ‌کس به او باور ندارد، خودش هم درگیر مشکلات شخصی است، ولی یک ویژگی فوق‌العاده دارد و با استفاده از آن نه‌تنها به پیروزی می‌رسد، بلکه روی همه‌ی بدخواهانش را کم می‌کند و شاید حتی آن‌ها را به طرفدار خود تبدیل می‌کند.

در «تد لاسو»، این ویژگی فوق‌العاده که باعث می‌شود ورق برای او و تیمش برگردد، خوش‌قلبی و خوش‌بینی شکست‌ناپذیر اوست. او نمونه‌ی بارز یک آمریکایی جنوبی خوش‌مشرب با کاریزمای عامه‌پسندانه (Folksy) است. مردم بریتانیا هم معروف‌اند به طعنه‌زنی و بدبین بودن، برای همین او نه‌تنها برای اعضای تیمش، بلکه برای کل بریتانیا یک فویل (Foil) شخصیتی است و سریال هم از این موضوع نهایت استفاده را می‌برد. برای او برد و باخت اهمیت ندارد و خودش هم بارها روی این موضوع تاکید می‌کند. او صرفاً می‌خواهد با همه رابطه‌ای خوب داشته باشد، به آن‌ها کمک کند به خودشان باور داشته باشند و روحیه‌یشان را حفظ کنند.

تد لاسو، مربی بیرد و روی

در واقع، خوش‌قلبی ذاتی او آنقدر عمیق و تغییرناپذیر است که تا آخر فصل ۱، عملاً همه‌ی کسانی که تا آن لحظه یا از او بدشان می‌آمد، یا آدم حسابش نمی‌کردند، تحت‌تاثیر او قرار می‌گیرند و به‌اصطلاح به «لاسوییسم» ایمان می‌آورند. یکی از این افراد خود ربکا است که در صحنه‌ای احساسی در اواخر فصل ۱ به بدطینت بودن خود اعتراف می‌کند و از تد می‌خواهد او را ببخشد. تد هم بدون هیچ درام یا چالشی او را می‌بخشد. از او انتظار دیگری هم نمی‌شد داشت.

فصل ۱ «تد لاسو» در زمان درست عرضه شد؛ درست وسط پاندمی کرونا که حال همه گرفته بود و بدجوری به محتوای حال‌خوب‌کن نیاز داشتند. «تد لاسو» هم محتوای حال‌خوب‌کن در بهترین حالتش بود: یعنی چیزی که در عین خوب کردن حال آدم، لوس و سبک‌سرانه به نظر نمی‌رسد و واقعاً داستانی خوب با کیفیت فنی بالا را تعریف می‌کند.

فصل ۱ «تد لاسو» آنقدر مورد تمجید و تحسین قرار گرفت و حال‌وهوای حال‌خوب‌کن آن آنقدر تبلیغ شد که انگار این موهبت به‌هنگام ساخت فصل ۲ و فصل ۳ به زنجیری تبدیل شد که دست‌وپای نویسندگان سریال را بست. چگونه؟ اجازه دهید توضیح دهم.

دلیل این‌که فصل ۱ «تد لاسو» واقعاً حال آدم را خوب می‌کرد این بود که تد لاسو با یک عالمه عنصر منفی مواجه بود و اگر به‌خاطر انرژی مثبتش نبود، از جانب این عناصر زمین می‌خورد. در واقع اگر هر آدم دیگری جز تد لاسو در موقعیت او قرار داشت، احتمالاً تبدیل به برج زهرمار می‌شد و بدبختی‌اش را سر دیگران خالی می‌کرد. برای همین خوش‌بینی و مثبت بودن تد لاسو واقعاً مثال‌زدنی و قهرمانانه به نظر می‌رسد و باعث می‌شود او را به چشم آدمی ببینیم که ای‌کاش در زندگی خودمان داشتیم.

ولی در فصل ۲ دیگر هیچ‌کدام از این عناصر منفی وجود ندارند: ربکا اکنون بزرگ‌ترین هوادار تد است، جیمی (Jamie)، فوتبالیست مغرور و بدعنق می‌خواهد به‌خاطر علاقه و احترام پنهانش به تد لاسو ای‌اف‌سی ریچموند برگردد، ترنت کریم (Trent Crimm)، روزنامه‌نگار بی‌رحمی که در نظرش استخدام تد لاسو جوک بود، به او ایمان آورده و عملاً همه‌ی اعضای تیم عاشق تد لاسو شده‌اند.

تد لاسو و ربکا

در فصل ۲ عاملی که باعث شد فصل ۱ کار کند وجود ندارد: کشمکش. تنها عاملی که در سریال کشکمکش ایجاد می‌کند روپرت (Rupert)، همسر سابق ربکا است که او هم طرف حسابش بیشتر ربکا است تا تد.

این مسئله باعث شده که در فصل ۲، شخصیت تد لاسو در سریالی که اسمش را یدک می‌کشد به حاشیه برود و بسیاری از قسمت‌های سریال پرداختن به مسائل رندوم حال‌خوب‌کن باشند که هیچ ربطی به داستان اصلی ندارند، چون داستان اصلی خاصی هم وجود ندارد. از آن بدتر، به‌خاطر عدم وجود این عناصر منفی، خوش‌بینی و خوش‌قلبی تد دیگر قهرمانانه یا مثال‌زدنی به نظر نمی‌رسد. انگار صرفاً یک ویژگی رفتاری غیرضروری و شاید حتی اعصاب‌خردکن است. (البته اگر از حق نگذریم، شاید این مسئله عمدی بوده باشد، چون سازندگان سریال در فصل ۲ می‌خواهند سمت و سوی تاریک‌تر شخصیت تد را اکتشاف کنند.)

این مشکل به‌طور خاص در دو اپیزود هویداست: اپیزود ۴ و ۹ فصل ۲ که البته بنا به درخواست آمازون برای ۱۲ اپیزودی کردن فصل ۲ ساخته شدند، ولی با این حال محتوایی که برایشان انتخاب شده، نماینده‌ای از تغییر مسیر سریال در فصل ۲ است.

اپیزود ۴ فصل ۲ درباره‌ی شب کریسمس است و این‌که شخصیت‌های سریال آن را چگونه سپری می‌کنند. هدف این اپیزود حال‌خوب‌کنی در شدیدترین حالت ممکن است و تا حدی شاید هم در این کار موفق شود، ولی مشکل اینجاست که دز آن آنقدر بالاست که در بعضی صحنه‌ها بچگانه می‌شود و ممکن است دل مخاطب را بزند. مثلاً در آن روی (Roy) و کیلی (Keely) متوجه می‌شوند که خواهرزاده‌ی فیبی از بوی بد دهان رنج می‌برد و یکی از هم‌کلاسی‌هایش از این بابت به او زور گفته است. وقتی آن‌ها ریشه‌ی این مشکل را می‌فهمند، فیبی را دم در خانه‌ی آن پسر می‌برند تا برایش یک نامه بخواند و در آن به او توضیح دهد که چه کار بدی کرده است. بیش‌ازحدی جزئی بودن سناریو به کنار، متنی که فیبی از روی آن برای پسرک می‌خواند آنقدر بچگانه است که انگار شاهد صحنه‌ای از برنامه‌کودک هستیم.

آخر اپیزود هم این‌گونه تمام می‌شود که آخر شب همه‌ی شخصیت‌های سریال دور هم جمع می‌شوند و با موزیسین‌های دوره‌گردی که قبل‌تر به آن‌ها کمک مالی کرده بودند، مثل شخصیت‌های دیزنی شروع به آواز خواندن می‌کنند.

بازیکنان AFC Richmond در تد لاسو

در این‌که این اپیزود پتانسیل این را دارد که حال عده‌ای را خوب کند شکی نیست، ولی نمی‌توان این را نادیده گرفت که مصداق شیرینی‌ای است که زیادی شیرین است. در واقع این اپیزود به‌نوعی نماینده‌ی مسیری است که سریال از آن نقطه به بعد وارد آن شد؛ مسیری که شاید مورد پسند عده‌ای باشد، ولی عده‌ای دیگر را بدجوری پس بزند: تبدیل شدن به سریالی که بیشتر درباره‌ی حس‌بازی لحظه‌ای (Vibing) است تا قصه‌گویی منسجم.

در واقع این حس‌بازی گاهی آنقدر شدید می‌شود که شاید یادتان برود «تد لاسو» سریالی درباره‌ی فوتبال و تلاش یک تیم باشگاهی برای برنده شدن است. یکی از شدیدترین مثال‌ها در این زمینه اپیزود ۸ فصل ۳ است که در آن بخش قابل‌توجهی از اپیزود به خرده‌پیرنگ لو رفتن ویدیویی مستهجن از کیلی و تاثیر آن روی زندگی اوست. این اپیزود انتقادهای زیادی از جانب طرفداران برانگیخت، چون این خرده‌پیرنگ به داستان کلی بسیار بی‌ربط به نظر می‌رسید، خصوصاً با توجه به این‌که در فصل ۳ کلاً کیلی از ای‌اف‌سی ریچموند جدا می‌شود و در محیطی دیگر شروع به کار می‌کند و پیوند داستان او با داستان اصلی سریال بسیار ضعیف بود و اختصاص دادن زمان به چنین مسائلی هرچه بیشتر این بی‌ربط بودن را در چشم می‌کرد؛ در واقع بعضی از طرفداران گمانه‌زنی کردند که شاید آمازون می‌خواهد زمینه‌سازی برای یک سریال اسپین‌اف دیگر با موضوع کیلی را بچیند و برای همین اینقدر از وقت سریال را به او اختصاص می‌دهد.

فصل ۲ به‌نوعی با این ماجراجویی‌های مقطعی (که کیفیت‌شان بالا و پایین دارد) می‌گذرد، ولی در انتهای فصل اتفاقی می‌افتد که دوباره آن بار دراماتیک جانداری را که سریال به آن نیاز داشت به آن اضافه می‌کند: نیت (Nate)، مرد توپ‌جمع‌کنی که استعداد مربی‌گری داشت و به‌لطف تد لاسو استعدادش دیده شد و داخل کادر فنی تیم آورده شد، احساس می‌کند تد لاسو به او کم‌توجهی کرده و به‌خاطر حس تزلزل و خودکم‌بینی شدیدش (که ناشی از سخت‌گیری پدرش است) به او خیانت می‌کند و در مقام مربی، به تیم وست‌هم (Westham)، تیم متعلق به روپرت که رقیب اصلی ای‌اف‌سی ریچموند است می‌پیوندد.

پیوستن نیت به وست‌هم و تبدیل کردن او از دوست به دشمن دقیقاً همان چیزی بود که سریال به آن نیاز داشت:  اضافه کردن یک عنصر منفی پیچیده از نوع دوست/دشمن به داستان (مثل ربکا در فصل ۱) که فویل مناسبی برای خوش‌قلبی تد باشد.

بازیکنان AFC Richmond در تد لاسو

با این حال، در فصل ۳، دشمنی بین تد و نیت بدون هیچ نقطه‌ی اوج دراماتیک خاصی به پایان می‌سد و او پس از وارد رابطه شدن با دختر موردعلاقه‌اش سربه‌راه می‌شود و آخر سر بدون هزینه‌ی خاصی نزد تد برمی‌گردد.

نیت روی کاغذ یکی از جالب‌ترین شخصیت‌های سریال است و قوس داستانی او جزو واقع‌گرایانه‌ترین و روان‌شناسانه‌ترین موارد سریال (و به‌نوعی یادآور قوس داستانی آناکین اسکای‌واکر/دارث ویدر در جنگ ستارگان) است. با این حال، سریال در زمینه‌ی وصل کردن نقاط مختلف این قوس داستانی به هم عملکردی ایده‌آل ندارد؛ هم دشمن شدن او با تد و هم دوست شدن دوباره‌ی او با تد ضرب‌آهنگ درستی ندارند و زیاد نمی‌توان با تصمیم نیت در هر دو موقعیت ارتباط برقرار کرد (خصوصاً دشمنی‌اش).

یکی از ویژگی‌های سریال – که آن را منحصربفرد می‌کند – این است که برخلاف بیشتر سریال‌ها، تمایل زیادی به ایجاد بار دراماتیک ندارد و بسیاری از لحظاتی که به نظر می‌رسد باید شاهد قهر و دعوا و سوءتفاهم باشیم، خیلی ساده حل می‌شوند. این ویژگی  «تد لاسو» شاید قابل‌تحسین باشد، چون شنا کردن برخلاف آب است و شاید حتی بتوان گفت سبک قصه‌گویی‌ای جدید در رسانه‌ی سریال است: قصه‌گویی‌ای که نه بر پایه‌ی ایجاد کشمکش و دوشیدن آن تا حد نهایت، بلکه نشان دادن این بنا شده که انسان‌ها اگر کمی از خود ترحم و صبر به خرج دهند، رابطه‌یشان خیلی با هم بهتر می‌شود.

«تد لاسو» به‌عنوان یک سریال فوتبالی قابل‌انتقاد است، چون تصویرسازی آن از فضای فوتبال و باشگاه‌ها واقع‌گرایانه نیست و از یک‌جا به بعد باشگاه ای‌اف‌سی ریچموند شبیه به تصور دیزنی از یک باشگاه فوتبال می‌شود تا خود واقعی آن. احتمالاً بسیاری از طرفداران پر و پا قرص فوتبال با دیدن آن صحنه‌ای که بازیکنان ریچموند ادای بازیکنان فوتبال آمریکایی را درمی‌آورند تا حریف را گول بزنند، چشمان خود را در حدقه چرخاندند.

با این حال، نمی‌توان کتمان کرد که وقتی سریال روی فوتبال و برد و باخت متمرکز می‌شود، حقیقتاً به نقطه‌ی اوج خود می‌رسد. عملاً هر بار که ریچموند یک بازی حساس دارد، هیجان و جذابیت سریال به سطح یک مسابقه‌ی فوتبال حساس واقعی می‌رسد و احتمالاً خودتان هم میخکوب می‌شوید تا ببینید بازی چند چند می‌شود. چون برخلاف جنبه‌های دیگر سریال (مثل زندگی شخصی شخصیت‌ها) که در آن نویسندگان با ارفاق زیاد همه‌چیز را به‌خوبی و خوشی حل می‌کنند، در زمین فوتبال هر اتفاقی ممکن است بیفتد و نویسندگان از این‌که ریچموند را بدجور ببازانند، ابایی ندارند.

مسابقه‌ی فوتبال در تد لاسو

همان‌طور که اشاره شد، سریال «تد لاسو» اثری است که در زمان مناسب منتشر شد و دقیقاً همان چیزی بود که مردم به آن نیاز داشتند. اگر با دیدی سخت‌گیرانه و انتقادی به آن نگاه نشود، لحظات خوشی را فراهم می‌کند، خصوصاً با توجه به این‌که سطح کیفی سریال از همه لحاظ عالی است و در آن همه‌ی بازیگران (خصوصاً جیسون سودکیس (Jason Sudekis) در نقش تد لاسو) بهترین عملکرد خود را به نمایش گذاشته‌اند.

با این حال، «تد لاسو» هم بسیاری از آثار روز از یک جنبه ضربه خورده و آن هم نویسندگی است، خصوصاً از فصل ۱ به بعد. بسیاری از تصمیمات تیم نویسندگان سریال سوال‌برانگیز است، مثل:

  • خرده‌پیرنگ‌های بعضاً بی‌ربطی که روی آن‌ها تمرکز می‌شود، در حالی‌که در جایی دیگر داستانی جالب‌تر در جریان است
  • تعداد ارجاعات بسیار زیاد به فرهنگ عامه که گاهی به خلق دیالوگ‌های معذب‌کننده و غیرمنطقی منجر می‌شوند (آخر چرا شخصیتی مثل دنی روخاس (Dani Rojas) باید به فیلم ماگنولیا (Magnolia) ارجاع دهد؟)
  • گنجاندن صحنه‌هایی که بعضاً از شدت سانتی‌مانتال بودن دل را می‌زنند (مثل صحنه‌ی خداحافظی اعضای تیم با تد لاسو که در آن با حالتی بی‌تناسب شروع به رقصیدن و آواز خواندن می‌کنند، انگار که از وسط فیلم هندی بیرون آمده‌اند).

با این حال، اگر بتوانید اشکالات سریال در زمینه‌ی نویسندگی را نادیده بگیرید و واقعاً دنبال چیزی هستید که تماشایش حالتان را خوب کند – چه فوتبال دوست دارید، چه ندارید – «تد لاسو» واقعاً حال‌تان را خوب خواهد کرد؛ هرچند گاهی شاید بیش‌ازحد.

انتشار یافته در:

مجله‌ی اینترنتی دیجی‌کالا

معمولاً وقتی کسی آرمان‌های تخیلی درباره‌ی عشق و عاشقی دارد، در نکوهش او می‌گویند: «زندگی مثل داستان‌های عاشقانه نیست.» سریال آشنایی با مادر داستان عاشقانه‌ای است که این وصله‌ها به آن نمی‌چسبد.

این سریال از همان ابتدای کار یک جور نقد و ساختارشکنی درباره‌ی انتظارات بیش‌ازحد آرمان‌گرایانه درباره‌ی عشق بود، چون شخصیت اصلی آن، تد موزبی (Ted Mosby)، دقیقاً خودش چنین نوع آدمی است و سریال در طول ۹ فصل و ۲۰۸ اپیزودش به شکل‌های مختلف هم به خودش و هم به مای بیننده نشان می‌دهد که چرا دغدغه‌ی بعضاً جنون‌آمیز او برای پیدا کردن نیمه‌ی گمشده‌اش با واقعیات زندگی جور نیست.

ولی این وسط یک تناقض بزرگ وجود دارد: ما در فصل اول می‌بینیم که تد دارد این داستان را برای فرزندانش تعریف می‌کند. کل سریال یک فلش‌بک بزرگ و طولانی است. از اسم سریال و شیوه‌ی روایتش مشخص است که تد آن نیمه‌ی گمشده را پیدا کرده است و با او به خوشبختی رسیده است؛ بنابراین هیچ‌کدام از این روابط عاشقانه‌ای که در سریال می‌بینیم، از اول قرار نبوده رابطه‌ی درست برای او باشند.

این تناقض همیشه در قلب سریال وجود دارد: انگار سریال در آن واحد هم در حال حمایت از آرمان‌های عاشقانه و کمال‌گرا است، هم در حال دست انداختنشان.

ولی این تناقض در آخرین اپیزود سریال به شکلی غافلگیرکننده رفع می‌شود. مای بیننده متوجه می‌شویم که موضع سریال در زمینه‌ی آرمان‌های عاشقانه نه‌تنها موضع حمایت است، بلکه این حمایت حتی از آن چیزی هم که فکرش را می‌کردیم محافظه‌کارانه‌تر است.

 

در ادامه‌ی مطلب خطر لو رفتن داستان وجود دارد

در پایان متوجه می‌شویم آن «مادر»ی که اسمش در عنوان سریال دیده می‌شود، صرفاً یک ابزار داستانی بود، یک جور عامل ردگم‌کنی برای این‌که انتظارات غلط در ما ایجاد کند. این مادر در فصل ۹ سریال معرفی می‌شود. ۸ فصل برای دیدن او زمینه‌سازی شده بود. این انتظارات در حدی زیاد بود که شاید خیلی‌ّها فکر می‌کردند مادر هرکه که باشد، ناامیدکننده ظاهر خواهد شد. ولی او در کمال ناباوری حتی از آن چیزی که هواداران سریال فکر می‌کردند دوست‌داشتنی‌تر از آب درآمد.

در فصل ۹ سریال ما منتظر این هستیم که در آخرین اپیزود تد و فرزندانش و شخصیت مادر را به‌عنوان یک خانواده در کنار هم ببینیم. حتی انتظار داریم این وسط یک شوخی دوستانه درباره‌ی پرحرفی تد مطرح شود. اما در یک غافلگیری داستانی شوکه‌کننده متوجه می‌شویم که شخصیت مادر شش سال است که بر اثر بیماری مرده است.

همان‌طور که فرزندان تد خاطرنشان می‌کنند، تد این همه در حال داستان تعریف کردن بوده، ولی شخصیت مادر به‌ندرت در داستان حضور دارد. کل داستان او درباره‌ی عشق پنهانی‌اش به عمه رابین بوده است، یکی از شخصیت‌های ثابت سریال که تد در فصل اول یک دل نه صد دل عاشق او می‌شود، شانسش را با او خراب می‌کند، دوباره دلش را به دست می‌آورد و در آخر آن دو به‌خاطر خواسته‌های متفاوت (تد بچه می‌خواهد، ولی رابین نه)، دوستانه از هم جدا می‌شوند و برای هم دوست‌های خوب باقی می‌مانند.

فرزندان تد پس از اعلام این‌که از حس درونی پدرشان خبر دارند، به او می‌گویند که برود سراغ عمه رابین. آخرین صحنه‌ی سریال تد را نشان می‌دهد که با شیپور فرانسوی آبی پایین پنجره‌ی رابین ایستاده و به او لبخند می‌زند. رابین نیز با لبخندش استقبال او را از این تصمیم نشان می‌دهد. بالاخره دل به دلدار رسید.

مای بیننده گول خوردیم. ۹ فصل فکر می‌کردیم این داستان درباره‌ی این است که چطور شخصیت مرموز مادر می‌آید و تد را از بلاتکلیفی و تنهایی نجات می‌دهد. ولی در آخر معلوم می‌شود که این داستان از اول درباره‌ی عشق تد و رابین بوده است.

این پایان به‌درستی خشم بسیاری از طرفداران سریال را برانگیخت. این خشم چند دلیل داشت:

  • با شخصیت مادر بسیار بی‌رحمانه رفتار شد. او عملاً نقش دستگاه فرزندسازی تد را ایفا کرد و بعد از داستان حذف شد تا تد و رابین بدون پیچیدگی به هم برسند.
  • کل فصل ۹ به عروسی رابین و بارنی اختصاص داده شده است. ولی در جریان دو اپیزود آخر این دو به‌شکلی غیردراماتیک و پیش‌پاافتاده از هم طلاق می‌گیرند و رابین هم به‌کلی از گروه دوستی پنج‌نفره‌یشان کنار می‌کشد، چون بودن در کنار معشوقه و شوهر سابقش بیش‌ازحد دردناک است.
  • تا قبل از دو اپیزود آخر، اپیزودهای زیادی به این موضوع اختصاص داده شده بود که چرا تد و رابین به درد هم نمی‌خورند. حتی در یکی از اپیزودها قبل از عروسی رابین و بارنی، صحنه‌ای نمادین را می‌بینیم که در آن رابین به سمت آسمان پرواز می‌کند، به نشانه‌ی این‌که تد واقعاً از او دل کنده است.

عاملی که قضیه را پیچیده‌تر می‌کند این است که این پایان در فصل ۲ سریال فیلم‌برداری شده بود. یعنی از یک طرف سازندگان از اول می‌دانستند که مادر خواهد مرد و تد و رابین قرار است به هم برسند و این پایان صرفاً یک حرکت تصادفی برای شوکه کردن مخاطب نبوده است؛ از طرف دیگر با توجه به این‌که این پایان در فصل ۲ تعیین شده، به‌نوعی باعث محدودیت سازندگان شده و آن‌ها را مجبور کرده به پایانی وفادار بمانند که بعد از سال‌ها توسعه‌‌ی شخصیت دیگر منطقی یا مناسب به نظر نمی‌رسد.

سوال اینجاست که آیا با درنظر گرفتن همه‌چیز، این پایان برای سریال قابل‌دفاع به نظر می‌رسد؟ یا از بیخ و بن یک پایان بد است؟

جواب این سوال برمی‌گردد به همان نکته‌ای که در ابتدای متن مطرح شد: آشنایی با مادر همیشه سعی داشته واقع‌گرا و چندصدایی باشد. منظور ازچندصدایی این است که هیچ‌وقت سعی نداشته به یک نوع جهان‌بینی وفادار باشد و همیشه این را در نظر داشته که وقتی پای روابط انسانی درمی‌آید، هر نوع اتفاق یا پیش‌فرضی ممکن است.

به‌عنوان مثال، ما در سریال شخصیت لیلی و مارشال را داریم: این دو نماینده‌ی عشق در سنتی‌ترین حالت خود هستند. آن‌ها در کل زندگی‌شان فقط با هم بوده‌اند، فقط با هم می‌مانند و آنقدر با هم جورند که واقعاً نمی‌توان آن‌ها را با کس دیگری تصور کرد. آن‌ها در اول جوانی موفق شدند آن عشق رویایی را پیدا کنند و چالش‌هایی هم که با آن‌ها مواجه می‌شوند، بسیار واقعی و ملموس هستند: مشکلات مالی، درگیر روزمرگی شدن، فدا شدن فرصت‌های شغلی به‌خاطر تعهد به همسر، حل شدن در یکدیگر در حدی‌که احساس می‌کنند هویت خودشان در حال از بین رفتن است و…

اگر آشنایی با مادر سریال سطح‌پایین‌تری بود، شاید یک قوس داستانی درباره‌ی خیانت لیلی به مارشال یا برعکس برای آن پی‌ریزی می‌شد. ولی سریال می‌داند که این شخصیت‌ها برای جالب بودن نیاز به این خرده‌پیرنگ‌های دراماتیک و گزاف ندارند. آن‌ها یک زوج متعهد هستند و مشکلات مربوط به زوج‌های متعهد را هم دارند و همین کافی است.

از طرف دیگر شخصیت رابین و بارنی را داریم که همیشه از بودن در بستر یک رابطه‌ی متعهد واهمه داشته‌اند، ولی سریال هیچ‌گاه ترس این شخصیت‌ها از تعهد را به شکل عاملی که باعث می‌شود لایق عشق و محبت نباشند به تصویر نمی‌کشد. این دو هم عاشق یکدیگر می‌شوند. شاید جنس عشق‌شان شبیه به عشق لیلی و مارشال نباشد، ولی به همان اندازه ارزشمند و قابل‌احترام است. منتها سریال می‌داند که برای اشخاصی که مشکل تعهد دارند یا دائماً در تحرک‌اند یا کارشان برایشان در درجه‌ی اول اهمیت قرار دارد، عشق به تنهایی کافی نیست و این عدم تعهد و عدم سکون روزی مشکل‌ساز می‌شود. این مشکل را هم در طلاق رابین و بارنی بعد از سه سال مشاهده می‌کنیم. این طلاق به‌خاطر عدم وجود عشق اتفاق نمی‌افتد، صرفاً‌ مشکل کار رابین است که باعث می‌شود برای بارنی وقت کافی نداشته باشد و به‌خاطر نیاز به جابجایی زیاد بین مکان‌های مختلف، استقلال بارنی را هم از او گرفته است. به قول خود بارنی: «این یه ازدواج شکست‌خورده نبود؛ یه ازدواج موفق بود که سه سال طول کشید.» صرفاً باید با این حقیقت مواجه شد که برای اشخاصی که مشکل تعهد دارند، بودن در یک رابطه‌ی متعهد از نوع تک‌همسری مناسب نیست. اگر آشنایی با مادر یک سریال خانواده‌پسند یا محافظه‌کار نبود، احتمالاً بارنی و رابین برای نجات ازدواج‌شان پیشنهاد روی آوردن به پولی‌آموری (Polyamory) را مطرح می‌کردند (و احتمالاً شکست می‌خوردند).

در آخر خود تد را داریم که در زندگی‌اش با خیلی‌ها رابطه برقرار می‌کند، ولی واقعاً عاشق دو نفر می‌شود: یکی تریسی (همان مادر) و یکی هم رابین. برای شخص تد این عشق همیشه آن حالت آسمانی و «پیدا کردن نیمه‌ی گمشده» و «قرار است تا ابد با هم خوش‌بخت باشیم» را دارد، ولی فرقش این است که رابین نمی تواند با این درجه از رمانتیک‌گرایی ارتباط برقرار کند، ولی تریسی چرا. برای همین است که رابطه‌ی تد و تریسی به همان عشق آسمانی تبدیل می‌شود که همیشه دنبالش بود، ولی آن حسی که به رابین داشت هم با این حس فرقی نداشت. صرفاً حس رابین متقابل نبود. ولی این دو فرصت پیدا می‌کنند تا صرفاً به‌خاطر سال‌ها در کنار هم بودن به عشقی بالغانه‌تر و منطقی‌تر دست پیدا کنند که در پایان سریال شاهد به نتیجه رسیدن آن‌ها هستیم.

قابل‌درک است که چرا بعضی از هواداران سریال می‌گویند سریال با شخصیت مادر بد تا کرد. ولی اگر از بطن سریال و قفس روایی آن فراتر برویم و به زندگی تد و رابین و تریسی به‌عنوان نماینده‌ای از آدم‌های واقعی نگاه کنیم، اتفاقی که این وسط افتاد کاملاً منطقی است:‌

۱. یک مرد در جوانی عاشق زنی می‌شود.

۲. آن زن ابتدا او را پس می‌زند، ولی به‌مرور خودش هم دلباخته می‌شود.

۳. این دو به‌خاطر خواسته‌های متفاوت – و با این‌که همدیگر را دوست دارند – از هم جدا می‌شوند.

۴. به‌عنوان دوست در زندگی یکدیگر باقی می‌مانند و سایه‌ی رابطه‌ی قبلی‌شان روی همه‌ی رابطه‌های جدید سایه می‌اندازد. (یعنی دوست بودنشان ایده‌ی خوبی نیست، ولی واقعاً نمی‌توانند از زندگی هم خارج شوند.)

۵. آن زن با بهترین دوست مرد ازدواج می‌کند؛ مرد بالاخره از او دل می‌کند و در نگاه اول عاشق زنی می‌شود که به‌مراتب با او تناسب بیشتری دارد

۶. رابطه‌ی زن فرو می‌پاشد، ولی رابطه‌ی مرد به‌خاطر تناسب بالا پابرجا می‌ماند، تا این‌که همسر او به‌شکلی تراژیک از دنیا می‌رود.

۷. پس از سال‌ها بالا و پایین شدن، این مرد و زن دوباره در میان‌سالی همدیگر را پیدا می‌کنند، چون عشق‌شان هیچ‌وقت از بین نرفته بود؛ صرفاً اکنون دو شخص متفاوت هستند.

اگر از این منظر به پایان سریال نگاه کنیم، می‌توان گفت با پایانی بسیار پخته طرفیم؛ در واقع پایانی که شاید برای یک سریال رمانتیک کمدی زیادی پخته باشد. این خط داستانی آنقدر از حقیقت و احساسی عمیق پیرامون زندگی حرف می‌زند که انگار متعلق به یک رمان کلاسیک روسی یا فیلم فاخر فرانسوی است. ولی دقیقاً ژانر سریال باعث شده که این لحظه‌ی احساسی  عمیق آنطور که باید و شاید به بار ننشیند.

بزرگ‌ترین مشکل لحن و آهنگ روایی است. اگر سازندگان سریال چنین پایانی برای آن مدنظر داشتند، باید فصل ۹ را طور دیگری می‌نوشتند. فصل ۹ سریال بیش از حد متمرکز روی عروسی رابین و بارنی است. اگر آن حجم عظیم اتفاقاتی که در دو اپیزود آخر می‌افتند، کمی بین اپیزودهای دیگر پخش می‌شدند، شاید این پایان اینقدر توی ذوق نمی‌زد.

اساساً مشکل همین است: در کل فصل ۹ زمینه‌سازی پیرامون این موارد انجام می‌شود:

– رابین و بارنی قرار است به هم برسند

– تد موفق می‌شود بالاخره از رابین دل بکند

– تد قرار است با شخصیت مادر به خوشبختی ابدی برسد

اما در ۲ اپیزود آخر کل این اتفاقات از اهمیت ساقط می‌شوند و باز می‌گردیم به همان داستان قدیمی عشق تد به رابین که تا حالا بارها جواب ندادنش از جانب خود شخصیت‌ها به ما ثابت شده بود. این پایان از لحاظ مفهومی قابل‌دفاع است، ولی از لحاظ روایی خیر.

بنابراین مشکل پایان سریال لزوماً خود پایان نیست، بلکه نحوه‌ی رسیدن به آن است. درست است که سازندگان می‌توانستند با یک پایان خوش و قابل‌انتظار همه را راضی نگه دارند، ولی نمی‌توان کتمان کرد که پایان فعلی سریال پیچیدگی احساسی زیادی به آن اضافه می‌کند، طوری‌که اگر سریال را برای بار دوم تماشا کنید، بسیاری از صحنه‌ها بین بارنی، تد و رابین معنی متفاوتی پیدا خواهند کرد. در هر صورت اگر سریال یک پایان خوش کلیشه‌ای داشت، آن نکته‌ای که فرزندان تد در آخر سریال خاطرنشان کردند برای خود ما هم سوال می‌شد: اگر هدف از تعریف کردن این داستان صرفاً توصیف چگونگی آشنایی با مادر بچه‌ها بود، پس چرا رابین اینقدر حضورپررنگی در آن دارد؟‌ از این لحاظ باید به هوشمندی سازندگان سریال تبریک گفت که فکر اینجای کار را کرده بودند.

فقط ای‌کاش فرزندان تد موقع تشویق کردن پدرشان به برقراری رابطه با عمه رابین اینقدر مشتاق به نظر نمی‌رسیدند. شاید بزرگ‌ترین مشکل پایان همین باشد. اگر حرف حساب فرزندان تد این بود که «پدر جان، ما قرار است به زودی مستقل شویم، تو هم به اندازه‌ی کافی برای مامان عزاداری کردی. عمه رابین می‌تواند جای خالی او را برای تو پر کند. مشخص است همدیگر را دوست دارید. ما به‌عنوان فرزندانت تو را تشویق می‌کنیم با او وارد رابطه شوی»، شاید زیبایی و عمق احساسی نهفته در پایان سریال بیشتر به چشم می‌آمد. ولی وقتی فازشان این است: «بابا تو اصلاً از اول عاشق عمه رابین بودی. مامان این وسط چی‌کاره‌ست. برو تو کارش»، کل ماجرا بسیار زننده به نظر می‌رسد.

از این نظر آشنایی با مادر نشان می‌دهد وقتی پایان یک داستان را به‌شکلی سفت و سخت از سال‌ها قبل تعیین کنید و حاضر نباشید آن را متناسب با توسعه و تغییر ارگانیک شخصیت‌ها و پیرنگ داستان تغییر دهید، داستان‌تان چه ضربه‌ی بزرگی می‌خورد. آشنایی با مادر می‌توانست به یکی از «حال‌خوب‌کن‌»ترین سریال‌های تمام دوران تبدیل شود، ولی به نظر می‌رسد همیشه زیر سایه‌ی پایان بحث‌برانگیزش باقی بماند.

