Dreamlands

لینک دانلود همه‌ی مقالات مجموعه‌ی «آشنایی با اساطیر کطولحو» در قالب فایل PDF

آیا زندگی ما رویایی است که آن را در درخششی طلایی که در  امتداد رودخانه‌ی تاریک و بی‌امان زمان از این سوی به آن سوی می‌رود، در یک آن مشاهده می‌کنیم؟

سیلوی و برونو –  لوییس کارول

املا/معادل (های) فارسی: سرزمین رویاها

نمونه‌ای از لوکیشن‌ها: اولثار (Ulthar)، سِلِفِث (Celephaïs)، فلات لِنگ (The Plateau of Leng)

تاکنون موجودات و گونه‌های جاندار کیهانی را مورد بررسی قرار دادیم. حالا نوبت به معرفی مکانی رسیده که در آن تمامی این موجودات و گونه‌های جاندار می‌توانند به هم ملحق شوند: سرزمین رویاها. با این‌که سرزمین رویاها از لحاظ تکنیکی بخشی از اساطیر کثلهو به حساب می‌آید، ولی داستان‌های واقع در آن حال و هوای بسیار متفاوتی نسبت به باقی داستان‌های اسطوره دارند.

سرزمین رویاها یک بعد مکانی موازی است که از موجودات و مکان‌های فانتاستیک پر شده است و به همین دلیل، داستان‌های واقع در آن بیشتر حال و هوای فانتزی دارند تا وحشت یا علمی-تخیلی.

لاوکرفت سرزمین رویاها را به‌عنوان زمینه‌ای برای داستان‌های حلقه‌ی رویایش (The Dream Cycle) خلق کرد؛ داستان‌هایی که وجه اشتراکشان واقع شدن در این بعد مکانی موازی است. طولانی‌ترین و مهم‌ترین داستان‌های سری حلقه‌ی رویا، پویش رویایی کاداث ناشناخته است، داستانی که در آن شخصی به نام رندالف کارتر (Randalph Carter)، یکی از معروف‌ترین پروتاگونیست‌های انسانی لاوکرفت، مصمم است تا وارد جایی که تابه‌حال پای کسی به آن باز نشده، یعنی سرزمین رویاها شود و در آنجا مکانی به نام کاداث را پیدا کند.

پویش رویایی کاداث ناشناخته در میان داستان‌های اسطوره جایگاهی منحصربفرد دارد، چون جو آن بیشتر به آلیس در سرزمین عجایب شباهت دارد تا داستان‌های مخوف لاوکرفتی چون احضار کثلهو یا سایه‌ای بر فراز اینزماوث.

Celephais

«سلفث» اثر Jason Thompson

سرزمین رویاها به‌موازات دنیای ما وجود دارد، ولی وقتی از سرزمین رویاها صحبت می‌کنیم، منظورمان محدود به سرزمین رویاهای کره‌ی زمین است. راه‌های زیادی برای ورود به سرزمین رویاها وجود دارد، ولی ورود آن با اراده و اختیار شخصی فقط در دوران کودکی امکان‌پذیر است. قدرت این قابلیت با افزایش سن کمتر می‌شود و انسان‌های بالغ اندکی قادر به انجام آن هستند.

برخی مواد مخدر می‌توانند شرایط ورود به سرزمین رویاها را هموار کنند. همچنین درگاه‌هایی فیزیکی در دنیایمان برای ورود به سرزمین رویاها وجود دارند، ولی این درگاه‌ها معمولاً در مکانی خطرناک واقع شده‌اند، هم در دنیای خودمان و هم در سرزمین رویاها.

انسان‌هایی که موفق شوند از دنیای واقعی به سرزمین رویاها وارد شوند، در آنجا به قهرمانانی بزرگ تبدیل می‌شوند، چون می‌توانند کارهای بزرگی چون تاسیس یک شهر را صرفاً  با اتکا بر قدرت ذهنی خود انجام دهند.

اگر کسی به طور ذهنی وارد سرزمین رویاها بشود و در آنجا بمیرد، به پیکر واقعی‌اش شوکی مرگبار وارد می‌شود و اگر از این شوک جان سالم به در ببرد، به احتمال زیاد دیگر نخواهد توانست به سرزمین رویاها برگردد.

اگر کسی به طور فیزیکی وارد سرزمین رویاها شود و در آنجا بمیرد، واقعاً خواهد مرد، ولی حضور فیزیکی‌اش در این سرزمین یک امتیاز بزرگ برای او به همراه دارد و آن طولانی‌تر شدن عمرش است، چون قواعد گذر زمان در سرزمین رویاها نسبت به دنیای واقعی متفاوت هستند.

