ترجمه‌ی داستان کوتاه «ذراتی از هولوگرام یک رز» (Fragments of a Hologram Rose)، اثر ویلیام گیبسون (بازنشر با موافقت انتشارات باژ)

ذراتی از هولوگرام یک رز

ذراتی از هولوگرام یک رز[1]

تابستان آن سال پارکر[2] خواب به سر شده بود.

مشکل کمبود برق وجود داشت؛ قطعی‌های ناگهانی القاگر دلتا[3] بازگشت نابهنگام و دردناکی را به بیداری رقم می‌زدند.

برای پیشگیری از این اتفاق، او از سیم رابط، انبر سوسماری مینیاتوری[4] و نوارچسب مشکی استفاده کرد تا القاگر را به کنسول باتری‌خور ا.ح.م[5] وصل کند. قطعی القاگر مدار پخش کنسول را فعال می‌کرد.

او یک کاست ا.ح.م را درون آن قرار داد که با تصویر شخصی که در ساحلی آرام خوابیده بود شروع می‌شد. یک جوکی[6] جوان و بلوند با دقت بینایی 20/2۰ [7]و قوه‌ی تشخیص رنگ فوق‌العاده آن را ضبط کرده بود. پسرک را با پروازی به باربادوس فرستاده بودند تا روی یک ساحل بی‌نظیر و خلوت چرت بزند و نرمش صبحگاهی کند. ورقه‌ی میکروفیش[8] درون جلد شفاف کاست توضیح می‌داد که جوکی بدون کمک القاگر و با میل و اراده‌ی شخصی می‌تواند از آلفا[9] عبور کند و خود را به دلتا برساند. پارکر که دو سالی می‌شد بدون القاگر خوابش نبرده بود، مطمئن نبود چنین چیزی امکان‌پذیر باشد.

او کل محتوای کاست را فقط یک بار دیده بود، ولی با تک‌تک حس‌انگیزی‌های پنج دقیقه‌ی اول آن آشنا بود. به نظر او جالب‌ترین قسمت محتوای کاست بی‌دقتی کوچک تدوین‌گر در ابتدای روتین نفس‌های عمیق بود: برای یک لحظه می‌شد در امتداد ساحل سفید نگهبانی را دید که یک تپانچه‌ی مشکی تمام اتوماتیک از شانه‌اش آویزان بود و در محدوده‌ی یک حصار فلزی پاسبانی می‌کرد.

هنگامی که پارکر خواب بود، از مخازن نیروی الکتریسیه در سطح شهر برق مصرف می‌شد.

گذار از دلتا به دلتا-ا.ح.م یک انفجار داخلی به مقصد گوشت و پوستی دیگر بود. آشنایی پارکر با حس گذار، شوک ناشی از آن را کاهش می‌داد. او شن سرد را زیر شانه‌هایش حس کرد. در نسیم صبحگاهی پاچه‌های شلوار جین کهنه‌اش به ساق پایش مالیده شدند. به‌زودی پسرک از خواب بیدار می‌شد و آردا-ماتسیِندرا-هرچه که اسمش بود- را شروع می‌کرد؛ پارکر در تاریکی آن یکی دستش را به سمت کنسول ا.ح.م دراز کرد.

ساعت سه بامداد است. در تاریکی مطلق برای خودت یک فنجان قهوه آماده می‌کنی و هنگام ریختن آب‌جوش از چراغ‌قوه استفاده می‌کنی.

رؤیای صبحگاهی ذخیره‌شده در حال محو شدن است: از چشم‌هایی که به تو تعلق ندارد، دود سیاه یک کشتی بارکش کوبایی را می‌بینی که در افق محو می‌شود و در امتداد صفحه‌ی خاکستری ذهن حرکت می‌کند.

ساعت سه بامداد است.

بگذار دیروز خودش را مثل یک مجموعه طرح‌واره‌‌ی[10] دوبعدی به تو عرضه کند. آنچه تو گفتی – آنچه او[11] گفت – بستن چمدان‌ها – زنگ زدن به آژانس. هرطور که خاطرات را بُر بزنی تنها یک مدار چاپی یکسان تشکیل می‌دهند، هیروگلیف‌هایی[12] که روی یک مؤلفه‌ی مرکزی همگرا می‌شوند: تویی که زیر باران ایستاده‌ای و بر سر راننده فریاد می‌کشی.