انتشار یافته در:

مجله‌ی اینترنتی دیجی‌کالا

شناسنامه‌ی سریال «پسران»

خالق: اریک کریپکی
بازیگران: کارل اوربن، آنتونی استار، جک کویید، ارین موریارتی و…
خلاصه داستان: گروهی از یاغیان در صدد مبارزه با ابرقهرمان‌های فاسدی برمی‌آیند که در حال سوءاستفاده از ابرقدرت‌هایشان هستند.
امتیاز کاربران IMDb به سریال: ۸.۷ از ۱۰
امتیاز متاکریتیک: فصل اول: ۷۴/۱۰۰ / فصل دوم: ۸۰/۱۰۰ / فصل سوم: ۷۷/۱۰۰

بیان این ادعا که برای درک کشوری به بزرگی و پیچیدگی آمریکا بهتر است یک سریال ابرقهرمانی تماشا کنید، شاید کم‌لطفی در حق آمریکا یا لطف زیاد به سریال به نظر برسد. ولی سریال «پسران» (The Boys) یک مجموعه ابرقهرمانی معمولی نیست. این سریال در لفافه‌ی هجو آثار ابرقهرمانی که این روزها فرهنگ عامه را تسخیر کرده‌اند، بینشی عمیق نسبت به وضعیت آمریکا و بسیاری از سیاست‌های داخلی و خارجی آن ارائه می‌کند که بین بسیاری از آثار دیگر، حتی آثار واقع‌گرایانه، کم‌سابقه است.

اگر اخبار مربوط به آمریکا را دنبال کنید، احتمالاً از جنگ فرهنگی‌ای که آنجا بین راست‌گرایان و چپ‌گرایان جریان دارد آگاهید، جنگ فرهنگی‌ای که از زمان ریاست‌جمهوری ترامپ به اوج خود رسید و آنقدر تنش‌های مختلف آفرید که باعث شد بسیاری از افراد زمزمه‌ی نزدیک بودن جنگ داخلی دیگری را در آمریکا سر دهند.

دلیل به وجود آمدن این تنش، پدیدار شدن یک ذهنیت جدید بین مردم آمریکا است که دهه‌ها بود در حلقه‌های آکادمیک و روشن‌فکرانه – یا از زبان دشمنان آمریکا – بیان می‌شد و بالاخره طی دهه‌ی گذشته به گفتمان جریان اصلی داخل خود آمریکا راه پیدا کرده است. آن ذهنیت هم این است که ما آمریکایی‌ها آنقدرها هم که فکر می‌کنیم خوب نیستیم. ما در کار کشورهای دیگر دخالت کرده‌ایم. ما برای مبارزه و دشمنان‌مان از گروه‌ها و سازمان‌هایی حمایت کردیم که یا پلید بودند یا بعداً به دشمن خودمان تبدیل شدند. ما نسبت به اقلیت‌های نژادی و جنسی داخل مرزهای کشور خودمان ظلم کردیم. ما چطور می‌توانیم نقش پلیس دنیا را ایفا کنیم، در حالی‌که کارنامه‌ی خودمان اینقدر سیاه است؟ طبیعتاً آن طرف بحث هم کسانی قرار دارند که اعتقاد دارند ما آمریکایی‌ها خیلی هم خوبیم و این آمریکاستیزی‌ای که راه افتاده، توطئه‌ی دشمنان است.

سریال د بویز با رویکردی آگاهانه به این جنگ فرهنگی نوشته شده است. با این‌که دست‌اندرکاران سریال خودشان هم مثل بسیاری از کسانی این روزها در عرصه‌ی رسانه و سرگرمی در آمریکا کار می‌کنند در جبهه‌ی چپ‌گرایان قرار دارند، ولی به‌طور غیرمنتظره‌ای نسبت به تمام جنبه‌های مصنوعی و ریاکارانه‌ی جنبش خودشان آگاه‌اند و آن را بی‌رحمانه هجو می‌کنند. به‌عنوان مثال، یکی از بزرگ‌ترین هدف‌های هجو و نقد سریال سلبریتی‌هایی هستند که در زندگی شخصی خودشان از لحاظ اخلاقی ورشکسته هستند، ولی دائماً در رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی سعی دارند خود را دغدغه‌مند و آگاه نشان دهند و تلاش‌شان بسیار ناشیانه جلوه می‌کند. سث روگن (Seth Rogen)، یکی از تهیه‌کنندگان اجرایی سریال که در ساخته شدن آن نقش داشته، در دنیای واقعی دقیقاً مصداق سلبریتی‌ای است که این سریال بی‌رحمانه نقد می‌کند. برای من جای سوال دارد که آیا خودش نسبت به این موضوع آگاه است؟!

عاملی که باعث شده د بویز در مقایسه با آثار مشابه در هجو وضعیت فعلی آمریکا موفق عمل کند این است که سازندگان آن درک عمیقی نسبت به ساز و کار قدرت دارند و کارشان نه صرفاً ارجاع به اتفاقات تاریخی، بلکه تجزیه‌وتحلیل آن‌ها در بستر سریال است؛ آن‌ها نسبت به این موضوع آگاه‌اند که در به وجود آمدن وضعیت فعلی آمریکا هم ایگو و روان‌شناسی فردیت‌های قدرتمند دخیل بوده، هم رسانه‌ها و ابرشرکت‌هایی که فردیت اشخاص در آن‌ها حل شده است.

به‌عنوان مثال، شرور اصلی سریال، هوم‌لندر (Homelander) مصداق خوبی از این دوگانگی است. هوم‌لندر فردی بسیار بیمار و بی‌رحم است و پلیدی او تا حد زیادی روابط بین شخصیت‌های داستان را کنترل می‌کند. ولی او به‌طرز عجیبی برده‌ی رسانه‌ها و وات (Vought)، ابرشرکتی است که برای آن کار می‌کند.

یکی از درون‌مایه‌های اصلی سه فصل اول سریال، رابطه‌ی هوم‌لندر با رسانه‌ها و وات است. در ابتدا هوم‌لندر غلام حلقه‌به‌گوش این دو نهاد قدرتمند است. درست است که او در پشت‌صحنه، وقتی که هیچ دوربینی او را نشان نمی‌دهد، کثافت‌کاری‌های خودش را انجام می‌دهد، ولی او فکر می‌کند کل راحتی، آزادی و محبوبیتی که در اختیار دارد، در گروی نمایشی است که برای رسانه‌ها اجرا می‌کند، نمایشی که برای وات سود به ارمغان می‌آورد.

در جریان فصل دوم سریال او با استورم‌فرانت (Stormfront) آشنا می‌شود، ابرقهرمانی که ظاهراً بینشی عمیق‌تر به ساز و کار رسانه دارد. برخلاف هوم‌لندر، که به اجرای نمایش‌های مصنوعی و کسل‌کننده برای رسانه‌ها راضی است، استورم‌فرانت می‌داند که این کلک‌ها دیگر برای مردم قدیمی شده است. مردم می‌دانند که این کارزارهای تبلیغاتی که در آن همه‌چیز پاک و منزه و بی‌نقص به نظر می‌رسد مصنوعی است، چون مردم به درجه‌ای از خودآگاهی رسیده‌اند که سی چهل سال پیش از آن بی‌بهره بودند.

برای همین استورم‌فرانت به حربه‌های تبلیغاتی‌ای روی می‌آورد که نسل جدید با آن‌ها حال می‌کند: استفاده از میم‌ها، انتقاد از ریاکاری بقیه، ارائه‌ی تصویری باصفا و خاکی از خود و ایجاد این تصور که «آره، منم یکی از شماها هستم».

در ابتدا هوم‌لندر از دست استورم‌فرانت عصبانی می‌شود، چون فکر می‌کند که می‌خواهد محبوبیت او را غصب کند. ولی استورم‌فرانت با ابراز علاقه به او دلش را می‌برد و ذهنیت خود را به هوم‌لندر هم منتقل می‌کند. استورم‌فرانت در دیالوگی به‌یادماندنی به هوم‌لندر می‌گوید:

شما ۲۷۳ میلیون دلار روی اون کمپین تبلیغاتی مزخرف «نجات آمریکا» خرج کردید، ولی من با پنج‌تا یارو که دارن روی لپ‌تاپ میم می‌سازن تو رو روی یه انگشت می‌چرخونم. من عملاً با کارت هدیه‌ی آربیز (Arby’s) بهشون دستمزد می‌دم. تو دیگه نمی‌تونی کل کشور رو عاشق خودت نگه داری. هیچ‌کس نمی‌تونه. پس برای چی داری تلاش می‌کنی؟ تو به پنجاه میلیون آدمی که عاشقت باشن نیاز نداری. فقط به پنج میلیون آدم نیاز داری که حسابی عصبانی باشن. احساسات خریدار دارن. خشم خریدار داره. تو طرفدار داری. من سرباز دارم.

در ادامه معلوم می‌شود که استورم‌فرانت در گذشته یکی از اعضای عالی‌رتبه‌ی حزب نازی آلمان بوده است و صرفاً به‌خاطر ابرقهرمان بودنش توانسته با وجود سن زیادش جوان بماند. استورم‌فرانت همچنان به عقاید نازیسم پایبند است و در واقع دلیل علاقه‌اش به هوم‌لندر هم این است که او را تجلی بی‌نقصی از ایده‌آل «نژاد برتر» می‌بیند.

برملا شدن این نکته‌ی داستانی مثالی از هجویه‌ی عمیق از زمان حال است. استورم‌فرانت شخصیتی است که از راه رسانه و با استفاده از روش‌های مدرن چون میم‌ها، حرف‌هایی می‌زند که برای بسیاری از مردم آمریکا خوشایند است. این حرف‌ها الهام‌گرفته از مواضع راست‌گرایان واقعی آمریکا (و به‌خصوص آلت‌رایت‌ها (Alt-Right)) است که نقش مهمی در رسیدن ترامپ به ریاست جمهوری داشتند. درست است که استورم‌فرانت مستقیماً از نژادپرستی طرفداری نمی‌کند، ولی عملاً اگر در دل ایما و اشاره‌ی حرف‌هایش بروید (مثلاً در انقراض قرار داشتن نژاد سفید)، برداشتی جز نژادپرستی و خودبرتربینی نژاد سفید نخواهید داشت.

به‌عبارت دیگر، استورم‌فرانت موفق شد با به‌روزرسانی روش‌های پروپاگاندا و استدلال کردن، تمام مواضع حزب نازیسم را در آمریکا جا بیندازد و وارد جریان اصلی بکند، بدون این‌که هیچ اشاره‌ی مستقیمی به نازیسم داشته باشد. همان‌طور که خودش می‌گوید: «مردم با حرف‌هایی که من می‌زنن موافقم. فقط از لفظ «نازی» خوششون نمیاد.»

خط روایی مربوط به استورم‌فرانت در فصل دوم به‌نوعی هجویه‌ای از تمام حربه‌هایی بود که راست‌گرایان آمریکایی برای جا انداختن نظریات جنجالی‌شان در گفتمان جریان اصلی استفاده کردند. یکی از این روش‌ها استفاده از میم بود. پیروان آلت‌رایت از راه ساختن میم‌های نژادپرستانه، زن‌ستیزانه و یهودستیزانه و توزیع کردنشان در فورچن (۴chan) – که در سریال هم اسماً مورد اشاره قرار می‌گیرد – نقش موثری در جا انداختن این ایده‌ها بین نسل جدید داشتند. چون نه‌تنها بسیاری از این میم‌ها ذکاوت‌مندانه بودند، بلکه اگر کسی بهشان اعتراض می‌کرد، به بی‌جنبه بودن و نازک‌نارنجی بودن متهم می‌شد.

غیر از این با توجه به این‌که جو فرهنگی آمریکا طوری نبود که کسی بتواند مستقیماً از نژادپرستی و زن‌ستیزی طرفداری کند، بسیاری از ایده‌های این‌چنینی پشت استدلال‌های تدافعی (و نه تهاجمی) مخفی شدند. یعنی به‌جای این‌که گفته شود ما سفیدها نژاد برتریم و حق داریم به نژادهای سطح‌پایین‌تر احاطه داشته باشیم، این استدلال مطرح شد که آمار زاد و ولد سفیدپوستان رو به کاهش است و اگر این وضعیت پیش برود، تا چند دهه‌ی دیگر سفیدها در کشورهای خودشان به اقلیت تبدیل می‌شوند. به جای این‌که بگویند مردها از زن‌ها برترند و باید روی آن‌ها احاطه داشته باشند و بدن و رفتار جنسی آن‌ها را کنترل کنند، این استدلال مطرح شد که آزادی جنسی باعث شده بسیاری از مردها ناخواسته تنها و بدون زوج شوند، چون زنان عمدتاً جذب ۲۰ درصد مردان سطح‌بالای جامعه می‌شوند و سر ۸۰ درصد دیگر بی‌کلاه می‌ماند.

هوم‌لندر خودش زیاد اهل این عقاید سیاسی افراطی نیست. حتی وقتی یک بار استورم‌فرانت در حال بیان نظریات نژادپرستانه‌اش به پسرش رایان (Ryan) است، قیافه‌اش توی هم می‌رود؛ انگار که دارد به این فکر می‌کند که من از این زن خوشم می‌آید، ولی مثل این‌که مزخرفاتش را زیاد جدی می‌گیرد. از این نظر هوم‌لندر نماینده‌ی چهره‌ی دیگری از راست‌گرایی در آمریکا است. او نماینده‌ی آمریکایی‌هاست که لزوماً درگیری خاصی با تاریخ و ایدئولوژی و استدلال ریختن ندارند، بلکه صرفاً می‌خواهند قدرتمندترین زورگوی داخل اتاق باشند.

کاملاً مشخص است که هوم‌لندر قرار است نماینده‌ی ترامپ باشد. او از هوش و ذکاوت برای شناختن آدم‌های اطرافش برخوردار است و بلد است چطور آن‌ها را از راه تهدید و تطمیع به خود وفادار نگه دارد و کنترل کند، ولی از ایدئولوژی خاصی پیروی نمی‌کند و حرف‌هایش عمق فکری خاصی ندارند. تا موقعی‌که او در قدرت باشد و احساس کند از دیگران عشق و احترام کافی دریافت می‌کند، همین برایش کافی است. ایدئولوژی هوم‌لندر از خودپرستی فراتر نمی‌رود.

از بعضی لحاظ هوم‌لندر در مقایسه با استورم‌فرانت فرد بهتری است. او هم نژادپرست و زن‌ستیز و اقلیت‌ستیز است، ولی هیچ‌کدام از تعصبات او ریشه‌ی عمیق و ایدئولوژیک ندارند. برخلاف استورم‌فرانت که با کسی مثل ای‌ترین (A-Train) صرفاً به‌خاطر سیاه‌پوست بودنش با انزجار برخورد می‌کند، هوم‌لندر زیاد درگیر جنسیت و نژاد بقیه نیست و شاید فقط در صورتی‌که از یک نفر شخصاً بدش بیاید، از نژاد و جنسیتش در قالبی توهینی لحظه‌ای علیه او استفاده کند. ولی همین عمق فکری نداشتن او را در برابر نیرنگ شخصی مثل استورم‌فرانت بسیار آسیب‌پذیر می‌کند.

اگر بخواهیم با دیدی نمادگرایانه به رابطه‌ی بین استورم‌فرانت و هوم‌لندر نگاه کنیم، هوم‌لندر به‌نوعی نماینده‌ی توده‌ی مردم آمریکاست؛ مردمی که برای قدرت و غرور ملی ارزش قائل‌اند و قدرت و غرور فردی را نماینده‌ای از آن می‌بینند، ولی ذهنیتی ایدئولوژی‌زده ندارند و صرفاً می‌خواهند با خودشان حال کنند. استورم‌فرانت نماینده‌ی گروهی از روشنفکران و نظریه‌پردازان (مثل دست‌اندرکاران برایت‌بارت (Breitbart)) است که سعی دارند از روحیه‌ی قدرت‌سالارانه، مردسالارانه و خودمحور مردم آمریکا در راستای منافع ایدئولوژیک خود استفاده کنند و با برانگیختن خشم مردمی که در حالت عادی خشونت زبانی‌شان هیچ‌گاه قرار نبود به خشونت فیزیکی تبدیل شود، از آن‌ها سرباز بسازند. همه‌چیز هم در ابتدا با شوخی و میم شروع می‌شود.

در انتهای فصل دوم استورم‌فرانت شکست می‌خورد و هویتش به‌عنوان یک نازی واقعی فاش می‌شود، ولی اثری که روی هوم‌لندر گذاشته بود روی او باقی می‌ماند. او به‌خاطر بودن با استورم‌فرانت می‌فهمد که لازم نیست تا این حد بنده‌ی نظر مردم و تیترهای رسانه‌ای باشد. در ابتدای فصل سوم وات او را مجبور می‌کند دائماً در رسانه‌ها حاضر شود و بابت ارتباط نزدیکش با استورم‌فرانت نازی عذرخواهی کند. هربار که او یکی از این عذرخواهی‌ها را انجام می‌دهد، می‌توانید از روی صورتش تشخیص دهید که انگار بخشی از روحش در حال کنده شدن از وجودش است. او بابت هیچ چیز متاسف نیست، ولی مجبور است در این سیرک رسانه‌ای شرکت کند، تا این‌که طاقتش طاق می‌شود و در صحنه‌ای درخشان از کوره در می‌رود و جلوی روی دوربین زنده چهره‌ی واقعی خود را برملا می‌کند: او می‌گوید بابت هیچ چیز متاسف نیست، در نظرش از همه بهتر و قوی‌تر است، او دیگر از کنترل شدن از جانب رسانه‌ها و وات خسته شده است و قهرمان واقعی خود اوست، نه مردم (اشاره به شعار تبلیغاتی‌اش: قهرمان واقعی شما هستید.)

این قوس شخصیتی‌ای است که هوم‌لندر در سه فصل اول سریال طی می‌کند:

فصل اول – کاملاً بنده‌ی رسانه‌ها و ابرشرکت‌ها

فصل دوم – همچنان بنده‌ی رسانه‌ها و ابرشرکت‌ها، ولی به‌عنوان یک یاغی تحت‌کنترل

فصل سوم – رهاشده از بند رسانه‌ها و ابرشرکت‌ها

هوم‌لندری که از بند رسانه‌ها و ابرشرکت‌ها رها شده و می‌تواند خودش باشد، بسی ترسناک است. در انتهای فصل سوم او یکی از لیبرال‌ها را که به‌شکلی توهین‌آمیز به سمت پسرش چیزی پرتاب می‌کند، در ملاءعام و جلوی طرفدارانش با لیزر می‌کشد. این کاری بود که در فصل اول سریال انجامش از جانب هوم‌لندر غیرقابل‌تصور بود، ولی حالا او به‌قدری احساس استقلال می‌کند که جرئت انجام چنین کاری را جلوی مردم پیدا کرده است. طرفدارانش چند لحظه با شوک محض به این صحنه نگاه می‌کنند، اما بعد شروع به هورا کشیدن برای هوم‌لندر می‌کنند. هوم‌لندر هم با تردید شروع به لبخند زدن می‌کند. این لحظه‌ای بسیار ارزشمند برای اوست: او بالاخره پذیرفته شده، ولی نه با نمایش بازی کردن، بلکه با نشان دادن خود واقعی‌اش.

همچنین این صحنه از سریال بازتابی از یکی از نقل‌قول‌های عجیب ترامپ است. او در یکی از کارزارهای انتخاباتی‌اش در سال ۲۰۱۶ گفت: «من می‌تونم وسط خیابان پنجم (Fifth Avenue) وایستم و به یکی شلیک کنم، بدون این‌که هیچ‌کدوم از رای‌دهنده‌هام رو از دست بدم، باشه؟» احتمالاً منظور ترامپ از این نقل‌قول تحسین از طرفدارانش به‌خاطر وفاداری‌شان بود، ولی در سریال چهره‌ای از این طرفداری را می‌بینیم، و این وفاداری بسیار خطرناک و دیوانه‌وار جلوه می‌کند.

غیر از هوم‌لندر، بسیاری از شخصیت‌های دیگر سریال و قوس شخصیتی‌شان نیز به‌نوعی با حوادث واقعی در تاریخ معاصر آمریکا گره خورده است.

مثلاً شخصیت ای‌ترین نماینده‌ی سلبریتی‌های سیاه‌پوست موفقی است که به‌نوعی ریشه‌های واقعی خود را فراموش کرده‌اند. او در طول سریال، با از دست دادن قدرت خود،‌ دوباره این ریشه‌ها را به یاد می‌آورد، ولی آنقدر نوچگی بالاسری‌هایش را کرده که دیگر هویت جنگندگی برایش باقی نمانده. به قول خودش: «من مایکل جوردنم. مالکوم اکس نیستم.» هر تلاشی که برای بهتر شدن شرایط می‌کند، فقط به بدتر شدن شرایط منجر می‌شود.

مثلاً در فصل سوم خط داستانی‌ای وجود دارد که در آن ای‌ترین پی می‌برد که یکی از ابرقهرمان‌های درجه‌چندم وات به نام شاهین آبی (Blue Hawk) در محله‌‌ی سیاه‌پوست‌نشینی که برادرش در آن زندگی می‌کند سیاه‌پوست‌ها را بدون دلیل موجه می‌کشد. این خط داستانی مشخصاً مربوط به جنبش‌هایی چون بلک لایوز مترز (Black Lives Matter) و شکایت آن‌ها از خشونت شدید پلیس علیه افراد سیاه‌پوست است.

ای‌ترین با پی بردن به این موضوع از نفوذ خود در وات استفاده می‌کند و شاهین آبی را مجبور می‌کند تا به محله‌اش بیاید و شخصاً از مردم سیاه‌پوست عذرخواهی کند. شاهین آبی هم با اکراه قبول می‌کند، در محل حاضر می‌شود و در یک عذرخواهی افتضاح و مصنوعی (که در آن از استدلال کذایی «من دوست‌های سیاه‌پوست دارم» استفاده می‌کند) سیاه‌پوستان را هرچه بیشتر عصبانی می‌کند. وقتی مردم سیاه‌پوست او را بابت خشونتش به چالش می‌کشند او در ابتدا می‌گوید: «از لحاظ آماری محله‌های سیاه‌پوست‌نشین آمار جرم و جنایت بالاتری دارن.» و وقتی می‌بیند که این حرف‌ها فقط دارد مردم را خشمگین‌تر می‌کند، چهره‌ی واقعی خود را نشان می‌دهد و با خشونت و انزجار شروع به کتک زدن حضار می‌کند و حتی باعث فلج شدن پای برادر ای‌ترین هم می‌شود.

این صحنه مثال خوبی از ریشه‌ی مشکلات مربوط به خشونت پلیس علیه سیاه‌پوستان را نشان می‌دهد. شخصی مثل شاهین آبی در حدی نژادپرست نیست که آن را در همه‌ی موقعیت‌ها نشان دهد. مثلاً او به این واقف است که ای‌ترین در مقایسه با او مقام بالاتری دارد و احترام مناسب را به او نشان می‌دهد. او کاملاً نسبت به سلسله‌مراتب قدرت آگاه است و نژادپرستی درونی خود را فقط به سیاه‌پوستانی نشان می‌دهد که هدف آسانی باشند. همچنین از این صحنه متوجه می‌شویم افرادی چون شاهین آبی از عدم کنترل روی خشم رنج می‌برند و بدون‌شک ترکیب نژادپرستی و خشم انفجاری باعث شده که به سیاه‌پوست‌ها آزار برساند. این صحنه به‌خوبی نشان می‌دهد که چرا معضل بین پلیس‌ها و سیاه‌پوستان اینقدر لاینحل به نظر می‌رسد: از یک طرف بسیاری از نیروهای پلیس از اعماق وجود نفرت و انزجاری غیرقابل‌رفع نسبت به سیاه‌پوست‌ها احساس می‌کنند که در شرایط پرتنش خودش را به شدیدترین شکل ممکن نشان می‌دهد، ولی در شرایط عادی قادر به مخفی کردنش هستند؛ از طرف دیگر هم سیاه‌پوست‌ها به هیچ وجه حاضر نیستند عذرخواهی‌ها و بهانه‌جویی‌ّهای الکی ماموران پلیس را بپذیرند و با تاکید هرچه بیشتر روی این بی‌عدالتی این خشم را هرچه بیشتر علیه خود برمی‌انگیزند. تازه در یکی دیگر از اپیزودهای سریال به قضیه‌ای اشاره می‌شود که هرچه بیشتر غیرمنصفانه بودن این رفتار را نشان می‌دهد و آن هم این است که در دهه‌ی هشتاد، سازمان CIA برای تامین پول برای تجهیز کردن و حمایت از مبارزان راست‌گرای نیکاراگوئه‌ای مواد مخدر را بین محله‌های فقیرنشین پخش کرد و تاکید کرد که این مواد مخدر از محله‌هایی که سفیدپوست‌ها ساکن آن هستند دور بماند. به‌عبارتی CIA عمداً کاری کرد که محله‌های سیاه‌پوست‌نشین هرچه بیشتر در فقر و اعتیاد و جنایت فرو بروند، صرفاً برای این‌که اجازه ندهد یک کشور کوچک در آمریکای مرکزی دولت سوسیالیستی داشته باشد. با چنین دیدگاه تحقیرآمیزی که دولت به شهروندان غیرسفیدش دارد، حتی اگر محله‌های سیاه‌پوست‌نشین در جنایت غرق شده باشند، آیا این واقعاً تقصیر خودشان است؟

تعداد مثال‌ها از اتفاقات داخل سریال که نماینده‌ای از اتفاقات دنیای واقعی هستند زیاد است:

  • پرداختن به جنبش #MeToo از راه خرده‌پیرنگ آزار جنسی رساندن دیپ (The Deep) به استارلایت (Starlight)
  • هجو ساینتولوژی از راه خرده‌پیرنگ پیوستن دیپ به کلیسای مجامع (Church of the Collective)
  • هجو تلاش‌های رسانه‌ای و شرکتی برای کنترل کردن سلبریتی‌ها از راه بی‌آبرو کردن و رستگار کردن آن‌ها از راه خرده‌پیرنگ قوس رستگاری دیپ (که بسیار بامزه هم است)
  • پرداختن به مهمانی‌های آن‌چنانی و مخفیانه‌ی هالیوودی در اپیزود هیروگسم (Herogasm)
  • هجو دغدغه‌مندی اجتماعی مصنوعی ابرشرکت‌ها و سلبریتی‌ها از طریق شخصیت اشلی، سیاست‌های وات برای لزبین جلوه دادن ملکه میو (Queen Maeve) (در حالی‌که او دوجنس‌گراست)، مخالفت وات با دغدغه‌مندی ای‌ترین سر سیاه‌پوست بودنش و تمایل او به بازگشت به ریشه‌های آفریقایی‌اش (هرچند که دغدغه‌مندی خود ای‌ترین هم مسخره است)
  • پرداختن به رابطه‌ی مخفیانه‌ی کنگره‌ی آمریکا و ابرشرکت‌ها و ساختن اپوزیسیون‌های کنترل‌شده از راه زد و بندهای پشت‌پرده بین استن ادگار (Stan Edgar)، مدیرعامل وات و ویکتوریا نیومن (Victoria Neuman)، یک ابرقهرمان با هویت مخفی که در دولت آمریکا کار می‌کند و مثلاً کارش مبارزه با ابرقهرمانان یاغی است، ولی در عمل فقط ابرقهرمانان درجه‌چندم را که هیچ تاثیری روی هیچ چیز ندارند مواخذه می‌کند.
  • پرداختن به رابطه‌ی آمریکا با تروریست‌ها و نیاز این کشور به دشمن‌تراشی برای خود. در فصل اول ما متوجه می‌شویم که یک سری تروریست سوریه‌ای به کامپاوند وی (Compound V)، ماده‌ای که از انسان‌های معمولی ابرقهرمان می‌سازد، دست پیدا کرده‌اند و این موضوع نگرانی زیادی ایجاد کرده است، چون حال آمریکا باید با یک سری ابرشرور تروریست دست‌وپنجه نرم کند. در پایان فصل اول متوجه می‌شویم خود شرکت وات عمداً این ماده را در اختیار تروریست‌ها قرار داده تا حضور ابرقهرمان‌های خودش را هرچه بیشتر ضروری نشان دهد. این خرده‌پیرنگ اشاره‌ای هوشمندانه به تلاش‌های آمریکا برای تجهیزسازی دشمنان خود در سرتاسر دنیا است تا از طریق ایجاد ترس و ارعاب نسبت به «دشمنان» خود، بودجه‌ی نظامی فوق‌العاده زیادش را توجیه کند.

به‌طور کلی چنین مثال‌هایی زیاد هستند و اگر سریال را تماشا کرده باشید، احتمالاً بسیاری از اشارات ریز و درشت آن به تاریخ معاصر آمریکا را متوجه خواهید شد. از این نظر سریال ادامه‌دهنده‌ی راه کمیک واچمن (Watchmen) است، کمیکی در سبک تاریخ موازی که از راه دخیل کردن ابرقهرمان‌ها در جنگ سرد بین آمریکا و شوروی دیدگاهی جدید درباره‌ی این واقعه‌ی تاریخی بزرگ و سیاست‌هایی که پشت آن دخیل بود فراهم کرد.

البته شاید بعضی افراد استدلال کنند که سریال بیش‌ازحد با آنچه در لحظه‌ی حال در حال وقوع است درگیر است و این مسئله باعث می‌شود تاریخ انقضای آن زود به پایان برسد. برای شخص من که سریال را موقع انتشار تماشا می‌کنم، این مسئله اصلاً نقطه‌ضعف نیست و اتفاقاً طنز و هجو آن را هرچه بیشتر قوی جلوه می‌دهد، ولی حقیقتاً برایم سوال است که تا ده سال دیگر که بسیاری از ارجاعات آن مبهم جلوه خواهند کرد، آیا این ویژگی سریال آن را از مد افتاده جلوه می‌دهد یا نه.

فارغ از این‌که در آینده قرار است سریال چگونه دیده شود، تجربه‌ی تماشای آن برای کسانی که در حال حاضر آن را تماشا می‌کنند بی‌نظیر است. شاید در دنیا آمریکا تنها کشوری باشد که بتوان با استفاده از ابرقهرمان‌ها نسبت به آن بینش سیاسی و اجتماعی عمیق فراهم کرد. شاید دلیلش این باشد که ابرقهرمان‌ها سمبل بی‌نقصی از تصویری باشند که آمریکا از خود دارد: یک کشور فوق‌العاده قدرتمند که خود را ناجی دنیا می‌بیند و به‌خاطر همین در بسیاری از زمینه‌ها برای خودش استثنا قائل است و خود را تافته‌ی جدابافته می‌بیند (این طرز فکر حتی در قالب عبارت American Exceptionalism ایدئولوژی‌سازی هم شده است). برای همین ایده‌ی موجود فوق‌العاده قدرتمندی که کارش نجات دادن دیگران است، با روحیه‌ی آمریکایی همسو است. ولی هر از گاهی آثاری مثل واچمن و د بویز منتشر می‌شوند که این تصورات را به بی‌رحمانه‌ترین شکل مورد انتقاد و بازبینی قرار می‌دهند؛ و نتیجه‌ی حاصل‌شده هم همیشه دیدنی از آب درمی‌آید.

انتشار یافته در:

مجله‌ی اینترنتی دیجی‌کالا

شناسنامه‌ی سریال «عشق، مرگ و ربات‌ها»

خالق: تیم میلر
صداپیشگان/بازیگران: مایکل بی. جوردن، نولان نورث، پیتر فرنزن و…
خلاصه داستان: گلچینی از انیمیشن‌های کوتاه گمانه‌زن و مستقل از یکدیگر که در هرکدام از آن‌ها عشق، مرگ و ربات‌ها نقش پررنگی دارند
امتیاز کاربران IMDb به سریال: ۸.۴ از ۱۰
امتیاز متاکریتیک: ۶۵ از ۱۰۰

انتشار سریال «عشق، مرگ و ربات‌ها» (Love, Death & Robots) یکی از بهترین اتفاقات چند سال اخیر است که برای نویسندگان داستان‌کوتاه‌های گمانه‌زن (فانتزی، علمی‌تخیلی، وحشت) افتاده است. در طی سه فصلی که از این سریال منتشر شده، داستان‌کوتاه‌های بسیاری در قالب انیمیشن‌های زیبا و سطح‌بالا اقتباس شده‌اند و نویسندگان این داستان‌ها و آثارشان توجهی دریافت کرده‌اند که در هیچ بستر دیگری ممکن نمی‌بود.

البته اگر شما جزو طرفداران ادبیات گمانه‌زن باشید، شاید انتخاب بسیاری از داستان‌ها در بهترین حالت برایتان سوال‌برانگیز باشد. چون پیش خود می‌گویید این همه داستان فوق‌العاده در این حوزه منتشر شده؛ چرا سازندگان عشق‌، مرگ و ربات‌ها تصمیم گرفته‌اند این همه بودجه و زحمت را صرف اقتباس فلان داستان متوسط یا حتی بد بکنند؟

در فصل سوم، کیفیت کلی داستان‌های اقتباس‌شده بالاتر رفته و فقط یک قسمت است که در توصیفش می‌توان واژه‌ی «بد» را به کار برد (و این قسمت باز هم شاهکار جان اسکالزی است!). با این حال، انتخاب داستان‌های اقتباس‌شده همچنان جای پیشرفت دارد. بدون‌ شک انتخاب داستان بزرگ‌ترین مشکل عشق، مرگ‌ و ربات‌ها است. اما غیر از این، سریال یک مشکل دیگر هم دارد (که برخلاف مشکل انتخاب داستان راه‌حل واضحی ندارد) و آن هم این است که به‌خاطر کوتاه بودن این قسمت‌ها، بسیاری از آن‌ها حالت ایده‌ای خام را دارند، مثل دموی یک بازی ویدئویی، نه تجربه‌ای کامل. این مشکل در داستان‌هایی که هدف‌شان دنیاسازی و تعریف داستان با پیرنگ مفصل است بیشتر حس می‌شود.

دلیل این‌که می‌گویم این مشکل راه‌حل واضحی ندارد این است که کلاً ماهیت سریال بر پایه‌ی تعریف کردن داستان‌های کوتاه و دنیاسازی مینیمالیستی بنا شده است. یعنی نمی‌شود به این مشکل به چشم نقطه‌ضعف سریال نگاه کرد. اساساً این یکی از چالش‌های بزرگی است که هرکس که داستان کوتاه گمانه‌زن می‌نویسد باید با آن سروکله بزند: شما باید در فضایی که کسری از یک رمان است، کاری کنید که مخاطب به شخصیت‌ها اهمیت بدهد، زمینه‌ی داستان و ایده‌های خیالی پشت آن را درک کند، تحت‌تاثیر پایان داستان قرار بگیرد و به‌نحوی از آن یک درس اخلاقی و فلسفی به‌یادماندنی یاد بگیرد که تا به حال ده‌ها بار آن را نشنیده باشد. داستان کوتاهی که بتواند همه‌ی این کارها در آن واحد انجام دهد بسیار کم است و مسلماً کسی هم تا این حد انتظارات بالایی از داستان کوتاه ندارد، ولی مشکل اینجاست که هر داستان کوتاهی که در این سطح ظاهر نشود، محکوم به فراموش شدن و بی‌تاثیر بودن است و متاسفانه بسیاری از قسمت‌های سریال نیز به چنین سرنوشتی دچار می‌شوند. تماشایشان به‌طور لحظه‌ای سرگرم‌کننده است، ولی واکنش‌تان در نهایت واژه‌ی منحوس Meh است.

