بررسی بازی The Longing (2019) | تجربهی کافکایی منحصربفرد که تصورتان را دربارهی ویدیوگیم دگرگون میکند
روزی، همچنان که در حال گشتوگذار در استیم بودم، بنا بر اتفاق به صفحهی بازی دلتنگی (THE LONGING) برخورد کردم. اولین چیزی که دربارهی بازی توجهم را جلب کرد، نقلقول نقد واشنگتنپست دربارهی بازی بود:
هر از گاهی بازیای ظهور میکند که آنقدر جسورانه است که به من یادآوری میکند چقدر بازیهای دیگری که نقد میکنم – و دوستشان دارم – در مقایسه معمولی و عامهپسندانه هستند. این درجه از خلاقیت باعث میشود سطح انتظار من از ایدهآلی که ویدئوگیم میتواند به آن برسد بالاتر برود.
در آن لحظه که این جملات را میخواندم، بازیای غیرعادی که شبیه به بازیّهای دیگر نباشد، دقیقاً چیزی بود که به آن نیاز داشتم. برای همین نسبت به آن کنجکاو شدم و بیشتر دربارهی آن خواندم.
طبق آنچه در صفحهی استیم بازی نوشته شده بود، دلتنگی بازیای است که تمام کردن آن چهارصد روز کامل وقت میگیرد! ایدهی پشت بازی این بود که شما نقش موجود سیاه و گوگولیای به نام شید (Shade) را بازی میکنید که باید ۴۰۰ روز در دخمهای زیرزمینی منتظر بماند تا پادشاهش بیدار شود. در این ۴۰۰ روز شما میتوانید هرگونه که دلتان میخواهد در بازی وقت بگذرانید. در واقع حتی میتوانید اولین بار که بازی را آغاز کردید، آن را ببندید و چهارصد روز دیگر بیایید تا پادشاه بیدار شود و پایان آن را ببینید، چون گذر زمان در بازی با گذر زمان در واقعیت برابر است، حتی در مواقعی که از بازی خارج شوید یا کامپیوترتان خاموش باشد.
یکی از جملات تبلیغی بازی کنجکاویام را دو چندان کرد: «در داخل بازی میتوانید تعداد زیادی از آثار کلاسیک ادبیات را بخوانید: از نیچه گرفته تا موبی دیک؛ یا حداقل شید را به خواندنشان سرگرم نگه دارید. بههرحال، اگر بتوانید ذهنتان را مشغول نگه دارید، زمان سریعتر میگذرد.»
با خواندن این جمله فهمیدم که دلتنگی قرار نیست شبیه هیچ بازیای باشد که تا به حال تجربه کردهام. سازندگان دیوانهی آن واقعاً بازیای با محوریت ۴۰۰ روز صبر کردن ساختهاند! اشاره به خواندن ادبیات کلاسیک به من ثابت کرد که این موضوع قرار نیست دوز و کلک (Gimmick) باشد.
برای همین بازی را خریدم و حال میخواهم در قالب زیرنویسهایی زیر اسکرینشاتهای بازی به تجربهای که از بازی داشتم بپردازم، چون راه دیگری برای اینکه حق مطلب را دربارهی بازی ادا کنم به ذهنم نرسید.

۱. بازی با این دیالوگ از جانب پادشاه شروع میشود: «قدرت من تحلیل رفته است. تنها چیزی که برایم باقی مانده تو هستی شید وفادار من. تنها درخواستی که از تو دارم این است که صبر کنی و هیچگاه این غارها را ترک نکنی.» بسیار خب، تا اینجای کار، پیشزمینهی داستانی همان چیزی است که در صفحهی استیم بازی تثبیت شده بود. اگر به بالای صفحه دقت کنید، میبینید که شمارشگر زمان در بازی درج شده است: ۴۰۰ روز و ۰ ساعت و ۰ دقیقه و ۰ ثانیه.

۲. بازی در اتاق شید شروع میشود. اتاق او در ابتدا بسیار خالی است و جز یک صندلی، چهار دانه کتاب و یک کاغذ برای نقاشی چیزی در آن پیدا نمیشود. همانطور که میبینید، در منوی انتخاب طرح نقاشی به جز زغال سیاه، چهار رنگ زغال دیگر نیز وجود دارد و کاغذ هم فقط یک عدد موجود است. این اولین نشانهی بازی برای این است که به شما بگوید در بازی چیزهایی برای اکتشاف وجود دارد. سوال اینجاست که آیا در حدی اهمیت میدهید که بخواهید رنگهای دیگر زغال یا کاغذهای بیشتری را پیدا کنید؟ در این مقطع از بازی احتمالاً جوابتان خیر خواهد بود.

۳. در ابتدای بازی چیزی بدجوری توی ذوقم زد و آن هم این بود که سرعت حرکت شید چقدر کند است. او بدون اغراق مثل حلزون حرکت میکند. من بنا بر غریزهی گیمریام دنبال دکمهای روی کیبورد بودم تا او را وادار به دویدن کنم. اما چنین دکمهای در کار نیست. باید اعتراف کنم که در ابتدا از این موضوع شاکی بودم و حتی به نظرم رسید که اشتباه کردم که بازی را خریدم، ولی اتفاقاً همین سرعت حرکت پایین شید بیشتر من را کنجکاو کرد و باعث شد سوالی برایم ایجاد شود: سازندگان بازی چه در چنته دارند که بهشان اعتماد به نفس اعمال کردن چنین تصمیمی را در بازی داده است؟ همانطور که در زمانسنج بالا میبینید، رسیدن به این اتاق حدود نیم ساعت زمان برد، در حالیکه در یک سکوبازی دوبعدی معمولی این مسافت در عرض دو سه دقیقه طی میشد.