باران ترش و اسیدی بود، تقریباً همرنگ با ادرار. راننده تو را یک بیشعور خطاب کرد؛ با این حال مجبور شدی کرایه را دو برابر پرداخت کنی. او سه چمدان داشت. دستگاه تنفس مصنوعی و دوربینی که روی چشم‌های راننده بود، او را شبیه به مورچه کرده بود. راننده زیر باران گازش را گرفت. معشوقه‌ی سابقت پشت سرش را نگاه نکرد.

آخرین چیزی که دیدی، آن مورچه‌ی غول‌پیکر بود که به تو انگشت وسط نشان داد.

اولین باری که پارکر یک دستگاه ا.ح.م‌ را مشاهده کرد، در جنگل جودی[13]، یک حلبی‌آباد در تگزاس بود. این دستگاه کنسول درشتی بود که داخل یک پوشش کروم پلاستیکی ارزان قرار گرفته بود. با وارد کردن یک اسکناس ده‌دلاری درون شکاف کنسول، می‌توانستی در یک چشمه‌ی معدنی اوربیتال سوییسی پنج دقیقه حرکات ژیمناستیک انجام دهی و به‌همراه یک مدل ووگ[14] شانزده‌ساله، در امتداد یک مدار بیضوی بیست‌متری بالا و پایین بپری. این تجربه‌ها برای جنگل، جایی که در آن خریدن اسلحه از پیدا کردن حمام آب گرم آسان‌تر بود، رویایی بودند.

یک سال بعد با مدارک جعلی به نیویورک رفت؛ همزمان با موقعی که دو شرکت پیشتاز به مناسبت کریسمس اولین کنسول‌های قابل‌حمل ا.ح.م را از طریق فروشگاه‌های زنجیره‌ای بزرگ در دسترس عموم قرار داده بودند. به خاطر این کنسول‌های قابل‌حمل، سینماهای هرزه‌نگاری ا.ح.م که برای مدتی کوتاه در کالیفورنیا حسابی روی بورس بودند، هیچ‌گاه محبوبیت قبلیشان را بازنیافتند.

هولوگرافی هم از مد افتاد؛ و البته گنبدهای فولر[15]، معبدهای هولوگرافیک دوران کودکی پارکر که به وسعت بلوک‌های ساختمانی بودند، به سوپرمارکت‌های چندطبقه یا منزلگاه غبارآلود دستگاه‌های آرکید تبدیل شدند؛ هنوز هم می‌شد کنسول‌های کهنه را پیدا کرد، زیر نئون رنگ و رو رفته‌ای که از میان مه آبی دود سیگار پیامش قابل‌مشاهده بود: ادراک حسی مصنوعی.

حالا پارکر سی‌ساله است و کارش این است که زاویه‌ي دید دوربین اول شخص ا.ح.م پخش‌شده از رسانه‌ها را برنامه‌نویسی کند تا مبادا مخاطب متوجه ناهمگونی بین نماهای مختلف شود.

مشکل کمبود برق همچنان ادامه دارد.

در اتاق خواب، پارکر به صفحه‌ی مسطح آلومینیومی استادخواب مدل سِندای‌اش[16] سیخونک می‌زند. شمعکش سوسو می‌زند و سپس خاموش می‌شود. در حالی که فنجان قهوه را در یک دست نگه داشته است، در امتداد فرش به سمت کمدی می‌رود که روز قبل خالی کرده بود. پرتوی نور چراغ‌قوه قفسه‌های خالی را در جستوی مدرکی که حاکی از عشق باشد کنکاش می‌کند. نور چراغ‌قوه روی یک سندل شکسته، یک کاست ا.ح.م و یک کارت پستال می‌افتد. کارت پستال انعکاس نوری هولوگرافیک و سفیدرنگ از یک گل رز است.

جلوی سینک ظرفشویی، سندل را به خورد دستگاه دفع زباله می‌دهد. دستگاه که به خاطر کمبود برق کارایی لازم را ندارد، با اکراه سندل را می‌جود و قورت می‌دهد. سپس در حالی‌که هولوگرام را با احتیاط بین انگشت شست و سبابه نگه داشته است، آن را به طرف آرواره‌های جنبانی که در معرض دید نیستند پایین می‌برد. همچنان که دندان‌های آهنی پلاستیک چندلایه را می‌جوند، دستگاه از خود صدای ریز جیغ‌مانندی درمی‌آورد و گل رز هزاران ذره می‌شود.