سراغ بررسی جداگانه هر قسمت می‌رویم تا مشخص شود فصل سوم سریال برای مخاطبان چه در چنته دارد:

در ادامه‌ی مطلب خطر لو رفتن داستان وجود دارد

قسمت اول: سه ربات: استراتژی‌های خروج (Three Robots: Exit Strategies)

فصل سوم عشق، مرگ و ربات‌ها

  • اقتباس از داستان کوتاه «Three Robots: Exit Strategies» نوشته‌ی جان اسکالزی (John Scalzi)
  • سازنده: استودیوی بلو (Blow Studio)

ظاهراً جان اسکالزی پارتی کلفتی بین کسانی که سریال را اداره می‌کنند دارد. او از فصل ۱ حضور پررنگی در سریال داشته و داستان‌های او نیز همیشه جزو ضعیف‌ترین داستان‌های هر فصل از سریال بوده‌اند. سه ربات: استراتژی‌های خروج نیز از این قاعده مستثنی نیست و در آن جان اسکالزی همچنان با قدرت ظاهر شده تا به ما نشان دهد چگونه «نباید» داستان تعریف کرد.

سه ربات: استراتژی‌های خروج دنباله‌ای برای اپیزود سه ربات در فصل اول سریال است که در آن سه ربات، با شخصیت و ظاهری متفاوت، در زمینی پساآخرالزمانی پرسه می‌زنند و دلایل منقرض شدن انسان را به‌شکلی طنزآمیز بررسی می‌کنند.

در این اپیزود هم مثل اپیزود قبلی سه ربات این کار به گل‌درشت‌ترین شکل ممکن انجام می‌شود، طوری که گاهی به نظر می‌رسد اسکالزی بعضی از دیالوگ‌های ربات‌ها را مستقیماً از یکی از رشته‌های توییتری درباره‌ی گرمایش زمین و مضرات کاپتیالیسم گرفته است. اصولاً نوشتن داستانی که در آن یک سری شخصیت درباره‌ی دلایل سقوط کردن تمدنی باستانی گمانه‌زنی می‌کنند، پتناسیل زیادی برای ظرافت ندارد و خواه ناخواه به بازگویی تمام نگرانی‌های آخرالزمانی مردم در زمان تالیف داستان تقلیل پیدا خواهد کرد، ولی اسکالزی در این زمینه شورش را درآورده است.

البته اشتباه نکنید؛ حرف من این نیست که پیامی که داستان منتقل می‌کند لزوماً اشتباه است یا اهمیت ندارد. حرف‌هایی از قبیل: شورش هوش مصنوعی، بی‌توجهی ثروتمندان به سختی‌های زندگی مردم عادی به‌خاطر فاصله‌ی طبقاتی شدید و دغدغه‌ی زمینی‌سازی مریخ، آن هم در حالی‌که زمین خودش به سمت غیرمسکونی شدن پیش می‌رود همه دغدغه‌هایی مهم و قابل‌بحث هستند. ولی لزوماً اهمیت پیامی که یک داستان منتقل می‌کند، بد بودن آن را به‌عنوان داستان توجیه نمی‌کند.

فصل سوم عشق، مرگ و ربات‌ها

اگر شما حرفی دارید که دوست دارید مردم بشنوند و این حرف آنقدر مهم است که جایی برای ظرافت باقی نمی‌گذارد، آن را در قالب رساله، کتاب ناداستان یا رشته‌توییت بنویسید؛ از آن ویدئو بسازید؛ درباره‌اش سخنرانی کنید. چه بسا که هزاران محتوای نوشتاری و تصویری به‌مراتب بهتر درباره‌ی مسائلی که این اپیزود به آن‌ها می‌پردازد تولید شده‌اند. چه اصراری هست که آن را تبدیل به داستانی کرد که آدم را یاد پروپاگاندای رژیم‌های تمامیت‌خواه می‌اندازد؟

مشکل اسکالزی این است که داستان‌نویس تنبلی است و این تنبلی در همه‌ی داستان‌های او در سریال هویداست. او به این راضی نیست که بعضی چیزها را در حد ایما و اشاره باقی بگذارد و حتی آخر اپیزود این نیاز را احساس کرد که اسماً به ایلان ماسک هم اشاره کند. او فکر می‌کند اهمیت پیام نخ‌نما، ولی نه لزوماً اشتباهی که می‌خواهد منتقل کند، زمخت بودن داستان‌هایش را توجیه می‌کند، ولی این راه و رسمش نیست.

قسمت دوم: سفر بد (Bad Travelling)

فصل سوم عشق، مرگ و ربات‌ها

  • اقتباس از داستان کوتاه «Bad Travelling» نوشته‌ی نیل اشر (Neal Asher)
  • سازنده: استودیوی بلر (Blur Studio)

در هر فصل از عشق، مرگ و ربات‌ها یکی دو اپیزود هستند که مشخص است سازندگان سریال خیلی رویشان حساب باز کرده‌اند و قرار است گل سرسبد هر فصل باشند. سفر بد مسلماً یکی از این اپیزودهاست؛ هم به‌خاطر حجم طولانی‌ترش، هم به‌خاطر این‌که دیوید فینچر (David Fincher) کارگردانی آن را بر عهده داشته است.

سفر بد از لحاظ فن قصه‌گویی یکی از بهترین اپیزودهای سریال است. این اپیزود از مشکل رایج اپیزودهای یعنی خام بودن ایده و زمینه رنج نمی‌برد و داستانی کامل را با پیرنگ‌بندی درست، شخصیت‌پردازی خوب و پایان رضایت‌بخش تعریف می‌کند.

عاملی که باعث می‌شود سفر بد کمی جایگاه پایین‌تری نسبت به بهترین‌های فصل‌های قبلی مثل «زیما بلو» و «پاپ اسکواد» داشته باشد این است که شوک معناگرایانه‌ی تکان‌دهنده ندارد و صرفاً داستانی خوب است که خوب تعریف می‌شود.

در قلب خود، سفر بد اساساً بازگویی مسئله‌ی تراموا (The Trolley Problem) است. مسئله‌ی تراموا سناریویی اخلاقی در فلسفه است که می‌توان آن را به این شکل بیان کرد: فرض کنید دو ریل قطار داشته باشیم که روی یکی از ریل‌ها پنج نفر به ریل بسته شده‌اند و روی ریل دیگر یک نفر. قطاری در حال آمدن است و قرار است از روی ریلی که در آن پنج نفر با طناب به آن بسته شده‌اند رد شود. شما در صحنه حضور دارید و می‌توانید با دستکاری کردن سوییچ ریل‌ها مسیر حرکت قطار را عوض کنید و کاری کنید وارد ریلی شود که در آن فقط یک نفر با طناب به آن بسته شده است.

سوال اینجاست که کار اخلاقی چیست؟ این‌که پنج نفر بدون دخالت شما کشته شوند یا یک نفر با دخالت شما؟

این سناریو قرار است پیچیدگی‌های اخلاقیات را به ما نشان دهد، ولی برای تورین (Torrin)، شخصیت اصلی داستان، این قضیه اصلاً پیچیده نیست. برای تورین، فدا کردن اقلیت برای نجات اکثریت اصلاً نیاز به فکر کردن ندارد. هرچند جا دارد اضافه کنیم اقلیتی که در این داستان داریم، هیچ‌کدام آدم خوبی نیستند.

در این داستان نقش قطاری را که در حال آمدن است، یک خرچنگ غول‌پیکر ایفا می‌کند که بنا بر دلایلی نامعلوم، می‌تواند از طریق اجساد قربانی‌هایش با تورین حرف بزند. او در انبار کشتی‌ای که تورین یکی از خدمه‌ی آن است، پنهان شده و دائماً درخواست قربانی جدید می‌کند تا بخورد. او به تورین می‌گوید کشتی را به جزیره‌ی فیدن (Phaiden Island) ببرد تا در آنجا مردم بی‌گناه جزیره را بخورد.

تورین – که با قاپیدن یک تفنگ به کاپیتان غیررسمی کشتی تبدیل شده – از خدمه رای‌گیری می‌کند تا ببیند چند نفر موافق این هستند تا اعضای خدمه برای نجات جان خود کشتی را به جزیره‌ی فیدن ببرند و آنجا جان تعداد زیادی انسان بی‌گناه را به خطر بیندازند تا خودشان از دست خرچنگ خلاص شوند.

فصل سوم عشق، مرگ و ربات‌ها

همچنان که اپیزود پیش می‌رود، پیش‌فرض ما این است که فقط دو نفر رای مثبت دادند و تورین هم آن‌ها را به‌خاطر خودخواهی‌شان کشت، اما در اواخر اپیزود تورین فاش می‌کند که همه رای مثبت دادند. تورین با پی بردن به این‌که این خدمه‌ی کشتی همه ذاتاً خودخواه و بی‌وجدان هستند، و با علم بر این‌که دنبال یک فرصت‌اند تا کلک او را بکنند، با حیله‌هایی هوشمندانه دانه‌به‌دانه‌ی آن‌ها را می‌کشد، جسدشان را برای هیولا می‌اندازد و در آخر هم با گول زدن هیولا، کشتی را منفجر می‌کند و خودش با قایق نجات از مهلکه فرار می‌کند.

تورین شخصیت جالبی دارد و هوش سرشار و تبحر بالای او در گول زدن هم‌پالکی‌هایش باعث شده که داستان تنش و غافلگیری‌های زیاد داشته باشد، عاملی که مسلماً در جذب کردن فینچر به پروژه بی‌تاثیر نبوده است.

تورین از آن شخصیت‌هایی است که دقیقاً در دوگانگی قهرمان/شرور نمی‌گنجد. در کل داستان او با زیرکی تمام ساکنین کشتی را می‌کشد و به خورد هیولا می‌دهد. البته درست است که این انسان‌ها خودشان هم عوضی بودند، ولی عوضی بودن آن‌ها لزوماً دلیلی بر خوبی تورین نیست.

در طول داستان هیچ اشاره‌ای به این نمی‌شود که چرا حفظ جان مردم جزیره‌ی فیدن اینقدر برای تورین مهم است. اگر در قسمتی از داستان پی می‌بردیم که تورین در جزیره زن و بچه‌ای دارد و به‌خاطر حفظ جان آن‌ها اینقدر خود را به آب و آتش می‌زند تا پای هیولا به فیدن نرسد، شاید انگیزه‌ی پشت کارهای او منطقی به نظر می‌رسید. ولی با توجه به اطلاعات کنونی داستان باید بپذیریم که تورین واقعاً کسی است که حاضر است برای نجات مردم بی‌گناه یک جزیره اینقدر زحمت بکشد و دستش را به خون آلوده کند، ولی تناقض نهفته در قضیه این است که برای کسی که اینقدر برای جان بی‌گناهان ارزش قائل است، کشتن و فریب دادن انسان‌های دیگر زیادی راحت به نظر می‌رسد. همین تناقض رفع‌نشده است که شخصیت او را جالب می‌کند.

اگر بخواهم از این اپیزود یک ایراد بگیرم، آن هم طراحی هیولا است. این هیولا زیادی کلیشه‌ای است، چون صرفاً یک خرچنگ غول‌پیکر است، ولی با توجه به خاصیت جادویی‌اش انتظار می‌رفت ماهیت خلاقانه‌تر و عجیب‌تری داشته باشد.

قسمت سوم: نبض ماشین (The Very Pulse of the Machine)

فصل سوم عشق، مرگ و ربات‌ها

  • اقتباس از داستان کوتاه « The Very Pulse of the Machin» نوشته‌ی مایکل سوانویک (Michael Swanwick)
  • سازنده: استودیوی پولیگان پیکچرز (Polygon Pictures)

نبض ماشین می‌توانست شاهکار باشد، ولی به‌شرط این‌که قبل از آن سولاریس (Solaris) منتشر نشده بود. ایده‌ی سیاره‌ای – یا در این مورد خاص قمری – که از هوش و خودآگاهی برخوردار باشد و خاطرات و افکار انسان را به خود جذب کند و بازتاب دهد، در سولاریس به بهترین شکل ممکن پیاده شده بود و این داستان چیز جدیدی به این ایده اضافه نمی‌کند و صرفاً شبیه به تقلیدی از ایده‌ی سولاریس به نظر می‌رسد، ولی با بلندپروازی و عمق کمتر.

یکی از مشکلات اپیزود این است که سعی دارد درباره‌ی واقعی بودن یا نبودن اتفاقاتی که می‌افتد تردید ایجاد کند، چون شخصیت اصلی برای زنده ماندن یک عالمه مواد مخدر وارد بدن خود می‌کند و ما در بیشتر داستان نمی‌دانیم تصاویر و صداهای عجیبی که شخصیت اصلی می‌شنود، حاصل توهماتش است یا این قمر/ماشین خودآگاه واقعاً دارد با او حرف می‌زند.

وسط کشیدن پای توهمات ناشی از مواد مخدر هیچ تاثیری جز کم‌اهمیت جلوه دادن اتفاقات داستان ندارد. غیر از این، با توجه به این‌که در آخر اپیزود ثابت می‌شود که ذهن شخصیت اصلی به قمر جذب شده (چون صدای او را از جانب قمر می‌شنویم که در حال گزارش دادن به زمین است، هرچند معلوم نیست این گزارش واقعاً مخاطب مشخصی دارد یا نه)، تلاش برای ایجاد ابهام به‌کلی زائد و بیهوده به نظر می‌رسد.

فصل سوم عشق، مرگ و ربات‌ها

یکی دیگر از مشکلات اپیزود هم این است که در آن دائماً ارجاعاتی به اشعار شاعران معروف انگلیسی‌زبان داده می‌شود که پیوند قوی‌ای با بطن داستان ندارند و تا حدی تلاش کاذب برای عمیق جلوه دادن وقایع به نظر می‌رسند.

از داستان اپیزود بگذریم، بدون‌شک بزرگ‌ترین نقطه‌قوت نبض ماشین انیمیشن و طراحی بصری آن است. از داستانی که درباره‌ی توهمات عجیب‌غریب روی آیو (Io)، یکی از قمرهای مشتری است، انتظار دیگری هم نمی‌شد داشت. نبض ماشین از آن اپیزودهاست که وقتی دارید تماشایش می‌کنید، به‌خاطر جلوه‌های صوتی و بصری قوی شما را در خود غرق می‌کند، ولی وقتی تمام می‌شود، به‌خاطر نداشتن عمق کافی و تکراری بودن ایده‌ی کلی‌اش (البته در صورتی‌که از قبل با سولاریس آشنا باشید) تاثیر ماندگاری نمی‌گذارد.

قسمت چهارم: شب مرده‌های فسقلی (Night of the Mini-Dead)

فصل سوم عشق، مرگ و ربات‌ها

  • بر اساس داستانی از رابرت بیسی (Robert Bisi) و اندی لایون (Andy Lyon)
  • سازنده: استودیوی باک (BUCK)

شب مرده‌های فسقلی از آن اپیزودهای بامزه‌ای است که به‌سختی می‌توان دوستش نداشت. این اپیزود سناریوی آشنای آخرالزمان ناشی از حمله‌ی زامبی‌ها به زمین را روایت می‌کند، ولی با زاویه‌ی دیدی متفاوت: از دید بالا و با سرعت زیاد، انگار که دارید آخرالزمان زامبی‌محور را از روی یک خانه‌ی عروسکی دنبال می‌کنید.

از بعضی لحاظ این اپیزود مصداق نقل‌قول معروف چارلی چاپلین است: «زندگی از نمای نزدیک تراژدی و از نمای دور کمدی است». داستان آن درباره‌ی حمله‌ی زامبی‌هاست و جز یک سری شوخی بصری واضح (مثل لگد قدرتمند راهب‌های بودایی به زامبی‌ها که آن‌ها را چند متر آن‌طرف‌تر پرت می‌کند!) روایت‌گر اتفاقی ناگوار است، ولی به‌خاطر این‌که داریم همه‌چیز را از فاصله‌ی دور و روی دور تند می‌بینیم، این اتفاق ناگوار بسیار سبک‌سرانه و مضحک به نظر می‌رسد.

این اپیزود حاوی پیامی اگزیستانسیالیستی نیز هست: در مقیاس کائنات ما انسان‌ها هیچیم. در انتهای اپیزود که زامبی‌ها کل زمین را تسخیر کرده‌اند و حکومت‌ها برای مقابله با آن‌ها مجبور می‌شوند زمین را بمباران اتمی کنند، ناگهان دوربین عقب می‌رود و کهکشان راه شیری را می‌بینیم که در نقطه‌ی کوچکی که زمین در آن واقع شده است، برای یک لحظه صدای خارج شدن باد از شکم شنیده می‌شود. در مقیاس کائنات انقراض بشریت معادل خارج شدن باد از معده است. اگر دنبال پیام فلسفی می‌گردید، این هم پیام شما!

فصل سوم عشق، مرگ و ربات‌ها

شب مرده‌های فسقلی از لحاظ انیمیشن نیز بسیار قابل‌توجه است و سازندگان آن از هر فرصتی برای گنجاندن جزئیات به آن استفاده کرده‌اند، جزئیاتی که یا جنبه‌ی کمدی دارند، یا جنبه‌ی دنیاسازی (مثل زامبی‌هایی که به‌خاطر قرار گرفتن در معرض پرتوهای رادیواکتیو جهش یافته‌اند یا خودروهایی که برای مبارزه با زامبی‌ها بهینه‌سازی شده‌اند).

شب مرده‌های فسقلی جزو بهترین اپیزودهای آزمایشی (Experimental) سریال است و اگر دنبال یک محتوای مسخره‌ی باحال می‌گردید نیازتان را رفع خواهد کرد.

قسمت پنجم: کشتار گروهی (Kill Team Kill)

فصل سوم عشق، مرگ و ربات‌ها

  • اقتباس از داستان کوتاه «Kill Team Kill» نوشته‌ی جاستین کوتس (Justin Coates)
  • سازنده: استودیوی تیت‌ماوس (Titmouse)

کشتار گروهی درباره‌ی گروهی از نیروهای ویژه‌ی ارتش ایالات متحده است که درگیر مبارزه با خرسی سایبرنتیک می‌شوند که به قول یکی از سربازان داخل داستان «تانک پوشیده از خز» است. این خرس که یکی از پروژه‌های سری سی‌آی‌ای (CIA) بوده است، از کنترل خارج شده و در حال حمله و جرواجر کردن سربازان آمریکایی است.

کشتار گروهی اساساً تستوسترون پویانمایی‌شده است. تمام کلیشه‌های مربوط به مردانگی، سربازهای بددهن و بذله‌گو، عشق آمریکایی‌ها به اسلحه و قهرمان‌بازی‌های فیلم‌های اکشن دهه‌ی هشتاد در این انیمیشن به حد نهایت خود رسیده‌اند و خود انیمیشن هم به این مسئله آگاه است و تمام این ویژگی‌ها را به بزرگ‌نمایانه‌ترین شکل ممکن به مخاطب عرضه می‌کند. دُز مردانگی کاریکاتورگونه‌ی انیمیشن آنقدر بالاست که وقتی دیدم  کارگردان آن زنی به نام جنیفر یوه نلسون (Jennifer Yuh Nelson) (کارگردان پاندای کونگ‌فو کار ۲ و ۳) است، جا خوردم.

باحال‌ترین جنبه‌ی اپیزود بدون‌شک تهدید اصلی آن یعنی خرس سایبرنتیک است. این خرس به انواع و اقسام سلاح‌های مختلف مجهز است که از بدنش درمی‌آیند و عملاً سخت‌جان‌ترین موجودی است که می‌توان تصور کرد. سربازها با موشک و مسلسل و چاقو به جان او می‌افتند، ولی هیچ چیز سازگار نیست و خرس سایبرنتیک همه‌یشان را به خشن‌ترین شکل ممکن می‌کشد. اگر او غول‌آخری در یک بازی ویدئویی بود، مسلماً باید به یکی از سخت‌ترین غول‌آخرهای تمام دوران تبدیل می‌شد.

فصل سوم عشق، مرگ و ربات‌ها

کشتار گروهی جزو اپیزودهای سبک‌سرانه‌ی سریال است که نه عمق و ظرافت دارد، نه سعی می‌کند داشته باشد. صرفاً مناسب کسانی است که عاشق خشونت و بددهنی و خفن‌بازی هستند. از این نظر چه از لحاظ بصری، چه از لحاظ ساختاری، این اپیزود تا حد زیادی یادآور مکنده‌ی روح‌ها (Sucker of Souls)، اپیزود پنجم فصل ۱ سریال است، هرچند با توجه به این‌که زیاد خودش را جدی نمی‌گیرد، از آن باحال‌تر از آب درآمده است.

با این حال، اگر بخواهیم زورکی پیام از دل آن استخراج کنیم، آن پیام انتقاد از سیاست‌های CIA است. CIA هر از گاهی برای منافع لحظه‌ای آمریکا دست به تصمیماتی می‌زند که در درازمدت به ضرر خود آمریکا تمام می‌شوند. این خرس سایبرنتیک نماد عواقب این تصمیمات است.

قسمت ششم: سوارم (Swarm)

فصل سوم عشق، مرگ و ربات‌ها

  • اقتباس از داستان کوتاه «Swarm» نوشته‌ی بروس استرلینگ (Bruce Sterling)
  • سازنده: استودیوی بلر (Blur Studios)

سوارم جزو پرمغزترین اپیزودهای کل سریال است و از اقتباس داستانی از بروس استرلینگ، یکی از پیش‌کسوتان ادبیات علمی‌تخیلی معاصر نیز انتظار دیگری نمی‌رود. دیالوگ‌های اپیزود کمی از حد استاندارد سریال فنی‌تر هستند، ولی ایده‌ی پشت داستان ساده است: در آینده‌ای دوردست، مردی به نام سایمون آفریل (Simon Afriel) به منظومه‌ی ستاره‌ای دوردست فرستاده می‌شود تا درباره‌ی گونه‌ای از موجودات بیگانه تحقیق کند، اطلاعات ژنتیکی‌شان را به دست آورد و ببیند آیا می‌توان کلونی جدیدتر و فرمان‌بردارتر از این موجودات را ساخت تا به‌عنوان برده به انسان‌ها خدمت کنند یا نه.

در کلونی این موجودات حشره‌مانند انسان دیگری به نام گالینا میمی (Galina Mimy) حضور دارد که از قبل در آنجا به‌عنوان پژوهش‌گر حضور داشته و با این موجودات اخت گرفته است. گالینا سایمون را با کلونی آشنا می‌کند و درباره‌ی ساز و کار این موجودات به او توضیح می‌دهد. وقتی او از نیت واقعی آفریل باخبر می‌شود، در ابتدا با او مخالفت می‌کند، چون در نظر او تبدیل کردن موجودات زنده به برده غیراخلاقی است، اما سایمون به او می‌گوید که طبق گفته‌ی خودش، این موجودات صرفاً ربات‌هایی ارگانیک هستند و هیچ کاربرد دیگری ندارند. در دیالوگی درخشان سایمون می‌گوید: «اینجوری نیست که این‌ها سر به آسمون بلند کنن و در تمنای آزادی‌شون رویاپردازی کنن.»

خلاصه گالینا متقاعد می‌شود و این دو انسان به هم نزدیک می‌شوند، اما چیزی که هیچ‌کدام انتظار نداشتند این بود که کلونی به نقشه‌ی آن‌ها پی ببرد…

کلونی‌ای که از آن صحبت می‌کنیم، میلیون‌ها سال قدمت دارد. شاید موجودات فضایی ساکن در آن بسیار بدوی و حیوانی به نظر برسند، ولی هیچ موجودی بدون در چنته داشتن یک برگ برنده‌ی بزرگ، نمی‌تواند میلیون‌ها سال دوام بیاورد و ساختار اجتماعی‌اش را حفظ کند، و این حقیقتی است که هیچ‌یک از این دو انسان به آن دقت نکردند.

برگ برنده‌ی این موجودات این است که می‌توانند هر گونه‌ی دیگری را که به آن برخورد می‌کنند، به ساختار خود جذب کنند. این موجودات قبلاً هم به موجودات هوشمند دیگری مثل انسان‌ها برخورد کرده بودند، ولی با جذب کردن ساختار ژنتیکی‌شان آن‌ها را به موجودی انگل‌مانند تقلیل دادند که فقط می‌توانست در بستر جامعه‌ی آن‌ها زنده بماند.

فصل سوم عشق، مرگ و ربات‌ها

اساساً پتانسیل بالای این موجودات برای منطبق کردن خود با دشمنان‌شان و به کار بردن سلاح‌های آن‌ها علیه خودشان دلیل دوام آوردن‌شان است. سوالی که در قلب اپیزود نهفته است این است که آیا این موجودات می‌توانند انسان‌ها را نیز به سطح انگلی مشمئزکننده تقلیل دهند، یا انسان به‌خاطر اشرف مخلوقات بودن می‌تواند در برابرشان مقاومت کند؟ این نظری است که سایمون آفریل دارد. او عمیقاً به انسانیت باور دارد و در نظرش تمام موجوداتی که این بیگانگان موفق شدند به انگل تبدیل کنند، ذاتی انگل‌گونه داشتند، ولی انسانیت از این قاعده مستثنی است.

اساساً اپیزود در جایی تمام می‌شود که سایمون آفریل تصمیم می‌گیرد به این «سوارم» ثابت کند که انسانیت آن چیزی که فکر می‌کنند نیست. ولی پس از این‌که سایمون این چالش را می‌پذیرد، اپیزود تمام می‌شود. اساساً داستان جواب این سوال را به خودمان واگذار می‌کند.

با این‌که اپیزود دقیقاً در نقطه‌ای تمام می‌شود که داستان اصلی در آن تمام می‌شود، ولی همچنان ناکامل به نظر می‌رسد؛ به‌شخصه وقتی با صفحه‌ی تیتراژ مواجه شدم جا خوردم، چون به نظر رسید که داستان نیمه‌کاره رها شده است.

درست است که داستان ما را با سوالی جالب رها می‌کند، ولی در بستر آن هیچ سرنخی وجود ندارد تا از هیچ‌کدام از جواب‌های ممکن به این سوال حمایت کند. اساساً کاری که این اپیزود انجام می‌دهد این است که دنیاسازی و قصه‌گویی را به‌شکل استاندارد انجام می‌دهد و در چند ثانیه‌ی آخر همه‌چیز را به دوش فلسفه‌ی شخصی مخاطب واگذار می‌کند. این روش قصه‌گویی با این‌که لزوماً اشتباه یا بد نیست، ولی با ایده‌ال قصه‌گویی فاصله دارد، چون باعث می‌شود بین پایان داستان و بقیه‌ی بخش‌های آن فاصله‌ی معنایی ایجاد شود. اساساً وقتی شما داستانی می‌نویسید که پایان باز دارد، باید در تار و پود داستان سرنخ‌هایی گنجانده باشید تا مخاطب بتواند با توسل به آن‌ها، درباره‌ی پایان بحث و نتیجه‌گیری کند. وقتی برای بحث درباره‌ی پایان باز صرفاً مجبور باشید به اطلاعات شخصی و مکاتب فلسفی خارج از بستر داستان رجوع کنید، انگار یک جای کار می‌لنگد. در سوارم هم در طول داستان هیچ سرنخی درباره‌ی این داده نمی‌شود که آیا فرزندان انسان‌ها در برابر این موجودات آسیب‌پذیر هستند یا نه و در نهایت برای نتیجه‌گیری درباره‌ی این پایان باید به نظر شخصی خودتان درباره‌ی ذات انسانیت رجوع کنید.

تازه این در حالتی است که واقعاً بخواهیم فلسفی به سوال آخر اپیزود فکر کنیم. اگر به تار و پود داستان رجوع کنیم، سوالی که در آخر پرسیده می‌شود حتی خیلی قابل‌تامل به نظر نخواهد رسید، چون طبق شواهد و قرائن موجود، این موجودات دشمنان خود را از لحاظ بیولوژیکی و ژنتیکی تغییر می‌دهند و اصلاً اراده‌ی فردی و هوشمندی موجود مذکور تاثیری روی این فرآیند ندارد. برای همین شرط‌بندی سایمون یک‌جورهای احمقانه به نظر می‌رسد.

قسمت هفتم: موش‌های میسون (Mason’s Rats)

فصل سوم عشق، مرگ و ربات‌ها

  • اقتباس از داستان کوتاه «Mason’s Rats» نوشته‌ی نیل اشر (Neal Asher)
  • سازنده: استودیوی اکسیس (Axis Studios)

موش‌های میسون جزو اپیزودهای سبک و طنزآمیز سریال است. این اپیزود در آینده‌ی اسکاتلند اتفاق می‌افتد و درباره‌ی کشاورزی به نام میسون است که موش‌ها طویله‌ی او را تسخیر کرده‌اند و او می‌خواهد از شرشان خلاص شود. ولی این موش‌ها با موش‌های معمولی فرق دارند، چون بلدند چطور از ابزار و اسلحه‌جات استفاده کنند! ایده‌ی پشت داستان این است که انسان‌ها آنقدر به اسلحه‌های پیشرفته دست پیدا کرده‌اند که عوامل طبیعی (چون موش‌ها) نیز برای مقابله با آن‌ها در راستای استفاده از ابزارآلات تکامل پیدا کرده‌اند.

میسون برای رفع مشکل خود با شرکت ترپ‌تک (Traptech) تماس می‌گیرد که ظاهراً تخصص‌اش مبارزه با آفات است. ولی برخلاف شرکت‌های آفت‌کشی که امروزه می‌شناسیم، ترپ‌تک سم و تله نمی‌فروشد؛ سلاح کشتار جمعی می‌فروشد! در ابتدا پالس‌تک پنج لیزر شلیک‌کن در طویله‌ی میسون کار می‌گذارد و این لیزرها برای مدتی موثر واقع می‌شوند، ولی رییس موش‌ها موفق می‌شود آن‌ها را از کار بیندازد. میسون باز هم به ترپ‌تک رو می‌اندازد و این دفعه آن‌ها یک ربات عقرب‌مانند مخوف را به او تحویل می‌دهند که به‌شکلی سادیستیک موش‌ها را قلع‌وقمع می‌کند.

موش‌ها در برابر این ربات عقرب‌مانند ایستادگی می‌کنند، ولی ربات با بی‌رحمی تمام مقاومت آن‌ها را درهم می‌شکند. در یک صحنه‌ی ابزورد ربات عقرب‌مانند یکی از موش‌ها را بالای سرش می‌اندازد و با تیربارش آن را به معنای واقعی کلمه آبکش می‌کند. همه‌ی کسانی که ناظر صحنه هستند – چه خودش موش‌ها و چه میسون – از مشاهده‌ی این صحنه و اوج سادیسم ربات بهت‌زده می‌شوند.

فصل سوم عشق، مرگ و ربات‌ها

در آخر موش‌ها با نهایت شجاعت و با به جا گذاشتن یک عالمه تلفات، موفق می‌شوند در نبردی نهایی ربات را زخمی کنند، ولی ربات به این سادگی‌ها نمی‌میرد. در آخر میسون را می‌بینیم که شاتگان به دست به سمت طویله راه می‌افتد. در ابتدا شاید اینطور به نظر برسد که او می‌خواهد به ربات کمک کند و به موش‌ها شلیک کند، ولی او با شاتگان تیر خلاصی به ربات می‌زند. میسون که تحت‌تاثیر شجاعت موش‌ها قرار گرفته، با آن‌ها صلح برقرار می‌کند و قرارداد خود را با ترپ‌تک لغو می‌کند.

این اپیزود احتمالاً برای لادیست‌ها (Luddites) لذت‌بخش خواهد بود، چون رگه‌هایی از تکنولوژی‌ستیزی و آشتی انسان با طبیعت در آن دیده می‌شود که جنبه‌ی شعارگونه ندارد و با طنزی دلنشین انتقال می‌یابد. واقع شدن داستان در اسکاتلند هم با پیام آن جور است، چون واقعاً می‌توان از یک اسکاتلندی انتظار داشت که با دیدن شجاعت از دشمن خود و قساوت از متحد خود، موضعش را نسبت به آن‌ها تغییر دهد.

قسمت هشتم: مدفون در سرسراهای طاق‌دار (In Vaulted Halls Entombed)

فصل سوم عشق، مرگ و ربات‌ها

  • اقتباس از داستان کوتاه «In Vaulted Halls Entombed» نوشته‌ی آلن بکستر (Alan Baxter)
  • سازنده: استودیوی سونی پیکچرز ایمج‌ورکس (Sony Pictures Imageworks)

مدفون در سرسراهای طاق‌دار هم یکی از همان تیپ داستان‌هایی است که در نقد فصل‌های قبلی با عنوان «داستان گمانه‌زن گردونه‌ای» معرفی کردم. در اینجا گردونه این نتیجه را برایمان رقم زده است:

چی می‌شد اگه

*گردونه را می‌چرخاند*

سربازهای آمریکایی

*گردونه را می‌چرخاند*

با یک خدای لاوکرفتی روبرو می‌شدن؟

اساساً بزرگ‌ترین مشکل اپیزود همان بخش «سربازهای آمریکایی» است. متاسفانه از سربازهای این اپیزود رفتارهایی سر می‌زند که از یک سرباز واقعی انتظار نمی‌رود: مثل حرف زدن و تیکه پراندن در غاری که باید در آن سکوت رعایت کرد، هدر دادن مهمات از طریق شلیک کردن به ارتش بزرگی از موجودات عنکبوت‌ که عملاً بی‌انتها به نظر می‌رسند و اساساً درگیر شدن در موقعیتی که عقب‌نشینی منطقی‌تر است.

اگر جنبه‌های نظامی‌گرایانه‌ی ضعیف داستان را کنار بگذاریم، با یک داستان لاوکرفتی استاندارد طرف هستیم: به این شکل که:

  • قهرمان داستان سعی می‌کند رازی را کشف کند
  • کشف این راز او را در معرض خدایی باستانی و مخوف قرار می‌دهد
  • این مواجهه قهرمان اصلی را به جنون می‌کشاند

فصل سوم عشق، مرگ و ربات‌ها

داستان به جز همان عنصر نظامی‌گری چیز خاصی به فرمول استاندارد داستان‌های لاوکرفت اضافه نمی‌کند. ولی خب هرکس که با داستان‌های لاوکرفت آشنایی داشته باشد، می‌داند که تصویرسازی این داستان‌ها همیشه پتانسیل زیادی برای شگفت‌زده کردن مخاطب دارد. در این داستان هم حق مطلب درباره‌ی صحنه‌ی مواجه شدن با هیولای لاوکرفتی (که احتمالاً خود شخص کطولحو است) ادا شده است و می‌توانید مخوف بودن او را حس کنید.

با این حال، این اپیزود نشان داد که اگر سازندگان سریال تصمیم می‌گرفتند یکی از داستان‌های اصلی خود لاوکرفت را به انیمیشن تبدیل کنند، چقدر نتیجه‌ی بهتری کسب می‌شد. جنبه‌های نظامی‌گرایانه‌ی این داستان صرفاً مثل وصله‌ی ناجور به جنبه‌های لاوکرفتی به‌مراتب بهتر آن وصل شده‌اند. اگر تصویرسازی خوب اپیزود از رویارویی با هیولای لاوکرفتی صرف داستان لاوکرفتی بهتر و اصیل‌تری می‌شد، این اپیزود به‌مراتب به‌‌یادماندنی‌تر از آب درمی‌آمد.

