ترجمه‌ی داستان کوتاه «جانی حافظه» (Johnny Mnemonic)، اثر ویلیام گیبسون (بازنشر با موافقت انتشارات باژ)

جانی حافظه[1]

شاتگان را داخل  ساک آدیداس گذاشتم و آن را با چهار جفت جوراب تنیس پر کردم؛ کاری که اصلاً با شگرد من جور نیست، ولی هدفم همین بود: اگر فکر می‌کنند شلخته‌ای، تکنیکی عمل کن. اگر فکر می‌کنند  تکنیکی هستی، شلخته عمل کن. من پسری بسیار تکنیکی هستم، برای همین تصمیم گرفتم تا حد امکان شلخته عمل کنم. البته این روزها قبل از این‌که حتی بتوانی به شلخته بودن فکر کنی، باید بسیار تکنیکی باشی. مجبور شدم هر دو گلوله‌ی دوازده گِیج[2] را به کمک فرم دادن یک قالب برنجی روی ماشین تراش بسازم و خودم آن‌ها را داخل تفنگ کار بگذارم‌؛ مجبور شدم کلی بگردم تا میکروفیش[3] قدیمی‌ای را پیدا کنم که روی آن راهنمای نحوه‌ی کار با فشنگ‌هایی که دستی خشاب‌گذاری می‌شوند ذخیره شده بود؛ مجبور شدم یک پِرِس اهرمی بسازم تا چاشنی‌ها را سرجایشان نگه دارد – همه بلااستثنا کارهایی پیچیده و دشوار، ولی می‌دانستم جواب می‌دهند.

قرار ملاقات سر ساعت 23:00 در دروم [4]تعیین شده بود، ولی من از نزدیک‌ترین ایستگاه مترو به مقصد، سه ایستگاه جلوتر پیاده شدم و با پای پیاده به آنجا برگشتم. فرایند اجرای نقشه بسیار حساب‌شده بود.

روی بدنه‌ی کروم یک کیوسک قهوه‌فروشی، خودم را – یک مرد سفیدپوست معمولی با صورتی زاویه‌دار و موهای مشکی مجعد – برانداز کردم. دخترانی که در کلینیک جراحی پلاستیک زیر تیغ[5] کار می‌کردند از طرفداران پر و پا قرص سونی مائو[6] بودند و اصرار داشتند چینِ اپی‌کانتیک[7] را که از ویژگی‌های ظاهری مد روز بود به صورتم اضافه کنند. احتمالاً تغیر قیافه‌ام رَلفی فِیس[8] را گول نمی‌زد، ولی شرایط نزدیک شدن به میز او را برایم فراهم می‌کرد.

دروم فضایی باریک است که یک طرف آن بار قرار دارد و طرف دیگر آن میزهایی که از دلال مواد و دلال محبت و انواع و اقسام تبه‌کار زیرزمینی پر شده بود. آن شب خواهران مگنتیک داگ[9] دم در نگهبانی می‌دادند و من از این‌که در صورت خیط شدن اوضاع، باید با آن‌ها درگیر می‌شدم، اصلاً حس خوبی نداشتم. دو متر قدشان بود و همچون تازی گری‌هوند لاغر بودند. یکی‌شان سیاه‌پوست بود و دیگری سفیدپوست، ولی غیر از این یک مورد، تا جایی که در توان جراحی پلاستیک بود، قیافه‌شان با یکدیگر مو نمی‌زد. سال‌ها می‌شد که خاطرخواه یکدیگر بودند و در درگیری‌ها تن حریف را به لرزه می‌انداختند. هیچ‌وقت نتوانستم با اطمینان دریابم کدام یک از آن دو در ابتدا مذکر بود.

رلفی، در حالي‌که که پول زیادی به من بدهکار بود، پشت میز همیشگی‌اش نشسته بود. صدها مگابایت اطلاعات در ذهن سَفیه/ساوانت[10]  من ذخیره شده بود که خودم به آن دسترسی ذهنی نداشتم. رلفی آنجا ذخیره‌اش کرده بود. ولی برنگشته بود تا آن را بازیابی کند. فقط رلفی می‌توانست داده‌ها را بازیابی کند، با عبارت رمزی‌ای ساخته‌ی ذهن خودش. من آدم پولکی‌ای نیستم، ولی نرخ دستمزد من برای ذخیره‌ی اطلاعات فراتر از موعد مقرر نجومی است؛ و رلفی زیادی خساست به خرج داده بود.

بعداً به گوشم رسید که رلفی فیس می‌خواست روی سرم جایزه بگذارد. برای همین قرار گذاشتم تا در دروم او را ملاقات کنم، ولی قرار را با هویت جعلی  ادوارد بَکس[11] گذاشتم، خلافکاری زیرزمینی که اخیراً از ریو و پکن جنس وارد می‌کرد.

بوی گند معاملات مشکوک دروم را پر کرده بود؛ نوعی بوی تند فلزی از جنس تنشی اضطراب‌آور. پسران بدنسازی که میان جمعیت پخش شده بودند، داشتند عضلات پیوندشده‌ی خود را به رخ یکدیگر می‌کشیدند و نیشخندی سرد و کم‌رنگ را روی صورتشان امتحان می‌کردند. برخی از آن‌ها آنقدر زیر روبنای پیوندهای عضلانی‌شان گم شده بودند که شکل کلی بدنشان دیگر انسان‌گونه نبود.

دوستان شرمنده. بنده ادی بکس هستم در خدمتتون. ادی قرقی‌صفت تو کار واردات، با این ساک ورزشی که هیچ ربطی به شغلم نداره. ضمناً لطف کنید به شکافی که روشه توجه نکنید؛ پهناش در حدیه که دست راستم ازش رد بشه.

رلفی تنها نبود. هشتاد کیلو گوشت کالیفورنیایی بلوند هشیارانه روی صندلی کناری او نشسته بود. هنرهای رزمی از سر و رویش می‌بارید.

قبل از این‌که گوشت کالیفورنیایی  فرصت پیدا کند دست‌هایش را از روی میز بردارد، ادی بکس قرقی‌صفت پشت میز روبروی آن‌ها نشسته بود. مشتاقانه پرسیدم: «کمربند مشکی هستی؟» او سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان داد و چشم‌های آبی‌اش همچون اسکنری تمام اتوماتیک فاصله‌ی بین چشم‌ها و دست‌هایم را پیمودند. من گفتم: «منم همین‌طور. کمربندم رو اینجا تو این ساکه با خودم آوردم.» دستم را از لای شکاف روی ساک به داخل هل دادم و ضامن را غیرفعال کردم. تِق. «یه شاتگان دولول دوازده گیج با ماشه‌هایی که با سیم به هم وصل شدن.»

رلفی دست گوشتالویش را با حالتی بازدارنده روی بالاپوش نایلونی آبی و مرتب پسر دلبندش گذاشت و گفت: «تو ساکش تفنگه. جانی یه تفنگ عتیقه تو ساکش گذاشته.» دیگر وقت بدرود گفتن با ادوارد بکس بود.

حدس می‌زنم همیشه رلفی فلان یا رلفی بیسار صدا زده می‌شد، ولی نام خانوادگی منسوب‌شده‌اش را مدیون خودشیفتگی بی‌حدوحصرش بود. با این‌که هیکلش شبیه گلابی بود، به مدت بیست سال با جراحی پلاستیک صورتش را شکل کریستین وایت[12] درآورده بود؛ کریستین وایت از گروه موسیقی رگی آریایی[13]، سونی مائوی زمان خودش، و قهرمان نهایی رِیس راکز. بنده کارشناس اطلاعات زرد هستم.

کریستین وایت: چهره‌ی پاپ کلاسیک با عضلات وضوح‌بالای یک خواننده و گونه‌هایی تراش‌یافته. از یک نظر به‌سان یک فرشته بود و از نظری دیگر به شکل انحراف‌برانگیزی خوش‌تیپ. ولی چشم‌های رلفی زیر آن چهره‌ی زیبا زندگی می‌کردند، چشم‌هایی ریز و سرد و سیاه.

او گفت: «لطفاً بذار مشکل رو مثل دوتا بیزنس‌من حل و فصل کنیم.» در صدایش صمیمیتی شوم و دلربا موج می‌زد و گوشه‌ها‌ی دهان زیبای کریستین وایت‌گونه‌اش همیشه مرطوب بودند. او با سر به پسرک گوشتالو اشاره کرد و گفت: «این لوئیس[14] که اینجا می‌بینی، غول‌تشنه.»  لوئیس در قبال این لقب‌گذاری واکنشی نشان نداد؛ در آن حالت شبیه چیزی بود که با جعبه‌ابزار ساخته باشند. «جانی، تو غول‌تشن نیستی.»

«معلومه که هستم رلفی، یه غول‌تشن گاگول که وقتی خودت رفتی دنبال آدم برای کشتن من، می‌تونی رخت‌های کثیفت رو روی درون‌کاشت‌های مغزش پهن کنی. اونجور که من به قضیه نگاه می‌کنم، لازمه یه سری چیزها رو بهم توضیح بدی رلفی.»

او آه عمیقی کشید و گفت: «مشکل آخرین دسته از محصوله که رسیده دستم جانی. دلالی که بنده باشم -»

تصحیح کردم: «مال‌خر.»

«دلالی که بنده باشم، معمولاً حواسم به منابع هست.»

«تو فقط از اون‌هایی خرید می‌کنی که بهترین جنس‌ها رو می‌دزدن. گرفتم.»‌

او دوباره آه کشید و با خستگی گفت: «سعی می‌کنم از احمق‌ها خرید نکنم. متأسفانه انگار که این دفعه دقیقاً همین کار رو انجام دادم.» آه سوم علامتی برای لوئیس بود تا اختلال‌گر عصبی‌ای را که طرف من به زیر میز چسبانده بودند، فعال کند.