کمی بعد، روی تخت به هم ریخته‌ای می‌نشیند و سیگارش را روشن می‌کند. کاست معشوقه‌ی سابقش در کنسول آماده‌ی پخش دوباره است. نوار بعضی زن‌ها ذهن او را مغشوش می‌کند، ولی بعید می‌داند دلیل دودلی کنونی‌اش برای روشن کردن دستگاه این باشد.

تقریباً یک چهارم کاربران ا.ح.م به هنگام فرو رفتن در بدن جنس مخالف احساس معذب بودن می‌کنند. در گذر سال‌ها برخی از ستارگان برنامه‌های ا.ح.م در راه تلاش برای جلب توجه این قشر از مخاطبان به شدت دوجنسیتی شده بودند.

ولی نوارهای آنجلا[17] تاکنون او را نترسانده بودند. (ولی اگر یکی دیگر از معشوقه‌های آنجلا در نوار حضور داشت چه؟). نه، دلیلش نمی‌تواند این باشد؛ مسأله اینجاست که کاست یک کمیت کاملاً ناشناخته است.

وقتی پارکر پانزده‌ساله بود، والدینش او را در دوره‌ی کارآموزی یکی از شعب آمریکایی یک کارخانه‌ی پلاستیک‌سازی ژاپنی ثبت‌نام کردند. در آن زمان احساس خوشبختی می‌کرد. نسبت متقاضیان به کارآموزان استخدام‌شده بسیار زیاد بود. به مدت سه سال به همراه کارآموزان هم‌رده‌اش در خوابگاه زندگی می‌کرد و در صف، سرود صبحگاهی شرکت را همراه با بقیه می‌خواند و حداقل ماهی یک بار موفق می‌شد برای سر زدن به دخترها یا رفتن به هولودروم از روی سیم‌های خاردار رد شود.

در روز تولد بیست‌سالگی‌اش  دوره‌ی کارآموزی به پایان می‌رسید و برای استخدام رسمی واجد شرایط می‌شد. اما یک هفته قبل از تولد نوزده‌سالگی‌اش، با یک کارت اعتباری مسروقه و یک دست لباس اضافه، برای آخرین بار از سیم‌های خاردار رد شد. سه روز قبل از فروپاشی حکومت تجزیه‌طلب آشوبگری که تازه روی کار آمده بود، به کالیفرنیا رسید. در سانفرانسیسکو، گروهک‌های درگیر جنگ خیابان‌ها را شلوغ کرده بودند. یکی از چهار دولت «موقت» شهری طوری در انبارهایشان غذا ذخیره کرده بودند که در سطح خیابان چیزی پیدا نمی‌شد.

پارکر آخرین شب انقلاب را با یک نوجوان لاغر از نیوجرسی در یکی از برون‌شهرهای سطح پایین توسان گذراند. در طول ساعت‌ها گریه و زاری که ظاهراً هیچ ربطی به حرف‌ها و کارهای پارکر نداشت، نوجوان زیر و بم طالع خود را برای او بازگو کرد.

سال‌ها بعد متوجه شد دیگر نمی‌داند انگیزه‌ی اصلی‌اش برای فرار از شرکت چه بود.

سه چهارم ابتدای کاست پاک شده بودند؛ قسمت‌های پاک‌شده‌ی نوار را، جایی که مزه و بو در کانالی یکسان به هم ملحق می‌شوند، روی دور تند جلو می‌زنی. صدایی که می‌شنوی نویز سفید[18] است؛ پادصدای اولین دریای سیاه… (شنیدن صدای نویز سفید به طور ممتد می‌تواند توهمات خوب‌آور القا کند.)

نیمه‌شب پارکر کنار جاده‌ی نیومکزیکو روی زمین نشست و سوختن یک تانک را در بزرگراه تماشا کرد. شعله خط سفید شکسته‌ای را که از توسان آن را دنبال کرد، روشن کرده بود. می‌شد انفجار را از فاصله‌ی سه کیلومتری مشاهده کرد؛ به‌شکل صفحه‌ی سفیدی از رعد و برقِ حرارتی که شاخه‌های رنگ‌پریده‌ی درختی بی‌برگ در مقابل آسمان شبانه را به نگاتیوی از خودشان تبدیل کرده بود: شاخه‌های کربنی در پس‌زمینه‌ی آسمان منیزیمی[19].

بسیاری از مهاجران مسلح بودند.

تگزاس حلبی‌آبادهایش را که زیر باران گرم خلیج بخار می‌کردند، به اعلام بی‌طرفی شکننده‌اش در مقابل تلاش ایالت کالیفرنیا برای جدایی از ایالات متحده مدیون بود.