قسمت نهم: جیبارو (Jibaro)

فصل سوم عشق، مرگ و ربات‌ها

  • بر اساس داستانی از آلبرت میگلو (Albert Mieglo)
  • سازنده: استودیوی پینکمن تی‌وی (Pinkman.TV)

همان‌طور که پیش‌تر اشاره شد، هر فصل از سریال یکی دوتا اپیزود دارد که به آن‌ها بهای ویژه‌ای داده شده است. در فصل سوم یکی از این اپیزودها «سفر بد» بود و دیگری بدون‌شک جیبارو است. این اپیزود در محتوای تبلیغاتی فصل ۳ هم در مرکز توجه قرار داشت و به‌خاطر سبک بصری منحصربفردش زیاد به اشتراک گذاشته شد.

جیبارو را آلبرت میگلو، سازنده‌ی اپیزود شاهد (The Witness) از فصل ۱ ساخته است. این اپیزود هم مثل شاهد سبک بصری فوق‌العاده‌ای دارد که نمونه‌ی آن کم پیدا می‌شود. ولی برخلاف شاهد خیلی بی‌سروته نیست و یک سری درون‌مایه و پیام مشخص درباره‌ی طمع، روابط ناسالم و استعمار دارد.

این اپیزود تفسیر جالبی از موجود اساطیری معروف یعنی سایرن (Siren)، ارائه کرده است. در این اپیزود شاهد زنی هستیم که با جیغ‌ها و رقص اغواگرانه/ترسناک خود مردان استعمارگر اسپانیایی را به کام مرگ می‌کشاند. عاملی که باعث می‌شود او نسب به سایرن‌های اساطیر یونان باستان متفاوت باشد، بدن پوشیده از طلا و جواهراتش است که به او ظاهر خاصی بخشیده است و نمادگرایی واضحی از فتح شدن قاره‌ی آمریکا از جانب کنکیستادورهای اسپانیایی و به تاراج رفتن ثروت‌های طبیعی قاره از جانب آن‌هاست.

قلمروی سایرن یک دریاچه است. وقتی کنکیستادورها به آنجا نزدیک می‌شوند، سایرن با سر دادن جیغی ترسناک آن‌ها را به جنون می‌کشاند و کاری می‌کند به‌شکلی عجیب شروع به رقصیدن کنند و همدیگر را بکشند. تنها کسی که از این سانحه جان سالم به در می‌برد سربازی ناشنوا است که ظاهراً نامش جیبارو – یعنی نام اپیزود – است.

این اپیزود کلاً دیالوگ ندارد و به‌کل با تصاویر تعریف می‌شود. از این نظر حال‌وهوایی بسیار کهن‌الگویی دارد. شخصیت سایرن و جیبارو – چه در چهره و چه در حرکات بدن – بسیار اکسپرسیو هستند و تقریباً تمام احساسات و افکارشان را می‌توان از توجه به جزئیات رفتاری‌شان تشخیص داد.

پس از این‌که سایرن می‌بیند از بین آن همه سرباز (و سربازهای دیگری که قبلاً کشته) فقط این یک نفر است که تحت‌تاثیر جیغ‌های او قرار نمی‌گیرد، به‌نوعی شیفته‌ی او می‌شود، دنبالش راه می‌افتد و سعی می‌کند او را ببوسد. جیبارو در ابتدا نسبت به سایرن حس وحشت دارد، ولی به‌مرور به او گرم می‌گیرد و شروع به بوسیدنش می‌کند. دهان و زبان جیبارو به‌خاطر بوسیدن سایرن – که اطراف آن از جواهرات تیز و زاویه‌دار تشکیل شده – زخمی می‌شود و پی می‌برد که معاشقه بین این دو امکان‌پذیر نیست. برای همین جیبارو سایرن را گول می‌زند، بیهوشش می‌کند و در طی صحنه‌ای که انگار ترکیبی از تجاوز و غارت است (دو بلایی که کنکیستادورها سر قاره‌ی آمریکا آوردند) تمام جواهرات را از تن سایرن می‌کند و در کیسه‌ای می‌ریزد تا با خود ببرد. حالا که دیگر هیچ شریکی ندارد تا مجبور باشد ثروتش را با او به اشتراک بگذارد، احتمالاً حس خوشبخت‌ترین مرد دنیا را دارد.

فصل سوم عشق، مرگ و ربات‌ها

تا اینجا داستان سیر منطقی قابل‌قبولی را دنبال می‌کند، اما در این نقطه اتفاقی می‌افتد که زیاد منطقی نیست: خون سایرن دریاچه را سرخ می‌کند، جیبارو آب خونین دریاچه را می‌خورد (آخر چرا باید چنین کاری بکند؟) و بعد قابلیت شنوایی او برمی‌گردد و سایرنی که دیگر جواهرات به تنش نیست، با جیغ‌هایش او را نیز به جنون می‌کشاند و می‌کشد. در آخر جسد جیبارو را می‌بینیم که در کنار جسد خیل عظیمی از مردان دیگر کف دریاچه مدفون شده است.

طبق گفته‌ی خود میگلو این اپیزود درباره‌ی رابطه‌ای سمی است و بر اساس تجربیات و خصوصیات شخصی خود میگلو نوشته شده است. سایرن بنا بر دلایل اشتباه به جیبارو جذب می‌شود و تاوان این انتخاب اشتباه را هم با مورد تجاوز واقع شدن و به تاراج رفتن می‌دهد. در پس‌زمینه‌ی این داستان شخصی هم نمادگرایی واضح جنایت اسپانیا علیه بومیان آمریکا و تب ثروت‌اندوزی بین سربازان اسپانیایی به تصویر کشیده می‌شود. با توجه به این‌که سایرن هم خودش شخصی بی‌گناه نیست و در بهترین حالت نوعی هیولای درک‌نشده است، این پیام زمخت به نظر نمی‌رسد و به‌خوبی با جو داستان تلفیق شده است. جا دارد به اسم کنایه‌آمیز اپیزود هم اشاره کرد: در فرهنگ کشور پورتوریکو جیبارو به کشاورز خودمختاری گفته می‌شود که از طبیعت به نفع خود بهره‌برداری می‌کند. کنایه‌ی نهفته انتخاب این اسم برای سرباز ناشنوایی است که در این اپیزود می‌بینیم، چون او صرفاً مردی طمع‌کار است که از طبیعت به نفع خود بهره‌برداری می‌کند، ولی شیوه‌ی بهره‌برداری او با شیوه‌ی بهره‌برداری یک کشاورز زمین تا آسمان فرق دارد.

مسلماً بزرگ‌ترین نقطه‌قوت جیبارو سبک بصری و شیوه‌ی قصه‌گویی بدون دیالوگ آن است که به آن حال‌وهوایی رویایی/کابوس‌بار بخشیده است و اصولاً شبیه هیچ انیمیشن دیگری نیست که تا به حال دیده‌اید. البته شاید حال‌وهوای عجیب‌غریب آن مطابق سلیقه‌ی همه نباشد، ولی برای انیمیشن اکسپریمنتال گامی رو به جلو است. به امید همکاری‌های بیشتر عشق، مرگ و ربات‌ها با میگلو.

رده‌بندی قسمت‌ها، از بدترین به بهترین:

۹Three Robots: Exit Strategies

۸. The Very Pulse of the Machine

۷. In Vaulted Halls Entombed

۶. Night of the Mini Dead

۵. Kill Team Kill

۴. Mason’s Rats

۳. Swarm

۲. Jibaro

۱. Bad Travelling

 

انتشار یافته در:

مجله‌ی اینترنتی دیجی‌کالا

شناسنامه‌ی انیمه‌ی وایولت اورگاردن

سازنده: کانا آکاتسوکی (نویسنده‌ی لایت‌ناولی که انیمه از آن اقتباس شده)
صداپیشگان: یوئی ایشیکاوا، دایسوکه نامی‌کاوا، تاکِهیتو کویاسو
خلاصه داستان: دختر سربازی که از لحاظ احساسی سرد است، پس از پایان جنگ به‌عنوان نامه‌نویس زندگی‌ای جدید را از سر می‌گیرد. در جریان نامه نوشتن برای دیگران او سعی می‌کند احساسات خود را درک کند و به معنی آخرین جمله‌ای که مافوقش به او گفت پی ببرد.
امتیاز imdb به انیمه: ۸.۵ از ۱۰
امتیاز متاکریتیک: ندارد

وایولت اورگاردن (Violet Evergarden) انیمه‌ای است که تکلیفش با خودش و مخاطبش مشخص است: این انیمه درباره‌ی احساسات است و هدف کلی آن نیز خلق لحظاتی است که از لحاظ احساسی تاثیرگذار باشند. اگر قلب‌تان از جنس سنگ است و حس همذات‌پنداری را یکی از احساسات زائد بشری می‌دانید، احتمالاً وایولت اورگاردن چیزی برای عرضه به شما نخواهد داشت.

درجه‌ی بالای احساس‌گرایی که در وایولت اورگاردن شاهدش هستیم، به همان شدتی است که انیمه – به‌عنوان یک مدیوم – به آن معروف است و به‌ندرت می‌توان در آثار غربی احساس‌گرایی را تا این حد عریان و در مرکز توجه مشاهده کرد. این همیشه یکی از امتیازهای سازندگان انیمه نسبت به همتایان غربی‌شان بوده است. انگار همیشه برای ژاپنی‌ها راحت‌تر بوده تا صحنه‌هایی خلق کنند که انگار هدف‌شان چیزی نیست جز درآوردن اشک مخاطب، در حالی‌که اگر از تکنیک‌های بصری، صوتی و روایتی انیمه در آثار غیرژاپنی استفاده شود، آن اثر متهم به سانتی‌مانتالیسم و گول‌زنی احساسی (Emotional Manipulation) خواهد شد.

نقد انیمه‌ی وایولت اورگاردن

این ویژگی انیمه – یعنی احساس‌گرایی شدید آن – به‌طور کامل در وایولت اورگاردن جاری است. بستگی به انتظاری که از انیمه دارید، این می‌تواند یک نقطه‌ضعف یا نقطه‌قوت باشد. ولی به‌هرحال اگر وایولت اورگاردن را به‌طور کامل تجربه کنید – انیمه شامل ۱۳ اپیزود ۲۳ دقیقه‌ای، یک OVA نیم‌ساعته و دو فیلم سینمایی است – بعید است که در هیچ نقطه از لحاظ احساسی تحت‌تاثیر قرار نگیرید. این تاثیر احساسی، بسته به خلق‌وخوی خودتان، ممکن است از اشک‌آلود شدن چشم‌ها در دو سه لحظه تا هق‌هق‌ گریه کردن در لحظه‌های بسیار متغیر باشد.

با این حال، وایولت اورگاردن از آن انیمه‌ها نیست که از همان اول شما را در خود غرق کند. برای شخص من تا اپیزود پنجم ششم طول کشید تا موتور احساسی انیمه به‌طور کامل روشن شود و نقطه‌ی اوج احساسی آن نیز اپیزود دهم یازدهم است، یعنی تقریباً انتهای سریال. بنابراین اگر واقعاً دنبال انیمه‌ای هستید که احساسات‌تان را قلقلک دهد، وایولت اورگاردن انتخاب خوبی است، ولی باید کمی به آن فرصت دهید تا خودش را در دلتان جا کند.

نقد انیمه‌ی وایولت اورگاردن

دلیل این‌که کمی طول می‌کشد تا وایولت اورگاردن بتواند با شما ارتباط برقرار کند این است که زمینه و دنیایی نسبتاً نامتعارف دارد. انیمه در دنیایی خیالی اتفاق می‌افتد که یادآور نسخه‌ی رمانتیک‌سازی‌شده‌ی اروپا در اوایل قرن بیستم است، با همان حال‌وهوا، فرهنگ و سطح از تکنولوژی، ولی واقع در سرزمینی خیالی. از این لحاظ زمینه‌ی انیمه بسیار شبیه به یکی از انیمه‌های بزرگ این روزهاست که برای جلوگیری از اسپویل نمی‌توان اسماً به آن اشاره کرد، ولی اگر آن را دیده باشید، می‌دانید که از چه زمینه‌ای صحبت می‌کنم.

معمولاً رسم بر این است که هدف از خلق دنیایی خیالی برای یک اثر داستانی پرداختن به جنگ و درگیری‌ای بزرگ و حماسی در بستر این دنیا باشد. نکته‌ی جالب درباره‌ی وایولت اورگاردن این است که در بستر دنیایش جنگی بزرگ اتفاق افتاده و شخصیت اصلی سریال یعنی وایولت نیز یکی از سربازان این جنگ بوده، ولی تمرکز سریال نه روی این جنگ، بلکه روی کارنامه‌ی کاری وایولت به‌عنوان یک نامه‌نویس پس از اتمام جنگ و در دوران صلح کامل است!

از این لحاظ،  وایولت اورگاردن جزو معدود آثار داستانی‌است که در دنیایی خیالی اتفاق می‌افتد که نسبتاً دنیاسازی قابل‌قبولی هم برای آن انجام شده، ولی سوژه‌ی آن کاملاً درام و درباره‌ی موضوع نسبتاً بی‌حاشیه‌ای مثل نامه‌نویسی است و جنبه‌های ماجراجویانه و اکشن در آن بسیار کم و عناصر ماوراءطبیعه نیز غایب هستند. این مسئله شاید برای بعضی از مخاطبان انیمه غافلگیرکننده باشد و برای همین است که بعضی از افراد در انتقاد از انیمه آن را «خسته‌کننده» خطاب کرده‌اند، چون تا حد زیادی یادآوری انیمه‌های برشی از زندگی (Slice of Life Anime) است که موضوع آن‌ها پرداختن به روابطی انسانی (که اغلب ماهیتی رمانتیک دارند)، در بستر زندگی روزمره است. با این‌که تاثیرپذیری وایولت اورگاردن از چنین انیمه‌هایی واضح است، ولی بلندپروازانه‌تر از آن است که بتوان آن را صرفاً یک انیمه‌ی برش از زندگی در نظر گرفت و امتیازهای بالایی که به آن داده شده و هایپی که حول انیمه وجود دارد، آن را از یک انیمه‌ی برشی از زندگی خشک‌وخالی فراتر برده است.

نقد انیمه‌ی وایولت اورگاردن

در چند اپیزود اول، ما با وایولت آشنا می‌شویم. او زخمی و زیلی و در حالی‌که جفت دستش قطع شده، در بیمارستان بیدار می‌شود. اولین سوالی که وایولت می‌پرسد این است که چه بر سر مافوقش سرگرد گیلبرت بوگِن‌ویلیا (Major Gilbert Bougainvillea) آمده است. کلاودیا هاجینز (Claudia Hodgins) یکی از دوستان سابق گیلبرت و مردی که از این پس قرار است وایولت را زیر بال و پر خود بگیرد، به او می‌گوید جنگ بزرگی که وایولت در آن زخمی شده، به پایان رسیده و سرنوشت سرگرد گیلبرت نامعلوم است، هرچند که از صحبت‌ّها اینطور برمی‌آید که سرگرد گیلبرت به احتمال زیاد در جنگ کشته شده است و هاجینز صرفاً دلش نمی‌آید این را به وایولت بگوید.

هاجینز به وایولت کمک می‌کند با زندگی جدید خود خارج از ارتش خو بگیرد. اولین قدم در این راستا این است که خانواده‌ی اورگاردن وایولت را به فرزندخواندگی می‌پذیرند. قدم دوم این است که شرکت پستی سی‌اچ (CH Postal Company)، که هاجینز رییس آن است، وایولت را به‌عنوان عروسک با حافظه‌ی خودکار (Auto Memory Doll) استخدام می‌کند.

نقد انیمه‌ی وایولت اورگاردن

عروسک با حافظه‌ی خودکار یکی از شغل‌های خیالی در دنیای داستان است که می‌توان آن را معادل انیمه‌ای و سانتی‌مانتال کاتب‌ها و نامه‌نویس‌ها در نظر گرفت. عروسک‌ها دخترانی جوان و عموماً زیبا هستند که کارشان نامه نوشتن است. آن‌ها علاوه بر نامه نوشتن برای کسانی که سواد ندارند، برای کسانی که نمی‌توانند احساسات خود را بروز دهند نیز نامه می‌نویسند و به‌عبارتی، پای صحبت افراد می‌نشینند تا ببینند حرف دلشان چیست و آن را به زیباترین شکل روی کاغذ بیاورند. ظاهراً در دنیای داستان نامه‌ها از اهمیتی بسیار بالا برخوردارند و نوشتن نامه‌های زیبا از دغدغه‌های جدی اشراف‌زادگان و شاهزادگان است.

استخدام وایولت اورگاردن به‌عنوان عروسک با حافظه‌ی خودکار اتفاقی غیرمنتظره است، چون وایولت از بچگی در ارتش بزرگ شده و از رفتار و سکناتش پیداست که به‌شدت تحت‌تاثیر شستشوی مغزی انجام‌شده به هنگام تعلیمات نظامی بوده است. درک او از احساسات انسانی بسیار پایین است و در ابتدا هرکس هر حرفی که می‌زند، واضح‌ترین برداشت را از آن می‌کند و انگار به این مسئله واقف نیست که گاهی آنچه انسان‌ها به زبان می‌آورند، با آنچه ته دلشان است زمین تا آسمان فرق دارد.

نقد انیمه‌ی وایولت اورگاردن

درک ضعیف وایولت از احساسات انسانی، در ابتدا باعث می‌شود که او در شغل جدیدش عملکرد بدی داشته باشد. او دقیقاً همان چیزی را که مشتری می‌گوید روی کاغذ می‌آورد و آنقدر معنای همه‌ی حرف‌ها را تحت‌اللفظی برداشت می‌کند که باعث می‌شود چیزی که می‌نویسد، برعکس منظور واقعی مشتری باشد. اما به‌خاطر سرعت نوشتن بالایش روی ماشین تحریر شغلش را حفظ می‌کند.

بیشتر اپیزودهای سریال داستانی جداگانه دارند که در آن وایولت سعی می‌کند برای یک مشتری نامه بنویسد. در جریان نامه نوشتن برای مشتری و آشنا شدن با احساساتش، وایولت نکته‌ای جدید درباره‌ی احساسات انسانی کشف می‌کند و هرچه بیشتر به احساسات سرکوب‌شده‌ی خودش وصل می‌شود. قوس شخصیتی وایولت این است که به‌مرور، با درک احساسات انسانی، در کارش بهتر می‌شود.

با این حال، وایولت در کنار کارنامه‌ی کاری‌اش به‌عنوان یک عروسک با حافظه‌ی خودکار، یک قوس داستانی دیگر هم دارد که نزد او حتی از کارش هم مهم‌تر است: درک آخرین جمله‌ای که گیلبرت به هنگام جنگ به او گفت: «من دوستت دارم.»

انگیز‌ه‌ی اولیه‌ی وایولت برای آشنایی با احساسات انسانی درک معنی واقعی دوست داشتن یا عشق است. با توجه به این‌که یکی از دلایل نامه نوشتن انسان‌ها به هم ابراز عشق و علاقه است، وایولت در طول سریال تا حد زیادی در معرض این پدیده قرار می‌گیرد و هر دفعه هم جنبه‌هایی جدید از این مفهوم پیچیده را کشف می‌کند.

نقد انیمه‌ی وایولت اورگاردن

همان‌طور که می‌بینید ساختار داستانی انیمه طوری چیده شده که از پایه و اساس درباره‌ی احساسات باشد و احساس‌گرایی آن هم کاملاً عمدی و از پیش تعیین‌شده است.

*در ادامه‌ی مطلب خطر لو رفتن داستان وجود دارد*

با این حال، نامفهوم بودن «عشق» برای وایولت تا حدی قوس داستانی گول‌زننده‌ای به نظر می‌رسد و دلیل گول‌زننده بودنش هم تصوری است که درباره‌ی وایولت ایجاد می‌کند. پویش برای درک مفهوم عشق و احساسات انسانی یکی از خرده‌پیرنگ‌های رایج پیرامون ربات‌ها و هوش‌مصنوعی‌ها در آثار داستانی است و تصویرسازی وایولت در سریال این تصور را قوی‌تر می‌کند که او یک جور ربات/اندروید/سرباز کلون‌شده است. از این تصویرسازی می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:

  • رفتار روبات‌گونه و بی‌اطلاعی او از ظرافت‌های روابط اجتماعی انسانی
  • اشاره شدن به او به‌عنوان یک «اسلحه»
  • تحمل باورنکردنی او در مقابل درد (وقتی وسط جنگ دست‌هایش قطع می‌شود، به‌زحمت خم به ابرو می‌آورد)
  • دست‌های مکانیکی و فلزی او که تنها عنصر گمانه‌زن و غیرواقع‌گرایانه‌ی داستان هستند
  • ما در طول سریال هیچ‌گاه وایولت را در حال خوردن (به‌جز چای) یا خوابیدن نمی‌بینیم و او در اشاره به خوردن و خوابیدن واژه‌ی Recharge را به کار می‌برد که به معنای «دوباره شارژ شدن» است و معنای ضمنی ربات‌گونه‌ای دارد
  • مهارت بالای او در مانورهای جنگی که در چند صحنه‌ای که به تصویر کشیده می‌شود، یادآور قابلیت‌های یک ابرسرباز است

نقد انیمه‌ی وایولت اورگاردن

با این حال، تا آخر سریال (و حتی دو فیلم) هیچ‌گاه این مسئله مستقیماً مورد اشاره قرار نمی‌گیرد؛ یعنی نه تایید و نه رد می‌شود و طبق شواهد موجود، وایولت انسانی معمولی است و دلیل رفتارهای عجیبش این است که صرفاً از بچگی به‌عنوان یک کودک‌سرباز بزرگ شده است. اگر وایولت واقعاً انسان باشد و مولف هیچ‌گاه قصد نداشته درباره‌ی ماهیت وجودی او تردید ایجاد کند، تصویرسازی او بسیار گمراه‌کننده از آب درآمده و پویش او برای این‌که اصلاً بفهمد دوست داشتن یعنی چه غیرمنطقی و نمونه‌ای از ملودرام و سانتی‌مانتالیسم (به معنای بدش) به نظر می‌رسد. شاید اگر سوالی که برای او ایجاد می‌شد این بود که «دوست داشتن چه حسی دارد؟ آن حسی که گیلبرت به او داشت از چه جنسی بود؟» معقول‌تر بود، چون در طول سریال کاملاً مشخص است که وایولت خودش به عمیق‌ترین و ایده‌آل‌ترین شکل ممکن عاشق گیلبرت است. به‌عبارت دیگر اگر وایولت به جای درک مفهوم کلی عشق، سعی داشت عشق گیلبرت به خودش را درک کند، دز ملودرام نهفته در این قوس داستانی کمتر می‌شد.

این مسئله تا حدی به تغییرات انیمه نسبت به لایت‌ناولی که انیمه از ان اقتباس شده برمی‌گردد. به‌شخصه منبع اقتباس اصلی را نخوانده‌ام، اما یکی از ویدئوهای یوتوب با عنوان The Book isn’t Always Better: How Kyoto Animation’s Adaption Improved Violet Evergarden این تفاوت‌ها را توضیح داده و من در ادامه خلاصه‌ای از آن‌ها را شرح می‌دهم.

نقد انیمه‌ی وایولت اورگاردن

قضیه از این قرار است که لایت‌ناول اصلی ۱۳ فصل دارد. با توجه به این‌که انیمه هم ۱۳ اپیزود دارد، شاید این تصور ایجاد شود که هر اپیزود اقتباسی از یکی از فصل‌های لایت‌ناول است. اما کاری که سازندگان انیمه کرده‌اند این است که:

  • چهار فصل از لایت‌ناول را حذف کرده‌اند
  • فصل هشتم لایت‌ناول را به‌عنوان اولین قسمت انیمه انتخاب کرده‌اند
  • چهار داستان جدید را به‌عنوان اپیزود ۲ تا ۵ به انیمه اضافه کرده‌اند
  • ترتیب بقیه‌ی فصل‌ها را عوض کرده‌اند؛ به این صورت که اپیزود ۶ تا ۱۳ انیمه این ترتیب از فصل‌های لایت‌ناول را دنبال می‌کند: چهار، یک، شش، دو، سه، یازده، دوازده، سیزده

دلیل اصلی اعمال این تغییرات ایجاد یک قوس داستانی قوی برای وایولت بوده است، عنصری که در لایت‌ناول به‌خاطر ساختارش به‌اندازه‌ی انیمه قوی نیست. فصل اول لایت‌ناول از آنجا شروع می‌شود که وایولت یک عروسک با حافظه‌ی خودکار بی‌نقص و پرطرفدار است که کارش را خوب بلد است. فصل ۱ تا ۷ لایت‌ناول شبیه به داستانی کوتاه مستقل هستند که تنها وجه مشترک‌شان حضور وایولت در آن‌هاست. در این فصل‌ها هم وایولت عمدتاً نقشی به‌عنوان شخصیت پس‌زمینه دارد و داستان اصلی درباره‌ی زندگی مشتری‌هایی است که وایولت دارد برایشان نامه می‌نویسد. تازه در فصل هشتم است که به گذشته‌ی وایولت پرداخته می‌شود و از هویت او باخبر می‌شویم.

نقد انیمه‌ی وایولت اورگاردن

آنچه در فصل هشتم لایت‌ناول برای خواننده فاش می‌شود، از همان ابتدا به اطلاع بیننده‌ی انیمه رسانده می‌شود؛ ما از همان اول می‌دانیم که وایولت سرباز بوده، در جستجوی یافتن مافوقش گیلبرت است و بین آن‌ها پیوند عاطفی قوی وجود دارد. همچنین اضافه کردن چهار داستان اصیل به‌عنوان اپیزود ۲ تا ۵ انیمه روند رشد و پیشرفت وایولت را در شغلش به ما نشان می‌دهد و از همان ابتدا او را به‌عنوان نامه‌نویسی قهار به ما معرفی نمی‌کند.

از این نظر قوس داستانی انیمه بسیار قوی‌تر از لایت‌ناول از آب درآمده است و در عین این‌که هر اپیزود داستانی مستقل دارد و داستان زندگی مشتری‌هایی که وایولت برایشان نامه می‌نویسد همیشه در مرکز توجه قرار دارد، ولی وایولت دیگر شخصیت پس‌زمینه نیست و در هر اپیزود، از طریق کشمکش‌های احساسی مشتری‌هایش، شخصیت او هم توسعه پیدا می‌کند.

با این حال انیمه از یک لحاظ قابل‌انتقاد است: داستان‌هایی که اختصاصی برای انیمه نوشته شده‌اند، در مقایسه با داستان‌هایی که از لایت‌ناول اقتباس شده‌اند، به‌مراتب اثرگذاری احساسی پایین‌تری دارند. به‌شخصه وقتی داشتم انیمه را می‌دیدم، نمی‌دانستم که داستان‌های ابتدایی به لایت‌ناول تعلق ندارند، ولی متوجه کیفیت پایین‌تر آن‌ها نسبت به داستان‌هایی که جلوتر تعریف می‌شوند و از لایت‌ناول اقتباس شده‌اند شدم.

همان‌طور که اشاره شد، تقریباً هر اپیزود داستانی جداگانه دارد و متاسفانه این مسئله باعث شده که همه‌ی اپیزودها در یک سطح کیفی قرار نداشته باشند. البته سریال اپیزود «بد» ندارد، ولی به‌طور کلی دو یا سه اپیزود هستند که به‌طور واضحی یک سر و گردن از اپیزودهای دیگر بالاتر هستند:

  • اپیزود هفت: اپیزودی درباره‌ی نویسنده‌ای معروف که دختربچه‌اش را به‌خاطر بیماری از دست داده و در حال نوشتن نمایش‌‌نامه‌ای خیال‌برانگیز است که یکی از شخصیت‌های آن از دخترش الهام گرفته شده است.
  • اپیزود ده: اپیزودی درباره‌ی دختربچه‌ای هفت‌ساله که پیش مادر پولدار، ولی مریض‌اش زندگی می‌کند. مادرش وایولت را استخدام می‌کند تا برای او نامه‌هایی بنویسد. دخترک که می‌داند مادرش به‌زودی قرار است فوت کند، ناراحت است از این‌که چرا آخرین لحظات عمرش را به‌جای این‌که با او بگذراند پیش نامه‌نویسی غریبه سپری می‌کند.
  • اپیزود یازده: اپیزودی درباره‌ی سربازی که کشورش درگیر جنگ داخلی است و در صحنه‌ی مبارزه زخمی شده. وایولت با چتر نجات به محل زخمی شدن سرباز می‌رود، او را نجات می‌دهد و از طرف او برای خانواده‌اش نامه‌ی خداحافظی می‌نویسد.

نقد انیمه‌ی وایولت اورگاردن

همان‌طور که از خلاصه‌ی داستان این اپیزودها برمی‌آید، هرکدام پتانسیل زیادی برای اندوهناک بودن دارند و سازندگان نیز از تمام این پتانسیل استفاده کرده‌اند. شیوه‌ی پرداختن وایولت اورگاردن به احساساتی چون غم از دست دادن دختر، غم از دست دادن مادر در سن پایین، غم از دست دادن پسران جوانی که در جنگ کشته می‌شوند به‌طور خاصی عمیق یا پیچیده نیست. ولی بسیار موثر است. همه‌ی جنبه‌ّهای سریال من‌جمله دیالوگ، موسیقی و کارگردانی صحنه دست‌به‌دست هم داده‌اند تا غم کهن‌الگویی نهفته در این تجربیات را، که برای همه‌ی انسان‌ها در همه‌ی دوره‌های زمانی و مکانی ملموس‌اند، انتقال دهند.

بنابراین اگر انگیزه‌یتان از دیدن یک اثر داستانی کشف جنبه‌های پیچیده، ناشناخته و غیرمنتظره‌ی انسانی است، وایولت اورگاردن برای شما ساخته نشده. ولی اگر می‌خواهید جنبه‌های شناخته‌شده به شکلی تاثیرگذار، ولی قابل‌پیش‌بینی به شما عرضه شوند، وایولت اورگاردن نیازتان را برطرف خواهد کرد. به‌عنوان مثال، به این فکر کنید که کلیشه‌ای‌ترین نکته‌ی غم‌انگیز درباره‌ی کشته شدن یک جوان در جنگ چیست؟ این‌که پدر و مادرش جگرگوشه‌یشان را از دست داده‌اند و دختری که عاشقش بوده عشقش را از دست داده و او ناکام از دنیا رفته است. وایولت اورگاردن دقیقاً دست روی همین کلیشه‌ها می‌گذارد. این‌که این رویکرد نقطه‌ضعف باشد یا نقطه‌قوت، در نهایت بستگی به انتظارات خودتان خواهد داشت.

همان‌طور که اشاره شد، وایولت اورگاردن علاوه بر انیمه‌ی سیزده قسمتی یک OVA و دو فیلم سینمایی هم دارد. OVA سی دقیقه‌ای (که بین اپیزود ۴ و ۵ اتفاق می‌افتد) یکی از قسمت‌های موردعلاقه‌ی من در انیمه است و احساس‌گرایی نهفته در آن عمیق‌ترین و شاعرانه‌ترین (نه لزوماً تاثیرگذارترین) نمونه‌ی استفاده‌شده در کل اثر است. در این اپیزود یک خواننده‌ی اپرا از وایولت درخواست می‌کند نامه‌ای برای یک سرباز مفقودالاثر بنویسد. وایولت در ابتدا به‌خاطر درخواست‌های مبهم خواننده موفق نمی‌شود نامه‌ای خوب بنویسد، ولی به‌مرور متوجه می‌شود این نامه را برای نوشتن ترانه‌ای برای اپرای خودش لازم دارد. همچنین وایولت متوجه می‌شود که نامزد و معشوقه‌ی خواننده در جنگ مفقودالاثر شده و پدر این سرباز نیز رهبر ارکستی است که با این خواننده کار می‌کند.

نقد انیمه‌ی وایولت اورگاردن

نکته‌ی شاعرانه و زیبای این اپیزود این است که وایولت، برای درک این‌که برای یک سرباز مفقودالاثر چگونه باید نامه نوشت، به اداره‌ی پست رجوع می‌کند و نامه‌های زیادی را می‌خواند که به‌خاطر نرسیدن به دست سربازهایی که احتمالاً در جنگ کشته شده‌اند برگشت خورده‌اند. در نهایت روح تمام این نامه‌ها در قالب موسیقی و اجرایی بسیار زیبا و هیپنوتیزم‌کننده در انتهای اپیزود تجلی پیدا می‌کند. زیبایی این اجرا تجلیل‌خاطری بسیار زیبا از سربازان مفقودالاثر (به‌عنوان یک مفهوم کهن‌الگویی و نه در اشاره به سربازان مفقودالاثر زمان یا مکانی خاص) و یکی از بهترین لحظات کل انیمه است.

فیلم اول با عنوان وایولت اورگاردن: ابدیت و عروسک با حافظه‌ی خودکار Violet) Evergarden: Eternity and the Auto Memory Doll) ناامیدکننده است. این فیلم اساساً سه مشکل دارد:

  1. هیچ توجیهی برای فیلم بودن آن وجود ندارد. فیلم از لحاظ موضوعی و کیفیت روایی هیچ فرقی با یکی از اپیزودهای عادی انیمه‌ی سریالی ندارد و شاید حتی در سطح پایین‌تری از اپیزودهای بهتر سریال قرار داشته باشد.
  2. برخلاف اپیزودهای انیمه که در هرکدام از آن‌ها وایولت چیز جدیدی یاد می‌گرفت یا چیزی درباره‌ی او کشف می‌کردیم، در این فیلم وایولت نقشی به‌شدت پس‌زمینه‌ای دارد و شخصیت او از هیچ لحاظ توسعه پیدا نمی‌کند.
  3. داستان اصلی فیلم، که درباره‌ی دو خواهر است که از هم جدا شده‌اند، در مقایسه با داستان‌های اصلی سریال چندان تاثیرگذار نیست و دلیلش هم لزوماً پرداخت ناکافی سریال نیست، بلکه عدم پتانسیل کافی داستان است؛ به‌عبارت دیگر پیرنگی که برای تبدیل شدن به فیلم یک ساعت و نیمه انتخاب شده، به‌اندازه‌ی پیرنگ اپیزودهای بیست‌وسه‌دقیقه‌ای خوب نیست.

