ترجمه‌ی داستان کوتاه «پیوستار گرنزبک» (The Gernsback Continuum)، اثر ویلیام گیبسون (انتشار با موافقت انتشارات باژ)

پیوستار گِرنزبَک[1]

خوشبختانه ماجرا کم‌کم دارد در حافظه‌ام رنگ می‌بازد و به یک پاورقی ذهنی تبدیل می‌شود. حتی در مواقعی که یادش می‌افتم، از پس‌زمینه‌ی ذهنم فراتر نمی‌رود  و ذراتی از رنگ‌دانه‌های دانشمند دیوانه[2] است که جایی در گوشه‌ی چشم‌هایم نمایان می‌شود. هفته‌ی پیش خیال کردم یک بال‌دیس[3] مسافربر بر فراز سان‌فرانسیسکو پرواز می‌کند، ولی بال‌دیس نیمه‌شفاف بود. سروکله‌ی رودسترهایی[4] که از کاپوت‌شان باله‌ی کوسه بیرون زده نیز کمتر پیدا می‌شود و بزرگراه‌ها دیگر به هیولاهای هشتاد راهه‌ی پرپیچ‌وخمی که ماه پیش مجبور بودم در تویوتای کرایه‌ایم در آن‌ها رانندگی کنم، تبدیل نمی‌شدند. می‌دانم وقتی به نیویورک برسم، دیگر هیچ‌کدام از این خاطرات یادم نمی‌ماند. احتمالات پیش‌رو در ذهنم دارند به یک طول موج واحد تقلیل پیدا می‌کنند. برای رسیدن به این هدف تلاش زیادی کردم. تلویزیون کمک‌حال بزرگی بود.

فکر کنم همه‌چیز از لندن، از آن مسافرحانه‌ی یونانی درپیت در خیابان بترسی پارک[5]شروع شد. در آنجا نهار را مهمان شرکتی بودم که کوهن[6] در آن مشغول به کار بود. با این‌که در میز بخار[7] غذای آماده داشتند، نیم ساعت طول کشید تا برای رتسینایی[8] که سفارش داده بودم یخ پیدا کنند. کوهن برای بریس-واتفورد[9] کار می‌کند، شرکتی که کارش انتشار کتاب‌های شومیز معمولی است، کتاب‌های مصوری درباره‌ی تاریخچه‌ی تابلوی نئون، ماشین پینبال و اسباب‌بازی‌های کوکی در دوران اشغال ژاپن. رفته بودم آنجا تا یک سری کلیپ تبلیغاتی درباره‌ی کفش ضبط کنم. یک عده دختر کالیفورنیایی با پاهای برنزه که کفش‌های ورزشی دی‌گلو[10] پایشان بود، جلوی دوربین من روی پله‌برقی‌های سنتجان وود[11]و در امتداد سکوهای متروی توتینگ بک[12]بالا و پایین پریدند. یک شرکت جوان و جویای نام به این نتیجه رسیده بود که جو رازآلود متروی لندن کاری می‌کند مردم بخواهند کفش‌های ورزشی با کف شطرنجی بخرند. آن‌ها نتیجه‌گیری می‌کنند، من فیلمبرداری می‌کنم. کوهن، که قبلاً در نیویورک دورادور با او آشنا بودم، یک روز قبل از عازم شدنم به هیثرو[13]من را برای صرف نهار دعوت کرد. یک زن جوان و بسیار شیک‌پوش به نام دیالتا داونز[14]او را همراهی می‌کرد؛ او عملاً چانه نداشت و از قرار معلوم از تاریخ‌دانان سرشناس در حوزه‌ی هنر عامه‌پسندانه بود. حالا که به گذشته نگاه می‌کنم، بالای سر او و کوهن یک تابلوی نئون شناور می‌بینم که با فونت سنس سریف[15]و حروف بزرگ روی آن نوشته شده بود: در انتهای این مسیر چیزی جز دیوانگی پیدا نمی‌کنی.

کوهن ما را به هم معرفی کرد و گفت که دیالتا یکی از مهره‌های اصلی در پیشبرد آخرین پروژه‌ی بریس-واتفورد است: تاریخچه‌ی مصور چیزی که دیالتا «منحنی‌سازی نوین[16] آمریکایی» خطابش می‌کرد، ولی کوهن به آن می‌گفت ریگان گوتیک[17]. پروژه را با این نام شروع کردند: آیندهشهر هوایی: فردایی که هیچ‌وقت اتفاق نیفتاد[18].

بریتانیایی‌ها علاقه‌ی خاصی به عناصر باروک فرهنگ عامه‌ی آمریکا دارند. علاقه‌یشان با فتیش عجیب مردم آلمان غربی نسبت‌به کابوی‌ها و سرخ‌پوست‌ها و عطش فرانسوی‌ها برای فیلم‌های قدیمی جری لوییس قابل‌مقایسه است. این علاقه‌ی عجیب در شخص دیالتا داونز به شکل توجهی شیداگونه به فرم‌های معماری آمریکایی که بیشتر آمریکایی‌ها به‌زحمت از وجودشان اطلاع دارند تجلی پیدا کرده بود. در ابتدا من دقیقاً نمی‌دانستم دارد چه می‌گوید، ولی به‌مرور دوزاریم افتاد. حرف‌هایش من را  یاد برنامه‌های تلویزیونی صبح یک‌شنبه در دهه‌ی پنجاه انداخت.