۴. شاید برایتان سوال پیش بیاید که با این سرعت حلزونی، آیا قرار است کل بازی موس را روی صفحه نگه دارید یا هر چند ثانیه یک بار دو بار کلیک کنید تا شید اینطرف و آنطرف برود؟ در جواب باید گفت خیر؛ سازندگان بازی در این حد سادیستیک نیستند. داخل بازی منویی وجود دارد که در آن میتوانید هر مکانی را که شید وارد آن میشود، بهعنوان یک ایستگاه ذخیره کنید و هرجا که باشید، با کلیک روی پیکان مربوط به آن، شید خود به خود راهش را به سمت آنجا پیدا خواهد کرد. در این مدت زمان شما هم میتوانید بازی را در پسزمینه نگه دارید و به کارهای دیگرتان برسید تا شید به مقصد برسد. این کاری است که به هنگام بازی کردن دلتنگی باید خود را به آن عادت دهید، چون هر کاری، از راه رفتن گرفته تا کلنگ زدن و حتی باز کردن بعضی درها، زمان زیادی میبرد.
این سیستم پیشروی خلاقانهای برای بازیای است که مثالی نقض از نظریهی سیستم پیشروی (Progression System) در بازیّهای ویدئویی است. پیشفرض ما از بازیهای ویدئویی این است که در آنها یک سری کار انجام میدهیم و بازی هم با پیشروی داستان و باز کردن مراحل جدید به ما پاداش میدهد. دلتنگی نقطهی مقابل چنین پیشفرضی است. به قول Pika7، یکی از کاربران استیم: «این بازی از شما چیزی درخواست نمیکند. شما خودتان موظفید که از دل بازی تجربهای برای خودتان خلق کنید.» بهلطف این سیستم، کشف هر مکان مهم و سپس اضافه کردن آن به فهرست مکانهای ذخیرهشده، در عین اینکه به قصد پیشروی انجام نمیشود، ولی همچنان حس لذتبخشی را که به پیشروی در بازی نسبت میدهیم فراهم میکند. بهعبارت دیگر، با اینکه بازی ذاتاً آزمایشی و غیرمتعارف است، ولی در این زمینه در حدی زیادهروی نمیکند که نتوان حتی لذتهای منسوب به گیم را نیز از ان استخراج کرد.

۵. بسیار خب، حالا بعد از دو سه هفته دوری از بازی دوباره برمیگردیم به اکتشاف دخمههای زیرزمینی. بههرحال عجلهای نیست. از قرار معلوم چهارصد روز کامل وقت داریم. در این قسمت میرسیم به مکان مردابمانندی که در آن یک عالمه خزه روی زمین جمع شده است. در دنیای بازی آیتمهایی برای جمع کردن وجود دارد: مثل زغال (نه زغالهای رنگی که خاص هستند؛ زغالهای معمولی که بهطور تصادفی از سقف روی زمین میافتند)، تختهچوب و البته همین خزه. در ادامه با جمع کردن مقدار کافی از این آیتمها میتوان وسایل راحتی برای اتاق شید درست کرد: مثل تختخواب و موکت. شاید این سوال برایتان پیش بیاید که این آیتمها به چه دردی میخورند و چرا باید آنها را ساخت؟ خب، معلوم است؛ برای راحتی شید! البته درست کردن این آیتمها آچیومنت باز میکند و همچنین کاربردی ویژه در گیمپلی بازی دارد که نمیخواهم فعلاً آن را لو بدهم، ولی وقتی به نقطهای از بازی برسید که ساختن این چیزها ممکن میشود، راحتی شید و مراقبت از او به اولویت اول برایتان تبدیل میشود.

۶. دنیای بازی چندان بزرگ نیست، ولی سرعت حلزونی شید مسلماً آن را بزرگ جلوه میدهد. علاوه بر این، در بعضی نقاط تعداد درها و راهروها زیاد است و کمی طول میکشد تا پی ببرید کدام در به کدام راهرو ختم میشود. برای کمک کردن به مسیریابی شما نقشهای در بازی وجود دارد، ولی این نقشه هم مثل دیگر عناصر بازی غیرمعمول است. اگر برای چند دقیقه بدون حرکت جلوی نقشه بایستید، دوربین بازی بهآرامی عقب میرود تا کل فضای بازی را از پهلو نشان دهد. ولی همهچیز آنقدر ریز به نظر میرسد که برای سر در آوردن از نقشه باید محیطهای بازی را گشته باشید و بتوانید نقاط برجسته و متمایز را از دور شناسایی کنید.

۷. وقتی در حال راه رفتن هستید، هر از گاهی شید جملاتی منباب وضعیت خود به زبان میآورد. در اینجا او میگوید: «هر از گاهی تنهایی میتواند چیز خوبی باشد.» تنهایی یکی از درونمایهّها و موتیفهای اصلی بازی است و حتی اسم بازی «دلتنگی» نیز بهنوعی اشاره به تنهایی شید دارد، چون بازی چند پایان مختلف دارد و همهی این پایانها در رهایی یافتن شید از تنهایی و در نتیجه، دلتنگی خلاصه میشود. با این حال، شیوهی پرداختن بازی به این مفهوم زیرپوستی است. ترکیبی از عوامل مختلف (مثل موسیقی اتمسفریک، سرعت پایین بازی، محیطهای نمور و باستانی، معصومیت کودکانهی شید و…) دستبهدست هم میدهند تا حس تنهایی و ایزوله بودن از دنیا را در شما ایجاد کنند. این حس گاهی آنقدر تشدید میشود که بهشخصه در طول چند ماهی که طول کشید تا بازی را تمام کنم، شید همیشه در پس ذهنم بود؛ انگار بودن او به یاد من از تنهاییاش کم میکرد.