هرچه داشتم و نداشتم را روی حلقه کردن انگشت سبابه‌ی دست راستم گذاشتم، ولی انگار که دیگر به آن متصل نبودم. می‌توانستم فلز تفنگ و نواری از جنس ابر حمام را که دور دسته‌‌ی زبر تفنگ پیچیده بودم حس کنم، ولی دست‌هایم مثل موم یخ‌زده، بی‌حس و راکد شده بودند. امیدوار بودم لوئیس غول‌تشنی واقعی باشد و به قدری کندذهن که به سراغ ساک ورزشی برود و انگشت خشکیده‌ام را که روی ماشه بود، برحسب اتفاق تکان دهد، ولی نه، در این حد کندذهن نبود.

«ما خیلی نگرانت بودیم جانی. خیلی نگرانت بودیم. آخه می‌دونی چیه، اون چیزی که الان پیش توئه، مال یاکوزائه. یه احمق ازشون دزدیدش جانی. یه احمق که الان مرده.»

لوئیس ترتر خندید.

منطقی به نظر می‌رسید؛ بدجوری منطقی به نظر می‌رسید، احساس کردم کیسه‌هایی از شن خیس دارند دور سرم چیده می‌شوند. کُشتن با شگرد رلفی جور نبود. حتی لوئیس هم با شگرد رلفی جور نبود. ولی او مابین فرزندان نئون کریسانتِموم[15] و چیزی که به آن‌ها تعلق داشت – یا به احتمال زیاد چیزی از آنِ آن‌ها که به کس دیگری تعلق داشت – گیر افتاده بود. رلفی، بدون شک، می‌توانست با استفاده از رمز عبور من را وارد حالت سفیه/ساوانت کند و برنامه‌ی حساس را از ذهنم پاک کند؛ بدون این‌که من یک ربع پرده[16] از آن را به خاطر بسپرم. برای قاچاقچی‌ای چون رلفی، در حالت عادی همین هم کافی بود. ولی برای یاکوزا نه. اول از همه این‌که اعضای یاکوزا از اسکوئیدها خبر داشتند و دوست نداشتند کسی ردهای کم‌رنگ و دائمی برنامه‌یشان را از سر من کش برود. من چیز زیادی راجع به اسکوئیدها نمی‌دانستم، ولی قصه‌هایی شنیده بودم و پیش خودم عهد کرده بودم هیچ‌وقت برای مشتری‌هایم بازگویشان نکنم. نه، یاکوزا از چنین چیزی خوشش نمی‌آمد: زیادی شبیه به مدرک به نظر می‌رسید. آن‌ها با به جا گذاشتن مدرک – یا زنده گذاشتن آن – به جایگاه فعلی‌شان دست پیدا نکرده بودند.

لوئیس داشت نیشخند می‌زد. فکر کنم داشت در ذهنش نقطه‌ای را پشت پیشانی‌ام مجسم می‌کرد و تصور می‌کرد از چه روش خشونت‌باری برای رسیدن به آن استفاده کند.

صدایی آرام و زنانه از جایی پشت شانه‌ی راستم به گوش رسید: «هی، انگار که به شما کابوی‌ها خیلی خوش نمی‌گذره.»

لوئیس گفت: «بزن به چاک هرزه.» صورت برنزه‌اش کاملاً بی‌حرکت باقی ماند. صورت رلفی حالتی نداشت.

«سخت نگیر. دوست داری یکم کراک کوکائین مرغوب بخری؟» او صندلی‌ای را عقب کشید و قبل از این‌که آن دو بتوانند جلویش را بگیرند، به سرعت روی آن نشست. او تقریباً از محدوده‌ی دید من خارج بود؛ دختری لاغر بود با عینک آفتابی پلاریزه[17] و موهای سیاهی که نامرتب کوتاه شده بودند. چرم سیاه بر تن داشت و زیر آن تی‌شرتی پوشیده بود که نوارهای قرمز و سیاه رویش به صورت مورب همدیگر را شکاف داده بودند. «یه گِرَم، هشت‌هزارتا.»

لوئیس خرناسی غضب‌آلود کشید و سعی کرد او را با کف دست از صندلی بلند کند. دستش به طور کامل روی نقطه‌ی موردنظر فرود نیامد. دست دختر بالا آمد و به نظر رسید که مچ لوئیس را به هنگام عبور از کنارش لمس کرد. خون براق روی میز پاشید. لوئیس دستش را محکم دور مچش حلقه کرد و خون از لای انگشتانش چکید.

ولی مگر دست دختر خالی نبود؟

لوئیس به منگنه‌ی زردپی احتیاج داشت. بدون این‌که به خود زحمت عقب کشیدن صندلی‌اش را بدهد، با احتیاط از جایش بلند شد. صندلی از عقب زمین افتاد و او هم بدون این‌که یک کلمه حرف بزند، از محدوده‌ی دیدم خارج شد.

دختر گفت: «بهتره بره پیش یه دکتر تا یه نگاه به زخمش بندازه. خیلی ناجور بود.»

رلفی که ناگهان صدایش بسیار خسته شده بود گفت: «تو نمی‌دونی خودت رو وارد چه مخمصه‌ی بدی کردی.»

«واقعاً؟ چیزی که گفتی شبیه معماست. معماها من رو حسابی هیجان‌زده می‌کنن. مثلاً این‌که چرا این دوستت اینقدر ساکته. اصلاً انگار که یخ زده. یا مثلاً این چیزی که اینجاست به چه درد می‌خوره.» او ابزار کنترل کوچکی را که به طریقی از لوئیس کش رفته بود بالا آورد. رلفی به نظر ناخوش می‌آمد.

«شاید دوست داشته باشی، اِه، دویست و پنجاه هزارتا بگیری و اون رو بهم بدی و بعد یه دور با هم قدم بزنیم؟» رلفی دست چاقش را بالا آورد تا صورت رنگ‌پریده و نزارش را نوازش کند.

دختر بشکنی زد و دستگاه شروع به چرخیدن و درخشیدن کرد. سپس گفت: «دغدغه‌ی من در حال حاضر کار پیدا کردنه. شغل لازم دارم. نوچه‌ت مچش رو زخمی کرد. ولی دویست و پنجاه هزارتا واسه‌ی انعام کافیه.»

رلفی نفسش را با فشار بیرون داد، شروع به خندیدن کرد و دندان‌هایی را به عرصه‌ی نمایش گذاشت که در سطح استانداردهای کریستین وایت نبود. دختر اختلال‌گر را خاموش کرد.

من گفتم: «دو میلیون.»‌

«دم شما گرم.» دختر این را گفت و خندید. «توی ساک چیه؟»

«یه شاتگان.»

«چه شلخته.» شاید داشت تحسینم می‌کرد.

رلفی اصلاً چیزی نگفت.

«اسمم میلیونزه. مالی میلیونز[18]. می‌خوای از اینجا بری بیرون رئیس؟ مردم دارن نگاهمون می‌کنن.» او از جایش بلند شد. شلوار جین چرمی‌ای به رنگ خون خشک‌شده پایش بود.

و من برای اولین بار متوجه شدم که آن لنزهای پلاریزه در اصل تراشه‌های جراحی‌شده بودند؛ نقره‌ به طور هموار از استخوان برجسته‌ی گونه‌هایش بالا رفته بود و چشم‌هایش را داخل حدقه‌یشان مهر و موم کرده بود. چهره‌ی تازه‌ی خود را به طور دوقلو رویشان دیدم.

من گفتم: «اسمم جانیه. آقای فیس رو با خودمون می‌بریم.»

***

بیرون منتظر ایستاده بود. شبیه یک تکنسین گردشگر معمولی به نظر می‌رسید؛ بیشتر به خاطر زوری‌های[19] پلاستیکی‌اش و یک بلوز هاوایی احمقانه که تصویر محبوب‌ترین ریزتراش شرکتش با سایز بزرگ روی آن درج شده بود: مردکی ریزنقش و بی‌آزار که می‌توانستی او را مست از مصرف ساکه[20] در باری پیدا کنی که کِرَکِر برنجی مینیاتوری به همراه چاشنی جلبک سرو می‌کرد. او شبیه به کسی به نظر می‌رسید که سرود رسمی شرکت را می‌خواند و گریه می‌کند، شبیه کسی که با متصدی بار تا ابد دست می‌دهد. در این صورت، دلالان محبت و دلالان مواد او را به عنوان مردی ذاتاً محافظه‌کار شناسایی می‌کردند. کسی که کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه‌اش ندارد و حواسش جمع حساب و کتاب‌هایش است.

آنطور که بعداً فهمیدم، ظاهراً جایی پشت نخستین مَفصَل، قسمتی از انگشت شست چپش را قطع و آن را با نوکی مصنوعی جایگزین کرده بودند؛ سپس محتویات بقایای انگشت را تخلیه کرده و قرقره و سرپیچی درون آن قرار داده بودند که از یکی از آنالوگ‌های الماسی اونو سِندای[21] قالب گرفته شده بود. در آخر، سه متر ریسمان با ضخامتی مولکولی را با دقت دور قرقره پیچیده بودند.

مالی به طریقی با خوهران مگنتیک داگ به توافق رسیده بود و فرصتی برایم فراهم کرده بود تا رلفی را در حالی که ساک ورزشی را به نرمی به قسمت پایینی ستون فقراتش فشار می‌دادم، به خروج از در ورودی راهنمایی کنم. مثل این‌که مالی آن‌ها را می‌شناخت. صدای خنده‌ی خواهر سیاه‌پوست را شنیدم.

بر اثر واکنشی لحظه‌ای و غیرارادی، به بالای سرم نگاه کردم، چون هیچ‌وقت به به قوس‌های مرتفع نور و سایه‌ی گنبدهای ژئودسیک[22] بر فرازشان عادت نکرده بودم. شاید همین بود که نجاتم داد.