گاهی اوقات کلیپ‌های قدیمی را برای پر کردن وقت در شبکه‌های محلی پخش می‌کردند. شما با ساندویچ کره‌ی بادام‌زمینی و یک لیوان شیر جلوی تلویزیون می‌نشستی و یک صدای بم هالیوودی و برفک‌زده بهتان می‌گفت در آینده سوار خودروهای پرنده خواهید شد. بعد تصویر سه مهندس اهل دیترویت نشان داده می‌شد که با یک خودروی نش[19]بالدار سر و کله می‌زدند و خودرو غرش‌کنان در یکی از بزرگراه‌های متروکه‌ی میشیگان راه می‌افتاد. بلند شدنش را از روی زمین نشان نمی‌دادند، ولی در نمای بعدی می‌توانستی ببینی که در حال پرواز کردن به آرمان‌شهری بود که راست کار امثال دیالتا داونز است، به خانه‌ی واقعی نسلی که عشق‌شان به تکنولوژی حد و مرز نمی‌شناخت. دیالتا داونز از بقایای معماری‌های «آینده‌گرایانه»‌ی دهه‌ی سی و چهل حرف می‌زد که هر روز در شهرهای آمریکا در بی‌خبری کامل از کنارشان رد می‌شوی. مثلاً بیلبوردهای سینما که آجدارشان کرده بودند تا مرموزتر جلوه کنند، مغازه‌های بنجل‌فروشی که سطح‌شان با ورقه‌های آلومینیومی نازک پوشیده شده بود،‌ صندلی‌های کروم که در اتاق انتظار هتل‌های مخصوص اقامت‌های کوتاه‌مدت خاک می‌خوردند. دیالتا داونز این چیزها را به چشم بخشی از دنیای رویاگونه‌ای می‌دید که در زمان حال، در اوج بی‌تفاوتی، به حال خود رها شده بودند. او می‌خواست از این آثار برایش عکس بگیرم.

در دهه‌ی سی اولین نسل از طراحان صنعتی در آمریکا فعالیت خود را آغاز کردند؛ تا قبل از دهه‌ی سی، مدادتراش‌ها شبیه مدادتراش به نظر می‌رسیدند؛ همان دستگاه‌های ویکتوریایی که در نهایت خطوط تزئینی به حاشیه‌یشان اضافه می‌شد. پس از ظهور طراحان صنعتی، بعضی از مدادتراش‌‌ها طوری تغییر یافتند که انگار در تونل باد سروهم‌بندی شده بودند. این تغییر تا حد زیادی ظاهری بود؛ زیر پوسته‌ی کروم صیقل‌داده‌شده همان دستگاه ویکتوریایی مشغول به کار بود. منطقی به نظر می‌رسید، چون موفق‌ترین طراحان آمریکایی از بین طراحان تئاتر برادوی گلچین شده بودند. طراحی این دستگاه‌ها نیز با طراحی صحنه‌ی تئاتر فرقی نداشت؛ این دستگاه‌ها دکوراسیون صحنه‌ی تئاتری بودند که در آن نمایش‌نامه‌ای به نام «زندگی در آینده» اجرا می‌شد.

به هنگام صرف قهوه، کوهن یک پاکت مانیل ضخیم را به من داد که پر از عکس‌های چاپ‌شده روی گلاسه بود. عکس مجسمه‌های بالداری را دیدم که از سد هوور نگهبانی می‌کردند؛ شبیه آدمک‌های تزئینی روی کاپوت خودرو بودند که خود را به دست طوفانی خیالی سپرده بودند، با این تفاوت که قدشان ۱۲ متر بود. چند ده عکس از ساختمان جانسون وکس، ساخته‌ی فرنک لوید رایت[20] را در مجاورت مجله‌های عامه‌پسندانه‌ی داستان‌های شگفت‌انگیز[21] دیدم که هنرمندی به نام فرانک آر. پال[22] طراحی‌شان کرده بود. کسانی که در ساختمان جانسون وکس کار می‌کردند، احتمالاً حس می‌کردند که داخل یکی از آرمان‌شهرهای عامه‌پسندانه و رنگ‌آمیزي‌شده‌ی پال قدم گذاشته بودند. ساختمان رایت انگار برای اشخاصی طراحی شده بود که پوشاک‌شان توگای سفید و سندل پلی[23] بود. یکی از عکس‌ها توجهم را جلب کرد: عکس یک هواپیمای مسافربری ملخ‌دار بود که کل پیکره‌اش از بال تشکیل شده بود و شبیه یک بومرنگ متقارن گُنده به نظر می‌رسید که پنجره‌هایش را در نقاطی غیرمنتظره ساخته بودند. سالن بزرگ رقص باله و سالن برگزاری اسکواش با پیکان‌هایی مشخص شده بودند. تاریخ عکس سال ۱۹۳۶ ثبت شده بود.

به دیالتا داونز نگاه کردم و با ناباوری پرسیدم: «این هواپیما می‌تونست پرواز کنه…؟»

«اوه نه. غیرممکنه. حتی با وجود اون دوازده ملخ. ولی عاشق فلسفه‌ی طراحی هواپیما بودن، می‌دونید که؟ مسافرت از نیویورک تا لندن در کمتر از دو روز، سالن‌های غذاخوری درجه‌یک، کابین‌های شخصی، ایوان آفتاب‌گیر، رقص عصرگاهی با موسیقی جَز… می‌دونید، طراحانش عوام‌گرا بودن. می‌خواستن همون چیزی رو به مردم عرضه کنن که دنبالش بودن. چیزی که مردم دنبالش بودن آینده بود.»

***

در سومین روزی که به بوربنک[24] آمده بودم و تلاش می‌کردم تا به یک خواننده‌ی راک بی‌بخار کمی جذابیت تزریق کنم، بسته‌ای پستی از طرف کوهن دریافت کردم. عکس گرفتن از چیزی که وجود ندارد امکان‌پذیر است؛ البته این کار بسیار سخت است، برای همین به کسی که استعدادش را دارد پول خوبی پرداخت می‌کنند. استعداد من در این زمینه بد نیست، ولی جزو بهترین‌ها هم نیستم و دیگر در توان دوربین نیکون من نبود تا به آن راک‌استار بیچاره اعتبار بیشتری ببخشد. وقتی از کار مرخص شدم افسرده بودم، چون دوست دارم کارم را به نحو احسن انجام دهم، ولی نه خیلی افسرده، چون چک دستمزدم را دریافت کردم. تصمیم گرفتم با تمرکز روی کار هنرمندانه و بلندپایه‌ای که بریس-واتفورد برایم جور کرده بود، حال خودم را خوب کنم. کوهن برایم چندتا کتاب درباره‌ی طراحی صنعتی دهه‌ی سی، عکس یک سری ساختمان منحنی‌سازی‌شده و پنجاه نمونه ساختمان کالیفرنیایی مورد علاقه‌ی دیالتا داونز از این سبک معماری را برایم فرستاده بود.