۸. آیا شما از آن دسته افرادی هستید که دوست دارید چند روز سفت و سخت به یک بازی بچسبید و تمامش کنید تا کارتان با آن تمام شود و ذهنتان را درگیر چیز دیگری کنید؟ خب، دلتنگی این اجازه را به شما نمیدهد. حتی اگر صبر ایوب داشته باشید و با تحمل کردن سرعت حلزونی شید، بخواهید کل دنیای بازی را دو سه روزه کشف کنید، بازی این اجازه را به شما نمیدهد. برای اینکه بعضی از قسمتهای بازی برای شما باز شوند، باید هفتهها صبر کنید. مثلاً در این قسمت پلکان فرو ریخته و برای اینکه بتوانید از آن رد شوید، باید چند هفته صبر کنید تا استالاکتیتی از آن بالا بیفتد و حفره را پر کند. سوال اینجاست که آیا چند هفته بعد شید و دلتنگی را یادتان خواهد ماند؟

۹. پس از گشتوگذار در غارهایی تاریک و نمور، به این دروازهی عجیب برخورد کردم. روی تابلوی جلوی آن نوشته شده: «فقط یک احمق سعی میکند به انتهای ابدیت برسد.» یعنی پشت آن چه میتواند باشد؟ آیا این ورودی سفید دروازهی بهشت است؟

۱۰. خب، چیزی شبیه به بهشت. پشت ورودی سفید سرسراهای ابدیت (Halls of Eternity) قرار دارد. در این مکان عجیب زمان میایستد و از قرار معلوم هرچقدر در آن جلو بروید، به انتهایش نمیرسید. بعضی از بازیکنها در ردیت گزارش دادهاند که سه ساعت در آن جلو رفتهاند و به انتهایش نرسیدهاند. بنابراین هشدار جلوی در با ما شوخی نمیکرد. بهشخصه نیم ساعت در سرسرا جلو رفتم و بعد تصمیم گرفتم برگردم. در این نیم ساعت چیزهای عجیبی در سرسرا پیدا کردم: یک پرده برای اتاق، سر یک اسب (؟!) که آن هم دکوراسیون اتاق است، چند عدد کتاب و یک عالمه کاغذ برای نقاشی. بهشخصه هنوز هم نمیدانم سرسراهای ابدیت دقیقاً قرار است چه نقشی در دنیای بازی داشته باشد و در ذهنم مکانی مرموز، توضیحناپذیر و تا حدی مورمورکننده باقی مانده، ولی اگر به هر دلیلی نیاز داشتید که زمانشمار بازی را متوقف کنید، میتوانید شید را در سرسرا نگه دارید.

۱۱. شید آنقدر تنهاست و قلمروی زیرزمینیای که در آن است، آنقدر سوتوکور است که با دیدن یک عنکبوت ذوقزده میشود. اگر چند روز صبر کنید، این عنکبوت تاری میبافد و شید میتواند با بالا رفتن از آن، از محیط غار خارج شود، دقیقاً همان کاری که پادشاه انجامش را برای او قدغن کرده بود…

۱۲. در یکی از اتاقهای بازی، صورت سنگی را پیدا میکنید که در ازای دریافت مقدار مشخصی آیتم (مثلاً ۲۰ زغال، ۲۰ خزه، ۳ سکهی طلا و…) به یک سری از سوالات شما دربارهی دنیای بازی پاسخ میدهد. حتی نتیجهی پایانهای مختلف بازی را نیز میتوان از لابلای حرفهای او درآورد. منتها پاسخهای او مثل پاسخهای اوراکلهای یونانی مبهم و رمزآلود هستند و احتمالش زیاد است تا موقعیکه از اتفاق اشارهشده خبر نداشته باشید، متوجه نشوید که صورت سنگی از چه حرف میزند.

۱۳. همانطور که صفحهی استیم بازی قول داده بود، در این بازی میتوانید همراه با شید آثار کلاسیک ادبیات دنیا را بخوانید. منتها بسیاری از این کتابها در دنیای بازی پخش شدهاند و بزرگترین منبع برای پیدا کردنشان کتابخانه است.

۱۴. دلتنگی بازيای است که در اعماق زمین اتفاق میافتد و شخصیت اصلی آن مثل زغال انساننماییشده است، بنابراین جای تعجب ندارد که در بعضی از قسمتهای بازی باید در تاریکی مطلق جلو بروید. در یک مورد خاص این راهپیمایی در تاریکی آنقدر طول کشید که فکر کردم بازی دچار مشکل شده. سازندگان بازی در به چالش کشیدن صبر شما بسیار جدی هستند. با این حال، اولین بار که در تاریکی قدم میزنید و موسیقی مرموز بازی پخش میشود و شید میگوید که شاید بهتر باشد برگردد، چون دارد صداهای ناجوری میشنود، بازی بهطور غافلگیرکنندهای ترسناک میشود. این یکی از نقاط قوت بازی است. دلتنگی آنقدر از کلیشهها به دور است که هیچوقت نمیتوانید پیشبینی کنید قرار است چه حسی از آن بگیرید. این حس ترس هم دوز و کلک نیست، چون در پایان این قسمت – بنا بر انتخاب خودتان – هولناکترین پایان بازی رقم میخورد، پایانی که نشان میدهد دلتنگی آنقدرها هم که به نظر میرسید گوگولی مگولی نیست و میتواند بسیار تاریک باشد.

۱۵. اگر بخواهم یک ایراد از بازی بگیرم، آن هم این است که بعضی از مکانهای مخفی آن آنقدر مخفی هستند که واقعاً نمیتوانم تصور کنم چطور ممکن است کسی بدون کمک راهنماهای اینترنتی کشفشان کرده باشد. یکی از این مکانهای مخفی برجی است که در عکس بالا میبینید. برای پیدا کردن این برج اساساً باید وسط راهرویی طولانی که بر آن تاریکی مطلق حاکم است، مسیرتان را عوض کنید و نشانگر موس را به سمت بالا بگیرید تا شید از پلهها بالا برود. البته در محدودهای که پلکان منتهی به برج قرار دارد، زیر پای شید صدای سنگریزه شنیده میشود، ولی بازی از هیچ لحاظ ذهن شما را آمادهسازی نمیکند تا به این مسئله توجه نشان دهید یا از آن چنین نتیجهای بگیرید. غیر از این برج مخفی، درب مخفیای هم در بازی وجود دارد که حتی با کمک راهنماهای اینترنتی هم پیدا کردن آن چالشبرانگیز است.