این عوامل دست‌به‌دست هم داده‌اند تا فیلم طوری به نظر برسد که انگار یکی از اپیزودهای معمولی سریال است که صرفاً داستان آن کش داده شده. بعضی از قسمت‌های فیلم هم واقعاً این‌گونه به نظر می‌رسند؛ مثل بخش ابتدایی فیلم که در آن تنش رمانتیک عجیب بین وایولت و خواهر بزرگ‌تر در می‌گیرد. این تنش به هیچ نتیجه‌ای نمی‌رسد، با جو کلی سریال که فن‌سرویس در آن تقریباً غایب است تناسب ندارد و نمونه‌ی بارز کوییربیتینگ (Queerbaiting) است. مثال دیگر اواسط فیلم است که در آن خواهر کوچک‌تر موفق می‌شود وایولت و شرکت پستی سی‌اچ را پیدا کند، ولی به‌جای این‌که همان اول از آن‌ها درخواست کند او را نزد خواهر بزرگ‌ترش ببرند، بنا بر دلایلی نامعلوم می‌گوید که می‌خواهد آنجا کار کند. مدتی طول می‌کشد تا بحث دیدار او با خواهر بزرگ‌ترش (که کل بار احساسی داستان را به دوش دارد) مطرح می‌شود و وقتی هم که این اتفاق می‌افتد، کاتارسیس (Catharsis) احساسی به‌اندازه‌ی اپیزودهای معمولی قدرتمند نیست.

نقد انیمه‌ی وایولت اورگاردن

همچنین یک ایراد دیگر که پس از دیدن چهارده اپیزود سریال و این فیلم بدجوری خودش را نشان می‌دهد، این است که غیر از وایولت، شخصیت‌های شرکت پستی سی‌اچ پرداخت ضعیفی دارند. در این شرکت غیر از وایولت پنج نفر دیگر هم کار می‌کنند که جزو شخصیت‌های مکرر (Recurring Character) انیمه هستند، ولی شما تا آخر داستان چیز زیادی درباره‌یشان نمی‌دانید، با آن‌ها پیوند احساسی برقرار نمی‌کنید و حتی رابطه‌ی معناداری بین آن‌ها و وایولت نیز شکل نمی‌گیرد. این بیانیه حتی شخص هاجینز را هم در بر می‌گیرد. با این‌که او یکی از شخصیت‌های اصلی سریال است، ولی حضورش در داستان حس نمی‌شود.

فیلم وایولت اورگاردن با عنوان Violet Evergarden: The Movie که در سال ۲۰۲۰ منتشر شده، آخرین اثر انیمه است و احتمالاً آخر اثرین هم باقی خواهد ماند، چون پایانی قطعی برای داستان وایولت اورگاردن است. برای بحث درباره‌ی این فیلم باید به‌ناچار پایان انیمه و خود فیلم را اسپویل کرد، بنابراین اگر هنوز انیمه را تمام نکرده یا فیلم را ندیده‌اید، از خواندن ادامه‌ی متن صرف‌نظر کنید.

در پایان انیمه، پس از این‌که وایولت موفق می‌شود گروهی از افراد جنگ‌طلب را که می‌خواهند مذاکرات صلح را به هم بریزند شکست دهد، بالاخره با این حقیقت که سرگرد گیلبرت ممکن است مرده باشد به صلحی نسبی می‌رسد و سعی می‌کند یاد و خاطره‌ی او را در دل خود زنده نگه دارد، آن هم در حالی‌که وضعیت دنیای اطرافش خوب به نظر می‌رسد. این دقیقاً بهترین پایان تاریخ انیمه نبود، ولی برای چنین انیمه‌ای مناسب و کافی به نظر می‌رسید.

در این فیلم ما پی می‌بریم که سرگرد گیلبرت همچنان زنده است و با نام مستعار جیلبرت (!) در جزیره‌ای دورافتاده و کوچک، به‌عنوان معلم کودکان و کارگر زمین‌های زراعی اموراتش را می‌گذراند. دوست سابقش هاجینز به‌کمک نامه‌های برگشت‌خورده‌اش به هویت او پی می‌برد، این موضوع را به وایولت اطلاع می‌دهد و این دو به این جزیره می‌روند تا وایولت بتواند مهم‌ترین فرد زندگی‌اش را دوباره ببیند.

نقد انیمه‌ی وایولت اورگاردن

در این فیلم متوجه می‌شویم که گیلبرت تمام مدت از وجود وایولت خبر داشته، ولی به‌خاطر عذاب‌وجدان وارد کردن او به ارتش و استفاده کردن از او به‌عنوان اسلحه‌ی انسانی می‌خواهد خود را از او دور نگه دارد.

متاسفانه پیرنگ فیلم مبتلا به یکی از حربه‌های اعصاب‌خردکن آثار داستانی برای خلق دراماست: ایجاد گره‌ای که با یک گفتگوی ساده حل می‌شود، ولی شخصیت‌ها بنا بر دلایلی احمقانه حاضر به انجام این گفتگو نیستند. مقاومت ابتدایی گیلبرت برای ملاقات با وایولت از هیچ لحاظ منطقی یا وجدانی به نظر نمی‌رسد و صرفاً او را فردی احمق یا سادیستیک جلوه می‌دهد که از عذاب دادن و در خماری نگه داشتن وایولت لذت می‌برد.

ظاهراً احمقانه بودن این گره‌ی دراماتیک در لایت‌ناول اصلی نیز شدیدتر است. چون در لایت‌ناول هم متوجه می‌شویم که گیلبرت زنده است، ولی در آنجا دلیل این‌که او نمی‌خواهد وایولت را ببیند این است که مانع از این شود که او دوباره وارد زندگی نظامی شود! راه‌حل این مشکل بسیار ساده است گیلبرت عزیز؛ کافی است وایولت را ببینی و به او بگویی دور ارتش را خط بکشد. با توجه به این‌که تو عملاً بت وایولت هستی، هر دستوری به او بدهی بی‌بروبرگرد از آن اطاعت خواهد کرد. به‌طور کلی لوس‌بازی‌های گیلبرت برای ملاقات نکردن با وایولت از آن گیرهای دراماتیک بیخود و نالازم است و دلیل موجهی ندارد، ولی در نهایت این گره رفع می‌شود، وایولت و گیلبرت به هم می‌رسند و تا آخر عمر در کمال خوشبختی در آن جزیره‌ی کوچک در کنار هم زندگی می‌کنند. ما این را می‌دانیم، چون یکی از نوادگان دختربچه‌ای که وایولت از طرف مادر مریضش برایش نامه نوشت، در دنیای مدرن که اختراع تلفن باعث منسوخ شدن شغل عروسک‌ها شده، رد وایولت را می‌گیرد، میراثش را کشف می‌کند و ما سرنوشت وایولت پس از رسیدن به گیلبرت را از زبان او می‌شنویم.

به‌شخصه ترجیح می‌دادم که گیلبرت واقعاً مرده باشد و وایولت در نهایت یاد بگیرد که با مرگ عزیزان و زنده نگه داشتن یاد و خاطره‌ی آن‌ها در دل کنار بیاید؛ یعنی همان پایانی که در انیمه‌ی سریالی تثبیت شده بود. البته پایانی که در آن گیلبرت و وایولت به هم می‌رسند نیز یک پایان خوش دیزنی‌وار است و چیزی را خراب نمی‌کند، ولی ممکن است از بعضی لحاظ معذب‌کننده باشد، چون گیلبرت وایولت را از سنین کودکی می‌شناخت و او را زیر بال و پر گرفته بود و برقراری پیوند عاطفی بین این دو شاید این تصور را ایجاد کند که گیلبرت در حال اغفال و آماده‌سازی وایولت برای رابطه‌ی جنسی بوده (به‌اصطلاح Grooming)، چون در ابتدای انیمه ماهیت عشق گیلبرت به وایولت به‌طور دقیق مشخص نیست و می‌توان برداشتی برادرانه/پدرانه نیز از آن داشت.

این فیلم به سبک اپیزودهای اصلی داستان یک مشتری را هم روایت می‌کند که از وایولت می‌خواهد برایش نامه بنویسد. این مشتری پسربچه‌ای است که به بیماری‌ای مرگبار دچار است و می‌خواهد برای مادر، پدر و برادر کوچک‌ترش نامه بنویسد تا بعد از مرگش نامه‌ها را از او به یادگار داشته باشند.

این خرده‌داستان از لحاظ احساسی به‌مراتب از داستان فیلم قبلی بهتر است و صحنه‌ای که در آن این پسربچه بابت پس زدن دوستش از او معذرت‌خواهی می‌کند، چون نمی‌خواسته دوستش او را در وضعیت بیماری ببیند، از لحاظ تاثیرگذار بودن به اپیزود ده و یازده سریال نزدیک می‌شود.

در فرهنگ عامه این تصور وجود دارد که انیمه محصولی احساسی و به‌شدت اکسپرسیو (Expressive) است. این جنبه از انیمه همیشه یکی از دلایل محبوبیتش بوده و در عین حال باعث شده خیلی‌ها آن را به‌عنوان مدیوم هنری جدی نگیرند و از آن  انتقاد کنند. وایولت اورگاردن از همه نظر – چه مثبت و چه منفی – نماینده‌ای دقیق از این تصور از انیمه است.

اگر بخواهید با دیدی نقادانه و جزئی‌گرایانه به انیمه نگاه کنید، اشکالاتی در آن پیدا خواهید کرد و در طول این نقد به بعضی از آن‌ها اشاره شد. همچنین سطح کیفی انیمه منسجم نیست و اپیزود به اپیزود و فیلم به فیلم بالا و پایین می‌شود. ولی به‌لطف موسیقی زیبا و طراحی هنری چشم‌نواز انیمه از مناظر سرسبز و شهرهای اروپایی اوایل قرن ۲۰ – که البته به‌طور خاصی خلاقانه نیست، ولی به‌عنوان آبنبات بصری کارش را انجام می‌دهد – یک تجربه‌ی انیمه‌ای مناسب برایتان فراهم می‌کند.

انتشار یافته در:

مجله‌ی اینترنتی دیجی‌کالا

شناسنامه‌ی سریال آرکین

خالق: رایوت گیمز
بازیگران: هیلی استاینفلد، الا پورنل، کوین آلخاندرو، کیتی لیانگ، جیسون اسپیساک و…
خلاصه داستان: آرکین، ماجرای درگیری و خصومت درازمدت بین شهر مرفه پیلتوور، و شهر فقیر زان است. این خصومت و دشمنی شدید، در نهایت منجر به جنگی بزرگ، و یتیم شدن دو خواهر به نام‌های وای و پاودر می‌شود. شخصیت‌های این مجموعه قهرمانان معروف و شناخته شده‌ی بازی لیگ آو لجندز (League of Legends) می‌باشند و این داستان، سرگذشت تحول آن‌ها می‌باشد. (برگرفته از ویکی‌پدیای فارسی)
امتیاز کاربران imdb به سریال: ۹.۴ از ۱۰
امتیاز متاکریتیک: ۸۵ از ۱۰۰

اولین بار که به محتوای تبلیغاتی بازی لیگ آو لجندز (League of Legends) – بازی موبایی (MOBA) که سریال آرکین (Arcane) از دنیاسازی آن اقتباس شده – برخورد کردم، بدجوری توی ذوقم خورد. در تریلرها و عکس‌های بازی ترکیبی از جادوگرها، افراد اسلحه‌به‌دست، مبارزان شمشیر‌به‌دست، شخصیت‌های انیمه‌ای، موجودات شبه‌حیوان بامزه که انگار به کارتون کودکان تعلق دارند و بسیاری عناصر نامتجانس دیگر دیدم. انگار که رایوت گیمز (Riot Games) تصمیم گرفته بود تک‌تک تیپ‌های شخصیتی و کلیشه‌های موجود در فرهنگ عامه را به یکی از شخصیت‌های بازی‌اش تبدیل کند، بدون این‌که به این فکر کند که این شخصیت‌ها چطور قرار است به‌طور منطقی در یک دنیا وجود داشته باشند. اگر در آن دوران کسی به من می‌گفت که روزی خواهد رسید که دنیاسازی لیگ در نظر من به قوی‌ترین ویژگی‌اش تبدیل خواهد شد، احتمالاً به او پوزخند می‌زدم.

بعداً که بازی را شروع کردم و بیشتر در معرض جامعه‌ی هواداری آن قرار گرفتم، متوجه شدم که رایوت گیمز دنیاسازی لیگ آو لجندز را بسیار جدی گرفته و یک عالمه داستان کوتاه، کمیک، تریلر، بیوگرافی و محتواهای جورواجور دیگر تولید کرده تا هرچه بیشتر به دنیای لیگ آو لجندز و شخصیت‌های آن شاخ‌وبرگ دهد. یکی از تصمیم‌های هوشمندانه‌ی رایوت گیمز برای این‌که این شخصیت‌های بسیار متفاوت را بخشی از یک دنیا جلوه دهد، این بود که دنیای رون‌ترا (Runeterra) را ناحیه‌بندی کند و برای هر ناحیه دو عامل «رویکرد نسبت به جادو» و «سطح تکنولوژی» تعیین کند. این دو عامل تا حد زیادی دلیل تفاوت عمده بین شخصیت‌ها را توضیح می‌دهد. مثلاً اگر شخصیتی ببینید که به تفنگ یا قطعات تکنولوژیک پیشرفته مجهز است، می‌توانید فرض را بر این بگیرید که یا به پیلتوور (Piltover) متعلق است یا به زان (Zaun)، چون در نقشه‌ی بازی فقط این دو شهر دوقلوی مستقل هستند که سطح تکنولوژی‌شان «بالا» ذکر شده است. در حالی‌که در فرلیورد (Freljord) سطح تکنولوژی بسیار پایین و رویکرد نسبت به جادو پرستش آن است، بنابراین بسیاری از شخصیت‌هایی که به این ناحیه تعلق دارند، با اسلحه‌های سرد می‌جنگند یا خاصیت جادویی/خداگونه دارند.

نقد سریال آرکین

تا قبل از آشنایی بیشتر با این دنیاسازی، واکنش من هم مثل بسیاری دیگر این بود که: آخر بازی موبا را چه به دنیاسازی و قصه‌گویی؟ سبک موبا یک سبک بازی کاملاً رقابتی است و داستان تعریف کردن در بستر آن عملاً غیرممکن است. با این‌که رایوت گیمز مشخصاً داشت زحمت زیادی در این زمینه می‌کشید، ولی به نظر می‌رسید که زحمتش دارد تا حد زیادی به هدر می‌رود، چون بیشتر بازیکنان لیگ آو لجندز عملاً هیچ ایده‌ای درباره‌ی دنیاسازی‌ای که در پس‌زمینه انجام می‌شد نداشتند.

ولی برای رایوت گیمز لیگ آو لجندز نه فقط یک بازی، بلکه پروژه‌ای بزرگ بود، پروژه‌ای که قرار بود وجهه‌های مختلف داشته باشد و از دل آن چیزهای مختلفی بیرون بیاید: از سریال گرفته تا بازی مبارزه‌ای و MMO. رایوت گیمز هم می‌دانست که ره صدساله را یک‌شبه نمی‌توان طی کرد. برای این‌که نقشه‌های بلندپروازانه‌ی شرکت به بار بنشینند، لازم بود که برای مدتی ایده‌هایش را در مقیاسی کوچک‌تر مورد آزمون و خطا قرار دهد و دنیای رون‌ترا را آهسته‌وپیوسته توسعه دهد.

سریال آرکین اولین محصول فرهنگی نیست که از دل دنیاسازی لیگ آو لجندز بیرون آمده، ولی مسلماً تا این لحظه بزرگ‌ترین و مهم‌ترین‌شان است. ساخت این سریال نزدیک به ۶ سال زمان برده که شاید برای یک فصل ۹ قسمتی زمان طولانی‌ای به نظر برسد، ولی مسلماً بخشی از این زمان نه لزوماً صرف ساخت خود سریال، بلکه صرف توسعه دادن دنیایی که سریال قرار است در آن اتفاق بیفتد شده است. تمام تیزرها، ایونت‌ها و نوشته‌هایی که رایوت در طی سال‌ها در حال منتشر کردن بود، به ساخت این سریال ختم شدند و حاصل کار از این بهتر نمی‌توانست باشد.

در ادامه به تعدادی از دلایل که در موفقیت سریال دخیل بوده‌اند می‌پردازم.

در ادامه‌ی مطلب خطر لو رفتن داستان وجود دارد

نقد سریال آرکین

دلیل اول: سریال هم برای طرفداران لیگ کار می‌کند، هم برای کسانی که هیچ آشنایی‌ای با آن ندارند

وقتی عده‌ای مشغول ساخت اثر داستانی درباره‌ی دنیا و شخصیت‌هایی هستند که پیش از تالیف داستان وجود داشته‌اند و هویت و ماهیت‌شان تا حد زیادی تثبیت شده، معمولاً دو حالت پیش می‌آید:

۱. داستان جدید چنان ریشه‌ی عمیقی در دنیاسازی و شخصیت‌های از پیش تثبیت‌شده دارد که طرفداران جدید نمی‌توانند با آن ارتباط برقرار کنند.

۲. ارتباط اثر آنقدر با ریشه‌های خود ضعیف شده که طرفداران قدیمی آن را به چشم خیانتی به آنچه می‌شناختند و دوست داشتند می‌بینند.

آرکین به هیچ‌یک از این دو عاقبت دچار نشده و واقعاً هم برای طرفداران پر و پا قرص دنیاسازی لیگ حرفی برای گفتن دارد، هم برای کسانی که هیچ ایده‌ای درباره‌ی دنیای لیگ ندارند.

نقد سریال آرکین

دلیل این‌که سازندگان سریال موفق شده‌اند به این دستاورد برسند، به دو عامل بستگی دارد.

عامل اول این است که شخصیت‌های زیادی از داخل دنیای بازی در سریال مورد استفاده قرار گرفته‌اند، ولی وضعیتی که در دنیای سریال دارند، با وضعیت‌شان در دنیای بازی یکسان نیست. مثلاً در دنیای لیگ هایمردینگر (Heimerdinger) مخترعی است که تکنولوژی‌های متنوعی در اختیار دارد که با عنوان هکس‌تک (Hextech) مشخص شده‌اند: مثل مسلسل‌های خودکار، موشک و نارنجک.

وقتی سریال شروع می‌شود، هایمردینگر عضوی از شورای شهر پیلتوور است و وقتی جیس تالیس (Jayce Talis) درباره‌ی پروژه‌ی جدیدش یعنی هکس‌تک به او اطلاع می‌دهد، هایمردینگر اکیداً با آن مخالفت می‌کند. اگر شما بازی را بازی کرده باشید، به‌عنوان کسی که می‌داند کل قابلیت‌های هایمردینگر در بازی بر پایه‌ی هکس‌تک می‌چرخند، کنجکاو می‌شوید بدانید که دقیقاً چه اتفاقی می‌افتد که باعث می‌شود او نه‌تنها با توسعه‌ی هکس‌تک موافقت کند، بلکه خودش هم به اختراع در این حوزه مشغول شود. اگر سریال در دوره‌ای از زندگی هایمردینگر اتفاق می‌افتاد که در آن مخترع سرشناس هکس‌تک بود، شما به‌عنوان کسی که بازی را انجام داده، یک دلیل کمتر برای کنجکاوی نسبت به داستان داشتید.

نقد سریال آرکین

ولی اگر هیچ ایده‌ای نداشته باشید که هایمردینگر کیست، این عدم آگاهی هیچ لطمه‌ای به درک شما از داستان وارد نخواهد کرد و شاید حتی امتیاز به حساب بیاید، چون مانع از لو رفتن جریان سریال می‌شود. سریال به مقطعی از تاریخ پیلتوور می‌پردازد که در آن هیچ‌کس هنوز به آن شخصیت قهرمانی و قدرتمندی که در بازی دارد تبدیل نشده و سریال تازه می‌خواهد به ما نشان دهد که چه شد هایمردینگر به مخترع نابغه‌ی هکس‌تک تبدیل شد، جیس به نماد آینده‌نگری و پیشرفت در پیلتوور تبدیل شد و آن چکش نمادینش از کجا آمد، ویکتور چگونه به موجودی نیمه‌انسان نیمه‌ماشین تبدیل شد و قضیه‌ی شعار معروفش «تکامل شکوه‌مند» (Glorious Evolution) دقیقاً چیست  و… بنابراین سریال با نقطه‌ی شروع تعدادی از نمادین‌ترین شخصیت‌ّهای دنیای لیگ سر و کار دارد. شما به‌عنوان بیننده چه بدانید این نقطه‌ی شروع قرار است چه پایانی داشته باشد، چه ندانید، سفر این شخصیت‌ها برایتان جالب خواهد بود، هرچند شاید بنا بر دلایلی متفاوت.

دلیل دوم جالب بودن سریال برای همه‌ی اقشار این است که با وجود این‌که نویسندگان سریال داستان را طوری نوشته‌اند که بیننده‌ای که چیزی درباره‌ی شخصیت‌ها و دنیای آن نمی‌داند هم بتواند از آن سر در بیاورد، ولی با گنجاندن جزئیات ریز و نه‌چندان حیاتی در طول داستان کاری کرده‌اند کسانی که اطلاعاتی درباره‌ی دنیای بازی دارند، همیشه یکی دو قدم از کسانی که با اطلاعات صفر سریال را می‌بینند جلوتر باشند؛ هرچند قابل‌بحث است که آیا این یکی دو قدم جلوتر بودن امتیاز محسوب می‌شود یا نه، چون همان‌طور که اشاره شد، گاهی به لو رفتن عناصر غافلگیرکننده‌ی سریال منجر می‌شود و گاهی نیز باعث رد‌گم‌کنی می‌شود.

نقد سریال آرکین

مثلاً وقتی جیس با مل (Mel) وارد رابطه می‌شود، در قسمتی می‌بینیم که مل در حال کشیدن نقاشی از منظره‌ای شهری است. کسی که با دنیای لیگ آشنا باشد، متوجه می‌شود که این مکان سنگر جاودان (The Immortal Bastion)، پایتخت ناکسوس (Noxus) است. ناکسوس یکی از نواحی دنیای رون‌ترا است که معروف به جنگ‌آوری و استبداد است. کسی که با دنیاسازی لیگ آشناست، از این صحنه نتیجه‌گیری می‌کند که مل اهل ناکسوس است و با توجه به رفتار نسبتاً مرموز او فرض را بر این می‌گیرد که او جاسوس ناکسوس است و دارد از جیس سوءاستفاده می‌کند.

در ادامه‌ی سریال با سر رسیدن مادر مل به پیلتوور فرض پیشین پیرامون این‌که او اهل ناکسوس است تایید می‌شود، ولی فرض خیانت‌کار بودن او صرفاً به‌خاطر تعلق داشتن به ناکسوس رد‌گم‌کنی از آب درمی‌آید. دلیل این‌که مل در پیلتوور به سر می‌برد، به‌خاطر مشکلاتش با فرهنگ بی‌رحمانه‌ی ناکسوس بوده است.

نقد سریال آرکین

یکی از بارزترین مثال‌ها در این زمینه شخصیت وندر (Vander) است. برای کسی که با اطلاعات صفر سریال را تماشا کند، این تصور ایجاد می‌شود که او به‌خاطر اشتباه جینکس (Jinx) در پایان اپیزود سوم کشته می‌شود، ولی در نظر کسانی که با دنیاسازی بازی آشنا باشند، از همان اول متوجه نشانه‌هایی خواهند شد مبنی بر این‌که او وارویک (Warwick)، شخصیت گرگینه‌مانند بازی است که سینجد (Singed) او را در آزمایشگاه ساخته و طبق بیوگرافی‌اش در بازی پیش از تبدیل شدن به یک هیولا، گانگستری در زان بود. از این نشانه‌ّها می‌توان به خطاب شدن او به‌عنوان «سگ تازی زیرزمین» و پخش شدن موسیقی شکار وارویک، موقعی‌که در حال حمله به نوچه‌های سیلکو (Silco) است، اشاره کرد.

آرکین مصداق بارز سریالی است که چند سطح خوانش مختلف دارد و بسته به میزان اطلاعات قبلی که از دنیا و شخصیت‌های آن دارید، تجربه‌ای متفاوت از آن خواهید داشت، ولی این تفاوت در تجربه به هیچ‌وجه جنبه‌ی کیفی ندارد و همه به یک میزان از آن لذت خواهند برد.

نقد سریال آرکین

دلیل دوم: پرهیز از کلیشه‌ها

با این‌که سبک فانتزی درباره‌ی اکتشاف تخیل انسان است، ولی به‌طور عجیبی در خطر تکراری و فرمولی شدن قرار دارد. هر از گاهی سبک فانتزی نیاز به اثری دارد که بیاید و منزلگاهش را که غبار کلیشه آن را فرا گرفته، خانه‌تکانی اساسی کند.

برای مدتی طولانی، دنیاسازی غالب در آثار فانتزی غلیظ (High Fantasy)، قرون‌وسطایی تالیکنی بود. البته در آثار نوشتاری فانتزی تنوع دنیاها به‌مراتب بیشتر است، اما در بین آثار پرخرج بصری که گنجایش کمتری برای ریسک و خلاقیت دارند، منبع الهام غالب همچنان به شکلی محافظه‌کارانه تالکینی باقی مانده است.

البته بین فیلم‌ها و سریال‌های فانتزی هم شاهد جریانی برای به چالش کشیدن سلطه‌ی فانتزی تالکینی/قرون‌وسطایی هستیم، ولی آرکین شاید اولین اثری باشد که این کار را به شکلی موثر انجام داده است. سازندگان سریال تلاش زیادی کرده‌اند تا از به کار بردن کلیشه در سریال پرهیز کنند؛ چه کلیشه‌های مربوط به خلق جهان فانتزی، چه کلیشه‌های روایی و شخصیت‌پردازی.

نقد سریال آرکین

زمینه‌ی جهان خیالی داستان – یعنی شهر پیلتوور و زان – «آرکین‌پانک» (Arcanepunk) است. آرکین‌پانک یکی از زیرمجموعه‌های آثار پانک است (مثل سایبرپانک، استیم‌پانک و…) که در آن جادو و علم به‌موازات هم وجود دارند و با هم قابل‌ترکیب‌اند. مثل همه‌ی آثار پانک دیگر هم شخصیت‌های ضد اجتماعی و سرکش (به‌اصطلاح پانک) نیز شخصیت‌های اصلی قصه هستند و خب از جینکس، اکو (Ekko)، وای (Vi) و به‌طور کلی ساکنین زان پانک‌تر نداریم.

با این‌که در مدیوم‌های مختلف آثار «فلان‌پانک» زیادی ساخته شده‌اند، ولی متاسفانه بیشتر این آثار (جز در دو حوزه‌ی اصلی یعنی سایبرپانک و استیم‌پانک) یا جنبه‌ی آزمایشی دارند یا فقط برای خوره‌های آثار گمانه‌زن جذاب‌اند و نمی‌توان از آن‌ها به‌عنوان مثال‌هایی درخشان از قصه‌گویی استاندارد و حس‌برانگیز یاد کرد.

آرکین شاید اولین اثری باشد که نه‌تنها یک آرکین‌پانک تمام‌عیار است (یکی از زیرگونه‌های بسیار کم‌استفاده‌ی گمانه‌زن)، بلکه از جذابیت همگانی و عمق احساسی برخوردار است و این اتفاقی بس خجسته برای طرفداران فانتزی است، چون موفقیت این سریال راه را برای ساخته شدن آثار دیگر فانتزی با دنیاها و زمینه‌های منحصربفرد باز خواهد کرد.

نقد سریال آرکین

نکته‌ی مهم اینجاست که زمینه‌ی آرکین‌پانک سریال روکشی زیباشناسانه نیست، بلکه تاثیری مستقیم روی داستان سریال دارد، طوری که نمی‌توان این داستان را به زمینه‌ی دیگری منتقل کرد. بخش زیادی از این داستان حول دو موضوع می‌چرخد:

۱. کشمکش بین قسمت بالایی و پایینی شهر پیلتوور (قسمت پایینی بعداً با نام «زان» استقلال پیدا می‌کند) و تفاوت فرهنگی، اقتصادی و کیفیت زندگی فاحش بین آن‌ها

۲. کشف شدن هکس‌تک که ترکیب جادو و فناوری است و قرار است دنیا را تغییر دهد

سازندگان سریال با در مرکزیت قرار دادن هکس‌تک کاری کرده‌اند که اثر آن روی دنیای داستان و شخصیت‌های ساکن آن به‌خوبی حس شود و صرفاً در حد افکتی باحال باقی نماند. چنین سبک داستان‌هایی همیشه در این خطر قرار دارند که عناصر جادویی و گمانه‌زن‌شان به عنصری جزئی در پس‌زمینه انتقال داده شود؛ شاید به این دلیل که سازندگان‌شان در حدی به تخیل اطمینان ندارند تا آن را به‌عنوان پدیده‌ای جدی و انقلابی درون دنیای داستان در نظر بگیرند. در چنین حالتی نورافکن روی خود شخصیت‌ها می‌افتد و داستان طوری پیش می‌رود که انگار کل عناصر تخیلی برای این وجود دارند تا خدمت‌گزار شخصیت‌های داستان باشند. اما آرکین به چنین مشکلی دچار نشده است.

نقد سریال آرکین

در کنار کلیشه‌ای نبودن دنیا و فضای خیالی سریال، سازندگان به‌شکلی استادانه از به کار بردن کلیشه‌ّهای روایی و شخصیت‌پردازی نیز پرهیز کرده‌اند.

سیلکو، شرور اصلی فصل ۱ سریال، مثال بارزی از کلیشه‌ای نبودن سریال است. با این‌که سیلکو کارهای بدی انجام می‌دهد و در شرور بودن او شکی نیست، ولی شرارت او هیچ‌گاه حالت کارتونی و غیرمنطقی پیدا نمی‌کند و شخصیت او هیچ‌گاه به کلیشه‌های دم‌دستی نزول نمی‌کند، کلیشه‌ّهایی مثل:

  • شروری که مخزن بی‌انتهای شرارت است و جز نابودی و قدرت‌طلبی هیچ هدف دیگری ندارد
  • شروری که در اصل شرور نیست و صرفاً قهرمانان قصه با او دچار سوءتفاهم شده‌اند و جا برای رستگار شدن دارد
  • شروری که از قدرت فوق‌العاده زیاد برخوردار است و نمی‌توان با او رو در رو جنگید
  • شروری که از اول تا آخر قصه در حال گول زدن و زبان‌بازی است

نقد سریال آرکین

دلیل قوی بودن شخصیت سیلکو این است که او خصلت‌های بد شرورها را دارد، ولی این خصلت‌ها معقول و باورپذیر هستند. مثلاً با این‌که او تمایل به فریب دادن و بازی ذهنی با بقیه دارد، ولی عشق پدرانه‌اش به جینکس واقعی است و در این زمینه بازی ذهنی‌ای در کار نیست. این عشق نه قرار است او را از کارهای بدش رستگار کند، نه کارهای بد دیگرش قرار است عشق او را خدشه‌دار کنند. سازندگان سریال به این نکته واقف بوده‌اند که برای شخصیت‌پردازی نیازی نیست در نهایت همه‌ی ویژگی‌های بد و خوب را به‌نحوی با هم آشتی داد و در آخر کلیتی واحد از شخصیت به وجود آورد. انسان‌ّها موجودات پیچیده‌ای هستند و ممکن است ویژگی‌هایی داشته باشند که قضاوت درباره‌ی آن‌ها را سخت کند. برای خلق یک لحظه‌ی احساسی، برای تاکید روی لذت شکست دادن شرور یا پیروزی قهرمان، لازم نیست شرورها را زیادی بد و قهرمانان را زیادی خوب جلوه داد. گاهی اصلاً نیازی نیست پس از شکست خوردن شرور یا به پیروزی رسیدن قهرمانان احساس خوبی داشت. سازندگان آرکین به‌خوبی به این موضوع واقف بوده‌اند.

یکی دیگر از مثال‌های برجسته در این زمینه صحنه‌ای است که جیس عزل هایمردینگر از شورای پیلتوور را به رای می‌گذارد. اگر با سریالی کلیشه‌ای‌تر و ساده‌تر طرف بودیم، هدف وجودی این صحنه این می‌بود که به ما نشان داده شود جیس چقدر در ایگوی خود غرق شده و اعضای شورا چقدر فاسد هستند که موسس شهرشان را، که بدون‌شک دغدغه‌مندترین و بی‌شیله‌پیله‌ترین عضو آنجاست، از شورا بیرون می‌اندازند.

نقد سریال آرکین

اما نکته اینجاست حرف‌هایی که جیس علیه هایمردینگر می‌زند، همه ریشه در حقیقت دارند. هایمردینگر یک یوردل (Yordle) است. یوردل‌ها موجودات جادویی هستند که عمر جاودانه دارند و درک‌شان نسبت به مفهوم زمان با انسان‌ها فرق دارد. هایمردینگر هیچ‌گاه نمی‌تواند درک کند که انسان‌ها وقت محدودی در این دنیا دارند و صبر کردن به مدت چند دهه برایشان مقدور نیست. او کمی قبل از عزل شدنش خبردار شد که ویکتور به‌زودی قرار است بر اثر بیماری بمیرد، ولی واکنش خاصی نشان نداد که ناشی از همذات‌پنداری باشد و بدون تعلل راهکاری را که جیس برای درمان او پیشهاد داد «خطرناک» خطاب کرد.

همچنین جیس به هایمردینگر گفت که او اجازه داد زیر نظرش شهر زیرین (یا همان زان) به وضعیتی اسفناک دچار شود و او تمام مدت دست روی دست گذاشت و هیچ تلاشی نکرد تا وضعیت آن‌ها را بهتر کند. این هم اتهامی به‌جاست. با توجه به این‌که پس از عزل شدن، هایمردینگر به شهر زیرین می‌رود تا از نزدیک با وضعیت زندگی مردم آنجا آشنا شود، نشان می‌دهد خودش هم به انتقادی که جیس از او کرده واقف بوده است. به‌عبارت دیگر، مشکل هایمردینگر این است که از لحاظ ذهنی قابلیت این را ندارد تا درد و مشکلات کسانی را که قرار است به آن‌ها حکومت کند درک کند و با وجود این‌که بهترین نیت‌ها را دارد، محافظه‌کاری او که ناشی از عمر طولانی‌اش است، مانعی بزرگ سر راه پیشرفت پیلتوور است. حتی اگر این پیشرفت قرار است به بیراهه برود، یک‌تنه نمی‌توان جلوی چنین جریان قدرتمندی را گرفت و برای همین بود که هایمردینگر در کمال ناباوری از شورا عزل شد.

نقد سریال آرکین

با این‌که صحنه‌ی عزل شدن هایمردینگر طوری کارگردانی شده تا برایش دل بسوزانیم (و واقعاً هم دلمان می‌سوزد)، ولی همان‌طور که می‌بینید، این واکنش احساسی کل حقیقت ماجرا را دربرنمی‌گیرد. حقیقت این است که خود هایمردینگر در اتفاق ناخوشایندی که برایش می‌افتد سهیم است.

چنین پیچیدگی‌هایی در همه‌ی موقعیت‌های احساسی داستان حاضرند: دعوای بین جینکس و وای، دعوای بین سیلکو و وندر، دعوای ابتدایی بین جیس و شورای پیلتوور و به‌طور کلی، دعوای بین پیلتوور و زان.