عکاسی حرفه‌ای از ساختمان ممکن است صبر و انتظار زیادی بطلبد؛ به هنگام عکاسی، ساختمان به یک ساعت آفتابی تبدیل می‌شود؛ گاهی باید صبر کنی تا سایه‌ی ساختمان از روی جزئیاتی که می‌خواهی در عکس نشان دهی کنار برود، یا صبر کنی تا حجم و هیبت آن حالت خاصی پیدا کند. وقتی منتظر بودم، خودم را در آمریکای دیالتا داونز تصور کردم. وقتی با لنز مات دوربین هسلبلاد[25]روی چندتا از کارخانه‌های روی زمین زوم کردم، متوجه شکوه شومی در آن‌ها شدم که خاصه‌ی رژیم‌های تمامیت‌خواه است؛ مثل شکوه استادیوم‌هایی که آلبرت اشپیر[26] برای هیتلر ساخته بود. ولی بقیه‌ی ساختمان‌ها به‌شدت رنگ‌ورورفته به نظر می‌رسیدند: سازه‌هایی با عمر محدود که ضمیر ناخودآگاه جمعی آمریکایی‌ها در دهه‌ی سی به آن‌ها جان بخشیده بود تا راحت‌تر بتوانند در جوار باریکه‌های افسرده‌کننده‌ای دوام بیاورند که از ابتدا تا انتها با مسافرخانه‌های خاک‌گرفته، فروشندگان لحاف و تشک و قطعه‌زمین‌های کوچک مخصوص فروش خودروهای دست‌دوم ردیف شده بودند. پمپ بنزین توجه من را به طور خاصی جلب کرد.

در دوران شکوفایی عصر دیالتا داونز، مینگ بی‌رحم[27]مسئول طراحی پمپ بنزین‌های کالیفرنیا بود. مینگ طبعاً طرفدار معماری سیاره‌ی خودش مانگو[28] بود، برای همین در امتداد ساحل کالیفرنیا بالا و پایین رفت و در طول مسیر سازه‌هایی شبیه به تفنگ لیزری از جنس گچ سفید برافراشت. بسیاری از این سازه‌ها برج مرکزی زائدی داشتند که دور نوک‌شان لبه‌های گرمازای عجیبی حلقه زده بود و به نظر می‌رسید موتیف اصلی این سبک معماری باشند. به نظر می‌رسید این لبه‌ها پتانسل این را داشته باشند تا حجم عظیمی از انرژی را از خود ساطع کنند، ولی به شرط این‌که می‌توانستی سوییچی برای روشن کردنشان پیدا کنی. یک ساعت قبل از این‌که بولدوزرها سر برسند و از وسط گچ و تراش‌کاری و سیمان ارزان رد شوند، موفق شدم از یکی از این سازه‌ها در سن‌خوزه[29] عکس بگیرم.

دیالتا داونز گفته بود: «فرض کن در یه دنیای موازی یه آمریکای دیگه وجود داره، ۱۹۸۰ای که هیچ‌وقت اتفاق نیفتاد. معماری رویاهای بر باد رفته.»

وقتی داشتم سوار بر تویوتای قرمزم رانندگی می‌کردم و آثار اجتماعی-معماری دنیای پیچیده‌ی دیالتا را دور و بر خود می‌دیدم، داشتم به همین موضوع فکر می‌کردم. تصویر آمریکای پنهانی که هیچ‌وقت به واقعیت نپیوست به‌تدریج داشت به من غلبه می‌کرد: شیشه‌های کوکا کولا شبیه به زیردریایی‌های به‌خشکی‌نشسته شده بودند، سالن‌های سینما شبیه به معابد فرقه‌ای گمشده بودند که آینه‌های آبی و اشکال هندسی را می‌پرستیدند. وقتی داشتم در میان این ویرانه‌های باستانی می‌گشتم، سوالی به ذهنم رسید: ساکنین این آینده‌ی گمشده درباره‌ی دنیایی که من در آن زندگی می‌کردم چه فکری می‌کردند؟ مردم دهه‌ی سی رویای مرمر سفید و کروم اسلیپ‌استریم، کریستال‌های جاودانه و برنز صیقل‌داده‌شده را در سر می‌پروراندند، ولی در عوض موشک‌های به تصویر کشیده شده روی جلد مجلات عامه‌پسند گرنزبک نیمه‌شب نفیرکشان به سمت لندن شلیک شدند[30]. بعد از پایان جنگ همه ماشین‌دار شدند – البته ماشین‌‌های بدون بال – و بزرگراه بزرگی که برای رانندگی وعده داده شده بود نیز ساخته شد؛ بدین ترتیب آسمان از دود اگزوز ماشین‌ها سیاه شد و این دود سنگ‌های مرمر را تجزیه کرد و روی کریستال معجزه‌آسا چاله‌چوله ایجاد کرد…

روزی، در حومه‌ی شهر بولیناس[31]، وقتی داشتم آماده می‌شدم تا از یکی از نمونه‌های برجسته از معماری نظامی مینگ بی‌رحم عکس بگیرم، متوجه چیزی شدم؛ انگار که غشای مهمی را سوراخ کرده باشم، غشایی از جنس احتمالات…

با گام‌هایی‌آرام به سمت لبه رفتم –

وقتی بالای سرم را نگاه کردم، یک دستگاه دوازده موتوره را دیدم که مثل یک بومرنگ پف‌کرده و سرتاسر بال، با شکوهی فیل‌مانند به سمت شرق حرکت می‌کرد. ارتفاعش آنقدر کم بود که می‌توانستم میخ پرچ‌های نصب‌شده روی پوست نقره‌ای کدرش را بشمارم و انعکاسی از موسیقی  – احتمالاً جز –  را از داخل آن بشنوم.

***

آن را پیش کین[32] بردم.

مرو کین، روزنامه‌نگار مستقلی بود که درباره‌ی پتروداکتیل‌های تگزاس، دهاتی‌هایی که با آدم‌فضایی‌ها تماس برقرار کرده بودند، کلون‌های رده‌چندم هیولای لخ‌نس[33] و ده تئوری توطئه‌ی برتری که تخیل جنون‌آمیز کلان‌ذهن آمریکا از خود درآورده بود، مطلب می‌نوشت.

کین عینک زرد پولاروید مخصوص تیراندازی‌اش را با گوشه‌ی پیراهن هاوایی‌اش پاک کرد و گفت: «خوبه. ولی خیلی عادیه. هیجان نداره.»