محله‌ها را از در و تخته، مقوا، ورقه‌های پلاستیکی که در معرض باد بلند می‌شدند و اوراق ماشین‌های خراب ساخته بودند. اسم‌هایی چون جامپ سیتی[20] و سوگاری[21] رویشان گذاشته شده بود و دولت‌های حاکم بر آن‌ها که عضو حزب باد بودند، پیروی اقتصاد بازار سیاه سیاستشان را در یک چشم به هم زدن تغییر می‌دادند.

نیروهای دولتی و ائتلافی‌ای که برای پاکسازی شهرک‌های یاغی فرستاده می‌شدند، به ندرت چیزی پیدا می‌کردند. هربار که یکی از عملیات تجسس به پایان می‌رسید، از تعداد ماموران بازگشتی چند نفر کم مي‌شد. برخی اسلحه‌هایشان را فروخته و یونیفورمشان را سوزانده بودند و بقیه هم بیش از حد به کالای قاچاقی که قرار بود پیدا کنند دلبسته شده بودند.

سه ماه که گذشت، پارکر دیگر نمی‌خواست عضوی از این تشکیلات باشد، ولی در اختیار داشتن محموله تنها راه امن برای رد شدن از خط قرنطینه‌ی ارتش بود. بخت به او رو کرد: عصر یک روز، در حال عبور از بخار چرب ساطع‌شده از آشپزخانه‌ها که سطح زیرین جنگل را احاطه کرده بود، سکندری خورد و نزدیک بود روی جسد زنی بیفتد که در بستر خشک رودخانه رها شده بود. ابری از مگس‌های عصبانی خیز برداشتند، ولی بدون توجه به او دوباره روی جسد نشستند. یک ژاکت چرمی تن آن زن بود و پارکر هم معمولاً شب‌ها سردش می‌شد. در امتداد بستر رودخانه به دنبال شاخه‌ی درخت گشت تا ژاکت را روی آن آویزان کند.

پشت ژاکت، درست زیر استخوان شانه‌ی چپ جسد، یک سوراخ ریز ایجاد شده بود که می‌شد نوک یک مداد را در آن فرو کرد. تودوزی ژاکت که زمانی قرمز بود، حالا کاملاً سیاه شده بود و خون خشک‌شده و سفت روی آن می‌درخشید. در حالی که ژاکت نوک شاخه تاب می‌خورد، رفت تا آب پیدا کند.

او هیچ‌وقت ژاکت را نشست؛ در جیب چپش یک اونس کوکایین که با احتیاط در پاکت پلاستیکی و شفاف مخصوص جراحی بسته‌بندی شده بود، پیدا کرد. در جیب راست ژاکت پانزده آمپول مگاسیلین-دی[22] و یک چاقوی ضامن‌دار دسته‌استخوانی وجود داشت. ارزش این آنتی‌بیوتیک آنقدر زیاد بود که در ازای هر گرم از آن، دو گرم کوکایین پرداخت می‌کردند.

به توقفگاه کارگران جنگل که کارشان چوب جمع کردن بود رسید، چاقو را تا دسته در یک کنده‌ی پوسیده فرو کرد و ژاکت را جایی همان دور و بر آویخت. وقتی داشت می‌رفت، مگس‌ها دور ژاکت جمع شدند.

شب همان روز، در حالی که در یک بار که سقف آهنی موج‌داری داشت، در انتظار یکی از «وکلا»یی نشسته بود که مشکلات مربوط به تردد در قرنطینه را رفع می‌کرد، برای اولین بار یک دستگاه ا.ح.م را امتحان کرد. بسیار بزرگ بود، سرتاسر کروم و نئون، و صاحبش به آن می‌بالید؛ او خودش در دزدیدن کامیون کمک کرده بود.

اگر آشوب دهه‌ی نود نشان‌دهنده‌ی یک تغییر بنیادین در ایده‌آل‌های سواد بصری[23] و آخرین تغییر  و فاصله‌گیری از سنت لاسکو/[24]گوتنبرگ[25] جامعه‌ی ماقبل هولوگرافیک باشد، ، از این تکنولوژی جدید که وعده‌ی رمزگذاری‌های مجزا و بازسازی دامنه‌ی کامل از ادراک حسی را می‌دهد، باید چه انتظاری داشته باشیم؟

رُزباک و پیرهال، تاریخ معاصر آمریکا: نمای سیستم‌‌ها[26].