۱۶. آیا اتاق شید از عکس دوم را یادتان میآید؟ حال پس از سپری شدن ۱۸۲ روز آن اتاق نمور و خالی به آنچه در عکس میبینید تبدیل شده است. شاید در ابتدا به نظر برسد که اکتشاف در دنیای بازی و تزئین اتاق شید با چیزهای مختلفی که در مسیر پیدا میکنید، کاری است که برای دلخوشی خودتان انجام میدهید. این تصوری بود که خودم تا مدتها داشتم. اما ناگهان روزی متوجه چیزی شدم که به من عمق نبوغ بازی را نشان داد.
(خطر اسپویل خفیف)
چیزی که متوجه آن شدم این بود که وقتی شید در اتاق خودش بود، ثانیهها با سرعت بیشتری سپری میشدند. اولین بار که متوجه این نکته شدم، فکر کردم بازی دچار باگ شده و کمی مضطرب شدم، چون پیش خود گفتم نکند یکهو عقربهها صفر شود و من فرصت کافی برای انجام تمام کارهایی که میخواستم بکنم نداشته باشم؟ اما طولی نکشید که متوجه شدم دلیل گذر سریعتر زمان چیست: شید داشت اوقات خوشی را سپری میکرد! آن شمارشگر زمان در بالای صفحه گذر زمان را از دید شید میسنجد! هرچقدر اتاق شید را بیشتر تزئین کنید، گذر زمان سریعتر میشود. وقتی کتابی در دست شید قرار دهید تا بخواند، زمان سریعتر سپری میشود. شید همیشه پس از پایان خواندن کتاب میگفت: «وقتی کتاب میخونی، زمان عین برق و باد میگذره.» و ماهها طول کشید تا منظور پشت این دیالوگ ساده را بفهمم. وقتی چوب و خزهی کافی جمعآوری کنید و برای شید تخت بسازید، زمان سریعتر از هر موقع دیگری سپری میشود، چون به هنگام خواب شید رویا میبیند و هر رویا یک ساعت زمان را بهطور خودکار کم میکند.
بهشخصه وقتی متوجه استفادهی نبوغآمیز بازی از مفهوم نسبی بودن زمان شدم، مو به تنم سیخ شد؛ دلیلش هم این بود که بسیار ناگهانی متوجه آن شدم و بازی هیچ راهنمایی و اشارهای در این زمینه به من نکرد، حداقل نه به طور مستقیم. این اکتشاف برای من نقش یک غافلگیری داستانی تکاندهنده داشت؛ انگار که سازندگان بازی متوجه شده بودند که من تمایل پیدا کردهام تا از صمیم قلب از شید مراقبت کنم و حال آنها پاداش حسن نیت من را با کوتاهتر کردن دورهی انتظار من (و شید) داده بودند. این اکتشاف نهتنها راهحلی نبوغآمیز برای ایجاد حس پیشروی در ویدئوگیم بود، بلکه تجربهی تکاندهندهی شخصی هم به حساب میآمد.

۱۷. این صفحهای است که پس از تمام کردن بازی نمایش داده میشود: «دلتنگی به پایان رسید.» اگر از بازی خارج شوید و دوباره روی آن کلیک کنید، بازی دوباره به همین صفحه برمیگردد و هیچ راهی برای از اول شروع کردن آن نیست، مگر اینکه بروید و فایلهای ذخیرهی بازی را دستی حذف کنید.
دلتنگی بازیای است که قرار است یک بار بازی شود. شاید این شرط تعیینشده کمی غیرمنصفانه به نظر برسد، چون از بین پنج پایان بازی، بیشترشان یا بد و دلخراش هستند، یا ضد اوج (Anti-Climactic). فقط یک پایان است که بیتردید خوب است و تشخیص این مسئله هم که این پایان کدام پایان است، کار راحتی نیست. در نهایت دلتنگی در سبک نوظهوری به نام بازی صبرمحور (Idler Game) طبقهبندی میشود؛ بازیای که صبر کردن را به مکانیزم گیمپلی تبدیل کرده است. در تجربهای که بازیهای این سبک فراهم میکنند، مسیر از مقصد مهمتر است.
در عنوان نقد، بازی را «تجربهی کافکایی» توصیف کردم. اجازه دهید بهعنوان اختتامیهی نقد توضیح دهم منظورم چیست. اصولاً داستانهای کافکا و حسوحال منسوب به آنها یعنی کافکایی (Kafkaesque) دربارهی اشخاصی هستند که در شرایطی بغرنج، پیچیده، غیرقابلتوضیح یا به اصطلاح ابزورد (Absurd) گیر افتادهاند، شرایطی که نمیتوانند آن را درک یا کنترل کنند، ولی در عین حال تسلیم نمیشوند و همچنان به زندگی و تقلا در بستر آن ادامه میدهند.
از این لحاظ شید بهطور خالص قهرمانی کافکایی است. موقعیت ابزوردی که او در آن گیر افتاده صبر کردن است. صبر کردن در شرایطی که در تنهایی مطلق به سر میبرد و حتی نمیداند وقتی ۴۰۰ روز صبر تمام شود، قرار است چه اتفاقی بیفتد. برای شید هیچ ماموریتی تعریف نمیشود. هیچکسی نیست تا با او حرف بزند. او صرفاً وجود دارد. او میتواند صرفاً به وجود داشتنش ادامه بدهد تا چهارصد روز تمام شود، ولی از طرف دیگر میتواند سعی کند برای وجودیت خود معنایی بیافریند. هیچ معیاری وجود ندارد که این معنای خلقشده و شخصی را ارزشگذاری کند.
خلق معنای شخصی در مواجهه با جهانی بیمعنا یکی از شعارهای اصلی مکتب اگزیستانسیالیسم است، مکتبی که کافکا در بستر آن مینوشت. ولی در دلتنگی، این بیانیه از مرحلهی شعار فراتر میرود و به مرحلهی عمل میرسد. چون ما پابهپای شید این فرآیند را تجربه میکنیم. ما بهمرور سعی میکنیم برای زندگی شید معنا بیافرینیم – معنایی که هیچ مرجع قدرتی آن را دیکته نکرده – و تلاش ما برای خلق معنا خودبهخود به بار مینشیند. در این بازی هدف نهایی این است که آنقدر شرایط لذتبخش و راحتی برای شید فراهم کنیم که او گذر زمان را حس نکند، طوری که در اواخر بازی هر یک ثانیه در دنیای واقعی، در اتاق شید ۴۰ ثانیه سپری میشد. آیا اگر در دنیای واقعی هم با وجود تمام مشکلات، سختیها و عدم وجود معنا به درجهای از آسایش و لذت برسیم که زمان مثل برق و باد بگذرد، به خوشبختی نرسیدهایم؟
انتشار یافته در:
پ.ن.: یه روز بدون قصد و منظور خاصی به سدان گفتم که دوست داشتم عروسک شید رو داشته باشم. فلش فوروارد به روز تولدم (۶ آبان ۱۴۰۰) سدان با این عروسک دستساز شید که خودش درست کرده بود، طوری سورپریزم کرد که زبونم بند آمد. این بهترین کادوی زندگیم بود.
