«ولی من دیدمش مروین.» زیر خورشید پرنور آریزونا کنار استخر نشسته بودیم. آمده بود توسان[34] و منتظر یک عده کارمند دولت بازنشسته بود که سردسته‌یشان معتقد بود آدم‌فضایی‌ها در مایکروویوش برایش پیغامی به جا گذاشته‌اند. من کل شب را مشغول رانندگی بودم و خستگی‌اش به تنم مانده بود.

«می‌دونم دیدیش. شک ندارم که دیدیش. تو که مطالب من رو خوندی. راه‌حل جامعی رو که برای حل مسئله‌ی بشقاب‌پرنده ارائه کردم متوجه نشدی؟‌ این راه‌حل خیلی ساده‌ست: مردم…» او عینک را با احتیاط روی بینی بلند و عقابی‌اش گذاشت و نگاه باسیلیسک‌گونه‌اش را به من دوخت. «یه چیزهایی… می‌بینن. البته چیزی که می‌بینن وجود خارجی نداره، ولی با این حال مردم می‌بیننشون. احتمالاً چون این نیاز رو تو وجودشون حس می‌کنن. تو که با نظرات یونگ آشنایی؛ می‌دونی قضیه چیه… حالا بیا در مورد خودت حرف بزنیم. خب، خیلی واضحه. تو خودت گفتی که داشتی درباره‌ی این معماری عجیب خیال‌پردازی می‌کردی… ببین، تو مواد زدی دیگه، آره؟ آیا تو کالیفرنیای دهه‌ی شصت یه نفر بود که توهم‌های عجیب‌غریب نزده باشه؟  مثلاً یادمه یه بار توهم زده بودم که یه ارتش از تکنسین‌های دیزنی استخدام شده بودن تا هولوگرام‌های پویانمایی‌شده از هیروگلیف‌های مصری رو داخل تار و پود شلوار جینم ببافن. یه بارم یادم میاد…»

«ولی این دفعه فرق داشت.»

«معلومه که این دفعه فرق داشت. این دفعه اصلاً یه چیز دیگه بود. این دفعه توی «بستر دنیای واقعی» اتفاق افتاد، مگه نه؟ همه‌چی عادیه و یهو سر و کله‌ی هیولا، نشان ماندالا[35] یا سیگار نئون پیدا می‌شه. چیزی که تو دیدی هواپیمای تام سوییفت[36] بود. از این اتفاق‌ها زیاد می‌افته. تو دیوونه نشدی. خودت که این رو می‌دونی، نه؟» از داخل یخچال درب‌وداغانی که کنار صندلی حصیری‌اش بود، یک آبجو درآورد.

«هفته‌ی پیش رفته بودم شهرستان گریسون[37]، تو ایالت ویرجینیا. اونجا با دختر شونزده‌ساله‌ای که کله‌‌خرس[38] بهش حمله کرده بود مصاحبه کردم.»

«چی‌چی؟»

«کله‌ی خرس. سر جداشده‌ی یه خرس. این کله‌خرس سوار یه بشقاب‌پرنده‌ی کوچولو تو هوا معلق بود. بشقاب‌پرنده‌هه شبیه قالپاق فلکس‌واگن کدی[39] قدیمی پسرعمو وین[40] بود. کله‌خرس چشم‌های قرمز و نورانی داشت و دوتا آنتن کروم تلسکوپی از پشت گوش‌هاش زده بودن بیرون.» او آروغ زد.

«خرسه بهش حمله کرد؟ چطوری؟‌»

«بهت نگم بهتره. معلومه راحت تحت‌تاثیر این چیزها قرار می‌گیری.» با لهجه‌ی جنوبی اصیلش ادامه داد: «سرد بود و فلزی. از خودش صداهای الکترونیکی درمی‌آورد. این کله‌خرسه اصل جنس بود رفیق. از همون تولیدات اصیل ضمیر ناخودآگاه جمعی. اون دختره الان جادوگره. دیگه توی این جامعه جایی نداره. اگه از بچگی «مرد بایونیکی»[41] و تکرار «پیشتازان فضا[42]» رو ندیده بود، به‌جاش شخص شیطان رو می‌دید. اون الان به شاهرگ اصلی وصل شده و چیزی که دیده از یادش نمی‌ره. ده دقیقه قبل از این‌که مسئولین رسیدگی به پرونده‌های مرتبط با بشقاب‌پرنده‌ها با دستگاه دروغ‌سنج سر برسن، از اونجا اومدم بیرون.»

احتمالاً در صورتم آثار درد را مشاهده کرده بود، چون با احتیاط آبجویش را کنار یخچال زمین گذاشت و از جایش بلند شد.

«اگه دنبال توضیح باکلاس‌تری می‌گردی، می‌تونم بهت بگم یه شبح سمیوتیک[43] دیدی. به‌عنوان مثال، تمام این داستان‌هایی که موضوع‌شون ارتباط با آدم‌فضایی‌هاست، در بستر تصاویر علمی‌تخیلی‌ای اتفاق می‌افتن که فرهنگ ما رو قبضه کرده. من می‌تونم قبول کنم آدم‌فضایی‌ها وجود دارن، ولی نه آدم‌فضایی‌هایی که انگار از دل یکی از کمیک‌های دهه‌ی پنجاه بیرون اومدن. این آدم‌فضایی‌ها شبح‌های سمیوتیک‌ان، بخش‌هایی از تصویرسازی فرهنگی عمیقی که از جریان اصلی فرهنگ جدا شده و حیات مستقل پیدا کرده، مثل اون کشتی‌های فضایی رمان‌های ژول ورن که مزرعه‌دارهای کانزاس توی آسمون می‌دیدنشون. شبح سمیوتیکی که تو دیدی با مال بقیه فرق داشت، به همین راحتی. اون هواپیما زمانی بخشی از ضمیر جمعی ناخودآگاه ما بود. تو هم بنا بر دلایلی تحت‌تاثیرش قرار گرفتی. کلاً مهم اینه که نیازی نیست نگران باشی.»

ولی من نگران بودم.