رلفی به راه رفتن ادامه داد، ولی فکر نکنم سعی داشت فرار کند. فکر کنم دیگر تسلیم شده بود. احتمالاً می‌دانست با چه کسانی طرف بودیم.

درست سربزنگاه سرم را پایین آوردم تا متلاشی شدنش را ببینم.

بازنواخت حادثه از حافظه به صورت صحنه آهسته نشان می‌دهد همچون که رلفی قدمی رو به جلو نهاد، تکنسین ریزنقش، لبخندزنان، از گوشه‌ای چون اجل معلق ظاهر می‌شود. با درآوردن شکل یک کمان، شست چپش می‌افتد. شعبده‌بازی است. انگشت شست در هوا معلق می‌ماند. آینه؟ سیم؟ رلفی که پشتش به ماست، سرجایش می‌ایستد. لکه‌های هلالی‌شکل عرق در زیربغل لباس تابستانی روشنش نمایان می‌شود. او می‌داند. بدون شک باید می‌دانست. سپس نوک انگشت شست که انگار به فروشگاه شعبده تعلق داشت و چون سرب سنگین بود، طی حرکتی شبیه به حقه‌ای که با یویوهای چشمک‌زن انجام می‌دهند، قوس برمی‌دارد و ریسمان نامرئی‌ای که آن را به دست قاتل وصل کرده است، به طور افقی از جمجمه‌ی رلفی، درست از بالای ابرویش، رد می‌شود و بعد از مکثی کوتاه، پایین می‌رود و بالاتنه‌ی گلابی‌شکل را از شانه تا قفسه‌ی سینه به طور عمودی می‌شکافد. شکاف‌ها آن‌چنان بی‌نقص هستند که تا قطع اتصال سیناپس‌ها و لرزش‌های اولیه که پیکر را تسلیم گرانش کرده و به زمین می‌اندازند، هیچ خونی از پیکرش جاری نمی‌شود.

رلفی در ابری صورتی از مایعات از هم وا رفت. سه بخش نامتجانس پیکرش روی پیاده‌روی کاشی‌کاری شده به سمت جلو قل خوردند. در سکوت کامل.

ساک ورزشی را بالا آوردم و عضلات دستم گرفت. لگد اسلحه نزدیک بود مچم را بشکند.

***

بدون شک باران باریده بود؛ باریکه‌هایی از آب، چون آبشار، از گنبدهای ژئودسیک ترک‌خورده روی کاشی پشت سرمان پایین ریختند. روی شکاف باریکی بین یک بوتیک جراحی و مغازه‌ی عتیقه‌فروشی چمباتمه زده بودیم. مالی با یکی از چشم‌های بازتاب‌دهنده‌اش از گوشه نگاهی به بیرون انداخت و حضور یک فولکس ماژول را با چراغ‌های قرمز چشمک‌زن جلوی دروم گزارش داد. داشتند بقایای رلفی را از روی زمین جمع می‌کردند و از رهگذران سؤال می‌پرسیدند.

من از کُرک سفید سوخته پوشیده شده بودم. جوراب‌های تنیس. ساک ورزشی تبدیل به یک دستبند پلاستیکی جرخورده دورِ مچم شده بود. نمی‌دانم چه شد که تیرم خطا رفت.

«چون اون فرزه، خیلی فرزه.» مالی زانوهایش را بغل کرده بود و رو پاشنه‌ی چکمه‌هایش گهواره‌وار جلو و عقب می‌رفت. «سیستم عصبیش رو ارتقا دادن. یکی از نمونه‌های اولیه‌ی کارخونه‌ایه.» او نیشخند زد و از شدت ذوق‌زدگی جیغ کوتاهی کشید. «من اون پسره رو گیرش می‌اندازم. همین امشب. اون بهترینه، شماره یکه، قیمتیه، به‌روزترین مدله.»

«اگه دنبال دو میلیون چوقی هستی که بابت خفت کردن این پسر بهت می‌دن، من می‌زنم به چاک. زیدت تو یکی از خمره‌های چیبا سیتی[23] عمل اومده. اون یکی از آدمکش‌های یاکوزائه.»

«چیبا. آره. آره، ببین، مالی هم گذرش به چیبا افتاده.» در حالی که انگشت‌هایش را تا حدی از هم باز کرده بود، دست‌هایش را به من نشان داد. انگشت‌هایش لاغر و باریک بودند و در مجاورت ناخن‌هایش که به رنگ قرمز غلیظ لاک زده شده بودند، بسیار سفید به نظر می‌رسیدند. ده تیغه‌ی صاف و مستقیم از زیر ریشه‌‌ی ناخن‌هایش بیرون زده بودند؛ هریک چاقویی باریک و دولبه از جنس فلزی به رنگ آبی رقیق.

***

من زیاد در نایت‌تاون[24] آفتابی نمی‌شدم. آنجا هیچ‌کس چیزی نداشت تا برای ذخیره کردنش در حافظه‌ام به من پولی پرداخت کند، در عوض چیزهای زیادی بود که حاضر بودند برای فراموش کردنشان مرتباً هزینه کنند. نسل اندر نسل تیراندازها آنقدر به چراغ‌های نئون تیراندازی کرده بودند که مأموران شهرداری دیگر زحمت تعمیر کردنشان را به خود نمی‌دادند. حتی سر ظهر هم طاق‌ها در پس‌زمینه‌ی شفاف‌ترین مروارید چون دوده سیاه به نظر می‌رسیدند.

هنگامی که ثروتمندترین محفلِ خلافکاران دنیا با انگشتانی آرام و دور به سوی شما دست دراز می‌کند، به کجا پناه می‌برید؟ برای این‌که یاکوزا پیدایتان نکند، یاکوزایی که تجهیزات ماهواره‌ای مخصوص به خود و حداقل سه هواپیمای مسافربری در اختیار دارد، کجا پنهان می‌شوید؟ یاکوزا به معنای واقعی کلمه سازمانی بین‌المللی است؛ مثل ITT و اونو-سندای. پنجاه سال پیش از این‌که من به دنیا بیایم، یاکوزا تریاد[25]، مافیا و یونیون کورس[26] را در خود حل کرده بود.

مالی جوابی برای این سؤال داشت: شما در سیاه‌چاله پنهان می‌شوید، در پایین‌ترین حلقه، جایی که ورود هرگونه عامل از دنیای بیرون امواجی سریع و هم‌مرکز از جنس ارعاب خالص ایجاد می‌کند. شما در نایت‌تاون پنهان می‌شوید. یا حتی بهتر از آن، شما روی نایت‌تاون پنهان می‌شوید. چون سیاه‌چاله معکوس است و انتهای گودی آن آسمان را لمس می‌کند؛ آسمانی که نایت‌تاون هیچ‌وقت آن را نمی‌بیند و زیر گنبد خود، یعنی رِزینِ[27] اسید آکریلیکی، عرق می‌ریزد؛ آن بالا، جایی که لوتِک‌ها، در حالی که سیگارهای بازارسیاه از لب‌هایشان آویزان است، چون گارگویل‌ها در تاریکی چمباتمه می‌زنند.

او جواب دیگری نیز در آستینش داشت.

«جانی‌سان[28]، چفت و بستت محکمه دیگه، درسته؟ هیچ راهی وجود نداره بدون رمز عبور به اون برنامه دسترسی پیدا کرد؟» او مرا به سایه‌هایی که فرای سکوی روشن مترو کمین کرده بودند هدایت کرد. دیوارهای سیمانی از گرافیتی پر شده بودند؛ گرافیتی‌هایی که طی گذر سالیان، به خط‌خطی واحد و پیچ‌درپیچ و خودارجاع‌دهنده‌ای از خشم و ناامیدی تبدیل شده بودند.

«داده‌ها از طریق مجموعه‌ی تعدیل‌شده‌ای از اندام مصنوعی ریزجراحی‌شده‌ی ضداوتیستیک به حافظه‌ی من انتقال پیدا می‌کنن.» بازارگرمی استاندارد خود را با حالتی کرخت و بی‌حس بیان کردم. «رمز عبوری که مشتری انتخاب کرده، توی یه ریزتراشه‌ی مخصوص ذخیره می‌شه؛ به استثنای اسکوئیدها، که ما فروشنده‌ها دوست نداریم درباره‌شون حرف بزنیم، امکان نداره کسی بتونه رمز عبور رو بازیابی کنه. نه با مواد مخدر، نه با چاقو، نه با شکنجه. من راهش رو بلد نیستم؛ هیچ‌وقت بلد نبودم.»‌

«اسکوئیدها؟ همون جونورهای ریزی که دست دارن؟» وارد بازار خیابانی متروکه‌ای شدیم. افرادی مشکوک از میدانی سر و هم بندی‌شده که از کله‌ماهی و میوه‌های گندیده پر شده بود، ما را زیر نظر داشتند.

«ردیاب‌های مافوق‌هادی تداخل امواج کوانتومی. توی جنگ ازشون برای پیدا کردن زیردریایی و بازرسی سیستم‌های سایبری دشمن استفاده می‌کردن.»

«که اینطور. نیرو دریایی و این صحبت‌ها. مال دوران جنگه؟ یه اسکوئید می‌تونه ریزتراشه‌ت رو بخونه؟» او سرجایش ایستاد و از پشت آن آینه‌های دوقلو، سنگینی نگاهش را روی خودم حس کردم.

«حتی مدل‌های اولیه هم می‌تونستن میدان مغناطیسی‌ای رو شناسایی کنن که قدرتش یک میلیاردیم قطب مغناطیسی زمینه؛ مثل بیرون کشیدن زمزمه‌ی یه نفر از یه استادیوم پُر می‌مونه.»

«پلیس‌ها همین الانش هم می‌تونن این کار رو انجام بدن؛ با میکروفن‌های سهمی‌وار[29] و لیزرها.»