خدایان سرزمین رویاها یگانگان متعال (The Great Ones) نام دارند، ولی آن‌ها از هیچ لحاظ ارتباطی با قدیم‌یگانگان متعال (The Great Old Ones) ندارند. در مقایسه با قدیم‌یگانگان متعال، یگانگان متعال به‌مراتب ضعیف‌تر هستند و احتمال گول خودن و کشته شدنشان به‌مراتب بیشتر است.

یگانگان متعال به افکار و رویاهای انسانیت توجه دارند، ولی هدف و نیتشان از این توجه نامشخص است. همچنین آن‌ها تحت حفاظت خدایان قدرتمندتری چون نیارلات‌هوتپ قرار دارند، ولی از قرار معلوم رفتار نیارلات‌هوتپ با آن‌ها آمیخته به نفرت و انزجار است، برای همین مشخص نیست چرا او از آن‌ها محافظت می‌کند.

همچنین تعداد زیادی گونه‌ی جاندار بیگانه نیز در سرزمین رویاها زندگی می‌کنند. پرداختن به همه‌یشان از حوصله‌ی این مقالات خارج است، ولی از مهم‌ترینشان می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:

Gug

«گاگ» اثر nJoo

گاگ‌ها (Gug): غول‌هایی عظیم‌الجثه که قدرت تکلم ندارند. یگانگان متعال آن‌ها را به خاطر انجام دادن جنایاتی کفرآمیز، به جهان زیرین (Underworld) تبعید کردند.

Ghoul

«گول» اثر طراح بازی کارتی احضار کثلهو

گول‌ها (Ghoul): گول‌ها موجوداتی نیمه‌سگ/نیمه‌انسان هستند که پوستی رنگ‌پریده دارند، از اجساد انسان‌ها تغذیه می‌کنند و می‌توانند از راه مقبره‌ها وارد دنیای انسان‌ها شوند. با این وجود، گول‌ها همیشه در حالت حمله قرار ندارند و برخلاف گاگ‌ها، قادر به تکلم هستند.

Moonbeasts

«ماه‌زیان» اثر هنرمند نامعلوم

ماه‌زیان (The Moonbeasts): همان‌طور که از اسمشان برمی‌آید، ماه‌زیان در طرف تاریک ماه زندگی می‌کنند و از لحاظ ظاهری شبیه قورباغه‌های نافرمی هستند که به جای چشم، بازوچه دارند. آن‌ها از راه کشتی‌های بزرگی بین ماه و سرزمین رویاها، برده معامله می‌کنند.

CatsofUlthar

«گربه‌ی اولثار» اثر هنرمند نامعلوم

گربه‌های اولثار (The Cats of Ulthar): گربه‌های اولثار، گربه‌سانانی هوشمند هستند که زبان مخصوص به خود را دارند و در شهری زندگی می‌کنند که در آن کشتن گربه‌ها قدغن و مجازات آن مرگ است.

سرزمین رویاها یکی از بخش‌های منحصربفرد اساطیر کثلهو است، چون نشان می‌دهد این اسطوره صرفاً به عناصر ترسناک و دانش ممنوعه محدود نمی‌شود. داستان‌های حلقه‌ی رویا بیشتر به ژانر ادبیات غریب (Weird Fiction) تعلق دارند و با وجود حضور خدایانی چون نیارلات‌هوتپ و نودنز در این داستان‌ها، وحشت کیهانی در آن‌ها بسیار کمرنگ یا به‌کلی غایب است.

با تمام این تفاسیر، دفعه‌ی بعد که به خواب رفتید، یادتان نرود که به غارهای آتشین یا جنگل‌های طلسم‌شده‌ی سرزمین رویاها سری بزنید. شاید برخلاف باور عمومی، ما نمی‌خوابیم تا بتوانیم بیدار بمانیم، بلکه ناچاریم ساعات بیداری را تحمل کنیم تا ذهنمان دوباره آماده‌ی پذیرش شگفتی‌هایی بی‌شماری شود که هر شب، در بندر باشکوه دایلاث-لین (Dylath-Leen)، مادرشهر زوال‌ناپذیر سلفث، فلات پرخطر لنگ و تلف‌زارهای منجمد و ناشناخته‌ی کاداث، انتظارمان را می‌کشند.