کین موی بلوند کم‌پشت در حال کچلی‌اش را شانه کرد و رفت تا ببیند آیا اخیراً آدم‌فضایی‌ها از اجاق مایکروویو پیغامی مخابره کرده‌اند یا نه. من پرده‌ی اتاقم را کشیدم و در هوای تصفیه‌شده و تاریک اتاق دراز کشیدم تا به نگرانی ادامه دهم. وقتی بیدار شدم، همچنان نگران بودم. کین یادداشتی روی در اتاق گذاشته بود: با یک هواپیمای دربست به مقصد شمال پرواز کرده بود تا شایعه‌ی تغییر شکل حیوانات مزرعه را بررسی کند (او این حیوانات را «جهشی‌ها[44]» خطاب می‌کرد؛ استفاده از چنین لقب‌هایی یکی از ویژگی‌هایی بود که او را از روزنامه‌نگاران دیگر متمایز می‌کرد).

غذا خوردم، دوش گرفتم، قرص لاغری نیمه‌خرد‌شده‌ای را که حاوی آمفتامین بود و سه سالی می‌شد زیر ابزار اصلاح صورت جا خوش کرده بود قورت دادم و به لس‌آنجلس برگشتم.

آمفتامین دیدم را به پرتوی نور موازی‌ای که از چراغ‌هایی جلویی تویوتا ساطع می‌شد محدود کرده بود. به خودم گفتم بدن می‌تواند رانندگی کند؛ به ذهنت استراحت بده. ذهن در حال استراحت بود و به ویترین تزئینی عجیبی که ترکیب آمفتامین و خستگی فراهم کرده بود، یعنی آن خط نورانی و شبح‌واری که هنگام رانندگی شبانه در امتداد بزرگراه‌ها، گوشه‌ی چشمانت را همراهی می‌کند، توجهی نداشت. ولی ذهن خواه ناخواه از خودش ایده می‌دهد و نظر کین درباره‌ی «مشاهداتم»، که همسو با نظرات خودم بود، در مداری کج و باریک، بی‌وقفه دور سرم می‌چرخید. اشباح سمیوتیک. ذراتی از رویای جمعی بشر در بادی که کنارم می‌وزید شناور بودند. این چرخه‌ی بازخورد اثر قرص لاغری را تشدید کرد و خط شبح‌واری که کنار بزرگراه همراهی‌ام می‌کرد، به رنگ عکس‌های ماهواره‌ای فروسرخ آغشته شد و همچون خرده‌شیشه‌هایی درخشان در جریان پسروی خودرو به عقب رانده شد.

خودرو را متوقف کردم و همچنان که چراغ‌هایی جلویی را خاموش کردم، شش قوطی آبجو چشمک‌زنان به من شب‌بخیر گفتند. برایم سوال بود که اکنون در لندن ساعت چند بود. دیالتا داونز را در حال صرف صبحانه در آپارتمانش واقع در همپستد[45] تصور کردم. دور او پر شده بود از مجسمه‌های کروم منحنی‌سازی‌شده و کتاب‌هایی درباره‌ی فرهنگ آمریکا.

در آن کشور، شب‌ها بیابان‌ها خیلی بزرگ به نظر می‌رسند: احساس می‌کنی ماه نزدیک‌تر است. من برای مدتی طولانی به ماه خیره شدم و به این نتیجه رسیدم که حق با کین است. مهم‌ترین چیز این بود که نگران نباشم. روزانه، سرتاسر کره‌ی زمین، انسان‌هایی به‌مراتب عادی‌تر از من پرنده‌های غول‌پیکر، پاگنده و پالایشگاه‌های نفت شناور در هوا رویت می‌کردند. کین کار و کاسبی خود را مدیون به این افراد بود. چرا من خاطرم را به خاطر مشاهده‌ی تخیل عامه‌ی مردم دهه‌ی ۳۰ بر فراز بولیناس مکدر کنم؟‌ تصمیم گرفتم بخوابم. در آن لحظه بزرگ‌ترین نگرانی من مارهای زنگی و هیپی‌های آدمخوار بودند. در پیوستار آشنای خودم، در کنار زباله‌های کنار جاده که آزارشان به کسی نمی‌رسید، احساس امنیت می‌کردم. صبح که شد، به سمت نوگالس[46]رانندگی کردم و از فاحشه‌خانه‌های قدیمی عکس گرفتم. این کاری بود که سال‌ها قصد انجامش را داشتم. اثر قرص لاغری از بین رفته بود.

نور من را بیدار کرد، و سپس صداها.

نور از جایی پشت سرم تابیده شد و سایه‌هایی لرزان در فضای داخل خودرو انداخت. صداها آرام و نامعلوم بودند، صداهایی مردانه و زنانه گرم گفتگو.

گردنم خشک شده بود و انگار داخل چشم‌هایم خاک شن ریخته بودند. پاهایم آنقدر به فرمان خودرو چسبیده بودند که خواب رفته بودند. در جیب پیراهن کارم دنبال عینکم گشتم و بالاخره عینک را به چشم زدم.

سپس به پشت سرم نگاه کردم و شهر را دیدم.

کتاب‌هایی که درباره‌ی طراحی دهه‌ی سی نوشته شده بودند در صندوق عقب بودند: یکی از این کتاب‌ها حاوی قلم‌زنی‌هایی از شهری آرمان‌گرایانه بود که از فیلم‌های متروپولیس[47] و چیزهای پیش‌رو[48] الهام گرفته شده بود، ولی فرقش این بود که در آن طرح، ساختمان‌ها زاویه‌ی تند داشتند و از نقش بی‌نقص ابرها رد شده و تا اسکله‌ی زپلین‌ها و مناره‌های نئونی جنون‌آمیز قد برافراشته بودند. آن قلم‌زنی‌ها، طرح‌اولیه‌ی شهری بودند که اکنون پشت سر من پدیدار شده بود. مناره پشت مناره روی زیگورات درخشانی قد بر افراشته بودند که پلکان‌هایشان به یک برج طلایی واقع در مرکز منتهی می‌شدند. دورتادور این برج معبدگونه، لبه‌های گرمازای دیوانه‌واری که در پمپ‌بنزین‌های مانگو دیده بودم، پیچیده بودند. می‌توانستی ساختمان امپایر استیت را در کوچک‌ترین آن برج‌ها جا بدهی. جاده‌هایی از جنس کریستال بین مناره‌ها کشیده شده بودند و دور جاده‌ها اَشکال نقره‌ای مسطحی همچون تسبیح‌هایی از جنس جیوه حلقه زده بودند. هوا پر از کشتی‌های پرنده بود: کشتی‌های مسافربری غول‌پیکر، اجسام پرنده‌ی نقره‌ای سریع‌السیر (گاهی یکی از اَشکال جیوه‌ای چسبیده به پل‌های هوایی با وقار به آسمان بلند می‌شدند و به سمت کشتی‌ها می‌رفتند تا در رقص آسمانی‌شان شرکت کنند)، بالن‌های هوایی با طول یک کیلومتر، سنجاقک‌های شناور در هوا که در اصل هواچرخ[49] بودند…

چشم‌هایم را محکم بستم و سرم را برگرداندم. وقتی دوباره بازشان کردم، اراده کردم تا دوباره کیلومترسنج خودرو، خاک رنگ‌پریده‌ی جاده روی داشبورد سیاه پلاستیکی و زیرسیگاریِ تا خرخره پر را ببینم.