هیچ موقعیتی در حدی ساده نیست که بتوانید با دودوتا چهارتا کردن طرف خوب و بد دعوا را مشخص کنید و منتظر بمانید تا حق به حق‌دار برسد. همه‌ی شخصیت‌های سریال برای کارهایی که انجام می‌دهند حق دارند، و کسانی که از کارهایشان آسیب می‌بینند نیز حق دارند. دلیل این‌که می‌توان به همه‌ی شخصیت‌ها حق داد، این است که سازندگان سریال، در عین استفاده‌ی سالم و اجتناب‌ناپذیر از کلیشه‌ها، هیچ‌کس و هیچ‌چیز را به کلیشه تقلیل نداده‌اند.

نقد سریال آرکین

دلیل سوم: کیفیت تولید بالا

منظور از کیفیت تولید، صداپیشگی، موسیقی و البته انیمیشن سریال است.

یکی از سیاست‌هایی که رایوت گیمز همیشه به آن معروف بوده، ساختن موزیک ویدئوها و تریلرهای بسیار باکیفیت برای لیگ بوده است. این شرکت بلد است چطور مردم را نسبت به آثارش جوگیر کند و پای ویدئوهای بسیار زیادی که رایوت درباره‌ی لیگ ساخته، همیشه نظراتی مبنی بر «هرچه زودتر یه فیلم/سریال بسازید» یا «رایوت یک شرکت موسیقی‌سازی است و یک بازی ساخته تا موسیقی‌اش را تبلیغ کند!» دیده می‌شود.

البته همه می‌دانند که ساختن یک تیزر چند دقیقه‌ای با یک انیمیشن داستانی شش‌ساعته زمین تا آسمان فرق دارد و لزوماً استعداد در ساخت یکی به استعداد در ساخت دیگری منجر نمی‌شود. اما ظاهراً دست‌اندرکاران ساخت سریال استثنایی در این زمینه محسوب می‌شوند. چون کسانی که پشت ساخت سریال هستند، عمدتاً همان کسانی بودند که در ساختن تیزرها و موزیک ویدئوهای سال‌های اخیر نقش داشتند و ثابت کردند که استعداد در ساختن محتوای کوتاه به محتوای بلند نیز قابل‌تعمیم است. فقط کافی است به‌قدر کافی خوب باشید.

نقد سریال آرکین

استودیوی انیمیشن‌سازی فرانسوی فورتیش پروداکشن (Fortiche Production) که سریال را ساخته، استودیوی پشت بسیاری از موزیک‌ویدئوهای لیگ آو لجندز بوده، ویدئوهایی مثل:

  • Get Jinxed (این موزیک ویدئو هشت سال پیش که منتشر شد، باحال و خفن بود، ولی الان به‌لطف انتشار سریال غم‌انگیز شده است)
  • Warriors (موزیک ویدئوی مخصوص مسابقات جهانی لیگ در سال ۲۰۱۴)
  • K/DA POP/STARS (کی‌دی‌ای یک گروه کی‌پاپ مجازی است که اعضای آن چهارتا از شخصیت‌های مونث داخل بازی هستند و سه سال پیش مثل بمب صدا کرد)

با این‌که رایوت گیمز شرکتی بی‌نقص نیست و به‌خاطر دلایل مختلفی – از عدم موازنه‌ی لیگ آو لجندز گرفته تا محیط کاری سمی – از آن انتقاد شده است، ولی در یک زمینه لایق ستایش است و آن هم میزان اهمیتی است که به دنیا و شخصیت‌های خود می‌دهد. آن‌ها به جای این‌که به شرکت‌های انیمیشن‌سازی و اشخاص برجسته‌ی بزرگ و کاربلد که هیچ ذوقی نسبت به دنیای لیگ ندارند رو بیندازند و تبلیغ دنیایی را که ساخته‌اند برون‌سپاری کنند، خودشان دست‌به‌کار شدند و عملاً خودشان یک صنعت سرگرمی در مقیاس کوچک به وجود آوردند، فقط و فقط برای این‌که بتوانند آن سطح استانداردی را که برای دنیای خودشان مدنظر داشتند اجرا کنند.

با توجه به این‌که سریال را عملاً خود رایوت گیمز با ساخته (با کمک شرکت پویانمایی وابسته به خودش)، سبک بصری آن نیز منحصربفرد از آب درآمده و شبیه هیچ انیمیشن دیگری در بازار نیست. در واقع شبیه‌ترین سبک بصری به آن همان موزیک ویدئوهایی است که فورتیش پروداکشن برای لیگ ساخته بود، خصوصاً Get Jinxed.

نقد سریال آرکین

منتها نقطه‌قوت انیمیشن سریال صرفاً خاص بودن سبک آن نیست، بلکه دقتی است که در طراحی آن به کار رفته است. توجه به جزئیات احساسی روی صورت شخصیت‌ها مثال‌زدنی است. اوج هنرنمایی انیماتورها در این زمینه صحنه‌ای است که پاودر (Powder) به اشتباه باعث مرگ دوستانش شده و پیش خواهرش می‌آید و با خوشحالی می‌گوید بمب میمونی‌اش برای اولین بار کار کرد، اما بعد صورت گریان خواهرش،‌ جسد جهش‌یافته‌ی وندر و عینک کلاگور (Claggor)، دوست دوران کودکی‌اش را می‌بیند و می‌فهمد تلاشش برای نجات دادن عزیزانش در اصل به مرگ آن‌ها منجر شده است.

واکنش او به روان‌زخمی که در حال تجربه کردن است به طور دردناکی طبیعی است. گریه‌ی غیرقابل‌کنترل کودکانه‌اش، لرزیدن بدن و دست‌هایش، لکنت زبان، تلاش برای تبرئه کردن خود از طریق تکرار نیت خوبی که از این کار داشته، بستن چشم‌هایش پس از سیلی خوردن از خواهرش، شکستن صدایش، التماس کردن به خواهرش برای این‌که او را ترک نکند؛ از همه مهم‌تر، علمکرد درجه‌یک صداپیشه‌ی او در این صحنه است. به‌شخصه تصویرسازی‌ای تا این حد دقیق و دلخراش از روان‌زخم خوردن یک کودک ندیده‌ام و این تصویرسازی به‌لطف تیم انیمیشن و صداپیشه‌های اثر ممکن شده است.

پاودر مشخصاً از نوعی بیماری روانی رنج می‌برد که با روان‌زخمی که در این صحنه می‌خورد، تشدید می‌شود و به دیوانگی رو به تشدید او در قالب شخصیت جینکس منجر می‌شود. یکی دیگر از دستاوردهای سازندگان انیمیشن این بوده که از راه سبک انیمیشن، تدوین و افکت‌های صوتی، دیوانگی و اختلالات ذهنی جینکس را به صورت بصری به تصویر بکشند.

نقد سریال آرکین

دلیل چهارم: برخورداری از عمق احساسی

شاید در نگاه اول اینطور به نظر نرسد، ولی آرکین سریالی بس احساس‌برانگیز است است؛ آن هم نه از آن سریال‌هایی که کل احساساتش در دو سه صحنه‌ی کلیدی جمع شده باشند. سریال چند خط داستانی را دنبال می‌کند:

  • رابطه‌ی دوستی بین جیس و ویکتور
  • رابطه‌ی استاد شاگردی بین جیس و هایمردینگر
  • رابطه‌ی خواهری بین پاودر و وای
  • رابطه‌ی دوستانه/رمانتیک بین وای و کیتلین
  • رابطه‌ی دوستی/دشمنی بین وای و جینکس
  • رابطه‌ی پدرانه/دخترانه بین وندر و وای/جینکس
  • رابطه‌ی پدرانه/دخترانه بین سیلکو و جینکس
  • رابطه‌ی دوستی بین اکو و وای

و…

اگر بخواهیم نموداری از روابط بین شخصیت‌های داخل سریال بکشیم، نتیجه‌ی نهایی نسبتاً شلوغ به نظر خواهد رسید. چون تعداد روابط داخل سریال زیاد است. اما به طرز عجیبی همه‌یشان قلب احساسی قوی دارند و در صحنه‌ای خاص (و در بعضی زمینه‌ها در چند صحنه‌ی خاص) این قلب احساسی خودی نشان می‌دهد. حتی روابط بسیار فرعی نیز در سریال عمق احساسی دارند.

نقد سریال آرکین

به‌عنوان مثال، ویکتور دستیار دختری به نام اسکای (Sky) دارد. اسکای به‌شدت به ویکتور علاقه‌مند است و او را به چشم الگو و منبع الهام خود می‌بیند و حتی چند بار هم سعی می‌کند با او وقت بگذراند، ولی ویکتور آنقدر غرق کارش است که به او توجه نشان نمی‌دهد. یک روز که ویکتور مشغول انجام آزمایشی خطرناک با هکس‌کور (Hexcore) است، اسکای به اشتباه فکر می‌کند او در خطر است و می‌آید تا او را نجات دهد، اما هکس‌کور او را پودر می‌کند. تا به آن لحظه همه‌چیز داشت برای ویکتور خوب پیش می‌رفت، اما ویکتور به اشتباه باعث مرگ دختر بیچاره شد و با خواندن یادداشت‌های او متوجه علاقه‌اش به خودش شد و این موضوع هرچه بیشتر او را در هم شکست. در پی این اتفاق تراژیک، ویکتور نسبت به پروژه‌های شخصی خودش مردد می‌شود و یکی از دیالوگ‌های به‌یادماندی سریال را به زبان می‌آورد: «In the pursuit of great, we failed to do good.» – «در پی رسیدن به دستاوردهای بزرگ، موفق نشدیم به کسی خیری برسانیم.»

نقد سریال آرکین

تقریباً پشت همه‌ی صحنه‌ها و دیالوگ فیلم وزن وجود دارد. هیچ شخصیت اعصاب‌خردکن یا بیخودی در داستان وجود ندارد. آهنگ روایی (Pacing) عملاً بی‌نقص است و در کل ۹ اپیزود یادم نمی‌آید صحنه‌ای بوده باشد که احساس کنم سریال به بن‌بست خورده و در حال وقت تلف کردن است. این عوامل دست به دست هم داده‌اند تا همه‌ی نت‌های احساسی سریال در همان لحظه‌ای که باید به بار بنشینند و ذهن شما هیچ‌گاه درگیر عناصر اضافی و الکی نشود.

عامل دیگری که به عمق بخشیدن به سریال کمک می‌کند بالغانه بودن آن است. به‌شخصه یکی از نگرانی‌هایی که نسبت به سریال داشتم، بچگانه بودن آن بود. ولی آرکین چه از لحاظ خشونت، چه از لحاظ زبانی و چه از لحاظ پرداخت به درون‌مایه سریالی بزرگسالانه است و سازندگان نیز درجه‌بندی سنی سریال نهایت استفاده را برده‌اند تا داستانی دلخراش درباره‌ی شخصیت‌های پخته تعریف کنند.

البته این بدین معنا نیست که سریال خشک و افسرده‌کننده است. شخصیت‌ها با هم شوخی می‌کنند و لحظات بامزه‌ای نیز در طول سریال اتفاق می‌افتند، ولی این لحظات بخشی از جریان عادی سریال و اتفاقات آن هستند و هیچ‌کس نقش فراغت کمدی (Comedy Relief) را ایفا نمی‌کند، چون هر شخصیتی که در سریال حضور دارد، بخشی جدی از ساختار اجتماعی دنیای آن است.

نقد سریال آرکین

دلیل آخر: سریال نقص یا کمبود خاصی ندارد

تا به اینجای مطلب زیاد از نقاط قوت و خوبی‌های سریال حرف زدیم، ولی نقاط ضعف چه؟‌

شاید باورش سخت باشد، ولی سریال هیچ نقطه‌ضعف واضحی ندارد. البته مثل همه‌ی آثار دیگر این امکان وجود دارد که از آن خوشتان نیاید، ولی خوش نیامدن از سریال یک مسئله‌ی سلیقه‌ای خواهد بود. آرکین کاری را که می‌خواهد انجام دهد، به نحو احسن انجام می‌دهد. تک‌تک صحنه‌های سریال فکرشده هستند و سازندگان از هر فرصتی برای برانگیختن احساسات شما و خلق یک نقطه‌ی اوج جانانه استفاده می‌کنند.

از بزرگ‌ترین مسائل تا کوچک‌ترین‌شان، همه‌ی جنبه‌های سریال در بدترین حالت خوب و در بهترین حالت متحول‌کننده هستند. حتی عنصر ساده‌ای مثل صحنه‌های اکشن نیز آنقدر از لحاظ ظاهری و طراحی حرکات (Choreography) ویژه و چشم‌گیر هستند که اگر از آن تیپ افرادی هستید که زیاد به داستان و شخصیت‌پردازی اهمیت نمی‌دهید و دنبال اکشن خوب هستید نیز از این صحنه‌ها لذت خواهید برد، خصوصاً در پرده‌ی سوم سریال. از بهترین صحنه‌های اکشن سریال می‌توان به مبارزه‌ی وای و وندر با نوچه‌های سیلکو در پایان اپیزود ۳، مبارزه‌ی اکو با جینکس در اپیزود ۷ و مبارزه‌ی جیس و وای با نوچه‌های جهش‌یافته‌ی سیلکو در پایان اپیزود ۸ اشاره کرد.

نقد سریال آرکین

چیزی که مایه‌ی قوت‌قلب است این است که دنیای لیگ آو لجندز آنقدر نواحی متفاوت و داستان‌های جذاب در بستر این نواحی دارد که می‌توان تا ده سال دیگر سریال‌هایی با همین سطح کیفی درباره‌یشان ساخت. به‌شخصه نمی‌دانم که آیا فصل بعدی آرکین قرار است همچنان داستان پیلتوور و زان را دنبال کند یا روی ناحیه و شخصیت‌های دیگر تمرکز کند. البته به احتمال زیاد داستان پیلتوور و زان دنبال خواهد شد، چون فصل ۱ با تعلیق فرجامی (Cliffhanger) بزرگ به پایان می‌رسد، ولی با این وجود می‌توان فصل دومی ساخت که تمرکزش روی ناحیه‌ای دیگر (به احتمال زیاد ناکسوس) است و به پیامد اتفاقات فصل ۱ سریال روی پیلتوور و زان در قالب دیالوگ و اخبار اشاره می‌شود. ترجیح شخصی من بر این است که سریال آرکین به‌طور اختصاصی به پیلتوور و زان اختصاص داشته باشد و حوادث نواحی دیگر در قالب سریال‌های دیگر با نامی متفاوت دنبال شوند.

نقد سریال آرکین

با این حال، تا موقعی‌که تیم نویسندگان و انیماتورهای فعلی پشت سریال باشند، هر تصمیمی که برای ادامه‌ی سریال بگیرند، لایق احترام است، چون موفقیت آرکین یک اتفاق تصادفی و شانسی نیست. تمام جنبه‌های سریال با نهایت حساب‌شدگی طوری طراحی شده‌اند که بالاترین کیفیت و تاثیرگذاری ممکن را داشته باشند. مشخص است کسانی که پشت سریال بوده‌اند، دغدغه‌ای جدی برای تحویل دادن یک اثر درجه‌یک داشته‌اند. تا موقعی‌که این سطح از استاندارد بالا حفظ شود، بعید است که موتور آرکین به این زودی‌ها خاموش شود.

انتشار یافته در:

مجله‌ی اینترنتی دیجی‌کالا

شناسنامه‌ی سریال بازی مرکب

خالق: هوانگ دونگ-هیوک
بازیگران: لی جونگ-جه، پارک هه-سو، وی ها-جون و….
خلاصه داستان: گروهی متشکل از ۴۵۶ نفر که وجه‌اشتراک‌شان با یکدیگر بدهی زیاد و شرایط مالی بد است، به بازی‌ای دعوت می‌شوند که در آن باید در بازی‌های کودکانه پیروز شوند. تاوان شکست مرگ است.
امتیاز کاربران imdb به سریال: ۸.۲ از ۱۰
امتیاز متاکریتیک: ۷۵ از ۱۰۰

این روزها سریال بازی مرکب (Squid Game) با فاصله‌ی زیاد داغ‌ترین سریال یا شاید هم محصول فرهنگی دنیا باشد. یک‌هو چشم باز کردیم و دیدیم همه‌جا صحبت از آن است. هایپ حول سریال آنقدر زیاد بود که چاره‌ای ندیدم جز این‌که برخلاف عادت ۹ اپیزود آن را سریع و پشت‌سرهم تماشا کنم، چون سرتاسر اینترنت پر شده بود از میم‌ها، پست‌ها و بحث‌هایی که پتانسیل لو دادن داستان را داشتند.

تجربه‌ی پشت‌سر هم دیدن اپیزودهای بازی مرکب کار سختی نیست، چون اگر با آن ارتباط برقرار کنید، از آن سریال‌های خوراک یک‌کله‌نگاه کردن (یا به اصطلاح Binge Watch) است. این سریال هم از همان فرمول اعتیادآوری پیروی می‌کند که سریال گمشدگان (Lost) با اتکا بر آن ساخته شده بود: قرار دادن شخصیت‌های همذات‌پندارانه، باورپذیر و بعضاً دوست‌داشتنی در سناریویی مخ‌پیچ و معماساز، طوری که به‌خاطر اهمیت دادن به سرنوشت این شخصیت‌ها، معماهای مطرح‌شده نیز برایتان مهم شوند. هوانگ دونگ هیوک (Hwang Dong-hyeuk) که هر ۹ اپیزود را خودش نوشته و کارگردانی کرده، با ایجاد یک سناریوی جالب و دنبال کردن منطقی سرراست و حتی واضح برای شاخ‌وبرگ دادن به این سناریو، کاری می‌کند که داستان نوشتن و طرح‌ریزی پیرنگ کاری راحت به نظر برسد.

بازی مرکب سریالی است که نقد بدون اسپویلر آن لطف چندانی ندارد. از طرف دیگر، برای این‌که بیشترین میزان لذت را از آن ببرید، بهتر است بدون اطلاعات و پیش‌زمینه‌ی قبلی آن را ببینید. اگر فصل ۱ سریال را ندیده‌اید یا هنوز آن را تمام نکرده‌اید، از خواندن دست نگه دارید، چون متن پیش‌رو داستان و پیچش‌های داستانی را لو خواهد داد. در ادامه به صورت موردوار به مسائل قابل‌بحث درباره‌ی سریال می‌پردازیم.

در ادامه‌ی مطلب خطر لو رفتن داستان وجود دارد

نقد سریال بازی مرکب

بازی مرکب، سریالی که یادآور آثار گوناگونی است

با افزایش محبوبیت سریال، اتهام‌های دستبرد فکری (Plagiarism) به سریال زده شد و خیلی‌ها آن را به تقلید از آثار عمدتاً ژاپنی مثل کایجی (Kaiji)، هرطور که خدایان بخواهند (As the Gods Will)، آلیس در سرزمین مرزی (Alice in Borderland)، بتل رویال (Battle Royal) و… متهم کردند. از بین این عناوین اتهام دستبرد فکری در قبال هرطور که خدایان بخواهند معتبرترین بود، چون این فیلم هم درباره‌ی معادل مرگبار بازی‌های کودکانه است و در آن هم شاهد بازی مجسمه هستیم که در بازی مرکب با عنوان Red Light, Green Light، اولین بازی تورنمنت، به نمایش گذاشته شده است.

هوانگ دونک هیوک در جواب به این اتهامات گفت که او نوشتن فیلنامه‌ی سریال را در سال ۲۰۰۸ شروع کرد و در سال ۲۰۰۹ اولین پیش‌نویس آن را تمام کرد. منتها آن موقع نتوانست توجه کسی را برای ساخت سریال جلب کند، چون سناریوی سریال باورپذیر به نظر نمی‌رسید. بنابراین او نمی‌توانسته از فیلم هرطور که خدایان بخواهند تقلید کرده باشد، چون فیلنامه را قبل از انتشار فیلم در سال ۲۰۱۴ نوشته بود. اما او اذعان داشت که از آثار ژاپنی مثل بتل رویال و بازی دروغ (The Liar Game) تاثیر پذیرفته است.

نقد سریال بازی مرکب

به‌طور کلی، بازی مرکب یادآور آثار زیادی است و اگر آن را ببینید به‌طور تضمینی یاد اثری که قبلاً تجربه کرده‌اید خواهید افتاد. به‌شخصه موقع دیدن آن یاد آثار زیر افتادم:

فیلم بتل رویال: هردو اثر درباره‌ی شرکت یک سری بازیکن در مسابقه‌ای مرگبار هستند که قرار است فقط یک برنده داشته باشد. این بازیکن‌ها از جامعه‌ای متمدن و مدرن وارد فضایی می‌شوند که در آن بقا و بربریت حرف اول و آخر را می‌زند و مشاهده‌ی شهروندان عادی‌ای که حالا به وحشی‌گری و پیروی از قانون جنگل سقوط کرده‌اند، ما را معذب می‌کند، چون احساس می‌کنیم اگر در شرایط آن‌ها قرار بگیریم، ممکن است ما هم دچار این سقوط اخلاقی شویم یا قربانی سقوط اخلاقی دوستان و نزدیکان‌مان.

رمان سالار مگس‌ها: به‌طور کلی هر اثری که پیامش این باشد که تمدن نقابی است که ما انسان‌ها به چهره می‌زنیم و در شرایط بقا، بی‌قانونی و رقابت شدید همه به سطح هیولاهایی خون‌خوار و بی‌رحم سقوط می‌کنیم، خواه ناخواه با سالار مگس‌ها (Lord of the Flies) مقایسه می‌شود. هرچند سالار مگس‌ها دیدی کلی‌تر به ذات بشریت در این زمینه دارد، ولی  بازی مرکب به‌طور خاص به تنزل اخلاقی انسان‌ها در نظام سرمایه‌داری می‌پردازد، هرچند با دیدی تمثیلی.

فیلم انگل: فیلم کره‌ای انگل (Parasite) که دو سال قبل از بازی مرکب منتشر شد، مثل بازی مرکب به انتقادی واضح از جو رقابتی و کاپیتالیستی شدید در کره‌ی جنوبی و اختلاف طبقاتی اسفناک جامعه می‌پردازد و روایت‌گر داستان افراد فقیری است که برای نجات دادن خود از وضعیت اقتصادی بد دست به کاری عجیب و خطرناک می‌زنند. هیچ بعید نیست که موفقیت فیلم انگل راه را برای ساخته شدن و استقبال از بازی مرکب باز کرده باشد.

فیلم چشم‌های کاملاً بسته: این سریال از دو لحاظ یادآور فیلم چشم‌های کاملاً بسته (Eyes Wide Shut) کوبریک است. یکی به‌خاطر سازمانی مخوف که مسابقات را تدارک دیده و از لحاظ مخفی‌کاری، ترسناک بودن و قدرت زیاد یادآور فرقه‌ی مرموز و ایلومِناتی‌مانند چشم‌های کاملاً بسته است. شباهت دیگر نماهای کوبریکی سریال است که شاخصه‌یشان نظم، تمیزی و تقارن بی‌نقص اجزای صحنه، صحنه‌های پرمکث (خصوصاً در قبال سربازهای صورتی‌پوش که در همه‌ی کارها و حرف‌هایشان تاخیری تهدیدآمیز وجود دارد) و کنتراست چشم‌گیر رنگ‌ها اشاره کرد.

بازی فال‌گایز: اگر درون‌مایه‌های اجتماعی، شخصیت‌پردازی، معماسازی و پیرنگ را از بازی مرکب حذف کنیم، اساساً می‌توان آن را اقتباس غیررسمی بازی فال‌گایز (Fall Guys: Ultimate Knockout) در نظر گرفت! ظاهر کارتونی و باطن بی‌رحم بازی‌ها، طراحی رنگارنگ و مهد کودک‌وار مراحل، تعداد بازیکن‌های زیاد که به صورت مرحله‌ای و به‌مرور حذف می‌شوند، مینی‌گیم‌های کودکانه، ولی به‌شدت رقابتی و از همه مهم‌تر، قابلیت حذف بازیکن‌های دیگر از روش‌های ناجوانمردانه همه یادآور بازی فال‌گایز هستند. شاید هوانگ دونگ هیوک با فال گایز یا بازی‌های بتل رویال دیگر مثل پابجی، فورت‌نایت، ایپکس لجندز و… آشنا نباشد، ولی محبوبیت فوق‌العاده زیاد این بازی‌ها و یاد و خاطره‌ی آن‌ها در ضمیر جمعی مردم در استقبال بهتر از سریال بی‌تاثیر نبوده است.

به‌طور کلی، بازی مرکب خلاقانه‌ترین و منحصربفردترین سریال ممکن نیست و شکی در این وجود ندارد که آثاری مشابه به آن ساخته شده‌اند. در واقع آنقدر آثار زیادی در سبک «بازی/مسابقه‌ی مرگبار» ساخته شده‌اند که دارد به ژانر خودش تبدیل می‌شود. ولی نقطه‌ی قوت سریال نه در ایده‌ی خلاقانه‌ی آن، بلکه در اجرای فوق‌العاده‌‌ی این ایده خلاصه می‌شود.

نقد سریال بازی مرکب

بازی مرکب، سریالی که متاسفانه یا خوشبختانه درون‌مایه‌ای ساده دارد

علاوه بر ایده‌ی کلی، درون‌مایه و پیام کلی سریال نیز ساده و سرراست است. بسته به انتظارتان از سریال این می‌تواند نقطه‌ی قوت یا نقطه‌ی ضعف باشد.

اگر دنبال اثری هستید که نقطه‌اوج‌های احساسی و هیجانی بی‌نقص داشته باشد، بازی مرکب در این زمینه عالی عمل کرده است. این سریال از لحاظ هیجان‌انگیز بودن و ایجاد حس «الان قراره چی بشه؟» یکی از بهترین آثار داستانی اخیر است و سر و صدایی که به پا کرده هیچ جای تعجب ندارد.

هیجان‌انگیز بودن سریال هم به‌لطف درون‌مایه‌ی ساده و سرراست داستان ممکن شده، چون هیچ دست‌اندازی وجود ندارد که حواس شما را از اتفاقی که در لحظه در حال افتادن است پرت کند. سریال نیازی ندارد تا برای پرداخت به درون‌مایه‌های پیچیده و فلسفه‌بافی توقف کند و ریتم بی‌نقص و نفس‌گیرش را به هم بریزد. حتی انتخاب بازی‌های آشنای مخصوص کودکان (که البته فقط مجمسه، طناب‌کشی و تیله‌بازی‌اش برای ما ایرانی‌ها آشناست)  احتمالاً حرکتی استراتژیک بوده برای این‌که ریتم سریال برای توضیح دادن ماهیت بازی‌های ابداعی تلف نشود. سریال طوری طراحی شده تا احساسات شما را ثانیه به ثانیه درگیر نگه دارد و در این زمینه عملکردی فوق‌العاده دارد، طوری که شاید در بعضی لحظات آن حس کنید از لحاظ احساسی اشباع شده‌اید و باید برای دیدن اپیزود بعد کمی به خود استراحت دهید. ولی اگر از سریالی که می‌بینید، انتظار محتوای عمیق و تفکربرانگیز داشته باشید، شاید بازی مرکب در این زمینه ناامیدتان کند، مگر این‌که تاکنون هیچ‌کدام از آثار هم‌سبک آن را ندیده یا با انتقادات رایجی که به نظام سرمایه‌داری می‌شود آشنا نباشید.

اساساً حرف سریال این است که در دنیای واقعی، بعضی از مردم در چنان شرایط افتضاحی زندگی می‌کنند که ترجیح می‌دهند شانس خود را در مسابقه‌ای مرگبار امتحان کنند و به احتمال ۹۹ درصد در آن کشته شوند تا به تقلا کردن در جامعه ادامه دهند. حقیقت ترسناک این است که اگر نگاهی به محیط اطراف‌مان بیندازیم، افرادی را در جامعه می‌بینیم که آنقدر در شرایط سختی زندگی می‌کنند و تمام درها به رویشان بسته است که اگر پیشنهاد شرکت در چنین مسابقه‌ای به آن‌ها داده شود، واقعاً آن را قبول کنند، حتی با در نظر گرفتن این‌که قبول کردن چنین پیشنهادی نوعی خودکشی غیررسمی است. نکته اینجاست که بسیاری از این مردم واقعاً‌ می‌خواهند خودکشی کنند، ولی ترجیح می‌دهند ماشه را کس دیگری فشار دهد.

نقد سریال بازی مرکب

کار هوشمندانه‌ای که سریال برای انتقال این پیام انجام می‌دهد این است که به شرکت‌کنندگان اطلاع داده می‌شود که هر موقع که بخواهند، می‌توانند با رای اکثریت مسابقه را متوقف کنند و به خانه‌هایشان برگردند. با توجه به این‌که در اپیزود اول چند صد نفر آدم بدون آگاهی قبلی و صرفاً به‌خاطر باختن در یک بازی کودکانه کشته شدند، این تصور در شما ایجاد می‌شود که امکان ندارد این سازمان مخوف به قول خود وفادار بماند. اما در اپیزود دوم و پس از کشت‌وکشتار شوکه‌کننده‌ی اپیزود اول، این رای‌گیری به درخواست بازیکن‌ها انجام می‌شود و با رای نزدیک ۱۰۱ به ۱۰۰ شرکت‌کنندگان موافقت می‌کنند که مسابقه متوقف شود. بنابراین همه‌ی شرکت‌کنندگان با متعلقات‌شان در سطح شهر رها می‌شوند و به زندگی عادی خود برمی‌گردند، هرچند که از قبل به آن‌ها اطلاع داده شده اگر مایل باشند، می‌توانند دوباره به مسابقه برگردند.

در اپیزود دوم ما دوباره به دنیای واقعی برمی‌گردیم و می‌بینیم که واقعاً شرایط دنیای واقعی برای این شخصیت‌ها جهنم است:

  • سونگ گی-هون، شخصیت اصلی، مطلع می‌شود که مادرش دیابت دارد و پول عمل لازم دارد. او برای قرض کردن پول به زن سابق‌اش – که از سونگ گی-هون بدش می‌آید – رجوع می‌کند. شوهر زن سابقش به او پول قرض می‌دهد و با حالتی تحقیرآمیز از او درخواست می‌کند که دیگر دور و بر خانواده‌اش نپلکد. او که شدیدترین نوع ساقط شدن از مردانگی را تجربه کرده، مشتی به صورت او می‌زند و پول را توی صورتش پرتاب می‌کند، ولی حالا دیگر هیچ راه نجاتی ندارد.
  • چو سانگ-وو، دوست دوران کودکی مغرور، سرد و حساب‌گر او، به‌خاطر اختلاس تحت پیگرد قانونی است و قرار است به‌زودی به زندان برود.
  • کانگ سه-بیوک، دختر فراری از کره‌ی شمالی، باید پول دلال را بدهد تا خانواده‌اش را از کره‌ی شمالی به کره‌ی جنوبی منتقل کند.
  • عبدول علی، مهاجر و کارگر پاکستانی چند ماه است حقوق دریافت نکرده و پس از دعوا با صاحب‌کارش برای گرفتن حقوق، باعث می‌شود دست صاحب‌کارش در دستگاه گیر کند و له شود. او با برداشتن پاکت پول بیرون افتاده از کت رییس‌اش و فرار کردن، حالا در کشور غریب مجرم هم شده.
  • جانگ دوک-سو، گانگستر بی‌اخلاق، به‌خاطر بدهی‌های زیادش سر قمار از جانب نوچه‌های رییس‌اش مورد حمله قرار می‌گیرد و مجبور می‌شود خود را به داخل رودخانه پرتاب کند.

وقتی این صحنه‌ها را می‌بینید، وقتی می‌بینید که چقدر شرایط این شخصیت‌ها اسفناک است، خودتان هم به این نتیجه می‌رسید که برگشتن به مسابقه‌ی مرگبار از زندگی کردن در این شرایط بهتر است. این نتیجه‌ای است که خود شخصیت‌ها نیز به آن می‌رسند. در پایان اپیزود دوم همه‌ی شخصیت‌های اصلی، این بار بنا به درخواست خودشان، به مسابقه برمی‌گردند و با توجه به چیزی که تاکنون از زندگی‌شان دیدید، به آن‌ها حق می‌دهید.

نقد سریال بازی مرکب

سریال از همان ابتدا فاز چپ‌گرایانه‌ی ضدکاپیتالیستی دارد و این فاز در اپیزود هفتم و با معرفی وی‌آی‌پی‌ها (VIPs)، که اساساً شخصیت‌های میلیاردر خوک‌صفت و منحرف هستند، به حد نهایت خود می‌رسد. پیامی که سریال درباره‌ی کاپیتالیسم می‌خواهد منتقل کند، چیزی نیست که قبلاً در هرگونه گفتمان انتقادی مربوط به کاپیتالیسم نشنیده باشید:

  • جو رقابتی کاپیتالیسم باعث می‌شود که انسان‌ها نسبت به هم بی‌رحم و از انسانیت تهی شوند
  • کاپیتالیسم کاری می‌کند که اکثریت از جان و دل مایه بگذارند و در آخر سود زحمت‌شان به اقلیتی بسیار معدود برسد
  • پولی که دست سرمایه‌دار جمع شود، صرف کارهای بیهوده، مضر یا حتی پلید می‌شود
  • سرمایه‌دارها به طبقه‌ی کارگر و فرودست جامعه به چشم برده‌ی خود نگاه می‌کنند و از دسترنج آن‌ها جیب‌های خود را پر می‌کنند (هرچند در این زمینه سریال پا را از انتقادهای رایج به کاپیتالیسم فراتر می‌گذارد و سرمایه‌گذارها را به شکل موجوداتی پلید و نه صرفاً فرصت‌طلب و بی‌وجدان به تصویر می‌کشد)

پرداخت سریال به مفهوم کاپیتالیسم بی‌ظرافت و کلیشه‌ای است و چیز جدیدی به گفتمان آثار هنری در این حوزه اضافه نمی‌کند. این بی‌ظرافت و کلیشه‌ای بودن با معرفی وی‌آی‌پی‌ها (که شاید ضعیف‌ترین جنبه‌ی سریال باشند) شدت می‌گیرد. اصولاً دلیل به راه افتادن چنین مسابقاتی (که سابقه‌ی آن به چند دهه‌ی گذشته برمی‌گردد) این است که یک سری آدم میلیاردر روی شرکت‌کنندگان شرط ببندند و از مشاهده‌ی تقلای آن‌ها برای رسیدن به جایزه‌ی نهایی لذتی گذرا کسب کنند. در واقع همان‌طور که شخصیت فرانت‌من (Front Man) در آخر سریال به گی-هون می‌گوید،‌ آدم‌های فقیر و بدهکار برای آن‌ها حکم اسب قمار را دارند.

نقد سریال بازی مرکب

برای سریالی که شخصیت‌های اصلی آن فوق‌العاده باورپذیر و واقع‌گرایانه هستند، وی‌آی‌پی‌ها به‌طور دردناکی کارتونی‌اند و عملاً یک قدم با این‌که سبیل‌شان را تاب دهند و قاه‌قاه بخندند فاصله دارند. از طرف دیگر به‌خاطر این‌که آن‌ها به انگلیسی حرف می‌زنند، سطح دیالوگ‌ها و بازیگری بازیگران آن‌ها از استاندارد سریال بسیار پایین‌تر است و این موضوع ممکن است توی ذوق بزند. اگر در این سریال هم مثل چشمان کاملاً باز کوبریک، ماهیت سازمان مخوف در هاله‌ای از ابهام باقی می‌ماند و اثری مستقیم از وی‌آی‌پی‌ها نمی‌دیدیم، بهتر می‌شد.