ضمیمه: ترجمهی دستنوشتهی ۵۰۰ کلمهای داستان نیمهکارهی «آزاتوث» (یکی از داستانهای حلقهی رویا)

آزاتوث

در آن‌سان که زمان بر جهان چیره گشت و شگفتی از ذهن آدمیان رخت بربست؛ در آن‌سان که برج‌های رفیع غم‌افزا و کریه شهرهای خاکستری در مقابل آسمان دودگرفته‌ای که زیر سایه‌ی آن، هیچ‌کس قادر نیست رویای خورشید یا شهد‌آب‌های پرگل بهار را ببیند، عرض‌اندام کردند؛ در آن سان که علم و دانش زمین را از یال زیبایی‌اش محروم ساخت و شاعران دیگر از چیزی جز اشباح ناخوشایندی که با چشمانی تار و درون‌نگر دیده می‌شدند، ترانه‌ای نسراییدند؛ در آن‌سان که همه چیز سپری شد و امیدهای کودکانه برای همیشه ناامید شدند، مردی زندگانی‌اش را بدرود گفت و به مقصد مکان‌هایی که رویاهای جهان به آن گریخته بودند، راهی سفر شد.

از اسم و رسم و منزلگاه این مرد چیز زیادی نوشته نشده است، چون هردو متعلق به دوره‌ی زمانی‌ای بودند که دنیا تازه بیدار گشته بود، ولی نقل است که نه اسمش و نه منزلگاهش شهرتی نداشتند. در باب او، همین بس که در شهری با دیوارهای رفیع که شفقی عقیم بر آن حکمفرمایی می‌کرد، ساکن بود و هر روز، تسلیم سایه و پریشانی، سخت کار می‌کرد و عصرهنگام، به خانه‌ای بازمی‌گشت که تنها پنجره‌ی اتاق آن، به‌جای مزارع و بیشه‌زارهای پهناور، به روی حیاطی دلگیر باز می‌شد که پنجره‌ی خانه‌های دیگر با پریشانی و دلمردگی به آن زل زده بودند. از آن روزنه تنها می‌توان دیوارها و پنجره‌ها را دید، اما اگر کسی به قدر کافی خم می‌شد، گاهی می‌توانست ستاره‌های کوچکی را ببیند که در حال گذر در آسمان بودند. از این روی که رسم است دیوارها و پنجره‌ها آن‌کس را که اهل کتاب خواندن و رویا دیدن است، به مرز جنون بکشانند، ساکن آن اتاق شب‌های پیاپی از لای پنجره خم می‌شد و سرش را به سوی آسمان می‌چرخاند تا گذر اجسامی را تماشا کند که از درک این دنیای تازه از خواب برخاسته و این شهرهای رفیع خارج بودند. پس از گذر سال‌ها، او ستاره‌های آهسته‌رو را به اسم صدا می‌کرد و در حالی که با اکراه از نظر ناپدید می‌شدند، با نگاهی پرتمنا دنبالشان می‌کرد؛ تا این‌که دیدگانش میزبان مناظر مخفی بسیاری شدند که هیچ چشم غیرمسلحی حتی به احتمال وجودشان مظنون نبود. سرانجام، شبی، گرداب بلعنده‌ی نیرومندی به زمین متصل شد و آسمان‌های رویازده تا رسیدن به درگاه پنجره‌ی تماشاگر تنها پایین آمدند تا با هوای اتاقش ترکیب شوند و او را نیز به شگفتی افسانه‌ای خود ملحق سازند.

جریان‌های پرفشار نیمه‌شبی به رنگ بنفش که لابلایشان، غبارهای طلایی‌رنگی می‌درخشیدند، به‌همراه گرداب‌های از جنس غبار و آتش که چرخششان از  جایی در انتهایی دنیا و از رایحه‌های تند فرادنیوی آغاز شده بود، وارد اتاق شدند. اقیانوس‌های مخدری به آنجا ریخته شدند که خورشیدهایی که شاید هیچ چشمی هیچ‌گاه نظاره‌گرشان نباشد، روشنشان کرده بود و لابلای گرداب‌هایشان، دلفین‌ها و پریان دریایی عجیبی در ژرفاهایی که در خاطر نگنجند، جست و خیز می‌کردند. ابدیتی بی‌صدا مرد خیال‌پرداز را دوره کرد و بدون لمس پیکری که سفت و محکم به پنجره تکیه داده شده بود، او را از آنجا بُرد. طی روزهایی که در تقویم هیچ انسانی ثبت نشده‌اند، امواجی از جانب گردونه‌هایی دوردست او را با ملایمت حمل کردند تا به مسیر گردونه‌های دیگری وارد سازند که او را غرق در خواب، به روی ساحلی آفتاب‌زده و سرسبز به حال خود رها کردند؛ ساحلی سرسبز که بوی خوش غنچه‌های نیلوفر فضایش را پر کرده بود و کامالته‌هایی سرخ‌رنگ در آسمانش به چشم می‌خوردند…

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.