به خودم گفتم: «توهم ناشی از آمفتامین.» چشم‌هایم را باز کردم. داشبورد، خاک، ته‌سیگاری‌های له‌شده، همه سرجایشان بودند. با احتیاط زیاد، بدون این‌که سرم را تکان دهم، چراغ جلوی خودرو را روشن کردم.

و آن‌ها را دیدم.

آن افراد موبور کنار خودرویشان ایستاده بودند. خودرویشان یک آوودکادوی آلومینیومی بود که یک باله‌ی کوسه از جلوی کاپوتش بیرون زده بود و تایرهایش همچون تایرهای ماشین‌های اسباب‌بازی سیاه و مسطح بودند. آن مرد دستش را دور کمر زن گرفته بود و داشت به سمت شهر اشاره می‌کرد. هردویشان سفیدپوش بودند؛ با لباس گشاد، پاهای عریان، کفش‌های ضدآفتاب کاملاً سفید. هیچ‌یک از آن‌ها متوجه نور چراغ خودروی من نشده بود. مرد داشت حرفی حکیمانه و انگیزه‌بخش می‌زد و زن داشت به تایید سر تکان می‌داد. ناگهان وحشت وجودم را فرار گرفت، وحشتی که نسبت به قبل حالتی کاملاً متفاوت پیدا کرده بود. سلامت عقل اهمیت خود را از دست داده بود؛ من می‌دانستم شهری که پشت سرم قرار داشت توسان بود؛ توسان رویایی‌ای که از دل تمایلات جمعی مردم در یک دوره‌ی زمانی خاص بیرون آمده بود. می‌دانستم که واقعی‌ست، کاملاً واقعی. ولی آن زوج روبرویم در آن زندگی کرده بودند، و من از آن‌ها وحشت داشتم.

آن‌ها فرزندان دهه‌ی هشتاد دیالتا داونز بودند، دهه‌ی هشتادی که هیچ‌گاه به واقعیت نپیوست. آن‌ها ورثه‌ی آن رویا بودند. آن‌ها سفیدپوست، بلوند و احتمالاً چشم‌آبی بودند. آن‌ها آمریکایی بودند. دیالتا گفته بود که آینده ابتدا به آمریکا وارد شد، اما بعد از آن سبقت گرفت. ولی در قلب رویا این اتفاق نیفتاده بود. در قلب رویا، ما به پیشرفت ادامه دادیم، پیروی منطق رویاگونه‌ای که از آلودگی، منابع محدود سوخت فسیلی و جنگ‌های خارجی که شکست خوردن درشان امکان‌پذیر بود، خبری نداشت. ساکنین رویا مغرور و خوشحال بودند، راضی از خودشان و دنیایی که ساخته بودند. در قلب رویا، این دنیا مال آن‌ها بود.

پشت سر من شهر نورانی قد برافراشته بود: نورافکن‌ها صرفاً به قصد لذت‌آفرینی در آسمان نورافشانی می‌کردند؛ ساکنین این شهر را در حال تجمع در میدان‌هایی از جنس مرمر سفید تصور کردم؛ منظم و هوشیار بودند و چشم‌های روشن‌شان از شدت اشتیاق برای خیابان‌های پرنور و خودروهای نقره‌ای برق می‌زد.

این منظره از لحاظ تاثیرگذاری دلهره‌آورش یادآور پروپاگاندای جوانان هیتلری بود.

دنده‌ی خودرو را عوض کردم و آرام به‌سمت جلو رانندگی کردم تا این‌که سپر خودرو در فاصله‌ی یک متری آن‌ها بود. آن‌ها هنوز من را ندیده بودند. شیشه‌ی خودرو را پایین کشیدم تا ببینم آن مرد چه می‌گوید. حرف‌هایی که می‌زد، به‌اندازه‌ی جملات تبلیغاتی بروشورهای اتاق بازرگانی انگیزه‌بخش و توخالی بودند و من می‌دانستم که از صمیم قلب به حرف‌هایی که می‌زد باور داشت.

صدای زن را شنیدم که می‌گفت: «جان، یادمون رفت قرص غذامون رو بخوریم.» او دو جسم روشن وِیفِرشکل را از روی وسیله‌ای که روی کمربندش قرار داشت بیرون آورد و یکی از آن‌ها را به مرد داد. من خودرو را وارد بزرگراه کردم و در حالی‌که به خود می‌لرزیدم و سرم را به نشانه‌ی تاسف تکان می‌دادم، به سمت لس‌آنجلس به راه افتادم.

***

از پمپ‌بنزینی سر راه به کین زنگ زدم. پمپ‌بنزین جدیدی بود که به شکلی ناشیانه، به سبک معماری اسپانیایی مدرن ساخته شده بود. او از سفر برگشته بود و به نظر نمی‌رسید مزاحمش شده باشم.

«آره، یکی از اون موردهای عجیبه. سعی کردی عکس بگیری؟ البته عکس‌ها هیچ‌وقت ظاهر نمی‌شن، ولی همین ظاهر نشدن عکس باعث می‌شه قصه‌ای که تعریف می‌کنی هیجان‌انگیزتر بشه…»

ولی باید چه کار کنم؟

«تلویزیون زیاد نگاه کن، خصوصاً مسابقات و سریال‌های ملودرام. فیلم‌های مستهجن ببین. تا حالا متل عشق نازی‌ها رو دیدی؟ شبکه‌های کابلی اینجا نشونش می‌دن. خیلی افتضاحه. دقیقاً همون چیزیه که لازم داری.»