نمیتونم اون شید ترسناکو رد کنم کمک
مثل بقیه افراد، راهنمایی میخوای یا راهکار مستقیم؟
راهنماییات به بقیه رو خوندم خیلی کمکم کرد خیلی..ممنونم ازت
موفق شدم اون قسمتو ردش کنم منتها الان تو اون دارکنس نمیتونم پلهارو تو تاریکی پیدا کنم..
پل ها متوجه نمیشم کجا رو میگی.
ببخشید پلها نه پله ها🥲
تو دارکنس طبق نقشه باید یه پله بخوره به بالا اما هرچقد تو تاریکی میگردم نیست
نتت وصل شده؟ عکسشو بفرستی بهت بگم.
چقدر این بازی باحال و جالبه با اینکه کند پیش میره ولی بازم جذابیت خودشوداره. ولی متاسفانه درهای مخفی برای من نمیاد یعنی توی نقشه میبینم که درها کجاست ولی وقتی بهش میرسم دری وجود ندارد 🙁
فقط نیم ساعت اون درا ظاهر میشن، باید دقیقا ساعت 0:0 برسی به نقشه، که تا بری به در برسی از نیم ساعت نگذشته باشه.
ممنون از راهنماییت.🌻درسته راس ساعت 12 جای جدید در روی نقشه نمایش داده میشه فقط یک نکته ای که باید دقت کرد اینکه توی بازی هم باید ساعت و دقیقه و ثانیه همزمان صفر بشن. اون موقع در چند ثانیه ظاهر میشه که باید سریع enter بزنیم.
فک کنم الان به نکته بعدش هم رسیدی که وقتی میری تو تا بخوای اون کریستاله رو بکنی دوباره دره ناپدید میشه و گیر میکنی اون تو 😀
درسته. دقیقا همین اتفاق برای من افتاد و یک روز کامل گیر افتادم ولی دوباره ساعت 12 در ظاهر شد منم سریع اومدم بیرون.😊
خب خوبه داری میری برای پایان wonder.
از کجا بازی رو پیدا کردی؟
از سایت فارسروید دانلود کردم. نت قطع بود حوصله ام سر رفته بود یه چرخی توی سایت های داخلی زدم دیدم این بازی جالب و متفاوته منم نصبش کردم.
چه جالب. مشکلت حل شد؟
آره ممنون 🌻🙏
من تیکه چوب اخری رو پیدا نمیکنم که برای شید تخت بسازم از کجا پیداش کنم؟
اونایی که تا الان پیدا کردی کجا بودن؟ بهم بگو شاید یادم اومد آخری کجاست.
معمولا توی مسیر بودن از در ها که عبور میکردم پیدا میکردم اما این تیکه اخر اصلا نیس و اینکه من قارچ هارو کنار هم کاشتم ولی تونل مخفی پیدا نکردم
اون چوبایی که ناشی از ریزش یکی از تونل هاست رو برداشتی؟
فقط چوب های روی ریل رو برداشتم الان دوباره به اونجا سر میزنم
تونل رو چطوری کاری کنم که ریزش پیدا کنه؟
اگه همونیه که فکر میکنم: اون جایی که رد میشی زمین زیر پات صدا میده، روش وایسا و یه مدت طولانی صبر کن (از بازی خارج شو بعدا برگرد).
مگه تو هم بازیش کردی عماد؟
آره یه جاییه که پایین نمیتونی بری، ولی یه سوراخ داشت فک کنم باید ده دقیقه ای اونجا وامیسادی.
اره اونو برداشتم که کنارش هم کلنگ هست
خب پس فکر کنم آخری رو بعد از دارکنس میبینی. به دارکنس رسیدی؟
نه نتونستم هنوز به دارکنس برسم چطوری پیداش منم قارچ هم کنار هم کاشتم ی قارچ سبز بزرگ هم رشد کردولی چیزی پیدا نکردم نمیدونم شاید جای اشتباهی کاشتم
آخرین محلی که تو غارها بالا رفتی چه شکلی بوده؟
اخرین محل در بالاترین نقطه غار ب یک بن بست در سمت راست رسیدم که چون ارتفاعش بالا بود نتونستم بگیرم ازش و برم بالا
خب اون قارچی که گفتی بزرگ شد رو دقیقا کنار همون صخره مرتفع ساختی؟
اره و الان از اون صخره بالا رفتم و دارکنس رو پیدا کردم فقط وقتی به اخر دارکنس رسیدم مسیر با سنگ بسته شده بود الان باید چ کاری انجام بدم؟
راهی هست که به بیرون از غار برم؟
میدونی دارکنس دقیقا به چی میگن؟
مسیرت رو از بعد قارچا توصیف کن تا جایی که رفتی.
بعد قارچا رفتم از صخره بالا یک مسیر میرفت به خودکشی یک مسیر میرفت به دارکنس بعد توی مسیر دارکنس میرسیدم به اون جایی که یک مسیر میرفت به قلعه که توش قفس داشت یکی دیگه میرفت به جایی که چاه آب بود بعد از چاه رفتم بالا رفتم توی خونه و بازی تموم شد توری روز ۳۰۸ بودم نمیخاستم تموم شه بعد میخواستم بدونم بعد ۴۰۰ روز چی میشه که عجله کردم و رفتم بیرون از غار الان یک حس بدی دارم🥺دلم برای شید تنگ میشه
خب پس تبریک. تو پایان خوب بازی رو تموم کردی.
بازی 4 تا پایان دیگه هم داره، ولی اینی که تو رفتی به good ending معروفه.
خب پس یک پایان میشه good ending یک پایان دیگه میشه خودکشی و یکی دیگه میشه صبر کردن تا پایان ۴۰۰ روز چهارمین پایان چی هست؟
یه پایان دیگه پایان بد هست، که همون کاریه که خودت کردی ولی به جای اینکه پیرمرده بکشتت بالا از تو چاه، پسره میکشه، و بعد که تو رو میبینه وحشت میکنه و طنابو ول میکنه و میوفتی میمیری 🙂 .