«ولی داده‌ی شما جاش امن باقی می‌مونه.» افتخار به پیشه‌ی خود. «هیچ دولتی به پلیس‌هاش اجازه نمی‌ده با خودشون اسکوئید حمل کنن؛ حتی امنیتی‌های کله‌گنده هم اجازه‌ی همچین کاری ندارن. احتمال باج‌گیری‌های بین‌سازمانی خیلی می‌ره بالا؛ دیر یا زود رسوات می‌کنن.»

«حالا که صحبت از نیرو دریایی شد…» مالی این را گفت و نیشخندش در تاریکی درخشید. «من این دور و بر یه دوستی سراغ دارم که قبلاً تو نیرو دریایی کار می کرد. اسمش جونزه[30] . فکر کنم بهتر باشه یه سری بهش بزنی. البته یارو معتاده، برای همین باید یه چیزی براش ببریم.»

«یارو معتاده؟»

«یارو دلفینه.»

***

او موجودی فراتر از یک دلفین بود، هرچند از دید دلفینی دیگر شاید موجودی پست‌تر به نظر می‌رسید. داشت در محفظه‌اش که از جنس فلز آبکاری شده بود، به کندی می‌چرخید و من داشتم تماشایش می‌کردم. آب از لبه‌ی محفظه بیرون ریخت و کفش‌هایم را خیس کرد. او یکی از بازماندگان آخرین جنگ بود. یک سایبورگ.

از آب بیرون آمد و ورقه‌های فلزی کبره‌بسته‌ای را که در امتداد پهلوهایش بود به رخمان کشید؛ نوعی جناس بصری به نظر می‌رسید؛ شکوه و جلالش زیر آن همه زره‌ی تقسیم‌بندی‌شده‌ی بدترکیب و ماقبل تاریخ حسابی رنگ باخته بود. ناهنجاری‌های دوقلویی در دو طرف جمجمه‌اش نصب شده بودند تا میزبان دستگاه‌های حسگر باشند. زخم‌های نقره‌ای بر روی قسمت‌های بدون محافظ پوست سفید مایل به خاکستری‌اش برق می‌زدند.

مالی سوت زد. جونز دمش را تکان داد و آب بیشتری از کناره‌های محفظه پایین ریخته شد.

«اینجا کجاست؟» به اشکالی مبهم در تاریکی، زنجیرهای زنگ‌زده و اجسامی زیر پوشش‌های تارپولینی نگاه کردم. بالای محفظه فریم چوبی بدترکیبی آویزان بود که ردیف‌های خاک‌گرفته‌ای از چراغ‌های کریسمس به صورت ضربدری از آن رد شده بودند.

«فانلند. باغ وحش و کارنیوال سیار. با نهنگ جنگی حرف بزنید!. همچین جایی. جونز هم عجب نهنگیه…»

جونز دوباره نیم‌خیز شد و با چشم‌های غمگین و باستانی‌اش به من زل زد.

«چطوری حرف می‌زنه؟» ناگهان میل به رفتن پیدا کردم.

«مشکل از همین‌جا شروع می‌شه. جونز، سلام کن.»

همه‌ی لامپ‌ها همزمان روشن شدند. نور قرمز، سفید و آبی از خود ساطع می‌کردند.

«ببین، نشانه‌ها رو خوب می‌شناسه، ولی خزانه‌ی کدش محدوده. توی نیروی دریایی با سیم به یه نمایشگر صوتی‌بصری وصلش کرده بودن.» مالی از جیب ژاکتش بسته‌ای باریک بیرون آورد. «متاع خالصه جونز، می‌خوایش؟» جونز در آب بی‌حرکت ماند و شروع به پایین رفتن کرد. با به خاطر آوردن این‌که او ماهی آبزی نیست و امکان دارد غرق شود، حس اضطراب عجیبی به من دست داد. «جونز، ما می‌خوایم بدونیم رمز عبور خزانه‌ی جانی چیه. خیلی سریع.»‌

چراغ‌های روشن خاموش شدند.

«جونز، بجنب!»

لامپ‌های آبی، به شکل صلیب.

تاریکی.

«ناخالصی نداره!‌ مواد از این بهتر گیرت نمیاد!‌ زود باش جونز.»

تابشی به سفیدی سدیُم چون سیل روی چهره‌ی به شدت تک‌فام مالی و سایه‌هایی که از گونه‌هایش بیرون زده بودند جاری شد.

اضلاع صلیب شکسته‌ی سرخ در عینک نقره‌ای مالی کج و کوله شده بودند. به او گفتم: «مواد رو بهش بده. فهمیدم رمز عبور چیه.»

رلفی فیس چقدر قابل‌پیش‌بینی بود.

جونز نیمی از پیکر زره‌بندی‌شده‌اش را از لبه‌ی محفظه بیرون آورد و من احساس کردم فلز زیر وزنش دوام نخواهد آورد. مالی دست‌هایش را بالا برد و سرسوزن را بین دو ورقه‌ی فلزی وارد بدن جونز کرد. پیشران فس‌فس کرد. الگوهای نور در امتداد فریم منفجر شدند، تشنج‌وار چشمک زدند و سپس به طور کامل خاموش شدند.

ما او را در حالی که کرخت و بی‌حس در آب تیره غوطه‌ور بود و به آرامی قل می‌خورد تنها گذاشتیم. شاید داشت خواب جنگیدن در اقیانوس آرام را می‌دید، خواب خنثی کردن مین‌های سایبری و سر و کله زدن‌های محتاطانه با مداربندی‌هایشان، همراه با اسکوئیدی که با استفاده از آن، رمز عبور رقت‌انگیز رلفی را از تراشه‌ای که در سرم دفن شده بود، بازیابی کرد.

«معاف کردنش از خدمت نظامی اشتباه بزرگی بود؛ نباید می‌ذاشتن با اون همه دم و دستگاه از نیروی دریایی بیاد بیرون. ولی چطور ممکنه یه دلفین سایبرنتیک به هروئین معتاد بشه؟»

مالی گفت: «سر جنگ همه‌شون معتاد شدن. کار نیروی دریایی بود. با چه کلک دیگه‌ای می‌تونی مجبورشون کنی واسه‌ت کار کنن؟»

***

غارتگر مخابرات[31] به قصد چانه زدن برای کسب پول بیشتر گفت: «مطمئن نیستم این معامله‌ی خوبی باشه. پخش برنامه از ماهواره‌ای که تو لیست نباشه…»

«بخوای وقتم رو تلف کنی، کلاً معامله بی معامله.» مالی روی میز پلاستیکی زخم و زیلی غارتگر خم شد تا با انگشت اشاره‌اش به او سیخونک بزند.

«پس می‌خواید ریزموج‌هاتون رو از جای دیگه بخرید؟» پشت صورت سونی مائو خیلی شاخ شده بود. احتمالاً بچه‌ی نایت‌تاون بود.

مالی دست‌هایش را جلوی ژاکت غارتگر برد و یکی از یقه‌هایش را بدون چروک کردن پارچه از آن جدا کرد.

«بالأخره معامله رو قبول می‌کنی یا نه؟»

او در حالی که به یقه‌ی کَنده‌شده‌اش طوری نگاه می‌کرد که امیدوار بود ماهیت نگاه صرفاً دلبستگی مؤدبانه برداشت شود گفت: «قبول می‌کنم. قبول می‌کنم.»‌

هنگامی که داشتم دو ضبط‌کننده‌ای را که خریده بودیم بررسی می‌کردم، مالی تکه کاغذی را که به او داده بودم از جیب کمری زیپ‌دار ژاکتش بیرون آورد، آن را باز کرد و در حالی که لب‌هایش را تکان می‌داد، در سکوت آن را خواند. شانه‌هایش را بالا انداخت. «رمز عبور اینه؟»

به دو برجستگی روی دو میز که عنوان RECORD رویشان حکاکی شده بود، همزمان مشت زدم و گفتم: «شروع کن.»‌

مالی از رو خواند: «کریستین وایت و گروه موسیقی رگی آریایی او.»‌

رلفی باوفا؛ تا روز مرگش یک طرفدار پر و پا قرص باقی ماند.

شدت ناگهانی بودن گذار به حالت سفیه/ساوانت همیشه کمتر از حدی است که انتظارش را دارم. غارتگر مخابرات خودش را جای یک آژانس مسافرتی جا زده بود که در شرف ورشکستگی بود و در اتاقکی بی‌روح کار می‌کرد که به جز یک میز، سه صندلی و پوستر رنگ‌ورو رفته‌ی یک چشمه‌ی معدنی اوربیتال سوییسی چیز دیگری در آن نبود. یک جفت پرنده‌ی اسباب‌بازی با پیکره‌هایی شیشه‌گری‌شده و پاهای حلبی داشتند به فنجان استایروفومی پر از آبی روی طاقچه‌ای کنار شانه‌ی مالی به طور یکنواخت نوک می‌زدند. در حالی که داشتم به حالت سفیه/ساوانت گذار می‌کردم، سرعت حرکتشان به تدریج افزایش پیدا کرد؛ تا این‌که تاج‌های پَردار آغشته به دی‌گلویشان[32] به قوس ممتدی از رنگ تبدیل شد. دیودهای نوری که گذر ثانیه‌ها را روی ساعت دیواری پلاستیکی نشان می‌دادند، به شبکه‌های ضربان‌‌دار فاقد معنی تبدیل شده بودند و مالی و یارویی که خودش را شکل سانی مائو درآورده بود، محو شدند و دست‌هایشان هر از گاهی طی حرکات سریع حشره‌واری تیره‌وتار می‌شد. سپس همه چیز محو شد و به حالت ایستای خاکستری آرام و پوئم سمفونیکی بی‌پایان به زبانی ساختگی درآمد.

من نشستم و به مدت سه ساعت، برنامه‌ی مسروقه‌ی رلفی فقید را بلغور کردم.