این دری‌وری‌ها چه بود که می‌گفت؟

«اینقدر داد نزن. گوش بده ببین چی می‌گم. توی یه حرفه‌ی ما رازی وجود داره. بذار بهت بگم. تولیدات رسانه‌ای افتضاح می‌تونن اشباح سمیوتیک رو از ذهنت خارج کنن. من وقتی این مزخرفات رو تماشا می‌کنم، از شر آدم‌فضایی‌هایی که سوار بشقاب‌پرنده‌ن خلاص می‌شم؛ اگه تو هم تماشاشون کنی، شاید دیگه آدم‌هایی رو که تو دل معماری آرت دکو زندگی می‌کنن نبینی. گوش کن به حرفم. امتحانش که ضرر نداره.»

بعد گفت که سر صبح با برگزیدگان[50]قرار ملاقات دارد و سعی کرد گفتگو را خاتمه دهد.

«با کی؟»

«همون یاروهای سن‌بالا از وگاس که فکر می‌کردن آدم‌فضایی‌ها از مایکروویو براشون پیام فرستادن.»

تصمیم گرفتم یک میزبانِ تماس[51]با لندن برقرار کنم، با کوهن در بریس-واتفورد صحبت کنم و به او بگویم که ناحیه‌ی گرگومیش[52] تمدید شده و عکاسی که استخدام کرده، در سیزن جدید آن به سر می‌برد. در نهایت، از یکی قهوه‌سازهای سرراهی، یک قهوه‌ی تلخ افتضاح برای خودم آماده کردم، دوباره سوار تویوتا شدم و به سمت لس‌آنجلس به راه افتادم.

رفتن به لس‌آنجلس ایده‌ی بدی بود. دو هفته را آنجا سپری کردم. لس‌آنجلس شهر آرمانی دیالتا داونز بود: ردپای رویای جمعی در آنجا بسیار پررنگ بود، و هرجا که سرم را می‌چرخاندم، ته‌مانده‌ای از رویا به چشم‌هایم زل زده بود. نزدیک بود روی یک پل هوایی نزدیک دیزنی‌لند تصادف کنم، چون جاده مثل کاغذ اوریگامی چند ده بار تا شده بود و من مجبور شدم بین راه‌های باریک بسیار مسیریابی کنم، راه‌هایی که در آن‌ها تعداد زیادی قطره‌اشک کروم وزوزکن که از کاپوت‌شان باله‌های کوسه بیرون زده بود، هم‌جوار من رانندگی می‌کردند. از آن بدتر، هالیوود پر بود از تیپ آدم‌هایی که به زوجی که در آریزونا دیده بودم، شباهت غیرقابل‌انکاری داشتند. در آنجا با یک کارگردان ایتالیایی آشنا شدم که با کار در تاریک‌خانه‌ی عکاسی و نصب پاسیو دور استخرهای خانگی اموراتش را می‌گذراند تا شاید فرداروزی اقبال به او روی خوش نشان دهد. او را استخدام کردم تا تمام نگاتیوهایی را که حین کار روی پروژه‌ی دیالتا داونز جمع کردم روی گلاسه ظاهر کند. این عکس‌ها را برای مصرف شخصی نمی‌خواستم، ولی برای لئونارد[53] مهم نبود. پس از این‌که کارش تمام شد، مثل یک دسته‌کارت بازی، عکس‌ها را در حال بر زدن بررسی کردم، بسته‌بندی‌شان کردم و با پست هوایی به لندن فرستادم. سپس یک تاکسی کرایه کردم و به سالن سینمایی که متل عشق نازی‌ها را پخش می‌کرد رفتم. در طول مسیر چشم‌هایم بسته بود.

یک هفته بعد تلگراف تبریک کوهن را در سان‌فرانسیسکو دریافت کردم. دیالتا عاشق عکس‌ها شده بود. او از «طوری که درگیر پروژه شده بودم» خوشش آمده بود و اشاره کرد از فرصت همکاری دوباره استقبال می‌کند.  عصر آن روز یک بال‌دیس را بر فراز خیابان کاسترو رویت کردم، ولی خاصیت محوگونه‌ای داشت، انگار که فقط نصفش در هوا بود. به نزدیک‌ترین دکه‌ی روزنامه‌فروشی رفتم و تا حد امکان درباره‌ی بحران نفت و خطرات انرژی اتمی اطلاعات جمع‌آوری کردم. در آن لحظه تصمیم گرفتم یک بلیط هواپیما به مقصد نیویورک تهیه کنم.

«تو چه دنیای مزخرفی زندگی می‌کنیم، نه؟» صاحب دکه یک مرد سیاه‌پوست لاغر با دندان‌های خراب و کلاه‌گیس تابلو بود. سرم را به نشانه‌ی تایید تکان دادم و در جیب‌های شلوار جینم به دنبال پول خرد گشتم. دل توی دلم نبود تا روی یک صندلی پارک بنشینم و خودم را در مدارک انکارناپذیر از دیستوپیای انسانی‌ای غرق کنم که در آن زندگی می‌کنیم. «ولی می‌تونست بدتر باشه،‌ نه؟»

من گفتم: «درسته، یا حتی بدتر از اون، می‌تونست بی‌نقص باشه.»

در حالی‌که بسته‌ی کوچک مصیبت‌بار را در دست داشتم، امتداد خیابان را پیمودم و مرد دور شدنم را تماشا کرد.

[1] The Gernsback Continuum (1981, Universe 11)

هوگو گرنزبک یکی از پایه‌گذاران سبک علمی‌تخیلی مدرن است و واژه‌ی Science Fiction یکی از ابداعات اوست. او با تاسیس مجله‌ی علمی‌تخیلی Amazing Stories در سال ۱۹۲۶ یکی از مهم‌ترین قدم‌ها در شکل‌گیری جامعه‌ی هواداری علمی‌تخیلی را برداشت و علمی‌تخیلی عصر طلایی (دهه‌ی ۴۰ و ۵۰) تا حد زیادی وام‌دار آثار منتشرشده در مجله‌ی اوست. عنوان «پیوستار گرنزبک» به طور خاص به دنیایی اشاره دارد که  در آن تصاویر و ایده‌های آرمان‌گرایانه‌ای که در علمی‌تخیلی گرنزبکی مطرح شدند، به واقعیت پیوسته‌اند. اگر برای اولین بار است که داستان را می‌خوانید، در نظر داشتن این سرنخ در رفع ابهاماتی که در طول متن باهاشان مواجه می‌شوید کمک‌تان می‌کند.