روی دور تند، وزوز بخش‌های پاک‌شده‌ی نوار را رد می‌کنی و از بدن معشوقه‌ی سابقت سر در می‌آوری. زیر نور خورشید در اروپا. در خیابان‌های شهری عجیب.

آتن. الفبای یونانی و بوی غبار… و بوی غبار.

از زاویه‌ی دید او (فکر کن هنوز این زن را ندیده‌ای؛ هنوز از تگزاس بیرون نیامده‌ای) به مجسمه‌ی خاکستری نگاه کن، به اسب‌های سنگی، جایی که کبوترها می‌چرخند و بالا می‌روند و دورِ-

-و صدای برفک پیکر معشوقه‌ات را در اختیار می‌گیرد و آن را از روی نوار پاک می‌کند. امواجی از نویز سفید به ساحلی برخورد می‌کند که وجود خارجی ندارد. و نوار تمام می‌شود.

چراغ القاگر دارد می‌سوزد.

پارکر در تاریکی دراز می‌کشد و هزاران ذره‌ی هولوگرام رز را به خاطر می‌آورد. یکی از ویژگی‌های هولوگرام این است: پس از جمع‌آوری هر ذره و نور انداختن روی آن، می‌توان تصویر کاملی از رز را داخل آن دید. همزمان با هبوط به سمت دلتا، پارکر خودش را هم به شکل همان رز هولوگرامی می‌بیند که به هزاران ذره تقسیم شده و هر ذره تصویری کلی را نشان می‌دهد که خودش هیچ‌وقت آن را نخواهد شناخت  – کارت اعتباری‌های مسروقه – یک برون‌شهر درب و داغان – ارتباطات سیاره‌ای یک غریبه – یک تانک مشتعل در یک بزرگراه – پاکتی مسطح حاوی مواد مخدر – چاقویی ضامن‌دار، باریک مثل درد، که روی بتن تیز شده است.

فکری به سرش زد: ما ذرات یکدیگر هستیم؛ آیا همیشه همین‌طور بود؟ خاطره‌ی سفر به اروپا اکنون در اعماق دریای خاکستری‌رنگ نوارهای پاک‌شده دفن شده بود، ولی حالا که پارکر هم آن را تجربه کرده بود، آیا به معشوقه‌ی سابقش نزدیک‌تر شده بود؟ آیا حضور او واقعی‌تر شده بود؟

او به پارکر کمک کرد مدارکش را بگیرد و اولین کارش را در ا.ح.م برای او جور کرد. گذشته‌ی مشترک این دو با هم همین بود؟ نه، گذشته‌ی مشترک‌شان صفحه‌ی سیاه القاگر دلتا، کمد خالی و تخت نامرتب بود. گذشته‌ی مشترک‌شان تنفر پارکر از آن بدن بی‌نقصی بود که در صورت کم و زیاد شدن نیروی الکتریسیته در کالبد آن بیدار می‌شد. گذشته‌ی مشترک‌شان عصبانیت او از راننده‌ی آژانس بود، از معشوقه‌ی سابق‌اش که زیر باران آلوده حتی پشت سرش را هم نگاه نکرد.

ولی پارکر به خاطر آورد که هر ذره از هولوگرام رز، تصویر کلی رز را از زاویه‌ای جدید نشان می‌دهد، ولی قبل از این که بتواند فکر کند معنی این جمله چه می‌تواند باشد، دلتا او را در خودش حل کرد.

پایان

 

پاورقی‌ها: 

[1] Fragments of a Hologram Rose (1977, UnEarth 3)

[2] Parker

[3]  امواج دلتا کندترین و بلندترین امواج مغزی‌اند و به هنگام خواب از مغز ساطع می‌شوند. هرچه فرکانس موج دلتا بیشتر باشد، خواب آرام‌تر و راحت‌تر است. القاگر دلتا (یا Delta-Inducer) دستگاهی در دنیای داستان است که به طور مصنوعی امواج دلتا ایجاد می‌کند و انسان‌ها را به خواب فرو می‌برد.

[4]  یک انبر کوچک که کاربرد آن برقراری رابطه‌ی الکتریکی موقت است. دلیل نام‌گذاری آن شباهتش به آرواره‌ی سوسمار یا تمساح است.