***

از این سر پاساژ تا آن سرش چهل کیلومتر فاصله است و هم‌پوشانی ناهمواری از گنبدهای فولر جایی را که قبلاً شاهرگی برون‌شهری بود چون سقف پوشانده بودند. اگر یک روز که هوا پاکیزه است طاق‌ها را خاموش کنند، پرتویی خاکستری شبیه به نور خورشید از لایه‌های اسید آکریلیکی فیلتر می‌شود و منظره‌ای چون طرح‌هایی که جووانی پیرانسی[33] از زندان‌ها کشیده بود، ایجاد می‌کند. سه کیلومتر از جنوبی‌ترین طاق‌ها پوششی بر فراز نایت‌تاون هستند. نایت‌تاون مالیات نمی‌پردازد و به همین دلیل در آن از امکانات خبری نیست. طاق‌های نئونی از کار افتاده‌اند و دود حاصل از پختن غذا طی چند دهه گنبد‌های ژئودسیک را سیاه کرده بود. وقتی که حتی به هنگام ظهر نیز نایت‌تاون تقریباً در تاریکی مطلق فرو رفته است، چه کسی متوجه چند ده یاروی شیرین‌عقل می‌شود که در پشت‌بام‌ها مخفی شده‌اند؟

دو ساعتی می‌شد که در حال بالا رفتن از پله‌های بتنی و نردبان‌های فلزی با پله‌های سوراخ‌شده و پشت سر گذاشتن جرثقیل‌های متروکه و ابزار خاک‌گرفته بودیم. از جایی شروع کردیم که به نظر می‌رسید محوطه‌ی تعمیرات باشد، جایی که دیگر کسی از آن استفاده نمی‌کرد و با لایه‌های سه‌گوش سقف‌کاری شده بود. آنجا همه‌چیز با اسپری گرافیتی پوشیده شده بود: نام دار و دسته‌های خلافکاری، مخفف اسم اشخاص، تاریخ‌هایی که به شروع قرن ارجاع می‌دادند. گرافیتی به دنبال ما بالا آمد و به تدریج از ضخامت آن کاسته شد تا این‌که به اسمی واحد محدود شد که طی فواصل مختلف تکرار می‌گشت: LO TEK. قطرات سیاه اسپری از حروف بزرگ گرافیتی پایین ریخته بودند.

«لوتک دیگه کیه؟»

«ما نیستیم رییس.» مالی از نردبان آلومینیومی لرزانی بالا رفت و داخل حفره‌ای درون ورقه‌ای از جنس پلاستیک چین‌دار ناپدید شد. «تکنیک سطح پایین، تکنولوژی سطح پایین.» پلاستیک صدایش را خفه کرده بود. در حالی که مراقب مچ پردردم بودم، به دنبال او بالا رفتم. «لوتک‌ها کسایین که فکر می‌کنن اون کلک تو با شاتگان خیلی خَز بود.»

یک ساعت بعد خودم را از حفره‌ای دیگر، حفره‌ای که با بی‌دقتی روی تخته‌ی چوبی خمیده‌ای اره شده بود،  بالا کشیدم و برای اولین بار با یک لوتک ملاقات کردم.

مالی دستی به شانه‌ام کشید و گفت: «مشکلی نیست. این داگه[34]. هی داگ.»

داگ از پرتوی باریک چراغ‌قوه‌ی چسب‌کاری‌شده‌ی مالی با تنها چشم بینایی که داشت ما را برانداز کرد، به آرامی زبان کلفت مایل به خاکستری‌اش را بیرون آورد و دندان‌های نیش عظیم‌الجثه‌اش را لیسید. مانده بودم با چه منطقی پیوند دندان از سگ‌های دوبرمن[35] را تکنولوژی سطح پایین قلمداد کرده بودند. تا جایی که می‌دانم، داروهای سرکوبگر سیستم ایمنی بدن روی درخت سبز نمی‌شوند.

«مال.» پیوند دندان گفتارش را دچار اختلال کرده بودند. رشته‌ای از بزاق از لب پایینی کج و کوله‌اش آویزان بود. «خَبَل داشتم دالی می‌آی. از این وَلا.» ممکن بود پانزده سالش باشد، ولی دندان‌های نیش و تکه‌های به‌هم‌پیوسته و براق زخم‌ها، در کنار حدقه‌ای توخالی، تصویری از جانورخویی محض ارائه می‌دادند. سر و هم کردن چنان صورتی زمان برده بود و مسلماً نوع خاصی از خلاقیت را می‌طلبید؛ و از ژستش معلوم بود که از زندگی کردن پشت آن لذت می‌بُرد. شلوار جین پوسیده‌ای پایش بود، سیاه بر اثر تماس با دوده، با خط اتویی که امتداد آن برق می‌زد. سینه و ساق پایش برهنه بودند. کاری با دهانش کرد که شبیه به نیشخند زدن بود. «یکی دنبالتونه.»‌

جایی آن دور دورها، در نایت‌تاون، آب‌فروشی با صدای بلند کالایش را تبلیغ کرد.

«داگ، بندها دارن تکون می‌خورن؟» او چراغ‌قوه‌اش را کنار زد و من بندهای نازکی را دیدم که به پیچ‌های چشمی وصل شده بودند؛ ریسمان‌هایی که تا لبه پیش رفته بودند و سپس ناپدید می‌شدند.

«اون چلاغ لعنتی لو خاموش کن!»

مالی چراغ‌قوه را خاموش کرد.

«چلا این یالو که دنبالته چلاغ نداله؟»

«چون لازمش نداره. داگ، این یارو بزن بهادره. اگه نگهبان‌هاتون بخوان باهاش درگیر بشن، باید با صندلی چرخدار برگردن خونه.»

«مال، این یالو از اون لفیق‌هاست؟» او معذب به نظر می‌رسید. متوجه شدم که روی تخته‌ی چوبی پوسیده این پا و آن پا کرد.

«نه، ولی مال خودمه. و این یکی…» ضربه‌ای به شانه‌ام زد. «این رفیقمه. گرفتی؟»

او با اکراه گفت: «خیالت تخت.» سپس به سمت لبه‌ی سکو، جایی که پیچ‌های چشمی بودند، گام برداشت و با تکان دادن بندهای سفت مشغول فرستادن نوعی پیغام شد.

نایت‌تاون زیر پایمان همچون دهکده‌ای مینیاتوری برای موش‌ها گسترانیده شده بود؛ از پشت پنجره‌های کوچک نور شمع بیرون می‌زد؛ فقط تعداد کمی از چارچوب‌های روشن را فانوس‌های باتری‌خور و لامپ‌های کاربیدی روشن کرده بودند. در خیالم پیرمردانی را متصور شدم که زیر قطرات آب گرم و درشتی که از بندرخت‌های آویزان بین کلبه‌های چوبی پایین می‌ریختند، ساعت‌ها مشغول دومینو بازی کردن بودند. سپس در خیالم او را  متصور شدم که با زوری‌ها و پیراهن گردشگری زشتش، در تاریکی، بی‌روح، بی‌عجله و با دقت در حال بالا آمدن بود. چطور توانسته بود ردمان را بگیرد؟

مالی گفت: «خوبه. بومون به مشامش می‌رسه.»

***

«سیگال؟» داگ پاکت مچاله‌ای را از جیبش درآورد و سیگار له‌شده‌ای را از آن بیرون کشید. همچنان که داشت با چوب کبریت مخصوص آشپزخانه سیگار را برایم روشن می‌کرد، مژه‌هایم را تنگ کردم تا مارک آن را ببینم. فیلترهای ییهِیوآن[36]. کارخانه‌ی تولید سیگار در پکن. به این نتیجه رسیدم که لوتک‌ها در بازار سیاه مشغول به کار بودند. داگ و مالی درگیر بحثی قدیمی شدند که ظاهراً موضوع آن تمایل مالی به استفاده از مکان خاصی بود که به لوتک‌ها تعلق داشت.

«دادا، من کلی به شما لطف کردم. من می‌خوام رو کشتارگاه باهاش مبارزه کنم. می‌خوام موسیقی هم پخش شه.»

«تو لوتک نیستی.»

این بحث در عمده‌ی مدت‌زمان راه‌پیمایی یک کیلومتری در راهروهای باریک پرپیچ‌وخم و بالا رفتن از نردبان‌های ساخته‌شده از طناب که داگ ما را بینشان هدایت می‌کرد، ادامه داشت. لوتک‌ها به وسیله‌ی توده‌های ضخیم اپوکسی[37] بندهای ارتباطی و مراکز گردهمایی‌شان را چون زالو به  تار و پود شهر می‌چسبانند و بر فراز پرتگاهی بی‌انتها، روی تخت‌های توری می‌خوابند. قلمرویشان آن‌چنان فکستنی شده است که بعضی قسمت‌هایش تنها از گیره‌ها و پایه‌هایی تشکیل شده که به نگهدارنده‌های ژئودسیک متصل شده‌اند.

مالی کشتارگاه صدایش می‌کرد. همچنان که کفش‌های ادی بکس که پوشیده بودم، روی فلز کهنه و چوب مرطوب سر می‌خوردند و دنبال کردن مالی را دشوارتر کرده بودند، به این فکر کردم که «کشتارگاه» از چه لحاظ ممکن است از باقی نواحی کشنده‌تر باشد. در آن لحظه احساس کردم اعتراضات داگ تشریفاتی‌اند و انتظار می‌رفت آنچه که مالی درخواست می‌کرد برایش فراهم شود.