یه پایان Wonder هم داره که عجیب ترین پایان بازیه و رسیدن بهش بدون خوندن واکترو عملا غیر ممکنه. یادته تو اون برجه یه کریستال خیلی بزرگ پیدا میکنی؟ 2 تا دیگه از این مدل کریستالا تو بازی هست، که هر 2 تاشون هم عین همون پیدا کردنشون بسیار سخته. با ترکیب اونا میتونی یه شی بسازی به اسم Wonder و…
اول اینکه اون دوتا و از کجا پیدا کنم
و اینکه این کتابی که گفتی توی همون کتابخونه خودش هست؟
دوم اینکه پایان باز چرا گذاشتی
راستی یک سوال توی اون برج یک کلید هم برق میزد اون مال کجاست و چطوری بدستش بیارم
کدوم کتاب؟ من چیزی در مورد کتاب ننوشتم.
پایان رو باز گذاشتم چون ادامه اش طولانیه.
بله اون کلیده در ورود به درهای مخفیه نقشه است.
خیلی چیزا هست که تجربشون نکردی و به نظرم باید خودت تجربه کنی، یعنی سیر تا پیازش رو اگه بهت بگم که مسخره میشه دیگه. مثلا همین درای مخفی، یا اینکه چجوری زمانو به عقب برگردونی.
ولی اون کلیده رو قطعا نمیتونی بفهمی، باید ساعت 9 بری اونجا و منتظر بمونی، بعد یه پرنده میاد و میشینه تو لونه بالای برج، و باعث میشه کلیده بیوفته. اصولا این پترنی که یه روز و زمان خاصی یه جای خاص باش خیلی تو بازی زیاده و اینکه چطوری یه عده اینا رو کشف کردن سواله واقعا.
ممنون از راهنمایی هات من دوباره دارم بازی رو از اول شروع میکنم و این راهنمایی هایی که میکنی خیلی بهم کمک میکنه و ازت ممنونم فقط واکترو رو متوجه نشدم
walkthrough یعنی راهنمای قدم به قدم بازی.
تو از کجا با بازی آشنا شدی؟
من کلا بازی های فکری و معمایی خیلی دوست دارم ذهنو به چالش میکشن اغلب یازی هامو هم از سایت فترسروید دانلود کردم ولی این یکی رو توی اینستاگرام دیده بودم ولی فرصت نشده بود تاحالا بازیش کنم کاش میشد ازت بیشتر کمک بگیرم و راحت تر باهات صحبت کنم
آره کلا این مدل بازی های نوآوارانه خیلی جذابن.
تلگرام وصلی الان؟
تلگرام الان نه دیگه پروکسی و فیلتر شکن هم که بگیر نگیر داره هی قطع و وصل میشه
فکر کنم آموزش قدم به قدم وصل شدن اون رو هم باید بنویسم برات 😀
چه راه های ارتباطی داری پس؟
اره فکر کنم در حال حاضر شبکه های اجتماعی داخلی💔🥲
نه من داخلی ندارم هیچی. این روزا فقط زنگ اس ام اس تلگرام.
آی دی تلگرامت رو بذار به امید اینکه به زودی درست بشه.
باز هم مرسی از موسی بابت راهنماییهای دقیقش.
چقدر بازی جالب و خلاقانهایه.
اگه یه نفر امروز یه نظر جدید نمینوشت احتمالا حالا حالاها نمیفهمیدم همچین بازیای وجود داره.
بازی جذابیه مشتاق شدم خیلی زود برم سراغش.
خیلی هم عالی. امیدوارم بتونی اندازهی من ازش لذت ببری.
من راهروی مخفی تاریک رو پیدا کردم اما در مخفی رو هرکار میکنم نمیتونم پیدا کنم میشه یکی بگه
بیشتر توضیح بده کجا گیر کردی و تا کجای بازی رو رفتی؟
و اینکه داستان چیه دخترا جذب این بازی میشن؟ جای خاصی معرفی شده این بازی؟
اونجایی که قارچ های سبز و صورتی کنار هم میکاری بعد یه قارچ بزرگ رشد میکنه و از اونجا به غار تاریک میرسی بعدش که میری بالا دوتا چشم عین خودت ظاهر میشه از اونجا به بعد رو نمیدونم
خب میخوای راهنمایی کنم یا مستقیم بگم چیکار کنی؟
نه جای خاصی معرفی نشده من خودم نصبش کردم
چقدر جالب با اینکه این مقاله برای 4 5 سال پیشه و خود بازی هم قدیمی تر، ولی هنوز زنده س و کامنتاش داره بروز میشه
این نشون میده یه بازی خوب و در کنارش یه مقاله خوب چقدر تاثیر گذاره
به شخصه اقای آذسن توی ویدیو گیم ایران رو یکی از بهترین مقاله نویس ها و مترجم ها میدونم
حیف که دیگه داخل دیجی کالا مگ آپدیت نمیشه پروفایلتون
خیلی ممنون مهدی جان بابت نظر دلگرمکننده.
خودم هم از این مسئله خوشحالم. چون همونطور که از مقاله مشخصه، این بازی برام ارزش شخصی زیادی داره و خوشحالم نقشی هرچند کوچیک تو معرفی کردنش به جامعهی گیم ایران داشته باشم.
در رابطه با عدم آپدیت شدن پروفایلم تو دیجیکالا مگ اینجا توضیح دادم:
https://azsan.ir/blog/the-end-of-my-activity-on-digikala-mag/
سلام.
ممنون از نقد خوبتون درک کاملی از بازی گرفتم و اتاق شیدم فوق العاده قشنگ تر شده و زمان بهتر
اما متاسفانه قصد فرار دارم از غار و اینترنت قطع.
هرچی میگردم هرکاری میکنم هیچ راه ورودی به Darkness نیست! بالاترین نقطه غارها دیواری بلنده که نمیشه بالاتر ازش رفت؛ گزینه بستن چشم ها هم میاد ولی بعدش هیچی نمیشه. چیکار کنم چجوری تاریکی مطلق رو بیارم؟