[5] ا.ح.م مخفف «ادراک حسی مصنوعی» است که برگردان عبارت Apparent Sensory Perception یا ASP است. ا.ح.م فناوری‌ای است که امکان ذخیره کردن و بازپخش تجربه‌ها و احساسات پنج‌گانه را فراهم می‌کند. ا.ح.م فقط در ذراتی از هولوگرام یک رز مورد اشاره قرار گرفته، اما در سه‌گانه‌ی اسپراول (که با نورومنسر آغاز می‌شود) معادلی به نام SimStim دارد.

[6]   کسی که یوگا کار می‌کند و به طور کلی پیروی مکتب‌های ریاضت‌کشی و حصول آرامش درونی در ادیانی مثل هندوییسم، بوداییسم و… می‌باشد.

[7]  20/20 (یا 6/6 در واحد اندازه‌گیری متر) به دقت بینایی استاندارد در نور عادی گفته می‌شود. در فاصله‌ی بیست پا یا شش متر، چشم انسان در حالت عادی می‌تواند حد فاصل‌هایی را که تقریباً 75/1 میلیمتر با هم فاصله داشته باشند، تشخیص دهد. دقت بینایی 40/20 یعنی چشم موردنظر نصف دقت معمولی را دارد که باید داشته باشد.

[8]  ورقه‌ی نازکی از فیلم که حاوی عکس‌های بسیار کوچکی از صفحات روزنامه، مجله و… است و می‌توان با استفاده از دستگاهی خاص آن‌ها را مشاهده کرد.

[9]  امواج آلفا امواجی‌اند که مغز در موعد بیداری ساطع می‌کند.

[10]   نموداری برای نمایش عناصر یک سامانه است که به جای استفاده از تصاویر واقعی، با استفاده از نمادهای کلی ترسیم می‌شود.

[11]  او اینجا به شخصی مونث اشاره دارد.

[12]  حروفی که با کشیدن تصاویر جانوران و اشیا پدید آمده باشند.

[13] Judy’s Jungle

[14]  Vogue: مجله‌ی فشن و زیبایی

[15]  در دنیای گیبسون، گنبدهای فولر یا ژئودسیک، ساختمان‌های گنبدشکلی هستند که باکمینستر فولر، یک فیلسوف، ریاضی‌دان، تاریخ‌دان و شاعر در دهه‌ی 1940 و 50 تولید و توسعه‌یشان را رونق بخشید. گنبدهای فولر به عنوان یکی از کارآمدترین سبک‌های معماری در امر مصرف انرژی شناخته می‌شوند.

[16] Sendai Sleep-Master

[17] Angela

[18]  نویز سفید چیزی شبیه به صدای برفک تلویزیون است.

[19] نگاتیو عکسی‌ست که در آن تاریک‌ترین بخش‌های سوژه‌ی عکاسی‌شده روشن‌ترین قسمت‌های آن و روشن‌ترین بخش‌های سوژه‌ی عکاسی‌شده تاریک‌ترین‌شان به نظر می‌رسد. در اینجا منظور گیبسون این است که افنجار باعث شده بود بخش‌های روشن و تاریک شاخه‌های درخت وارونه دیده شوند.

[20] Jump City

[21] Sugaree

[22]  دارویی است که بیشتر برای درمان عفونت‌های سفیلیسی خارج از سیستم عصبی مرکزی به کار می‌رود.

[23]  توانایی فهم معنای تصاویر

[24]  نام مکانی در فرانسه که به خاطر در بر داشتن غارنگارهایی که قدمتشان به دروان پارینه‌سنگی می‌رسند مشهور است.

[25]  اولین مخترع ماشین چاپ و کلاً صنعت آن در اروپا

[26] Rosebuck and Pierhal, Recent American History: A systems View

5/5 - (2 امتیاز)
9 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  1. Paniz shakeri گفته:

    ببخشید داستان های دیگه ی این نویسنده رو از کجا میشه پیدا مرد اطلاعی دارید؟ ممنونم بابت نشر این مطلب

    پاسخ
  2. محمد حقیقت گفته:

    به نظرم “تپانچه ای زیر بغلش آویزان بود” برای
    a black machine pistol slung over his arm
    ترجمه بهتری است.

    پاسخ
    • فربد آذسن گفته:

      خواب به سر یه اصطلاحه. وقتی می‌گیم کسی خواب به سر شده، یعنی نمی‌تونه درست بخوابه.

      http://aryaadib.blogfa.com/post-263.aspx

      اون قسمت ترجمه‌ی این جمله‌ست: a black machine pistol slung over his arm.

      احتمالاً با این بندهایی که پلیس‌ها ازشون استفاده می‌کنن، به بدنش وصل شده بود.

      پاسخ