جایی زیر پایمان، جونز داشت در محفظه‌اش غلت می‌زد و اولین آثار درد خماری را تجربه می‌کرد. پلیس هم داشت با سؤال پرسیدن درباره‌ی رلفی، حوصله‌ی سکنه‌ی دروم را سر می‌برد. طرف چی کاره بود؟ قبل از اینکه بیاد بیرون، کی همراهش بود؟ یاکوزا هم پیکر شبح‌وارش را روی خزانه‌های داده‌ی شهر می‌نشاند و با جستجو بین کارت‌های شناسایی، نقل‌وانتقالات بانکی و قبض برق و گاز و تلفن، سعی می‌کرد اثری هرچند کمرنگ از من پیدا کند. اقتصاد ما بر پایه‌ی اطلاعات بنا شده است. این را در مدرسه به شما یاد می‌دهند. چیزی که به شما نمی‌گویند این است که راه رفتن، زندگی کردن، انجام دادن هر کاری در هر سطحی، بدون به جا گذاشتن ردی از خود، قطعات و خرده‌هایی به ظاهر بی‌معنی از اطلاعات شخصی، غیرممکن است؛ قطعاتی که می‌توان بازیابیشان کرد، رویشان دقیق شد.

ولی غارتگر باید تاکنون پیغام ما را به خط انتقال داده باشد تا از طریق جعبه‌ی سیاه به ماهواره‌های یاکوزا مخابره شده باشد. پیغامی ساده: شر نوچه‌هایتان را از سرمان کم کنید، وگرنه برنامه‌یتان را در سطحی وسیع‌تر پخش خواهیم کرد.

برنامه. نمی‌دانستم محتویات آن چه بود. هنوز هم نمی‌دانم. من فقط محتوای آن را بلغور می‌کنم؛ بدون داشتن هیچ درکی از معنای آن. احتمالاً داده‌های پژوهشی بود، از این روی که مدتی‌ست توجه یاکوزا به شیوه‌های پیشرفته‌ی جاسوسی صنعتی جلب شده است. تجارت شرافتمندانه‌ای بود؛ آن‌ها ساده و بی‌دردسر از اونو سندای داده سرقت می‌کردند و با رعایت احترام آن را نزد خود نگه می‌داشتند تا هروقت لازم شد با توسل به آن باج بگیرند. اگر اونو سندای خواسته‌یشان را برآورده نمی‌کرد، با انتشار گسترده‌ی داده، برتری آن‌ها را نسبت به رقبایشان از بین می‌بردند.

ولی چرا امکان مذاکره اینقدر دور از ذهن به نظر می‌رسید؟ آیا این‌که چیزی برای بازفروش به اونو سندای داشته باشند، در مقایسه با جسد فرد جانی‌نامی از کوچه‌ی خاطرات[38] برایشان سود بیشتری نداشت؟

برنامه‌یشان در راه رسیدن به آدرسی در سیدنی قرار داشت؛ به مکانی که در آن مرسولات مشتری‌هایشان را برایشان نگه می‌داشتند و در صورتی که انعام اندکی پرداخت می‌کردی، درباره‌ی محتوای آن سؤال نمی‌پرسیدند. پُست زمینی/دریایی رده چهار[39]. من بیشتر محتویات کپی دیگر از برنامه را پاک کردم و در فضای خالی ایجادشده پیغام خودمان را ضبط نمودم. مقدار باقی‌مانده از برنامه به‌قدری بود که به‌عنوان اصل برنامه شناسایی شود.

مچ دستم درد می‌کرد. می‌خواستم توقف کنم، روی زمین دراز بکشم، بخوابم. می‌دانستم به زودی از هوش می‌روم و سقوط می‌کنم؛ می‌دانستم کفش‌های سیاهی که برای سپری کردن یک بعد از ظهر در لباس ادی بکس خریده بودم، لیز می‌خورند و مرا با خود تا اعماق نایت‌تاون خواهند برد. ولی او در ذهنم قد کشید؛ همچون یک هولوگرام مذهبی بی‌کیفیت و درخشان؛ تراشه‌ی بزرگ درج‌شده روی بلوز هاوایی‌اش مانند پرتویی بود که به مرکز یک شهر محکوم‌به‌فنا شلیک شده بود تا نظامیان راحت‌تر شناسایی‌اش کنند.

داگ و مالی را در پیچ‌وخم بهشت لوتک‌ها دنبال کردم؛ بهشتی سروهم‌بندی‌شده از ضایعاتی که حتی نایت‌تاون هم طالبشان نبود.

کشتارگاه هشت متر درازا داشت. گویی یک غول، کابلی آهنی را از دو سر یک آشغال‌دونی رد کرده و آنقدر آن را کشیده بود که حسابی سفت شده بود. در صورتی که به حرکت درمی‌آمد، غیژغیژ می‌کرد و همچنان که لوتک‌ها روی تخته‌های چوبی‌ای که دور آن قرار گرفته بود، جمع می‌شدند، دائماً تکان می‌خورد، از چپ به راست و از بالا به پایین. تخته‌های چوبی بر اثر گذر زمان نقره‌ای و بر اثر مصرف زیاد براق شده و از اسامی مخفف‌شده، تهدیدها و اظهار احساسات پر شده بودند. این تخته‌ها از مجموعه کابل‌های جدایی آویزان شده بودند؛ این کابل‌ها در تاریکی، خارج از محدوده‌ی نور سفید خیره‌کننده‌‌ی ساطع‌شده از دو نورافکن قدیمی که بالای کشتارگاه آویزان شده بودند، ناپدید شده بودند.

دختری با دندان‌هایی شبیه به دندان داگ چهار دست و پا روی زمین نشست. سینه‌هایش را با مارپیچ‌های نیلی‌رنگ خالکوبی کرده بود. در حالی که پخش زمین شده بود و می‌خندید، مشغول کشتی گرفتن با پسری شد که داشت مایعی سیاه‌رنگ را از قمقمه‌ای سبک می‌نوشید.

تنوع فشن لوتک‌ها از زخم و خالکوبی، و البته دندان، پا فراتر نمی‌گذاشت. نیروی الکتریسیته‌ای که از آن برای روشن کردن کشتارگاه استفاده می‌کردند در سبک بصری کلی‌شان یک استثنا محسوب می‌شد؛ استثنایی که به بهانه‌ی تشریفات، علاقه به ورزش یا شاید هم هنر می‌شد آن را توجیه کرد؟ من که نمی‌دانستم، ولی معلوم بود که کشتارگاه برایشان از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است. این حس را به آدم می‌داد که طی گذر نسل‌ها ساخته شده بود.

شاتگان بی‌فایده را زیر ژاکتم نگه داشتم. با وجود این‌که گلوله‌هایم تمام شده بودند، ولی سختی و سنگینی آن آرامش‌بخش بود. ناگهان به این درک رسیدم که نمی‌دانم چه اتفاقی داشت می‌افتاد، یا چه اتفاقی قرار بود بیفتد؛ و این طبیعت کارم بود، چون بیشتر عمرم نقش محفظه‌ی کوری را بازی کردم که کارش پر شدن از دانش دیگران و سپس تخلیه شدن بود، آن هم حین بلغور کردن زبان ترکیبی‌ای که هیچ‌وقت آن را نخواهم فهمید. پسری بسیار تکنیکی. حتماً.

متوجه شدم که لوتک‌ها به طور ناگهانی ساکت شده بودند.

او آنجا بود، روی مرز بین روشنایی و تاریکی؛ داشت کشتارگاه و نگارخانه‌ی لوتک‌های بی سر و صدا را با آرامشی درخور یک گردشگر بررسی می‌کرد. به محض این‌که نگاهمان برای اولین بار به هم گره خورد، بلافاصله همدیگر را شناختیم و در سرم یاد خاطره‌ای زنده شد؛ خاطره‌ای از پاریس و مرسدس‌های برقی درازی که زیر باران به مقصد نتردام شناور بودند؛ مرسدس‌ها همچون گلخانه‌های سیاری بودند که در پشت شیشه‌های آن‌ها، چهره‌های ژاپنی نشسته بودند و صدها دوربین نیکون، همچون گل‌هایی از جنس کریستال و فلز، در واکنش به نورگرایی[40] کورکورانه بالا آمدند. در آن لحظه که او من را دید، دیافراگمی پشت چشم‌هایش باز و بسته شد، درست مثل همین حالا.

به دنبال مالی میلیونز گشتم، ولی اثری از او نبود.

لوتک‌ها از هم فاصله گرفتند تا برای او راهی به سمت کرسی قضاوت باز کنند. او لبخندزنان تعظیم کرد و پاهایش را به آرامی از سندل‌هایش بیرون آورد و آن‌ها را کنار هم، در ردیفی بی‌نقص، پشت سر گذاشت و سپس به کشتارگاه داخل شد. در امتداد آن تور آکروبات متحرک ساخته‌شده از ضایعات به سمت من آمد؛ فقط گردشگرهایی چون او می‌توانستند به آن راحتی روی سطح ناآرام کشتارگاه گام بردارند.

مالی، در حال حرکت، روی زمین فرود آمد.

جیغ کشتارگاه بلند شد.

به آنجا میکروفن و آمپلی‌فایر وصل شده بود؛ به همراه پیکاپ‌هایی[41] که روی چهار فنر مارپیچ واقع در گوشه‌های کشتارگاه سوار بودند و میکروفن‌های لمسی[42] که به طور پراکنده به قطعات ماشینی زنگ‌زده وصل شده بودند. لوتک‌ها در جایی آمپلی‌فایر و سینت‌سایزر[43] نصب کرده بودند، و اکنون من می‌توانستم بالای سرم، بالای سیل سفید و بی‌رحم نور، شکل مبهم بلندگوهایی را تشخیص دهم.

صدایی طبل‌مانند شروع به نواختن کرد؛ صدایی الکترونیک، مانند تپش قلب با صدای بلند، یکنواخت همچون میزانه‌شمار.

مالی ژاکت چرمی و چکمه‌هایش را درآورد؛ تی‌شرتش آستین نداشت و ردپای کم‌رنگ مداربندی‌های چیبا سیتی در امتداد بازوهای لاغرش به چشم می‌خورد. شلوار جین چرمی‌اش زیر تابش نور برق می‌زد. رقص پایش را شروع کرد.