چندتا دیوار تو مسیر دارکنس هست. کدوما رو رد کردی؟
نمیدونم ولی نقشه غارها رو کامل میبینی ؛ بالاترین نقطه که دو سه تا قارچ صورتی همیشه درمیاد اونجام که دیگه نقشه چیزی نشون نمیده؛ ارتفاع دیوار خیلی زیاده و اصلا راهی نیست بری بالا؛ ولی مسیر ادامه داره شما اگه رد کردی میتونی راهنماییم کنی؟
فهمیدم کجا رو میگی. میخوای سرراست روشش رو بهت بگم یا صرفا راهنمایی کنم؟
سرراست هرچی لازمه تا ازین مسیر رد بشم بگو؛ بعدشم نکته ای طی ادامه مسیر اگه هست و لازمه بگی بگو. برج مخفی رو راجبش شنیدم و میخوام بدونم مسیر منتهی به خروج سخته و نیاز به چیز خاصی داره یا نه؟
دیگه قرار نیست اینقدرم راحت کنم همه چیو.
ببین برای اینکه اون دیواره رو رد کنی باید از قارچا استفاده کنی. یه کم قبل تر که به اونجا برسی، چپ ترین بخش غار، یه جایی هست که رو سقفش یه سری قارچ های خیلی بزرگ میبینی. اینجا جاییه که بازی بهت هینت استفاده از این قارچا رو میده. اگه دقت کنی اونجا هم قارچ صورتی هست هم سبز. این یعنی اگه قارچ های صورتی و سبز رو کنار هم بکاری، یکیشون (که فک کنم صورتیه بود) خیلی بزرگ میشه. کاری که باید بکنی اینه که دقیقا کنار اون دیواره یه صورتی بکاری، و یه کم چپ ترش یه سبز. بعد بری چند روز بعد بیای.
واقعا ممنونم راحتم کردی.🤍
اگه امکانش هست ممکنه اسکرینشات از جایی که گیر کردم رو توی پیامرسان که میشه عکس ارسال کرد براتون بفرستم؟ مثلا روبیکای دربهدر شده به ی دردبخوره.🥱
سلام. خواهش میکنم.
موسی هم راهنماییهای لازم رو انجام داد و باز هم ازش ممنونم.
ترکیب موسیقی پس زمینه امبینت و گرافیکش که منو یاد طراحی های کمدی الهی دانته میندازه ، تجربه به یاد موندنی ای خلق کرد
موسیقی بازی واقعاً شاهکاره. بهشدت با جو بازی همسوئه و از اون تیپ موسیقیهای امبینیته که چند دهه بعد بهشدت حس نوستالژی بهش پیدا میکنین.
تشبیه گرافیک بازی به طراحیهای گوستاو دوره از کمدی الهی هم بدیع و غیرمنتظره بود، ولی یه جورایی میتونم شباهت رو ببینم.
بازی رو توی این شرایط اینترنت شروع کردم و تنها سایتی که درباره این گیم باز میشد اینجاست، نقد دوست داشتنی بود، ای کمی کمک هم میشد کنید دسترسی من الان محدوده😭 مثلا جای کلنگ یا اگر چیز مهمی هست که لازمه بدونم
فک کنم کلا 3 یا 4 تا کلنگ تو بازی هست، ولی فقط به یکیشون میتونی نسبتا زود دسترسی داشته باشی. باید تا جایی که میتونی به سمت درهای سمت راستی حرکت کنی، و میرسی به یه جایی که حالت پرتگاه داره، اونجا میگه که باید یه هفته فکر کنم صبر کنی تا زمین مقابلت روش یه چیزی سبز بشه بعد بتونی بپری روش. همونجا یه کلنگ هست. قبل اینکه بپری هم قابل دیدنه. و اینکه کلنگت رو هم قطعا صرف اون بخش شیشه ای که پشتش طلاست نکن فعلا.
دیگه چیزای دیگه رو باید خودت بری پیدا کنی.
مرسی ♥️
از کجا تونستی اینجا رو پیدا کنی امینه؟ ذره بین؟ 😀
بله کاملا خفت انگیز تو ذره بین زیبا 😭
چقد جالب. اتفاقا دقیقا تو همین قطعی های اخیر یه دختر دیگه هم به جمع اینجا اضافه شد. ذره بین و قطعی ها داره اینجا رو گرمتر میکنه 😀
حالا این بازیه رو از کجا رفتی سراغش؟ انتخاب خاص پسندهاست!
خب خوبه حداقل یه سودی داشته، همه دنبال یه گوشه اجتماع انسانی میگردن پس
این رو خیلی قبل تر یوتیوب توی رندوم گیم ها دیدم معرفی کردن نصب کردم و عملا حتی وقت نکردم بازش کنم، بالاخره فرصت شد
بدی این بازیه اینه فقط که یهو به یه چیزی برمیخوری که میگه 1 هفته طول میکشه تا تغییر کنه. و بعد تو توی این شرایط یهو اینجوری میشی که لعنتی من خودم یه چیزی نصب کردم که این 1 هفته رو برام بگذرونه نه برعکس. 😀
دقیقا همین!
البته حس همدردی میکنه ادم باش بخصوص تو همین وضعیت.
گرچه من با هزاران انیمه و فیلم و بازی های دیگ همراهش دووم میارم 🥳
اووو… پس این سایت خوراک خودته. کلی مطلب خفن مرتبط با همینایی که گفتی توش پیدا میکنی. خوش اومدی!
من چون بازی رو چند سال پیش تموم کردم، بعضی از جزییاتش (مثل جای کلنگها) دقیق یادم نمونده بود. ولی خوشبختانه موسی تازه بازی رو تموم کرده بود و تونست راهنمایی کنه. امیدوارم از بازی لذت ببری و از اون موقع که این کامنت رو دادی تا الان، شید رو فراموش نکرده باشی. ✌️
مرسی از معرفی 🙂 سه روزه تو گوشیم درگیرشم و تجربه خوبیه.