نقد سریال بازی مرکبنقد سریال بازی مرکب

البته بعضی از طرفداران سریال معتقدند که دلیل تصویرسازی کارتونی از وی‌آپی‌پی‌ها، هجو تصویرسازی شرورهای خارجی در فیلم‌ها و سریال‌های غربی است. همان‌طور که شرورهای روسی و آسیای شرقی و خاورمیانه‌ای در آثار رسانه‌ای غربی تصویری کاریکاتوری دارند، در این سریال هم شرورهای آمریکایی تصویری کاریکاتورگونه دارند و با لهجه‌ای اغراق‌شده حرف می‌زنند. با این حال، اگر چنین هجوی عمدی باشد، با حال‌وهوای کلی سریال جور نیست و حتی هجو چندان هوشمندانه‌ای هم نیست، چون جواب دادن کار زشت با کار زشت، آن را توجیه نمی‌کند.

با تمام این صحبت‌ها، این فیلم دفاعی کورکورانه از افراد فقیر و فرودست جامعه نیست و به این موضوع اذعان دارد که شخصیت‌های اصلی تا حد زیادی خودشان هم در وضعیت اقتصادی افتضاح‌شان نقش داشته‌اند و کلش تقصیر جامعه و کاپیتالیسم نیست.

نقد سریال بازی مرکب

وقتی مسابقه‌ی طناب‌کشی به حماسی‌ترین و پرتنش‌ترین اتفاق دنیا تبدیل می‌شود

همان‌طور که اشاره شد، بازی مرکب سریالی نیست که به‌خاطر عمق فلسفی و معنایی‌اش آن را تماشا کنید. البته این بدین معنا نیست که سریال فاقد این چیزهاست؛ صرفاً معنای سریال در مقابل هیجانش رنگ می‌بازد.

در طول سریال شش مسابقه به تصویر کشیده می‌شود که ششمین‌شان همان بازی مرکب است که اسم سریال از آن برگرفته شده. کیفیت کارگردانی‌، صحنه‌سازی، بازیگری، تدوین و در کل همه‌ی کیفیت‌های سینمایی ممکن در قبال این شش مسابقه درجه‌یک و تماشای آن‌ها تجربه‌ای میخکوب‌کننده است.

از بین این شش بازی شاید قابل‌توجه‌ترین‌شان از لحاظ کارگردانی مسابقه‌ی طناب‌کشی باشد. ایده‌ی مسابقه‌ی طناب‌کشی‌ای که نتیجه‌ی آن مرگ و زندگی است شاید روی کاغذ مسخره به نظر برسد، ولی صحنه‌ای که در آن پیرمرد در پس‌زمینه در حال توضیح دادن اصول طناب‌کشی است و مونتاژی از بازیکن‌ّها در حال آماده شدن نشان داده می‌شود، طناب‌کشی در حد یک هنر جنگی باستانی تعالی پیدا می‌کند و ده نفری که باید طناب را بکشند، شبیه به قهرمانان افسانه‌ای به نظر می‌رسند.

در طول مسابقه‌ی طناب‌کشی آن لحظه‌ای که شخصیت‌های ما تعادل‌شان را از دست می‌دهند و چو سانگ-وو طی ابتکار لحظه‌ای به آن‌ها می‌گوید که سه قدم به جلو بروند تا تعادل حریف‌شان به هم بریزد، مثالی بی‌نظیر از ایجاد تنش است. هنر سریال در این است که با وجود این‌که همه‌ی شخصیت‌های اصلی در یک تیم طناب‌کشی قرار دارند و تیم مقابل متشکل از شخصیت‌های سیاهی‌لشگر است که حتی اسم‌شان را نمی‌دانیم، و بنابراین می‌توان یقین داشت که آن‌ها برنده خواهند شد، ولی این تنش به‌لطف بازی عالی شخصیت‌ها و فیلم‌برداری و تدوین پرالتهاب همچنان برقرار شده است.

نقد سریال بازی مرکب

عامل دیگری که باعث شده تماشای این بازی‌ها بسیار جذاب باشد این است که اکشن و هیجان خالص نیستند و از آن‌ها به‌عنوان ابزاری برای شخصیت‌پردازی استفاده می‌شود. در همه‌ی این بازی‌ها هر شخصیت کاری انجام می‌دهد که بازتابی از باطن اوست. مثلاً:

  • در بازی اول عبدول علی گی-هون را که در حال افتادن است، روی هوا می‌گیرد و جانش را نجات می‌دهد. از این صحنه می‌فهمیم که عبدول علی مردی خوش‌قلب و محافظ است.
  • در بازی دوم گی-هون پی می‌برد که برای درآوردن شکل چتر روی شیرینی بهتر است به جای سوزن زدن به آن، آن را مثل دیوانه‌ّها لیس بزند. راهکار او هم با شخصیت بامزه‌ی او سازگار است، هم نشان‌دهنده‌ی ذهن خلاق اوست که هیچ‌وقت فرصت بروز نداشته است.
  • در بازی سوم اطلاعات بالای پیرمرد درباره‌ی این‌که چطور باید طناب‌کشی بازی کرد، باعث می‌شود علاوه بر این‌که او را به چشم پیرمردی دوست‌داشتنی و بی‌آزار ببینیم، به‌عنوان یک فرد آگاه، دانا و باتجربه برایش احترام قائل شویم (البته این تصور به‌لطف غافلگیری آخر سریال مخدوش می‌شود، ولی در هر صورت مثال خوبی از شخصیت‌سازی است). همچنین ابتکار لحظه‌ای چو سانگ-وو نشان می‌دهد که چرا در ابتدای سریال او به‌عنوان شخصیتی باهوش معرفی شد که در دانشگاه ملی سئول درس خوانده است. مخ او واقعاً خوب کار می‌کند.
  • در بازی پنجم هان می-نیو، با وجود این که تاکنون زنی فرصت‌طلب، خودخواه و پا در هوا به نظر می‌رسید، نشان می‌دهد که پای حرفش است و همراه با خودش جانگ دوک-سو را به پرتگاه می‌اندازد. قبلاً در پیوند «رمانتیک» کوتاهی که با هم داشتند، هان می-نیو گفته بود که اگر جانگ دوک-سو به او خیانت کند، او را خواهد کشت. جانگ دوک-سو او را جدی نگرفت و به این خاطر جانش را از دست داد.

با این حال، قوی‌ترین و تکان‌دهنده‌ترین بازی در کل سریال بازی چهارم است: بازی با تیله‌ها.

نقد سریال بازی مرکب

در ستایش اپیزود ششم سریال

اگر در حال خواندن این نقد هستید، یعنی سریال را کامل دیده‌اید و بنابراین می‌دانید که اپیزود ششم سریال با روح و روان آدم چه کار می‌کند. این اپیزود به بازی چهارم اختصاص دارد که در آن بازماندگان باید شخصی را که به‌عنوان هم‌تیمی خود انتخاب کرده‌اند، با بازی با تیله‌ها حذف کنند.

اخیراً یکی از تکنیک‌هایی که در آثار داستانی معروف مثل سه‌گانه‌ی جدید جنگ ستارگان و فصل‌های آخر بازی تاج‌وتخت به شکلی ناجور به کار رفته و برای همین در گفتمان‌های انتقادی جنبه‌ای منفی پیدا کرده، پیش بردن داستان خلاف انتظارات مخاطب است، تکنیکی که با نام Subverting Expectations یا به‌هم‌ریختن انتظارات شناخته می‌شود. مشکل بسیاری از آثاری که از این تکنیک استفاده می‌کنند این است که از مرز غافلگیری سطحی فراتر نمی‌روند و در غافلگیری‌ای که اتفاق می‌افتد، هیچ معنا و احساسی نهفته نیست.

در اپیزود ششم شاهد مثالی فوق‌العاده از این تکنیک هستیم. اولیاء امور مسابقات به شرکت‌کنندگان می‌گویند که برای بازی بعدی برای خود شریک پیدا کنند. شرکت‌کنندگان از همه‌جا بی‌خبر هم هرکسی را که بیشتر از همه از او خوششان می‌آید یا به نظرشان می‌تواند به آن‌ها کمک کند، انتخاب می‌کنند. اما بعد وقتی مسابقه شروع می‌شود، آن‌ها خبردار می‌شوند که شریکی که انتخاب کرده‌اند قرار نیست به آن‌ها کمک کند تا گروه‌های دیگر را شکست دهند. بلکه یکی از آن‌ها باید دیگری را حذف کند.

در اینجا سریال انتظارات ما را به هم می‌ریزد، ولی بلافاصله پتانسیل احساسی موقعیتی که ایجاد شده برای ما برملا می‌شود. به‌عبارت دیگر، به هم ریخته شدن انتظارات غافلگیری به صرف غافلگیری نیست؛ بلکه با این هدف انجام می‌شود که احساسات شما را درگیر کند و این کار را به بهترین شکل انجام می‌دهد. درستش هم همین است. شخصیت‌هایی که با هم شریک شده‌اند، بر اساس میل، علاقه و احترام مقابل همدیگر را انتخاب کرده‌اند. حتی از یکی از زوج‌ها زن و شوهر یکدیگر هستند. تصور این‌که آن‌ها باید فعالانه تلاش کنند تا یکدیگر را حذف کنند دردناک است و این سوال را برای ما ایجاد می‌کند که چطور قرار است چنین موقعیت تراژیکی را مدیریت کنند؟

در این اپیزود روی موقعیت تراژیک سه گروه تمرکز می‌شود:‌

نقد سریال بازی مرکب

سانگ-وو و عبدول علی: سانگ-وو اعتقاد دارد گروهی که در آن فردی باهوش و فردی قوی با هم همکاری کنند، بی‌رقیب است، برای همین عبدول علی را به‌عنوان یار خود انتخاب می‌کند، چون در نظرش فرد «باهوش» خودش است. در تیله‌بازی عبدول علی در شرف بردن است، ولی این برد برای او مثل زهرمار است، چون سانگ-وو قبلاً به او لطف کرده بود و خرج اتوبوس و شامش را به او داده بود. البته سازنده‌ی سریال اشاره کرده که حتی در کمک‌رسانی سانگ-وو به عبدول علی نیز نوعی دید بالا به پایین و فخرفروشانه وجود داشت و کاری از روی خوش‌قلبی صرف نبود. با این‌که خود سانگ-وو بی‌پول بود، ولی باید لطف و محبت خود را به مهاجر بیچاره ارزانی می‌داشت.

با این حال، عبدول علی به‌خاطر دل صاف و ساده‌اش متوجه این چیزها نمی‌شود و به‌خاطر این لطف سانگ-وو را به چشم برادر و دوست خود می‌بیند و با این‌که حاضر نیست تیله‌ها را به او ببخشد (چون باید فکر خانواده‌اش باشد)، ولی حاضر است هر کاری که لازم است انجام دهد تا هردویشان زنده بمانند. سانگ-وو با سوءاستفاده از دل صاف عبدول علی تیله‌ها را با دوز و کلک از علی می‌گیرد و کیسه‌ی او را با سنگ‌ریزه پر می‌کند.

وقتی علی متوجه این خیانت می‌شود با چشم‌هایی اشک‌آلود به روبروی خود خیره می‌شود. از صورت او اینطور برمی‌آید که بیشتر از مردنش، از خیانت دوستش اندوهگین است. یکی از سربازهای صورتی‌پوش، از پشت تیری به او می‌زند. تیر خوردن او از پشت انتخابی زیباشناسانه برای نشان دادن خیانتی است که به او شده است. وقتی سانگ-وو صدای تیر را می‌شنود به خود می‌لرزد. او می‌داند کاری که انجام داده تا آخر عمر روی وجدانش سنگینی خواهد کرد.

(ما صحنه‌ی برخورد تیر به علی را نمی‌بینیم و این باعث شده بعضی از طرفداران نظریه‌پردازی کنند که او هنوز زنده است و به‌نحوی با پیرمرد ارتباط دارد، چون قانون نانوشته‌ی فیلم و سریال این است که اگر مردن شخصیتی را با جفت چشم‌هایتان نبینید، یعنی هنوز نمرده. به‌شخصه امیدوارم چنین اتفاقی نیفتد.)

نقد سریال بازی مرکب

کانگ سه-بیوک و جیونگ:‌ ظاهراً در ابتدا قرار بود شخصیت جیونگ مرد باشد، ولی هوانگ دونگ هیوک تصمیم گرفت که او را دختر در نظر بگیرد تا به این بهانه، به دوستی بین زنان بپردازد. این تصمیم او به بهترین شکل به بار نشسته است.

برخلاف بقیه‌ی زوج‌ها که با وجود معذب‌کننده بودن شرایط، خود را ملزوم می‌بینند تا بازی را انجام دهند، کانگ سه-بیوک و جیونگ تصمیم می‌گیرند به‌جای انجام بازی، با هم حرف بزنند و در سه‌دقیقه‌ی آخر، با یک بازی ساده برنده را تعیین کنند. بین این دو دختر هیچ فشار و هیجانی برای «برنده شدن» وجود ندارد. چون میل تستوسترونی به رقابت و برنده شدن، حتی در مواجهه با دوستان، در دنیایی کاملاً زنانه قدرتش را از دست می‌دهد. تماشای گفتگوی صمیمانه‌ی دو دختر رنج‌دیده و قوی‌تر شدن پیوندشان، آن هم در شرایطی که می‌دانند تا نیم ساعت دیگر یکی از آن‌ها باید مرگ دیگری را رقم بزند، واقعاً دلخراش و زیباست.

در جریان صحبت‌هایشان هردو از زندگی سرشار از بدبختی‌شان می‌گویند. با این‌که جیونگ پدری مذهبی داشته که او را مورد آزار جنسی و فیزیکی قرار می‌داده، مادرش را کشته و در نهایت جیونگ هم به‌خاطر کشتن او به زندان افتاده، پس از شنیدن سختی‌های زندگی کانگ سه-بیوک و خانواده‌اش در کره‌ی شمالی به شوخی به او می‌گوید تو از من هم بدبخت‌تری.

وقتی سه دقیقه‌ی پایانی می‌رسد، آن‌ها قرار می‌گذارند تا به سمت دیوار تیله پرتاب کنند و تیله‌ی هرکس که به دیوار نزدیک‌تر باشد برنده شود. کانگ سه-بیوک تیله‌اش را عادی پرتاب می‌کند، ولی جیونگ صرفاً آن را روی زمین می‌اندازد.

کانگ سه-بیوک با عصبانیت یقه‌ی او را می‌گیرد و می‌گوید این مسخره‌بازی‌ها چیست؟ تیله را درست بینداز. اما جیونگ با چشم‌هایی اشک‌آلود و لبخندی تلخ می‌گوید که بذار به‌شکلی باحال ببازم. در اینجا متوجه می‌شویم که دلیل این‌که جیونگ پیشنهاد داده بود به جای بازی کردن با هم صحبت کنند این بود که ببیند از بین این دو نفر کدام دلیل قوی‌تری برای بیرون آمدن از آن بازی داشتند. کانگ سه-بیوک یک برادر دارد که باید از او مراقبت کند. ولی جیونگ هیچ دلیلی برای بازگشت به دنیای واقعی ندارد.

این گفتگو میان‌بری بود برای این‌که چنین دوستی یا شاید حتی عشقی –هرچند یک‌طرفه و از طرف جیونگ – به رقابت و دوگانگی برنده/بازنده آلوده نشود. به‌هرحال جیونگ قبل از شروع مسابقه به کانگ سه-بیوک گفته بود که حاضر است هر کاری انجام بدهد تا او پیروز شود.

در نهایت وقتی جیونگ با چشم‌هایی اشک‌آلود می‌گوید: «بازی کردن باهات باعث افتخار بود.» یکی از نگهبان‌ها از بغل سر به او شلیک می‌کند. شلیک تفنگ از بغل سر انتخابی زیباشناسانه برای نشان دادن خودکشی غیرمستقیم جیونگ است.

نقد سریال بازی مرکب

گی-هون و پیرمرد: گی-هون از روی ترحم پیرمرد را به‌عنوان شریک خود انتخاب کرد تا تک نیفتد و او را نکشند. حالا باید با او مسابقه دهد تا حکم مرگ او را امضا کند. او در مسابقه‌ی تیله‌بازی در شرف باختن قرار دارد، ولی پیرمرد خودش را به فراموشی و جنون پیری می‌زند و فرصتی در اختیار گی-هون قرار می‌دهد تا تیله‌های از دست داده‌اش را با کلک زدن او به دست بیاورد. گی-هون با قیافه‌ای که عذاب‌وجدان از آن می‌بارد این کار را انجام می‌دهد. در انتهای اپیزود که پیرمرد فاش می‌کند که تمام مدت حواسش جمع بوده و گول زدن گی-هون را به رخش می‌کشد و در آخر تیله‌ها را با میل خود به او می‌دهد، صحنه‌ای بسیار دردناک و گریه‌دار است.

چیزی که این صحنه را دردناک‌تر می‌کند این است که پیرمرد در بازسازی مرحله که گویی شمایلی از محله‌های قدیمی کره است، خانه‌ی قدیمی خود را پیدا می‌کند و در آنجا با ذوق و شوق از خاطرات دوران کودکی خود می‌گوید.

این صحنه از لحاظ احساسی نقطه‌ی اوج سریال است و یکی از گریه‌آورترین صحنه‌ها بین تمام سریال‌هایی است که به‌شخصه دیده‌ام. به‌ندرت پیش می‌آید که نت‌های احساسی در یک داستان تا این حد بی‌نقص نواحته شوند، اما امان از پایان سریال…

نقد سریال بازی مرکب

پایان سریال، آب سردی که روی احساسات ما ریخته می‌شود

در پایان سریال معلوم می‌شود که پیردمرد دوست‌داشتنی، بازیکن شماره ۱، نه‌تنها نمرده است، بلکه این بازی وحشتناک و مرگ آن همه آدم زیر سر اوست. او میزبان بازی مرکب در کره بوده است. (از صحبت‌های وی‌آی‌پی‌ها برمی‌آید که این بازی در کشورهای دیگر نیز برگزار می‌شود).

در آن لحظه که گی-هون افسرده، یک سال پس از پایان بازی و پیروزی تلخ‌تر از زهرمارش در آن، پیامی دریافت می‌کند و پیرمرد افتاده در بستر مرگ را در ساختمانی ملاقات می‌کند، انگار آب سردی روی تمام احساساتی که صرف سریال کرده بودم ریخته شد.

شاید خیلی‌ها با این غافلگیری داستانی مشکلی نداشته باشند و شاید حتی در نظرشان غافلگیری هوشمندانه و منطقی‌ای باشد، ولی به‌شخصه از آن بدم آمد و به‌نظرم از قدرت داستان کم کرد.

بازیکن شماره‌ی ۱ در طول سریال یک نیروی انسانی بسیاری قوی بود. درست است که در اپیزود اول که همه از شدت وحشت چیزی نمانده خودشان را خیس کنند، او تنها کسی است که دارد می‌خندد و از هیجان لحظه لذت می‌برد، ولی ما به‌عنوان مخاطب این رفتار او را به حساب پیری او می‌گذاریم و به او مشکوک نمی‌شویم؛ این هیجان و خوشحالی را به حساب این می‌گذاریم که چیزی به مرگ او نمانده و او می‌تواند برای آخرین بار هیجان را تجربه کند و در تنهایی و عزلت کامل نمیرد. به‌نوعی بازیکن شماره‌ی ۱ نماد مبارزه‌ی انسان علیه ابزوردیتی زندگی است، در هر شرایطی.

نقد سریال بازی مرکب

در اپیزود دوم، وقتی لغو شدن یا نشدن مسابقه به رای او برمی‌گردد، او با وجود هیجان زیادی که در اپیزود ۱ نشان داد، رای «نه» می‌دهد. تصور ما این است با وجود این‌که او خودش دوست دارد در مسابقه بماند، ولی برای این‌که جان بقیه به خطر نیفتد، برخلاف میلش رای منفی می‌دهد.

در اپیزود پنجم، دانش او درباره‌ی روش صحیح طناب‌کشی باعث می‌شود برای دانش و تجربه‌ی او به‌عنوان شخصی پیر احترام قائل شویم و عظمت تجربه‌هایی که از دوران کودکی برایمان به جا می‌ماند را درک کنیم.

در اپیزود ششم نیز مرگ مظلومانه و پرمعنی او قلب‌مان را به درد می‌آورد.

اما با فاش‌سازی او به‌عنوان شرور اصلی قصه تمام این شخصیت‌پردازی‌های معنادار و احساسی دور ریخته می‌شوند و به‌جایش سریال، به روش سه‌گانه‌ی جدید جنگ ستارگان و بازی تاج‌وتخت، «خلاف انتظار ما عمل می‌کند»، ولی در این زمینه حتی از این دو اثر نیز گناهی بزرگ‌تر مرتکب می‌شود، چون در مورد مسئله‌ای خلاف انتظارات ما عمل می‌کند که قبلاً به‌طور موفقیت‌آمیز احساسات ما را درباره‌اش برانگیخته بود.

البته نقش پیرمرد به‌عنوان عقل کل پشت این پروژه‌ی مخوف در لحظات زیادی در طول سریال پیش‌آگاهی (Foreshadow) شده است. وقتی رییس‌پلیس در حال گشتن در فهرست بازیکنان است، اسم او به‌عنوان بازیکن شماره یک موجود نیست. در مسابقه‌ی طناب‌کشی قفلی که به دست او بسته شده باز است تا اگر تیمش باخت بتواند خود را نجات دهد. در مرحله‌ی تیله‌بازی او خانه‌ی خود را در ست ساختگی پیدا می‌کند که باید نکته‌ای شک‌برانگیز باشد (هرچند اگر به‌خاطر این غافلگیری نبود، این هم می‌توانست یکی دیگر از جزئیات احساسی و زیبای اپیزود ۶ باشد – او خانه‌اش را پیدا کرد، چون مشاهده‌ی ستی که با الهام از کوچه‌پس‌کوچه‌های قدیمی کره ساخته شده، او را از حس نوستالژی پر کرد) و…

نقد سریال بازی مرکب

ولی مشکل این نیست که این این غافلگیری با منطق سرد سازگار نیست. مشکل اینجاست که سریال یک سمفونی احساسی بی‌نظیر اجرا می‌کند و با مرگ پیرمرد نقطه‌ی اوج فوق‌العاده‌ای برای آن رقم می‌زند، اما با این غافلگیری این سمفونی احساسی را مخدوش می‌کند و این نقطه‌ی اوج زیبا را با نقطه‌ی فرودی توذوق‌زننده جایگزین می‌کند.

میزبان این مسابقات می‌توانست هرکسی باشد. اگر میزبان شخصی غریبه بود یا اصلاً نمی‌فهمیدیم چه کسی است، این مسئله تاثیر خاصی روی داستان نمی‌گذاشت، چون قلب داستان و معنای آن در جای دیگری نهفته بود. برای شخص من بسیار ناامیدکننده است وقتی می‌بینم یک مولف موفق می‌شود احساساتی واقعی در داستانش جاری کند (کاری که بسیار سخت و نادر است) و بعد، طوری که انگار به «خفن» بودن داستانش به قدر کافی ایمان نداشته باشد، آن را با یک غافلگیری سطح‌پایین جایگزین می‌کند که هدفی جز خراب کردن آن بار احساسی ندارد.

با کمی اغراق پیچش داستانی آخر سریال مثل این می‌ماند که در هری پاتر آخر سر معلوم می‌شد لونا لاوگود تمام مدت مرگ‌خوار پنهانی بوده یا در آخر ارباب حلقه‌ها معلوم می‌شد که گیملی دورف تمام مدت تحت‌تاثیر سارون بوده است. هرچقدر هم برای این غافلگیری‌ها زمینه‌سازی می‌شد، آیا واقعاً می‌شد تصمیم درستی در قصه‌گویی در نظر گرفت؟ این غافلگیری‌ها تاثیری نمی‌داشتند جز این‌که سمفونی احساسی داستان‌ّهایشان را خدشه‌دار کنند. و این دقیقاً اتفاقی است که با تبدیل کردن پیرمرد به شرور قصه انجام شده است: جایگزین کردن احساسات قوی با غافلگیری دم‌دستی.

نقد سریال بازی مرکب

آیا به بازی مرکب بیش از حد بها داده شده؟

اجازه دهید مروری بر نقاط قوت و نقاط ضعف سریال داشته باشیم. بعضی از آن‌ها در طول متن اشاره قرار گرفتند و بعضی‌هایشان جدید هستند:

نقاط قوت:‌

  • هیجان بالا، خصوصاً در نحوه‌ی اجرای شش بازی
  • شخصیت‌پردازی قوی؛ درست است که شخصیت‌های سریال «تیپ» هستند، ولی تیپ‌هایی باورپذیر که به‌لطف سناریوهای شخصیت‌ساز و بازی عالی بازیگرها به مرور عمق و جذابیت‌شان بیشتر می‌شود. قوی‌ترین و پیچیده‌ترین شخصیت سریال چو سانگ-وو است.
  • طراحی صحنه‌ی قوی که باعث شده تشکیلاتی که شخصیت‌ها در آن مسابقه می‌دهند شبیه موزه‌ی هنرهای مدرن به نظر برسد. بازیگران فیلم گفته بودند که از شدت زیبایی صحنه دائماً با موبایل‌شان از آنجا عکس می‌گرفتند.
  • طراحی نمادین یونیفورم‌های سربازها و شرکت‌کنندگان و عناصر تصویری شاخص (مثل عروسک دختربچه در مسابقه‌ی اول یا شیرینی دالگونا در مسابقه‌ی دوم) که باعث شده جزئیات تصویری سریال به‌راحتی در ذهن ذخیره شوند و در میم‌ها و ویدئوها و عکس‌های طرفداری مورد تقلید و هجو قرار گیرند
  • آهنگ روایی مناسب سریال، طوری‌که به جای این‌که حس کنید در حال تماشای سریالی ۹ قسمته هستید، حس کنید دارید فیلمی ۸ ساعته تماشا می‌کنید
  • کلیت اپیزود ۶
  • بومی‌سازی مناسب و استفاده‌ی مناسب و به‌اندازه از فرهنگ کره‌ی جنوبی
  • تاثیرپذیری مناسب و به‌اندازه از سینمای ژانری و اجتماعی که باعث شده سریال برای طیف وسیعی از مخاطب جذاب باشد
  • استفاده‌ی مناسب از خشونت، طوری که در طول سریال خشونت هیچ‌وقت عادی نمی‌شود و همیشه اندکی پتانسیل برای شوکه کردن دارد
  • جزئیات زیاد که با تماشای دوباره‌ی سریال (یا تماشای ویدئوها و دیدن پست‌هایی که به این جزئیات اشاره می‌کنند)‌ به آن‌ها پی می‌برید

نقاط ضعف:

  • خرده‌پیرنگ مربوط به پلیسی که به تشکیلات نفوذ کرده به جایی ختم نمی‌شود و صرفاً زمینه‌سازی برای فصل ۲ است
  • پایان سریال، که در آن به نظر می‌رسد گی-هون می‌خواهد یک‌تنه به جنگ تشکیلات مخوف برود، با روح سریال در تضاد است و زیادی ملودراماتیک به نظر می‌رسد
  • این سریال نیاز به فصل ۲ ندارد و پایان‌بندی سریال، طوری که انگار باید آماده‌ی فصل ۲ باشیم، به‌تنهایی نقطه‌ضعف است، خصوصاً با توجه به این‌که سازنده‌ی سریال گفته اگر فصل ۲ ساخته شود، قرار است روی نقش پلیس در سروکله‌زدن با این تشکیلات بپردازد و این ایده بسیار ناجالب به نظر می‌رسد.
  • خراب کردن شخصیت پیرمرد با غافلگیری‌ای که با وجود منطقی بودن، به هسته‌ی احساسی داستان ضربه می‌زند، بدون این‌که چیز دندان‌گیری به آن اضافه کند
  • انتقاد دم‌دستی و کلیشه‌ای از کاپیتالیسم
  • ضعیف بودن شخصیت‌های وی‌آی‌پی، چه از لحاظ بازی و دیالوگ، چه از لحاظ نقشی که در داستان دارند
  • توضیح بیش از حد درباره‌‌ی ماهیت سازمانی که پشت بازی‌هاست. کمی ابهام بیشتر در این زمینه می‌توانست نتیجه‌ی مثبت‌تری به دنبال داشته باشد.

نقد سریال بازی مرکب

با سبک‌سنگین کردن نقاط قوت و نقاط ضعف سریال، به این نتیجه می‌رسیم که با اثری به‌شدت تماشایی، ولی نه بی‌نقص طرف هستیم. با توجه به هایپ شدیدی که دور سریال ایجاد شده، اگر کسی با انتظارات فضایی سراغ سریال برود، شاید ناامید شود، خصوصاً اگر در ژانر درام بقا محور و بازی‌های مرگبار آثار زیادی دیده باشد. ولی اگر سطح انتظارات معقول باشند، بازی مرکب سریال قوی‌ای است که ارزش سرگرمی بالایی دارد و پتانسیل این را دارد که احساسات‌تان را درگیر کند. بنابراین جواب نهایی بنده به این سوال که «آیا به بازی مرکب بیش از حد بها داده شده؟» منفی است. در جرگه‌ی آثاری که «وایرال» می‌شوند بازی مرکب جزو بهترین‌هاست.

انتشار یافته در:

مجله‌ی اینترنتی دیجی‌کالا

شناسنامه‌ی سریال عشق، مرگ و ربات‌ها

خالق: تیم میلر
صداپیشگان/بازیگران: مایکل بی. جوردن، نولان نورث، پیتر فرنزن و…
خلاصه داستان: گلچینی از انیمیشن‌های کوتاه گمانه‌زن و مستقل از یکدیگر که در هرکدام از آن‌ها عشق، مرگ و ربات‌ها نقش پررنگی دارند
امتیاز کاربران imdb به سریال: ۸.۵ از ۱۰
امتیاز متاکریتیک: ۶۵ از ۱۰۰

عشق‌، مرگ و ربات‌ّها (Love, Death & Robots) سریالی است که ایده‌ی پشت آن روی کاغذ بسیار جذاب است: اقتباس داستان‌های کوتاه گمانه‌زن در قالب اپیزودهای انیمیشنی کوتاه که وظیفه‌ی ساخت هرکدام بر عهده‌ی تیمی متفاوت است. در واقع جذابیت تماشای سریال با جذابیت باز کردن تخم‌مرغ شانسی در دوران کودکی قابل‌مقایسه است: نمی‌دانید قرار است چه چیزی نصیب‌تان شود: یک جایزه‌ی باحال یا یک چیز بیخود؟ احتمالاً یک چیز بیخود، ولی امیدتان برای دریافت جایزه‌ی باحال هیچ‌وقت ناامید نخواهد شد، برای همین به خریدن تخم‌مرغ شانسی ادامه می‌دهید.

متاسفانه فصل ۱ سریال (شامل ۱۸ اپیزود یا داستان جداگانه) به‌خاطر انتخاب داستان‌های نه‌چندان ایده‌ال تا حد زیادی ناامیدکننده از آب درآمد و جز اپیزود زیما بلو (Zima Blue) که شاهکار بود، بقیه‌ی اپیزودها از ضعف‌های داستانی ریز و درشت، بی‌معنی بودن و بی‌مزه بودن رنج می‌بردند؛ حتی دوتا از اپیزودهای آن (که از داستان‌های جان اسکالزی اقتباس شده بودند) جزو بدترین انیمیشن‌های کوتاهی بودند که به‌شخصه دیده‌ام.

حالا فصل ۲ با ۸ اپیزود جدید منتشر شده و در این مطلب قصد بر این است که این ۸ اپیزود را بررسی کنیم و ببینیم آیا کیفیت کلی داستان‌ها بهتر شده یا همچنان صرفاً باید به لذت بردن از انیمیشن‌های زیبای سریال بسنده کنیم. در انتهای مطلب نیز این ۸ اپیزود از بهترین به بدترین رده‌بندی شده‌اند.

 

در ادامه‌ی مطلب خطر لو رفتن داستان وجود دارد.

اپیزود اول: خدمات خودکار پس از فروش (Automated Customer Service)

فصل دوم سریال عشق، مرگ و ربات‌ها

  • اقتباس از داستان کوتاه «Automated Customer Service» نوشته‌ی جان اسکالزی (John Scalzi)
  • سازنده: استودیوی اتل (Atoll Studio)

آه، جان اسکالزی، چرا اینقدر داستان کوتاه‌هایی که می‌نویسی بی‌مزه‌اند؟

این اپیزود هم از مشکل سه اپیزود فصل ۱ که از داستان‌های اسکالزی اقتباس شده بودند رنج می‌برد؛ موضوعی بسیار نخ‌نما در دنیای علمی‌تخیلی را در بستر داستانی که اشانتیون آن طنزی لوس و بی‌مزه است تعریف می‌کند. این اپیزود درباره‌ی پیرزنی است که در محله‌ای مخصوص افراد بازنشسته و سالخورده زندگی می‌کند. این محله به‌طور کامل اتوماسیون شده است و ربات‌ها همه‌ی کارهای روزمره را انجام می‌دهند؛ از مرتب کردن مو گرفته تا گرداندن سگ در بیرون از خانه. پیرزن داستان در حال نرمش است که ناگهان متوجه می‌شود یکی از ربات‌های نظافت‌چی منزلش به نام واکیوبات (Vacuubot) دچار نقص فنی شده، چون رفتاری خصمانه به او و سگش نشان می‌دهد.

او با خدمات پس از فروش شرکتی که ظاهراً کل ربات‌های این محله را راه انداخته تماس می‌گیرد، اما متوجه می‌شود که منشی پشت خط با لفاظی‌های مصنوعی و اعصاب‌خردکنی که نشانه‌ی منشی‌های تلفنی و خدمات پس از فروش ناکارآمد است، او را دست‌به‌سر می‌کند. حالا این پیرزن باید در برابر رباتی که قصد جان او را کرده، از خود دفاع کند.

موضوع این اپیزود، کلیشه‌ی نخ‌نمای شورش ربات‌ها علیه انسان‌هاست، با این تفاوت که برخلاف آثاری که به این موضوع می‌پردازند (مثل ترمیناتور)، مقیاس آن خانگی است، نه حماسی و جهان‌شمول و شخصیت‌های اصلی آن دو فرد سالخورده و بازنشسته هستند، نه قهرمان‌های اسلحه‌به‌دست و ورزیده.