در حالی که پاهای سفیدش را به مخزن سوخت مسطحی تکیه داده بود، زانوانش را کش و قوس داد و کشتارگاه در واکنش به حرکت او به نوسان درآمد. صدایی که حرکت او ایجاد کرد یادآور پایان دنیا بود، انگار سیم‌هایی که بهشت را سرپا نگه می‌دارند در حال گسیختن و پیچ خوردن برفراز آسمان بودند.

گردشگر در عرض چند تپش قلب همراه با نوسان بالا و پایین رفت و سپس در حالی که الگوی حرکت کشتارگاه را بدون اشتباه پیش‌بینی می‌کرد، به حرکت افتاد، مانند مردی که در یک باغ تزئینی از یک سنگ مسطح به روی سنگی دیگر می‌پرد.

او نوک انگشت شستش را با ظرافت مردی که حرفه‌اش ژست گرفتن برای مردم است، بیرون کشید و به سمت مالی پرتابش کرد. زیر درخشش نورافکن‌ها، ریسمان شبیه یکی از طیف‌های رنگین‌کمان بود. مالی خودش را روی زمین انداخت و غلتید، همچنان که ریسمان مولکولی در حال رد شدن از کنارش بود، پیکرش را به سمت بالا قوس داد و پنجه‌های فلزی‌اش طی حرکتی که احتمالاً واکنش دفاعی ناخودآگاه بود، به نور برخورد کردند.

ضربان طبل شدت گرفت و مالی هم خود را با آن هماهنگ کرد؛ موهای سیاه ژولیده‌اش دور لنزهای نقره‌ای توخالی ریخته بودند، دهانش نازک و لب‌هایش از شدت تمرکز سفت شده بودند. کشتارگاه غرید و نعره زد و لوتک‌ها از شدت هیجان هوار می‌کشیدند.

گردشگر ریسمان را جمع کرد و ریسمان به شکل حلقه‌ای چرخنده از رنگ‌های شبح‌وار گوناگون به پهنای یک متر درآمد؛ در حالی که دست بدون شستش را به جناغ سینه‌اش تکیه داده بود، ریسمان را روبروی خود چرخاند. برای خودش یک سپر ساخته بود.

به نظر رسید که مالی چیزی را از اعماق درونش رها کرد، چون رقص مدداگ را شروع کرده بود. او پرید، پیچید، جهشی اریب و پرشتاب انجام داد و با هردو پا روی بدنه‌ی آلیاژ موتوری فرود آمد که با سیم، مستقیماً به یکی از فنرهای پیچان وصل شده بود. دست‌هایم را فنجان‌وار جلوی گوش‌هایش گذاشتم و وسط چرخشی از صدا زانو زدم؛ به این فکر می‌کردم که کشتارگاه و نیمکت‌های روی آن در حال سقوط هستند، در حال سقوط به سمت نایت‌تاون. سپس خودمان را دیدم که حین سقوط از کلبه‌ها و بند رخت‌ها گذر کردیم و مانند میوه روی کاشی‌ها متلاشی شدیم. ولی کابل‌ها دوام آوردند و کشتارگاه مانند دریای فلزی مجنونی خیز برداشت و فروکش کرد؛ و مالی روی آن رقصید.

در آخر، قبل از این‌که گردشگر آخرین هنرنمایی‌اش را با ریسمان انجام دهد، حالتی را روی صورتش دیدم که به نظر می‌رسید به آن صورت تعلق نداشت. ترس نبود و خشم هم نبود. فکر می‌کنم حس ناباوری بود؛ حس درک نکردن توأم با حیرت‌زدگی و انزجار زیباشناسانه‌ی خالصی از چیزی که می‌دید و می‌شنید، از بلایی که داشت سرش می‌آمد. او ریسمان چرخان را عقب کشید و لوحه‌ی شبح‌وار به اندازه‌ی بشقاب نهارخوری کوچک شد. او دستش را همچون شلاق بالای سرش تکان داد و آن را پایین آورد؛ نوک انگشت شستش مانند موجودی زنده به سمت مالی خم شد.

کشتارگاه مالی را پایین برد و ریسمان مولکولی از بالای سرش گذشت؛ کشتارگاه شلاق زد، گردشگر را بالا برد و او را در مسیر ریسمان مولکولی سفت قرار داد. باید بدون مشکل از بالای سرش رد می‌شد و در سرپیچش که به سختی الماس بود، جای می‌گرفت، ولی دستش را از مچ به پایین قطع کرد. جلوی رویش، شکافی در کشتارگاه وجود داشت و او همچون یک شیرجه‌زن حرفه‌ای، با شکوه عمدی و عجیبی خود را به درون آن انداخت؛ کامیکازه‌ای شکست‌خورده در راه سقوط به سمت نایت‌تاون. حدس می‌زنم که خودش را عمداً پایین انداخت تا قبل از مرگ، چند ثانیه سکوت آرامش‌بخش خریداری کند. مالی او را با شوک فرهنگی کشت[44].

لوتک‌ها نعره زدند، ولی یک نفر آمپلی‌فایر را خاموش کرد و مالی کشتارگاه را به سمت سکوت سوق داد؛ با صورتی سفید و بدون حالت، روی آن آویزان ماند تا این‌که نوسانش کاهش یافت و فقط صدای فلزی عذاب‌دیده و کشیده شدن زنگار روی زنگار به گوش می‌رسید.

به قصد پیدا کردن دست قطع‌شده کشتارگاه را گشتیم، ولی هیچ‌گاه پیدایش نکردیم. تنها چیزی که پیدا کردیم، انحنایی باشکوه روی قطعه‌ای از فلز زنگ‌زده بود، جایی که ریسمان مولکولی از آن رد شده بود. لبه‌ی آن به روشنی کروم تازه بود.

***

هیچ‌گاه درنیافتیم که آیا یاکوزا شرایط ما را پذیرفت یا حتی پیغاممان را دریافت کرد یا نه. تا جایی که من می‌دانم، برنامه‌یشان روی قفسه‌ای در اتاق پشتی یک مغازه‌ی کادوفروشی در طبقه‌ی سوم سیدنی سنترال فایو جا خوش کرده تا ادی بکس برود و آن را تحویل بگیرد. احتمالاً نسخه‌ی اصلی را ماه‌ها قبل به اونو سندای فروخته بودند. ولی شاید مخابره‌ی غارتگر را دریافت کردند، چون تقریباً یک سال گذشته بود و هنوز کسی به سراغم نیامده بود. اگر روزی به سراغم بیایند، صعودی طولانی را در تاریکی در پیش رو دارند و باید نگهبان‌های داگ را پشت سر بگذارند؛ من هم این روزها شباهت چندانی به ادی بکس ندارم. به مالی اجازه دادم تا با استفاده از نوعی داروی بیهوشی محلی کار را یکسره کند. رشد دندان‌های جدیدم تقریباً کامل شده است.

تصمیم گرفتم این بالا بمانم. وقتی پیش از سر رسیدن او کشتارگاه را از نظر گذراندم، دیدم که چقدر از درون پوچ بودم. و می‌دانستم که از ایفا کردن نقش یک سطل دیگر داشت حالم به هم می‌خورد. برای همین اکنون تقریباً هرشب پایین می‌روم و به جونز سر می‌زنم.

من و جونز اکنون با هم شریکیم؛ مالی میلیونز هم همین‌طور. مالی به بیزنس ما در دروم رسیدگی می‌کند. جونز هنوز هم در فانلند است، ولی محفظه‌ی بزرگتری دارد و هر هفته یک بار آب دریای تازه با بارکش نزد او آورده می‌شود. در مواقع نیاز به موادش هم می‌رسد. هنوز هم با فریم نوری‌اش با بچه‌ها صحبت می‌کند، ولی با من از طریق یونیت نمایشی جدیدی در کلبه‌ای که آنجا کرایه کرده‌ام، صحبت می‌کند. آن یونیت بهتر از دم‌ودستگاهی بود که در نیروی دریایی از آن استفاده می‌کرد.

هنوز هم داریم پول خوبی درمی‌آوریم، بیشتر از رقمی که قبلاً درمی‌آوردم، به خاطر این‌که اسکوئید جونز می‌تواند رد هر اطلاعاتی که در سرم ذخیره شده بود بخواند و آن‌ها را با زبان‌هایی که برایم قابل فهم هستند، روی یونیت نمایشی در اختیارم قرار دهد. از این طریق داریم اطلاعات زیادی درباره‌ی مشتری‌های سابقم به دست می‌آوریم؛ اطلاعاتی که برای درز نکردنشان به بیرون حاضرند پول خوبی پرداخت کنند. یک روز، جراحی را استخدام خواهم کرد تا تمام سیلکیون‌ها را از آمیگدالم[45] بیرون بیاورد و پس از آن، با خاطرات خودم و نه خاطرات دیگران، زندگی خواهم کرد، درست مثل انسان‌های دیگر. ولی تا آن روز خیلی مانده است.

فعلاً که این بالا خیلی حال می‌دهد؛ حضور در این ارتفاعات، نشستن در تاریکی، دود کردن سیگارهای فیلتردار چینی و گوش دادن به گازهای میعان‌شده‌ای که قطره قطره از گنبدهای ژئودسیک می‌چکند. این بالا خیلی ساکت است، مگر در مواقعی که دو لوتک تصمیم بگیرند روی کشتارگاه برقصند.

زندگی در اینجا جنبه‌ّهای آموزنده نیز دارد. حالا که جونز دارد راه و چاه کار را بهم نشان می‌دهد، کم‌کم دارم تکنیکی‌ترین پسر این حوالی می‌شوم.