مقاله رو که خوندم گفتم دقیقا از همین بازیاست که کاراکتر کتاب tomorrow and tomorrow and tomorrow درگیرش میشه.
این رمانه رو نمیشناختم. چه ایدهی جالبی داره. ترکیب یه داستان احساسی و شخصی و بازیسازی. باید بخونمش.
سلام
اون در مخفیای که در موردش نوشتین میشه بگین کجاست؟
این درها ساعت ۰:۰ هر روز به مدت نیم ساعت ظاهر میشن. مکانشون ولی یک حالت رندوم داره، باید این ساعت بری تو اون محلی که نقشه بازی رو بهت نشون میده و دنبال یه در متفاوت بگردی و بعد بری سمتش.
چه جالب. ممنونم.
من یک هفته بازی کردم و در نهایت خودکشی کردم 🙁
اون برج مخفی در مسیر منتهی به خودکشی رو هم پیدا نکردم. فقط یه راهپله قبلش بود که وقتی ازش میرفتم بالا به یک شید ترسناک میرسیدم و بعد تو خونه از خواب بیدار میشد و میگفت داشتم کابوس میدیدم
چرا خودکشی؟؟؟ برای اینکه از اون Darkness رد بشی باید وقتی میبینیش قبل اینکه خیلی بهش نزدیک بشی، یه مدت صبر کنی تا گزینه بستن چشم ها برات بیاد
بعد چشمات رو میبندی و حرکت میکنی سمتش!
اوه. توصیه فیس یادم بود که گفته بود باید مثل تاریکی بشی تا بتونی شکستش بدی. برای همین بدون نور قارچ رفتم اونجا. یا نور بازی رو تو پایینترین حالت گذاشتم. ولی دیدم فایده نداره
عجب. با توجه به اینکه بازی چند بار ازت میپرسه که آیا واقعاً میخوای خودکشی یا نه، واقعاً مصمم بودی برای این کار. 😀
ها ها موکت سومی رو نداری، ها ها ها
اینقدر رفتی تو نخ بازی که حتی جای موکتها و شکل و تعدادشون رو هم میدونی. خوبه.
من چرا اینو بازی نکردم؟ چطور میشه؟ کجا بود این؟
واقعا این سایت عین یک هزارتو شده، یهو دوباره به یه گوشه اش برمیگردی و میبینی یه گنجینه یه جا قایم شده که ندیده بودیش. یا یادت رفته که اونجاست.
خب ما یه عالمه دربارهی بازی خصوصی چت کردیم و موسی ثابت کرد یکی از گیمرهای وارستهست، چون تونست ارزش بازی رو درک کنه. درود بر تو.
موسی از چیزی که به نظر میاد خوشسلیقهتره جداً.
همینمون کم بود که 2 تا فایربورنی ازمون تعریف کنن (ایموجی دست به سینه یاهو مسنجر)
سلام من یه کلنگ از اونجایی که ستونش میشکنه پیدا کردم زدم به شیشه ی گنج ها شکست بقیه کلنگا هم قابل برداشتن نیستن باید چیکار کنم؟؟
سلام. اول خوشحالم که یکی که بازی رو داره بازی میکنه اینجا رو پیدا کرد.
دوم اینکه اون جایی که باید با کلنگ بشکونی، نیاز به ۳ تا کلنگ داره. اولی و دومی میشکنن، ولی سومی سالم میمونه.
در رابطه با اینکه چرا بقیهی کلنگها رو نمیشه برداشت، دقیق یادم نمیاد، ولی فکر کنم بهخاطر اینه که بعضی کلنگها تزیینیان. اونایی رو که میشه برداشت باید جاهای خاصی پیدا کرد.
یادتون هست که کجا؟
من خیلی اتفاقی سایت شما رو پیدا کردم…
از سرچ گوگل! که با یک کلمه مثلا، شروع می شود و هربار سر از جاهایی در می آورم که فوق العاده لذت بخش است.
بعد هم عنوان این مقاله توجهم را جلب کرد…
با اینکه خیلی اهل بازی کامپیوتری با این سبک و سیاق نیستم، اما عنوان جذاب مقاله مرا کنجکاو کرد و وقتی وارد شد و شروع کردم، قلم روان و جذاب از یک طرف، و سیر و جریان درست مقاله از طرف دیگر وادارم کرد تا تقریبا کل آنرا بخوانم…
عالی بود. چقدر خوب می نویسید!
سایتتان را به لیست سایت هایی که مرتب سر می زنم اضافه کردم.
همین حالا هم کلی مقاله دارید که باید ترتیبشان را بدهم و بخوانم!
ممنونم… بابت همه چیز.
لطف کرد.ی. نظر بسیار دلگرمکنندهای بود.
متوجهم که مسئله اسپویل چیز مهمیه اما ای کاش در مورد پایان ها توضیح می دادی.
جایی به جز استیم هست که بشه دانلود کرد؟ . هر چند شک دارم که حوصله ام بکشه.
آره واقعاً نمیخواستم اسپویلشون کنم. اگه مایلی پایانهاش رو بدونی تو این ویدئوی هفت دقیقهای کلش هست:
https://www.youtube.com/watch?v=Csjk094Lmks
از اینجا میتونی نسخهی کرکشدهش رو دانلود کنی:
https://www.downloadha.com/game/the-longing/
خیلی این مقاله ت رو دوست داشتم. کاملا حس نیاز به مراقبت از شید رو توش انتقال داده بودی. یه جورایی بیشتر برام مفهوم شد که چرا با شید باندینگ داشتی.
عروسک شید هم برای من پیچیده ترین DIY ای بود که تا به حال ساختم :)) ولی ارزششو داشت. خوشحالم که خوشت اومد و خوشحال شدی.
خوشحالم. این خاصترین نقدی بود که تا به حال نوشتم.
مرسی ازت که تجربهی بازی رو با این DIY چند لول ارتقا دادی.