فصل دوم سریال عشق، مرگ و ربات‌ها

این داستان، علاوه بر درون‌مایه‌ی شورش ربات‌ها – که نگرانی دوری به نظر می‌رسد –درون‌مایه‌ی ملموس‌تری دارد و آن هم آب‌زیرکاه بودن شرکت‌ها در ارائه دادن خدمات پس از فروش است. در انتهای اپیزود، منشی پشت تلفن می‌گوید همه‌ی ربات‌ها علیه پیرزن و همسایه‌اش خواهند شورید و تا موقعی‌که دی‌ان‌ای آن‌ها را از روی زمین پاک نکنند آرام نخواهند نشست، مگر این‌که با پرداخت پول خود را از فهرست قربانی‌های ربات‌های قاتل حذف (یا به اصطلاح Whitelist) کنند. پیرزن هم که دیگر از دست این شرکت و ربات‌هایش عاصی شده، گوشی‌اش را از گوش درمی‌آورد و آن را از ماشینی که در حال فرار کردن با آن است بیرون می‌اندازد و بدین ترتیب برای همیشه خود را از شر شرکت‌ها و منشی‌تلفنی‌های اهریمنی‌شان خلاص می‌کند.

کلیشه‌ای بودن و بی‌مزه بودن داستان به کنار، انیماتورها هم تصمیم گرفته‌اند این داستان را با یکی از ناخوشایندترین طراحی‌های شخصیتی که به عمرم دیده‌ام تعریف کنند. شخصیت‌های داستان بسیار کج‌ومعوج و زشت به نظر می‌رسند و با این‌که معلوم است هدف‌شان خلق یک سبک هنری مضحک و گروتسک بوده، ولی این سبک روی چنین داستانی جواب نداده است و باعث شده شخصیت‌های داستان (خصوصاً پیرزن شخصیت اصلی) هرچه بیشتر نچسب و رو اعصاب به نظر برسند.

اپیزود دوم: یخ (Ice)

فصل دوم سریال عشق، مرگ و ربات‌ها

  • اقتباس از داستان کوتاه «Ice» نوشته‌ی ریچ لارسن (Rich Larson)
  • سازنده: استودیوی پویانمایی پشن (Passion Animation Studios)

بسیاری از اپیزودهای فصل ۱ سریال واکنش «خب که چی؟» را در بیننده برمی‌انگیختند. بدین صورت که چشمه‌ای از یک دنیای خیال‌انگیز را نشان می‌دادند، ولی هیچ‌وقت موفق نمی‌شدند از آن معنا یا صحنه‌ای به‌یادماندنی استخراج کنند و در حد یک انیمیشن کوتاه «باحال، ولی سطحی» باقی می‌ماندند. یخ هم یکی از همین اپیزودهاست، با این تفاوت که دز باحال بودنش از اپیزودهای مشابه به‌مراتب بیشتر است.

این اپیزود روی سیاره‌ای در فضا واقع شده که کلونی زمین است. ظاهراً در این سیاره همه از راه مهندسی ژنتیک بهبود یافته‌اند و به قابلیت‌های فرابشری (مثل پرش بلند و سرعت حرکت بالا) دسترسی پیدا کرده‌اند. شخصیت‌های اصلی سجویک (Sedgewick) و فلچر (Fletcher)، دو برادر هستند که به یک سری از نوجوانان و جوانان دیگر سیاره ملحق می‌شوند تا ماجراجویی کنند. سجویک برخلاف هم‌سن‌وسالانش با مهندسی ژنتیک ارتقا نیافته و برای همین بین آن‌ها حس غریبه بودن می‌کند. البته آن‌ها هم کمکی به موضوع نمی‌کنند، چون او را با لفظ تحقیرآمیز «Extro» خطاب می‌کنند.

با این‌که شاید ایده‌ی تبعیض و بیگانه بودن و تک‌افتادگی این تصور را ایجاد کند که با یک اپیزود سنگین طرفیم، ولی داستان بسی ساده است. داستان حول محور یک ورزش/چالش می‌چرخد که مخصوص این سیاره و اکوسیستم آن است. در قسمتی از سیاره سطح زمین یخ زده است و زیر این یخ یک سری وال یخی (Frostwhale) وجود دارند که هر از گاهی یخ‌ها را می‌شکانند تا به روی سطح بیایند و نفس بکشند. چالشی که این نوجوانان برای خود تعیین کرده‌اند این است که قبل از این‌که وال‌ها یخ را بشکنند، با سرعت از روی آن رد شوند. منتها چون سجویک به قابلیت‌های خارق‌العاده مجهز نیست، انجام این کار برایش سخت‌تر و خطرناک‌تر از دیگران است، ولی برای این‌که کم نیاورد، در چالش شرکت می‌کند.

فصل دوم سریال عشق، مرگ و ربات‌ها

نقطه‌ی عطف این اپیزود بدون‌شک صحنه‌ای است که یکی از وال‌های یخی از زیر آب بیرون می‌آید و در هوا خودنمایی می‌کند. این صحنه نمونه‌ای بی‌نظیر از Spectacle است، یعنی چیزی که هدفش صرفاً حیرت برانگیختن است. با دیدن این صحنه، این وال باشکوه که انگار خدای رعد و برق آن سیاره شخصاً خلقش کرده، متوجه می‌شوید که چرا این نوجوانان خطر چنین کار به‌ظاهر عبثی را به جان می‌خرند.

این اپیزود حال‌وهوای پانکی دارد که هم انیمیشن زمخت (نه از نوع بدش) و هم شخصیت‌های لات داستان آن را تقویت می‌کنند. همچنین آن‌ها یک سری اصطلاحات در حرف‌هایشان به کار می‌برند که مفهوم نیستند و حاکی از اختلاط زبانی در این سیاره‌ی کلونی هستند. جزئیات ریز این‌چنینی و کارگردانی فوق‌العاده‌ی انیمیشن باعث شده که با وجود داستان سطحی و کم‌مایه، این اپیزود بسیار اتمسفریک و باحال از آب دربیاید.

اپیزود سوم: پاپ اسکواد (Pop Squad)

فصل دوم سریال عشق، مرگ و ربات‌ها

  • اقتباس از داستان کوتاه «Pop Squad» نوشته‌ی پائولو باچیگولوپی (Paolo Bacigalupi)
  • سازنده: استودیوی بلر (Blur Studio)

پاپ اسکواد با فاصله‌ی زیاد بهترین اپیزود فصل ۲ و شاهکاری در سطح زیما بلو از فصل پیشین است، چون دقیقاً مثل آن اپیزود از عمق احساسی و معنایی برخوردار است و در فاصله‌ای کم برای یک نقطه‌ی اوج جانانه، که تا حد زیادی یادآور نقطه‌ی اوج بلید رانر (Blade Runner) است، زمینه‌سازی می‌کند.

این اپیزود با غافلگیری‌ای درگیرکننده شروع می‌شود. گروهی از افراد که می‌خورد یگان ویژه‌ی پلیس در آینده باشند، وارد خانه‌ای نمور و کثیف می‌شوند که ظاهراً در آن جرمی رخ داده است. این افراد کلاه شاپو، بارانی و پیراهن سیاه به تن دارند و بسیار خوش‌پوش و خوش‌استیل به نظر می‌رسند. صحنه طوری کارگردانی شده که در نگاه اول به نظر می‌رسد ساکنین خانه دلال مواد مخدر یا قاچاق‌چی انسان هستند. وقتی کارآگاه بریگز، شخصیت اصلی با لحنی دلسوزانه می‌گوید: «من به بچه‌ها رسیدگی می‌کنم» به نظر می‌رسد که منظورش سر و سامان دادن به وضعیت بچه‌هایی است که در خانه‌ی جرم و جنایت بزرگ شده‌اند، ولی در صحنه‌ای شوکه‌کننده متوجه می‌شویم که منظور او کشتن بچه‌هاست.

بله، این اپیزود درباره‌ی پلیس‌هایی است که کارشان بچه‌کشی است. این داستان در آینده‌ای اتفاق می‌افتد که بشریت به جاودانگی رسیده، ولی به‌خاطر منابع و فضای زندگی محدود حق بچه آوردن از انسان‌ها گرفته شده، چون همان‌طور که بریگز به‌طور دوپهلو می‌گوید: «نمی‌تونیم به این مهمونی آدم‌های بیشتری دعوت کنیم، وقتی قرار نیست کسی ترکش کنه.»

بنابراین در این دنیا بچه آوردن جرمی بزرگ به حساب می‌آید و یک گروه پلیس ویژه مخصوص کشتن بچه‌هایی تدارک دیده شده که به‌طور غیرقانونی و مخفیانه به دنیا آمده‌اند.

با این‌که شخصیت اصلی بچه‌کش حرفه‌ای است، آدم بد یا پلیدی به نظر نمی‌رسد. از قضا او با وجود سردی بیرونی‌اش به‌طور عجیبی خونگرم و همذات‌پندار به نظر می‌رسد و این یکی از نقاط‌قوت اپیزود است. چون همیشه وقتی بشریت به‌طور جمعی دست به کاری شنیع و بیان‌ناپذیر می‌زند، آن را پشت بوروکراسی کسل‌کننده و وظیفه‌شناسی کورکورانه پنهان می‌کند تا این شنیع بودن به چشم نیاید. بنابراین اوج تراژدی این است که کسانی که دست به این اعمال شنیع می‌زنند، آدم‌های معمولی‌اند.

این دقیقاً جوی است که بر این اپیزود حاکم است؛ در این دنیا کشتن بچه‌ها واقعاً به یک امر بوروکراتیک تبدیل شده که تقریباً همه آن را به‌عنوان شرارتی ضروری پذیرفته‌اند و دیگری نیازی نیست برای انجام آن متوسل به آدم‌های خلافکار و پلید شد. می‌گوییم تقریباً همه، چون در ابتدای اپیزود، وقتی بریگز پس از کشتن کودک از خانه بیرون می‌آید، شهروندی با عصبانیت تیری به سمت بریگز شلیک می‌کند و او را بچه‌کش خطاب می‌کند. تیر از بیخ گوش بریگز می‌گذرد. او واکنش خاصی نشان نمی‌دهد. در واقع از ظاهرش به نظر می‌رسد که بدش نمی‌آمد آن تیر به مغزش برخورد می‌کرد و از زندگی خلاص می‌شد.

فصل دوم سریال عشق، مرگ و ربات‌ها

بی‌تفاوتی او نسبت به تیر خوردن پیامی مهم درباره‌ی ماهیت «اداری‌سازی شرارت» منتقل می‌کند؛ هرچقدر بشریت تلاش کند که ظلم و پلیدی را به امری عادی و اداری تبدیل کند، باز هم فردیت‌هایی که مجبورند آن را انجام دهند تحت‌تاثیرش قرار می‌گیرند. بریگز سایه‌ی سنگین شغل خود را بالای سرش حس می‌کند و دائماً توهم اسباب‌بازی بچه‌ای را که کشته در محیط اطرافش می‌بیند.

ما بدتر شدن حال بریگز را از طریق رابطه‌ی او با معشوقه‌اش بیشتر متوجه می‌شویم. وقتی معشوقه‌اش بوستش (Boost) را دریافت می‌کند (بوست پروسه‌ای کلینیکی است که در آن ماده‌ای که باعث جاودانه شدن انسان‌ها می‌شود وارد بدن‌شان می‌شود)، بسیار هیجان‌زده می‌شود و در ماشین پرنده‌ای که با آن در حال برگشت به خانه هستند از او محبت فیزیکی می‌طلبد. ولی بریگز حوصله‌ی این چیزها را ندارد و ناخواسته باعث رنجیدن معشوقه‌اش می‌شود. کسانی که شغل‌شان اساساً ظلم کردن به بقیه است به‌مرور از زندگی بیزار می‌شوند و تمام امتیازاتی که شغل‌شان برایشان به ارمغان می‌آورد معنایشان را از دست می‌دهند و اپیزود به‌خوبی این روند را نشان می‌دهد.

نقطه‌ی اوج احساسی سریال لحظات پایانی آن است؛ لحظاتی که بریگز برای اولین بار پای صحبت‌های یک مادر می‌نشیند و از او می‌پرسد که چرا اصرار دارند بچه به دنیا بیاورند؟ بریگز این سوال را رک و پوست‌کنده از این مادر (که از او وحشت‌زده است) می‌پرسد و او هم جوابی تامل‌برانگیز به او می‌دهد: «برای این‌که من اونقدر عاشق خودم نیستم که بخوام تا ابدالدهر زندگی کنم.»

در ادامه او درباره‌ی لذت نگاه کردن به دنیا از دید یک بچه حرف می‌زند؛ این‌که فرزندش باعث می‌شود او همه‌چیز را از دیدی جدید نگاه کند و تمام لحظات او – مثل اولین بار که راه رفت، اولین بار که خندید، اولین بار که او را «مامان» صدا کرد – برایش به یاد ماندنی هستند، چون خودش دیگر لحظاتی ندارد که کاری را برای اولین بار انجام دهد. این مادر زندگی کردن از طریق کودکان را جایگزینی بهتر برای جاودانگی می‌بیند.

برای شخص من هم گاهی این سوال پیش می‌آید که چرا انسان‌ها تمایل به بچه‌دار شدن دارند و سختی این کار را به جان می‌خرند؟ و این اپیزود تا حدی جواب سوالم را داد؛ آن هم در سطحی احساسی و نه استدلالی. قانع شدن بریگز در انتهای اپیزود مصنوعی و زورچپانی‌شده به نظر نمی‌رسد، چون نه‌تنها کشمکش درونی‌اش را درباره‌ی این موضوع در کل اپیزود می‌بینیم، بلکه حرف‌های مادر خود ما را هم قانع می‌کند.

در کنار داستان و پیام عالی اپیزود، جا دارد به موشن کپچر، فناوری و صداپیشگی فوق‌العاده‌ی اپیزود (خصوصاً برای شخص بریگز) اشاره کرد که همه‌چیز را چند برابر تاثیرگذارتر می‌کند. پاپ اسکواد از آن اپیزودهاست که به‌خاطرش عشق، مرگ، ربات‌ها را تماشا می‌کنیم، فقط حیف که ظاهراً قرار است هر فصل فقط یکی از این اپیزودها داشته باشیم.

اپیزود چهارم: برف در بیابان (Snow in the Desert)

فصل دوم سریال عشق، مرگ و ربات‌ها

  • اقتباس از داستان کوتاه «Snow in the Desert» نوشته‌ی نیل اشر (Neal Asher)
  • سازنده: یونیت ایمج (Unit Image)

برف در بیابان اساساً معادل بزرگسالانه‌ی جنگ ستارگان است: یک سری جایزه‌بگیر که از انواع و اقسام بیگانه‌های عجیب‌غریب تشکیل شده‌اند، در یک سیاره‌ی بیابانی و درب‌وداغان و پر از جرم و جنایت (که تا حد زیادی شبیه تاتویین است) دنبال مردی زال به نام برف (Snow) می‌گردند که به‌خاطر فیزیولوژی منحصربفردش، می‌تواند زخم‌های بدنش را ترمیم کند و جلوی پیر و فرسوده شدنش را بگیرد، بنابراین او قرن‌هاست که زنده است.

البته برف رویین‌تن نیست و اگر آسیبی جدی به او وارد شود، ممکن است بمیرد، ولی همین که قرن‌هاست که توانسته خودش را زنده نگه دارد و در آزادی زندگی کند، باید زنگ خطری برای جایزه‌بگیرها باشد: برف کسی نیست که به این راحتی‌ها بتوان گیرش انداخت. ولی متاسفانه این درسی است که جایزه‌بگیرهای داستان به‌شکلی دردناک یاد می‌گیرند.

با این حال، برف اصلاً آدم زمخت و خشنی به نظر نمی‌رسد. او مردی تودار و خوش‌برخورد است که اگر کاری به کارش نداشته باشید، کاری به کارتان ندارد. زنی مرموز به نام هیرالد (Hirald) او را از دست سه جایزه‌بگیری که در کافه‌ای با او درگیر می‌شوند نجات می‌دهد و کمی بعد از او درخواست می‌کند هم‌سفرش شود. برف هم بدون مقاومت خاصی قبول می‌کند. در جریان این سفر آن زن به برف اعتراف می‌کند که او یکی از ماموران آژانس اطلاعاتی زمین (Earth Central Intelligence) است و وظیفه دارد تا برف را راضی کند به زمین بیاید تا فیزیولوژی او را مطالعه کنند.

این اپیزود از بعضی لحاظ یادآور اپیزود Beyond the Aquila Rift از فصل پیشین است. هم به‌خاطر انیمیشن فوتورئالیستی‌اش (که در بعضی صحنه‌ها انگار واقعی است)، هم از این لحاظ که درباره‌ی رابطه‌ی رمانتیک/شهوت‌انگیز یک مرد با زنی است که آن چیزی نیست که به نظر می‌رسد. در آخر اپیزود،  معلوم می‌شود که این زن یک سایبورگ است و او هم مثل برف عمری جاودان دارد. در آخر این جاودانگی بهانه‌ای برای پیوند این دو و پر کردن تنهایی‌شان است.

فصل دوم سریال عشق، مرگ و ربات‌ها

این اپیزود برای کسانی که به دنیاسازی مینیمالیستی و غیرمستقیم علاقه دارند جذاب خواهد بود. مثلاً در ابتدای اپیزود فردی را می‌بینیم که خونین و مالین در قفس قرار دارد و کنار قفس او نوشته شده: «دزد آب.» داخل کافه می‌بینیم که روی نوشیدنی‌ها با قفل بسته شده و بعد از این‌که گارسون نوشیدنی را به برف تحویل می‌دهد پسوردی روی قفل وارد می‌کند، قفل باز می‌شود و نوشیدنی آماده‌ی خوردن می‌شود. از این جزئیات تثبیت می‌شود که آب در این سیاره‌ی بیابانی ارزش زیادی دارد.

در قسمتی دیگر وقتی برف و هیرالد در چادر خوابیده‌اند، برف یخچالی را بالای چادر روشن می‌کند که از آن‌ها در برابر حرارت بیابان محافظت می‌کند. وقتی برف به مخفی‌گاهش می‌رود، از داخل محفظه‌ای خنک‌کننده توت‌فرنگی‌های تازه می‌خورد، توت‌فرنگی‌هایی که مشخص است در این سیاره نقش الماس را دارند.

برف در بیابان در حد بضاعت خودش دنیایی را که به تصویر می‌کشد جدی می‌گیرد و به‌خوبی به آن می‌پردازد، ولی مشکل اینجاست که درباره‌ی موضوعی که به آن می‌پردازد – جاودانگی و تمایل بقیه به تصاحب آن – حرف به یاد ماندنی‌ای نمی‌زند؛ چه از لحاظ احساسی، چه از لحاظ فلسفی. در نهایت نقطه‌ی ثقل داستان پیچش داستانی‌ای است که آخر آن اتفاق می‌افتد. برف در بیابان هم مثل خیلی از اپیزودهای دیگر سریال ویترینی برای نشان دادن آخرین سطح تکنولوژی انیمیشن‌سازی است و از این لحاظ کارش را خوب انجام می‌دهد. ولی بلندپروازی داستان از سطح «غافلگیر کردن مخاطب در انتهای داستان» فراتر نمی‌رود.

اپیزود پنجم: چمن بلند (The Tall Grass)

فصل دوم سریال عشق، مرگ و ربات‌ها

  • اقتباس از داستان کوتاه «The Tall Grass» نوشته‌ی جو لندزدیل (Joe Landsdale)
  • سازنده: اکسیس انیمیشن (Axis Animation)

چمن بلند داستانی است که اگر وحشت/گمانه‌زن نبود به‌مراتب بهتر می‌شد، چون عنصر وحشت باعث شده داستان کلی احمقانه و بچگانه به نظر برسد، در حالی‌که اگر چمن بلند داستانی واقع‌گرایانه درباره‌ی ترس از جا گذاشته شدن بود، به‌مراتب به‌یادماندنی‌تر و ملموس‌تر از آب درمی‌آمد.

نیمه‌ی اول اپیزود، که در آن قطار توقف کرده و لیرد (Laird)، شخصیت اصلی، رفته لای چمن‌ها تا سیگار بکشد، تلاش موثری از جوسازی است. وقتی در حال تماشای این صحنه هستید، و می‌بینید که لیرد به‌تدریج در حال گم شدن بین چمن‌های بلند است و با درماندگی تلاش می‌کند تا قطارش را پیدا کند و از آن جا نماند، یاد تمام لحظاتی در زندگی‌تان می‌افتید که نزدیک بود از قطار یا اتوبوس یا هر چیز دیگری جا بمانید و این حس دلهره به شما هم منتقل می‌شود.

نیمه‌ی اول درگیرکننده است، چون موقعیتی ملموس را به تصویر می‌کشد و از لحاظ روان‌شناسانه سیر قهقرایی اضطراب در چنین موقعیتی را به‌خوبی به تصویر می‌کشد. اما از نیمه‌ی دوم موجودات زامبی/شبح‌وار به داستان معرفی می‌شوند و در کمال تعجب به‌جای این‌که به حس تعلیق و دلهره‌ی داستان بیفزایند، آن را از بین می‌برند، چون این موقعیت ملموس با یک موقعیت تخیلی جایگزین می‌شود که متاسفانه در این بستر خاص هیچ معنا و مفهوم و نکته‌ی جالبی پشت آن نیست. هیولاهای داستان، طبق توضیح نگهبان قطار، از جهانی دیگر آمده‌اند و ممکن است روح انسان‌هایی باشند که حالا تغییر شکل داده‌اند.

فصل دوم سریال عشق، مرگ و ربات‌ها

این توضیحی کافی یا رضایت‌بخش برای پایان داستان نیست و باعث می‌شود هیولاهای داستان بیش از حد ساده و تهی به نظر برسند. البته با توجه به زمینه‌ی داستان (آمریکای اوایل قرن بیستم) و شباهت شخصیت اصلی به لاوکرفت شاید تلاش بر این بوده که داستانی لاوکرفتی تعریف شود، ولی در داستان‌های لاوکرفت هیولاها، صرفاً هیولای خشک‌وخالی نیستند و به‌شکلی نمادین یا زیباشناسانه یادآور وحشتی کیهانی و جهان‌شمول هستند که بشریت از درک آن عاجز است، ولی هیولاهای این داستان شبیه هیولاهای داستان ترسناک بی‌مایه‌ای است که یک نفر برای سر کار گذاشتن دوستانش دور آتش پیک‌نیک تعریف می‌کند. شاید هم هدف این بوده که داستان چنین فازی داشته باشد – داستان ترسناکی که دور آتش پیک‌نیک تعریف می‌شود – ولی این چیزی از ناامیدکننده بودنش کم نمی‌کند.

اپیزود ششم: در کل خانه (All Through the House)

فصل دوم سریال عشق، مرگ و ربات‌ها

  • اقتباس از داستان کوتاه «All Through the House» نوشته‌ی یواخیم هایندرمنز (Joachim Heijndermans)
  • سازنده: بلینک اینداستریز (Blink Industries)

در نقدی که از فصل اول سریال نوشتم، در توصیف اپیزود Shape-Shifters مفهومی به نام داستان گمانه‌زن گردونه‌ای را معرفی کردم که فرمول آن به شرح زیر است:

چی می‌شد اگه

*گردونه را می‌چرخاند*

توی جنگ داخلی آمریکا

*گردونه را می‌چرخاند*

خون‌آشام وجود داشت؟‌

 

چی می‌شد اگه

*گردونه را می‌چرخاند*

هنری هشتم

*گردونه را می‌چرخاند*

یه گرگینه بود؟

همان‌طور که از این مثال‌ها برمی‌آید، داستان گمانه‌زن گردونه‌ای بر پایه‌ی ترکیب یک عنصر عجیب با یک موقعیت آشنا است، ترکیبی که به‌خاطر تصادفی بودن و عدم برخورداری از عمق، به خلق داستانی بی‌مایه و تهی‌مغز تبدیل می‌شود.

متاسفانه این اپیزود نیز داستان گمانه‌زن گردونه‌ای از شدیدترین نوعش است و فرمول آن به شرح زیر است:

چی می‌شد اگه

*گردونه را می‌چرخاند*

بابا نوئل

*گردونه را می‌چرخاند*

یه هیولای بدترکیب بود؟

کل اپیزود همین است. دوتا بچه در روز کریسمس صداهایی از طبقه‌ی پایین خانه‌یشان می‌شنوند و فکر می‌کنند بابانوئل آمده تا بهشان کادو بدهد. آن‌ها می‌بینند که واقعاً یک یارویی از شومینه‌ی خانه‌یشان پایین آمده و طرف هم واقعاً بابانوئل است، ولی با این تفاوت که شبیه هیولایی بدترکیب است. این هیولا چک می‌کند تا ببیند آیا بچه‌های خوبی بوده‌اند. سپس از داخل حلقش دو عدد کادو بالا می‌آورد و آن‌ها را به بچه‌ها می‌دهد.

فصل دوم سریال عشق، مرگ و ربات‌ها

این ایده که «بابا نوئل وجود دارد، ولی آن چیزی نیست که فکرش را می‌کنیم» روی کاغذ جذاب به نظر می‌رسد، ولی به‌خاطر فاز تصادفی و گردونه‌ای بودن داستان و همچنین بی‌معنی و بی‌ربط بودن تصویرسازی از بابا نوئل به‌عنوان یک هیولای لاوکرفتی ایده جواب نداده است.

حتی پایان داستان نیز بی‌مزه‌تر از چیزی است که باید باشد. مثلاً اگر بابا نوئل می‌گفت که یکی از بچه‌ها «بد» بوده است و بعد در حالی‌که مای بیننده انتظار داریم او را به شکلی وحشیانه بخورد، صرفاً به جای کادو «زغال» بالا بیاورد (ایده متعلق به یکی از نظرات ردیت است)، به پایانی هوشمندانه‌تر تبدیل می‌شد، ولی حتی همین بازیگوشی کوچک نیز در داستان غایب است.

در کل خانه کوتاه‌ترین اپیزود فصل است، با سبک استاپ‌موشن ساخته شده و از آن انیمیشن‌های کوتاه نیست که از شدت بد یا بی‌مزه بودن توی ذوق بزند؛ تماشای آن ضرری ندارد، ولی یک علامت سوال بزرگ درباره‌ی معیار و سلیقه‌ی سازندگان سریال در زمینه‌ی انتخاب داستان کوتاه برای اقتباس ایجاد می‌کند.

اپیزود هفتم: جان‌پناه (Life Hutch)

فصل دوم سریال عشق، مرگ و ربات‌ها

  • اقتباس از داستان کوتاه «Life Hutch» نوشته‌ی هارلان الیسون (Harlan Ellison)
  • سازنده: استودیوی بلر (Blur Studios)

همان‌طور که اشاره شد، بعضی از اپیزودهای عشق، مرگ، ربات‌ها نقش ویترین جدیدترین پیشرفت‌ها در حوزه‌ی انیمیشن سه‌بعدی را دارند. جان‌پناه ویترین‌ترین اپیزود فصل ۲ است، چون از طرفی انیمیشنی بسیار قابل‌توجه دارد و از طرف دیگر داستانی بسیار ضعیف. در واقع این اپیزود شبیه تک دمویی (Tech Demo) است که برای نشان دادن توانایی‌های یک کنسول یا کارت گرافیک جدید ساخته و در مراسم رونمایی‌اش نمایش داده شده است.

این اپیزود درباره‌ی خلبان زخمی یک جنگ فضایی به نام ترنس (Terence) است که وارد مکانی به نام جان‌پناه می‌شود که از قرار معلوم ربات داخل آن قرار است به زخم سربازهایی مثل او رسیدگی و او را سرپا کند. اما از بخت بد ترنس این ربات دچار نقص فنی شده و هر چیزی را که حرکت کند به‌عنوان دشمن شناسایی می‌کند.

این ربات زخمی به پهلوی ترنس وارد می‌کند و طی صحنه‌ای دردناک دست او را خرد می‌کند. ترنس که مجبور است خود را به موش‌مردگی بزند، در نهایت با انداختن نور چراغ‌قوه‌اش روی بدن ربات موفق می‌شود او را گول بزند و کاری کند به خودش حمله کند و خودش را از کار بیندازد.

این اپیزود به‌نوعی نسخه‌ی اپرای فضایی، جدی‌تر و خشن‌تر اپیزود اول فصل «خدمات خودکار پس از فروش» است. هردو اپیزود درباره‌ی ذات غیرقابل‌پیش‌بینی و غیرقابل‌اعتماد ربات‌ها و تلاش فردی برای نجات دادن خود از دست رباتی است که به «نقص فنی» دچار شده و می‌خواهد او را بکشد. از این لحاظ این اپیزود پیام کلیشه‌ای خود را منتقل می‌کند: «به ربات‌ها اعتماد نکنید!» ولی تلاشش در این زمینه فوق‌العاده دم‌دستی است.

فصل دوم سریال عشق، مرگ و ربات‌ها

در واقع مشکل اپیزود از کلیشه‌ای بودن داستان و پیام آن فرا می‌رود و «پرداخت بد» را نیز شامل می‌شود. چون در طول اپیزود چند فلش‌بک کوتاه به جنگ فضایی‌ای که خلبان درگیر آن بوده زده می‌شود، ولی این فلش‌بک‌ها مطلقاً هیچ تاثیری در داستان ندارند و هیچ چیزی به شخصیت‌پردازی اضافه نمی‌کنند. حتی هیچ اطلاعاتی فراتر از این‌که «این خلبان درگیر جنگ فضایی بوده و حالا به خاک نشسته» به بیننده داده نمی‌شود، اطلاعاتی که از همان اول می‌شد استنباط کرد.

بزرگ‌ترین نقطه‌قوت اپیزود، که از تبدیل شدن آن به ضعیف‌ترین اپیزود فصل جلوگیری کرده، بازی خوب مایکل بی. جوردن (Michael B. Jordan) در نقش ترنس و موشن کپچر او در اپیزود است که جزو بهترین و باکیفیت‌ترین نمونه‌هایی است که به‌شخصه دیده‌ام. انیمیشن این اپیزود ترکیبی از لایو اکشن و سی‌جی است و برای جوردن یک بادی دابل (Body Double) دیجیتالی ساخته شده که هیچ اثری از دره‌ی وهمی در آن دیده نمی‌شود.

جان‌پناه به‌عنوان اثری که پیشرفت‌های اخیر فناوری موشن کپچر را نشان می‌دهد ارزش دیدن دارد، ولی به‌عنوان یک داستان علمی‌تخیلی که از هارلان الیسون، یکی از بزرگان ژانر، اقتباس شده، بسیار ناامیدکننده و بی‌مایه است.

اپیزود هشتم: غول غرق‌شده (The Drowned Giant)

فصل دوم سریال عشق، مرگ و ربات‌ها

  • اقتباس از داستان کوتاه «The Drowned Giant» نوشته‌ی جی. جی. بالارد (J.G. Ballard)
  • سازنده: استودیوی بلر (Blur Studios)

غول غرق‌شده اثری سورئال، سرد و تحلیل‌گرانه درباره‌ی ذات بشریت با چاشنی قوی  آشنایی‌زدایی است، دقیقاً همان چیزی که می‌توان از اثر اقتباس‌شده از بالارد انتظار داشت.

این اپیزود درباره‌ی جسد مردی غول‌پیکر است که روی ساحل شهری در انگلستان به خاک نشسته و همه‌ی ساکنین شهر دور آن جمع می‌شوند تا این منظره‌ی اعجاب‌انگیز و نادر را ببینند. این غول از لحاظ ظاهری یک انسان است، با این تفاوت که اندازه‌ی آن صد برابر بزرگ‌تر از یک انسان معمولی است.

یکی از افرادی که مسحور این جسد غول‌پیکر شده، فردی آکادمیک به نام استیون (Steven) است که راوی داستان ماست و به سبک راوی‌های داستان‌های بالارد، به شکلی ریزبینانه و با نوعی شاعرانگی سرد، جسد غول، واکنش مردم به آن و معنی پشت این اتفاق را تحلیل می‌کند.

منظره‌ی غول غرق‌شده در اپیزود مثالی از «سابلایم» (Sublime) است. منظور از سابلایم، حداقل طبق تعریف رمانتیک‌ها، چیزی است که آنقدر متعالی، زیبا و باشکوه به نظر می‌رسد که حس ترس و خوف در آدم ایجاد می‌کند؛ مثل رعد و برق یا کوه‌های بزرگ. در واقع در چند صحنه انتظار داشتم که غول به‌نحوی زنده شود و یک معرکه‌ی اساسی راه بیندازد، تصوری که خود استیون هم آن را خاطرنشان می‌کند.

فصل دوم سریال عشق، مرگ و ربات‌ها

اما مسئله اینجاست که مردم متوجه سابلایم بودن غول نمی‌شوند. آن‌ها به او به چشم یک چیز عجیب‌وغریب نگاه می‌کنند و طولی نمی‌کشد که توجهشان را به او از دست می‌دهند. در تمام مدتی هم که توجهشان به او جلب بود انواع‌واقسام بی‌احترامی‌ها را به او کردند. مثل استفاده از بدن او به‌عنوان زمین بازی و پر کردن بدن او از گرافیتی.

به‌مرور، کارگران دولت اعضای بدن غول را قطع می‌کنند و او را از روی ساحل جمع می‌کنند. در آخر داستان می‌بینیم که اعضای بدن او، مثل جمجمه و آلت تناسلی‌اش (که با مال یک نهنگ اشتباه گرفته شده) در اقصی‌نقاط شهر کوچک پخش شده‌اند.

غول غرق‌شده به‌نوعی تعمقی در واکنش مردم به چیزهای شگفت‌انگیز است؛ این‌که چطور مردم در ابتدا از این چیزها شگفت‌زده می‌شوند و به‌مرور توجهشان را از دست می‌دهند و در آخر آن را دور می‌اندازند. همچنین طبق بعضی نظریات مطرح‌شده در ردیت، این غول غرق‌شده در واقع یک نهنگ است، ولی استیون آن را به شکل انسانی غول‌پیکر توصیف می‌کند تا شنیع بودن رفتار مردم با آن هرچه بیشتر به چشم آید. اگر این نظریه درست باشد، توضیح می‌دهد که چرا آلت تناسلی غول با مال یک نهنگ اشتباه گرفته شده است، چون اگر این غول واقعاً موجودی انسان‌گونه بوده باشد، چنین اتفاقی بعید است. هرچند این هم می‌تواند یک بی‌احترامی دیگر ناشی از بی‌تفاوتی مردم باشد.

با این حال، غول غرق‌شده چه غولی واقعی باشد، چه نهنگ، پیام داستان تغییر نمی‌کند: رفتار بشریت با محیط اطرافش سوال‌برانگیز است و هرآن‌چه که حیرت آدم‌ها را برانگیزد، دیر یا زود آن‌ها را خسته خواهد کرد و به زباله‌دان تاریخ خواهد پیوست.

غول غرق‌شده جزو اپیزودهای خوب فصل ۲ است. با این‌که شاید اولین بار که آن را می‌بینید، واکنش کذایی «خب که چی؟» را در شما ایجاد کند، ولی وقتی در ذهنتان رسوب کند و معنی آن را درک کنید، جایش را در دل‌تان باز خواهد کرد.

رده‌بندی اپیزودهای سریال غشق، مرگ و روبات‌ها از بدترین به بهترین

۸. Automated Customer Service

۷. All Through the House

۶. Life Hutch

۵. The Tall Grass

۴. Snow in the Desert

۳. Ice

۲. The Drowned Giant

۱. Pop Squad

 

انتشار یافته در:

مجله‌ی اینترنتی دیجی‌کالا