پایان

 

پاورقی‌ها: 

[1] Johnny Mnemonic (1981, Omni)

[2]   گیج (Gauge) برابر است با قطر گلوله‌ی سربی که با معکوس جرم سرب بر حسب پوند ساخته می‌شود. گلوله‌ی دوازده گیج یعنی با یک پوند سرب خالص، می‌توان ۱۲ گلوله درست کرد که قطرشان با لوله‌ی تفنگ برابر است. گلوله‌ی شانزده گیج یعنی با یک پوند، می‌توان ۱۶ گلوله‌ی هم‌قطر با لوله‌ی تفنگ درست کرد و الی آخر. گلوله‌ی دوازده گیج از شانزده گیج قوی‌تر است.

[3]  میکروفیش قطعه‌ی مسطحی از فیلم است که عکس‌های ذره‌بینی صفحات روزنامه، کاتالوگ یا مدارک دیگر روی آن ذخیره شده است.

[4] Drome

[5] Under the Knife

[6] Sony Mao

[7]  چین اپی‌کانتیک، چینی پوستی روی پلک بالایی چشم است که زاویه‌ی درونی چشم را می‌پوشاند. دلیل چشم‌بادامی بودن شرقیان داشتن چین اپی‌کانتیک است.

[8] Ralfi Face

[9] Magnetic Dog Sisters

[10]  در لحظاتی که قرار است داده‌ای به ذهن جانی منتقل شود یا برای داده‌ها رمز عبور تعیین شود، جانی وارد حالت خلسه‌مانند سفیه/ساوانت می‌شود. در این حالت او از اطلاعات داخل مغزش بی‌اطلاع می‌ماند و حتی زیر شکنجه و با مصرف مواد مخدر هم بهشان دسترسی پیدا نخواهد کرد. حالت سفیه/ساوانت به عبارت Idiot Savant اشاره دارد. این لفظ در اشاره به کسانی به کار می‌رود که در یک زمینه‌ی خاص از هوشی نبوغ‌آمیز برخوردارند، ولی در زمینه‌های دیگر عملاً معلول ذهنی به حساب می‌آیند.

[11] Edward Bax

[12] Christian White

[13]  رگی (Reggae) سبکی از موسیقی‌ست که در دهه‌ی شصت در جامائیکا پدید آمد. رگی آریایی سبکی از موسیقی در دنیای داستان است که به تحسین و تکریم نژاد سفیدپوستان می‌پردازد. از این اشاره‌ی ریز،‌ و همچنین رمز عبوری که رلفی برای اطلاعات ذخیره‌شده در سر جانی انتخاب کرده (صلیب شکسته) حاکی از نژادپرست بودن/ نئونازی بودن اوست.

[14] Luis

[15]  Neon Chrysanthemum

[16]  نوعی فاصله موسیقیایی است که تحت عنوان میکرو تون micro tone طبقه بندی می‌شود. (ویکی‌پدیای فارسی)

[17]  خاصیت شیشه‌ی پلاریزه این است که تصویر را انعکاس می‌دهد.

[18] Molly Millions

[19] نوعی سندل ژاپنی

[20]  یک نوشیدنی الکلی ژاپنی که با تخمیر برنج ساخته می‌شود.

[21]  Ono-Sendai = نام یک شرکت خیالی در داستان‌های گیبسون

[22]  در دنیایی که گیبسون خلق کرده، گنبدهای فولر یا ژئودسیک، ساختمان‌های گنبدشکلی هستند که باکمینستر فولر، فیلسوف، ریاضی‌دان، تاریخ‌دان و شاعری در دهه‌ی 1940 و 50 تولید و توسعه‌یشان را رونق بخشید. گنبدهای فولر یکی از کارآمدترین سبک‌های معماری در امر مصرف انرژی شناخته می‌شوند.

[23] چیبا سیتی (Chiba City) یکی از محله‌های نزدیک به توکیو است که در دنیای داستان‌های گیبسون، به‌خاطر «کلینیک‌های سیاه»ش معروف است، کلینیک‌هایی که در آن‌ها جراحی‌های مغز و اعصاب پیشرفته انجام می‌‌دهند و انسان‌ها را به سایبورگ تبدیل می‌کنند. غیر از این، در چیبا سیتی  خرده‌فرهنگ خلافکاری تکنولوژی‌محور جریان دارد.

[24] Night Town

[25]   مافیای چین

[26]  مافیای فرانسه که بین دهه‌ی 50 تا 70 فعال بود.

[27]  رزین یا انگُم نوعی شیره‌ی درخت است و به دلیل قابل تبدیل بودن به پلمیر، در ساخت آسفالت، قیر، لاک شیشه‌ای و… مورد استفاده قرار می‌گیرد.

[28]  سان پسوندی احترام‌آمیز در زبان ژاپنی است که به اسم افراد اضافه می‌شود. معادل فارسی آن «آقای» یا «جناب آقای» می‌باشد.در دنیای داستان‌های گیبسون، ژاپن از نفوذی بالا برخوردار است.

[29]  میکروفن سهمی‌وار میکروفونی است که از یک منعکس‌کننده‌ی سهمی‌وار برای تجمع و متمرکز کردن امواج صدا بر روی گیرنده (شبیه کاری که آنتن‌های سهمی‌وار برای مثال بشقاب‌های ماهواره برای امواج رادیویی انجام می‌دهند) استفاده می‌کند. (ویکی‌پدیای فارسی)

[30] Jones

[31]  Broadcast Pirate: کار غارتگران مخابرات این است که محتوای موردنظر مشتری را روی یک رسانه‌ی خاص بدون اجازه‌ی رسمی پخش کنند. در این قسمت مالی و جانی قصد دارند برای تهدید کردن یاکوزا به غارتگر رسانه پول دهند تا محتوای ذخیره‌شده در حافظه‌ی جانی را از یکی از ماهواره‌های یاکوزا پخش کنند.

[32]  Day-Glo نام شرکتی است که رنگ‌هایی را که از خود نور ساطع می‌کنند تولید می‌کند.

[33] Giovanni Battista Piranesi هنرمند ایتالیایی که در قرن هجدهم می‌زیست و عمده‌ی شهرت خود را مدیون سیاه‌قلم‌هایش از روم و طرح‌هایش از زندان‌هایی خیالی و اتمسفریک بود.

[34] Dog

[35]  Doberman یا Doberman Pincher نژادی از سگ است که به خاطر هوش و هوشیاری منحصربفردش، اغلب در تجسس‌های پلیسی مورد استفاده قرار می‌گیرد.

[36] Yiheyuan

[37]   اپوکسی نوعی بسپار (=پلیمر) است که در ساخت مواد رنگی، کفپوش، چسب و… به کار می‌رود.

[38]  Memory Lane: مکان خیالی‌ای که خاطرات در آن نگه‌داری می‌شوند.

[39]  Fourth Class: رده‌ای از مرسولات پستی در آمریکا که به بسته‌هایی که کمتر از شانزده اونس وزن داشته باشند اطلاق می‌شود. پست‌های رده چهار عموماً شامل کتاب، فیلم، موسیقی و… می‌شوند.

[40]  در زیست‌شناسی حرکت یا رشد یک گیاه در واکنش به نور را نورگرایی (Phototropism) می‌گویند. نورگرایی رشد ناشی از اثر نابرابر شدت روشنایی در اطراف یک گیاه است که سبب خم شدن آن به طرف نور یا در جهت خلاف تابش آن می‌شود. (ویکی‌پدیای فارسی)

[41]  پیکاپ یا زَخمه‌گاه نام قطعه‌ای از سازهای الکتریک زهی است که ارتعاش ایجاد شده از سیم‌ها را دریافت کرده و به سیگنال الکتریکی تبدیل می‌کند تا از طریق تقویت‌کننده‌های صوتی و بلندگو قابل پخش شود و یا به وسیله‌ی دستگاه‌های ضبط صدا ذخیره شود.(ویکی‌پدیای فارسی)

[42]  میکروفن‌های لمسی، برخلاف میکروفن‌های هوایی معمولی، ارتعاش صدا را از طریق ارتباط با اشیاء جامد حس می‌کنند.

[43]  سینث‌سایزر (به انگلیسی: Synthesizer یا Synth) (به فارسی: ساز برقی یا ترکیب‌کننده) ابزار الکترونیکی است که قادر به تولید انواع مختلف صدا و ترکیب سیگنال‌های با فرکانس متفاوت است. (ویکی‌پدیای فارسی)

[44]  منظور از این جمله این است که تکنولوژی سطح پایین و بدوی لوتک‌ها برای گردشگر که به فناوری پیشرفته‌ی چیبا سیتی مجهز بود، زیادی ناآشنا و عجیب بود. او در این فضا نمی‌توانست از تکنولوژی سطح بالایی که به آن مجهز بود، به نحو احسن استفاده کند و به خاطر همین تسلیم شد. این تفاوت به‌قدری زیاد بود که با شوک فرهنگی (Culture Shock) قابل‌مقایسه است، انگار که او برای اولین بار وارد کشوری بیگانه شده و فرهنگ ناآشنای آن‌ها را تجربه می‌کند.

[45]  آمیگدال یا بادامه قسمتی از مغز است که نقش مهمی در یادگیری، حافظه، تعدیل درد و درک احساسات و ایجاد پاسخ به آن‌ها ایفا می‌کند.

5/5 - (2 امتیاز)
3 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  1. علی گفته:

    چقدر خوشحال شدمممممم که دوباره فعالیت می‌کنید
    خیلی منتظر انتشار کتابش هستم امیدوارم به زودی چاپ بشه

    پاسخ
    • فربد آذسن گفته:

      خیلی ممنون.

      چون کتاب نزدیک ۶-۷ سال قبل به انتشارات تحویل داده شد و هنوز منتشر نشده و حتی به انتشار نزدیک هم نیست، انتشارات باژ موافقت کرد که چندتا از داستان‌ها (و نه همه‌شون رو) بذارم توی سایتم.

      پاسخ
  2. اندلاین گفته:

    این داستان بیشتر دوس داشتم و واقعا حال کردم با دنیایی که توصیف کرده
    ممنون فربد برا ترجمه

    پاسخ