[2]  معنی این عبارت (Mad-Doctor Chrome) و به طور کلی این پاراگراف پس از خواندن کل داستان معلوم می‌شود. منظور از دکتر دیوانه دیالتا داونز و منظور از رنگ‌دانه‌، تشعشع طلایی‌رنگ ساختمان‌های آرت‌دکویی‌ست که او در پروژه‌‌اش از آن‌ها حرف می‌زند. به طور کلی منظور از این عبارت این است که راوی هر از گاهی تشعشعات طلایی‌رنگ ساختما‌ن‌هایی را که وجود خارجی ندارند، گوشه‌ی چشم‌هایش می‌بیند.

[3]  هواپیمایی که بخش زیادی از پیکره‌ی آن از بال تشکیل شده است.

[4]  رودستر یک خودروی دودره است که سقف و پنجره‌ی کناری ندارد.

[5] Battersea Park

[6] Cohen

[7]  میز بخار مخصوص گرم نگه داشتن غذا در پیشخوان و ویترین رستوران‌ها است.

[8]  شراب یونانی که با صمغ طمع داده می‌شود.

[9] Barris-Watford

[10] Day-Glo نام شرکتی است که رنگ‌هایی را که از خود نور ساطع می‌کنند تولید می‌کند.

[11] St. John Wood

[12] Tooting Bec

[13] Heathrow

[14] Dialta Downes

[15] Sans Sarif

[16]  مُنحنی‌سازی نوین (Streamline Moderne) مرحله‌ای از معماری آرت دکو است که در آن بر انحناهایی تأکید می‌شود که حداقل مقاومت در برابر جریان سیال نشان می‌دهند، و در نتیجه جنبه‌های افقی طرح اهمیت پیدا می‌کند. (ویکی‌پدیای فارسی)

[17]  Raygun Gothic = با این‌که این عبارت برای اولین بار در این داستان کوتاه استفاده شده، اما اکنون معنایی مستقل از داستان پیدا کرده است. ریگان گوتیک به سبک بصری‌ای گفته می‌شود که در آن، جنبه‌های متفاوتی از سبک معماری گوگی (Googie)، منحنی‌سازی نوین و آرت دکو (Art Deco)  در یک زمینه‌ی علمی‌تخیلی به کار رفته است. در داستا‌ن‌های علمی‌تخیلی ریگان گوتیک، آینده شباهت زیادی به گذشته (خصوصاً دهه‌ی ۳۰، ۴۰ و ۵۰) دارد.

[18] Airstream Futuropolis: The Tomorrow That Never Was

[19] Nash

[20]  Frank Lloyd Wright: رایت یکی از بزرگ‌ترین معماران آمریکا در قرن بیستم است که اعتقاد داشت ساختمان باید در هارمونی با انسان و محیط اطرافش ساخته شود. این فلسفه را «معماری ارگانیک» می‌نامند. ساختمان جانسون وکس یکی از ۵۳۲ ساختمان کامل‌شده توسط اوست که بین سال‌های ۱۹۳۶ تا ۱۹۳۹ ساخته شد.

[21] Amazing Stories

[22] Frank R. Paul

[23]  Poly: یک ماده‌ی شیمیایی که یکی از سخت‌ترین ومحکم‌ترین پلیمرهاست، باشفافیتی بالاتر از شیشه و سطحی صیقلی وبراق ومقاوم در برابر عوامل جوی. (ویکی‌پدیای فارسی)

[24] Burbank

[25] Hasselblad

[26] Albert Speer: معمار ارشد آلمان نازی

[27]  مینگ بی‌رحم (Ming the Merciless)، دیکتاتور سیاره‌ی مانگو، شرور اصلی سری کمیک‌ها، سریال‌ها و فیلم‌های فلش گوردون (Flash Gordon) است. فلش گورودن در دهه‌ی ۳۰ خلق شد.

[28] Mongo

[29] San Jose

[30]  اشاره به بمباران بلیتز (The Blitz) که در طی آن، آلمان نازی از ۷ سپتامبر ۱۹۴۰ تا ۱۱ مه ۱۹۴۱ خاک انگلستان (به‌خصوص لندن) را بمباران کرد.

[31] Bolinas = شهری واقع در کالیفرنیا

[32] Merv Kihn

[33]  Loch Ness Monster: موجودی عظیم‌الجثه و ماقبل‌تاریخی می‌باشد که گفته می‌شود در آب‌های عمیق دریاچه‌ی نس واقع در اسکاتلند زندگی می‌کند و با وجود اظهارات شاهدان محلی که رویت کردنش را گزارش داده بودند، وجود آن از لحاظ علمی ثابت نشده است.

[34] Tucson = شهری در ایالت آریزونا

[35]  ماندالا یک شکل هندسی است که در مکتب فکری هندوییسم و بوداییسم نماد جهان آفرینش است.

[36]  تام سوییفت شخصیتی اصلی یک سری رمان ماجراجویانه با عنوان Tom Swift and His Air Glider, Tom Swift and His Airship و… است.

[37] Grayson

[38] Bar Hade

[39] Caddy

[40] Cousin Wayne

[41] The Bionic Man

[42] Star Trek

[43] Semiotic Ghost = سمیوتیک یعنی علم نشانه‌شناسی

[44] Muties

[45] Hampsted

[46] Nogales

[47] Metropolis (1927)

[48] Things to Come (1936)

[49]  Gyrocopter:‌

هواچرخ به هواگردی گفته می‌شود که بال چرخان آن بدون موتور باشد. هواچرخ در ظاهر همانند هلیکوپتر است اما حرکت آن یا به‌وسیله یک ملخ موتوری یا یک کابل کششی صورت می‌گیرد. گذشتن هوا از پیرامون بال چرخان باعث بلند شدن هواچرخ از زمین می‌گردد. (ویکی‌پدیای فارسی)

[50] The Elect

[51] Collect Call = تماس تلفنی‌ای که هزینه آن به حسابِ گیرنده منظور می شود

[52] Twilight Zone = یکی از سریال‌های معروف تلویزیون آمریکا در دهه‌ی پنجاه و شصت که هر قسمت آن به یک داستان مستقل با پیچش ماوراءطبیعه‌ی عجیب اختصاص داشت.

[53] Leonard

5/5 - (1 امتیاز)
0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *